دنیای شاعران تذکرهی نصرآبادی (3)
محمد طاهر نصرآبادی در کتاب خود، برپایهی طبقهبندیهای اجتماعی و جایگاه افراد از چشمانداز قدرت و اعتبار، چه مادی و سیاسی و چه مذهبی و اجتماعی، به ذکر برخی ویژگیهای رفتاری و بر حَسَب سلیقهی خویش و مناسب با بافت و پسند زمان، به آوردن بیت یا ابیاتی از آنان، قناعت کردهاست. در این مورد، چنانکه رسم روزگار در سرزمینهایی از این دست است، شاهان و شاهزادگان، صرف نظر از آن که شعری گفتهباشند یا نه، غالباً شعری در ذهن برخی از اطرافیان آنان که همیشه در بسیاری جاها حضور دارند، جاری است که منسوب به آن شاه و شاهزاده است. همین نسبتدادن کافیاست که زمینه را برای قراردادن آنان در صف نخستِ شاعران و اندیشمندان، فراهمسازد و حتی برای کمترین مخالفان نیز، جای شُبه نگذارد. نصرآبادی پس از آوردن نام شاهان، نوبت را به امیران، وزیران و خانهای مملکتی دادهاست.
سومین گروه، کسانی هستند که یا دارای عنوان مذهبی بودهاند و یا به گونهای با خاندان امامت، پیوند داشتهاند. گروه چهارم، شامل عالمان و فاضلان بوده و گروه پنجم، به شاعران و نظمسرایانی برمیگردد که عمدتاً برای گذران زندگی خویش به کار یا حرفهای مشغول بودهاند و در کنار آن، گاهی ذوق خود را نیز به آزمون بخت و روزگار گذاشتهاند. این شاعران که در تذکرهی نصرآبادی، جایی به خود اختصاص دادهاند، منطقهی جغرافیایی وسیعی را دربرمیگرفته که شامل خراسان و عراق عجم میگردیده است. لازم به یادآوریاست که عراق عجم در آن دوران، دربرگیرندهی مناطق اصفهان، همدان، کرمانشاهان، کاشان، قم و شماری شهرهای دیگر میگردیدهاست. علت اینکه این مناطق را «عراق عجم» میگفتهاند بدان دلیل بوده که از «عراق عرب» در منطقهی بینالنهرین، متمایزگردد. گروه آخر، شامل خویشان و نزدیکان طاهر نصرآبادیاست. در پایان کار، او، نکاتی را در بارهی خویش، قلمی کردهاست.
از میان شاهان، نخستین فرد، شاه عباس اول است که در آن زمان، در قید حیات نبوده اما لازم میآمدهاست که از وی به عنوان «شاه عباس ماضی» نامی به میانآید. نصرآبادی در مورد شاه عباس، بیشتر به ذکر روایات و حکایاتی میپردازد که نشانگر توانایی آن شاه در درک انواع هنر و ظرائف فکری آدمی بودهاست. او در پایان این شرح حال، چنین میگوید:«از شخص معتبری مسموعشد که آن سلطان با ایمان، غزلی طرح کردهبود و اُمرا همه گفتهبودند و شاه، این بیت را فرمودند:
نه زِ هَر شمع و گُلم چون بلبل و پروانه، داغ
یک چراغم داغ دارد، یـــک گُلَم در خونکشد» ص 12
مورد دوم، ذکر هنرمندانگی شاه صفی است که از دیدگاه توصیفی نصرآبادی، سرچشمهی شعور و هنر بودهاست. وی در کتابش از جمله مینویسد:«ریاض سلطنت را مثل آن، سَروی ندیده و گلشن شهریاری را همچون آن، گُلی نخندیده.»/ص 12
او در پایان شرح حال این فرد مینویسد:«... در ایراد شعر، ثانی تخلص میفرمودهاند و این چند بیت از آن پادشاه، جهت تیمّن و تبرّک، قلمیشد: (ما به یک بیت قناعت می کنیم)
به یـــاد قامتی در پـای سروی گـــریه سرکردم
چو مُژگان، برگ برگش را به خونِ دیده، تر کردم ص 13
از میان امیران، وزیران و خانان، به نام دیگری برمیخوریم به نام «میرزا رفیع» که :«...در زمان شاه عباس ماضی به منصب احتساب ممالک، سرافراز بود.../کمال اعتبار و اقتدار در آن منصبداشت. / در آن اوقات، گاهی شعری میگفت.» نصرآبادی از وی، چهار بیت آورده که ما به دو بیت آن، قناعت میکنیم:
مَـــردودی دورِ مــــا زِ مقبولی بــه
فــــارغــبالی ز قیـــد مشغولی به
افسوس که شد آخـر کارم معلوم
کـــز منصب روزگار، مــــعزولی به ص 24
در شرح حال یکی دیگر از این گروه اجتماعی به نام «احمدخان بیک» چنین مینویسد:«برادرزادهی قاسمخان افشار، داخل آقایانبود. کمال اهلیّت و قابلیّت ذات و آدمیّت داشت./ در فن سپاهیگری خصوصاً تیراندازی که مشاهدهشد، مانند نداشتند. در اوان شباب فوتشد. یک صباحی در ولایت خرمآباد به سیر لالهزاری رفتهبود، این بیت را در بدیهه گفت:
از شورش نسیم سحرگاه، لالهها
بریکدگر زدند چو مستان، پـیالهها ص 48
نصرآبادی در معرفی فردی از گروه خانان و وزیران، به نام «محمدبیک»، چنین مینویسد:«داخل توبچیان بود و احوالش کمال پریشانی داشت. به علت جرأت و مردانگی که در قندهار نموده و تصرفّات مرغوب در بستن توپکرد، مکرراً به انعامات سرافرازگردید.» طاهر نصرآبادی، از وی پنج بیت آورده که به دو بیت از آنها بسنده میکنیم:
صبحشد صبح کـــــه تـــا کامِ تــــمنّا بــخشند
می به ما، خنده به گُل، گریه به مینا بــخشند
یـــک رمیدن بَـــرَد از هـــردو جــــهانــم بیرون
وحشتی کــــاش بـــه اندازهی صحرا بـخشند ص 68
یکی دیگر از این افراد درباری، شخصی است به نام «میرزاابو سعید» که :«از ولایت ایران به هندوستان رفته، در خدمت شاه جهان، کمال اعتبار به همرسانیده، چناچه در بالای دست شاهزاده «داراشکوه» میایستاد و به این علت، شاهزاده به او بدسلوکی میکرد. مشارالیه از عُلوّ طبع، تاب نیاورده، ترک ملازمت کرده، گوشه نشینشد. تا روزی که پادشاه را گذار به درِ خانهی او افتاده، مهربانی بسیار به او کرده، او را به منصب سرافراز ساخت.» نصرآبادی از وی پنج بیت نقل کرده که ما به دو بیت آن اکتفا میکنیم:
بــــنالد بــــلبل طبعم چــــو سروی از چـــمن خــیزد
فـــــغان قُــــــمری از شاخ بُــــلنــد نـــــاروَن خـــیزد
چو آبــــــی در چـــمن، سرو صنوبر قــــد بــــرافرازد
بلی در مجلس و محفل، سخن از هم سخن خـــیزد ص 86
سر انجام در این بخش، به نام «یوسف خواجه» بسنده می کنیم که نصرآبادی در مورد او چنین نوشتهاست :«از سادات جویبار بُخاراست. در آن ولایت، سید را خواجه میگویند. ایشان نوادهی خواجه پارساست که در ولایت ماوراء النهر، کمال اعتبار را دارند و الحال، فرزندانش در بخارا، آنقدر اعتبار دارند که پادشاه بخارا، دخل به دیوان ایشان ندارد و عسس به محلهی ایشان نمیرود و به همهجهت معافند و پادشاه، جهت ایشان، تعظیم میکند.» از میان یازده بیت که نصرآبادی از او نقل کرده، به آوردی یک بیت، کفایت میکنیم:
چَــــشم برداشتن از روی عـــزیزان، صعب است
ورنه بیرون شدن از مُلک جهان، این هـمه نیست ص 94
ادامه دارد