در بخش یازدهم، آقای «هِرمان اِنو» به بررسی شخصیت شیخ «صنعان» در بُرش دوم پرداخت. در آن بُرش، او مرزهای ممنوعه‌ی شرع و عُرف را زیر پا می‌گذارد و در مسیر کشف، افق‌های دیگری از هستی را در برابر خود می‌گشاید. افق هایی که همیشه از سوی دوست‌داران بُرش نخستین، در زیر بدترین فشارهای روحی است. در حالی که شیخ ما در بُرش نخست، مردی بود زاهد و متعبد که از اندیشه‌ورزیدن و پا را از گلیم خویش درازکردن، فاصله‌ها داشت. اینک او به بررسی وی در بُرش سوم می‌پردازد.

 

شخصیت «شیخ‌صنعان» در برش سوم، شخصیت درهم‌شکسته‌ای است. او که روزگاری، جلوه‌ای از تعبد و وفاداری بی‌چند و چون به فقه و شریعت بوده، پس از پنجاه‌سال آویزان‌شدن از درخت حدیث و روایت، یکباره بر آن پشت کرده‌است. او که در بُرشی از زندگی خویش، عشق را در واقعیت و افسانه، رنگی دیگر بخشیده و بسیاری از ناامیدان این گستره را، حتی نیرومندتر ساخته‌است، ناگهان و بی هیچ روند متقاعدکننده‌ای، اعتنا و احترام خویش را به آن از کف داده است. باید این نکته را یادآورشد که در میان بسیاری از متعبدان و متشرعان، این اندیشه، همیشه بر بالای سرشان پروازکرده که یک‌بار خطاکار، همیشه خطاکار است. همه دیده‌اند و شنیده‌اند و خوانده‌اند که شیخ «صنعان»، چنین چشمه‌هایی از شخصیت خویش را به افراطی‌ترین شکل ممکن به نمایش گذاشته‌است. از این‌رو می‌بایست گفت که او، نه آن‌است و نه این. نه این است و نه آن. نه عاشق‌است که در جمع بیقراران قرارگیرد. نه متعبد که در جمع چشم‌بستگان مطیع و سر در راه به شمارآید و نه عارف که از هرچه قید تعلق پذیرد، آزاد باشد. او نشان‌داده‌است‌ که با وجود عاشق‌شدن، از عاشقی، هیچ نیاموخته‌است. او حتی بسیارانی متقاعد کرده است که برای بار دوم پس از پشیمانی و بازگشت، دیگر آن متعبِد روزهای آغازین هم نیست که به خود اجازه‌ی کمترین اندیشه به بازبینی افق‌های کشف‌ناشده‌ی فکر و زندگی را بدهد. در این بُرش، بازگشت شیخ، بازگشت از ویرانه‌ایست به ویرانه‌ای دیگر. بازگشتی است از یک «پیروزی احتمالی» در اعماق «شکستی بی‌تردید». بازگشت سراسر شکست او،  به گذشته‌ای‌است که دیگر نیست اما او می‌تواند همچون یارانش، دل‌خوش‌دارد که هنوز هم آن را داشته‌باشد.

 

به اعتقاد من، آغاز فروپاشی شخصیت شیخ «صنعان» و به عبارتی دیگر، اندیشه‌های عطار در این داستان که ستون اصلی «منطق‌الطیر» را تشکیل می‌دهد، در همین‌جاست. تا این لحظه، من به داستانی ادبی و عرفانی در ادبیات ایران برنخورده‌ام که با چنان شکوهی حرمت‌بار شروع‌شده‌بود و با تلاطم‌هایی کاملاً پذیرفتنی و معقول، ادامه یافته‌باشد اما به نقطه‌ای خاتمه‌یافته‌باشد که انگار از جایی فرمان آمده‌‌است که اگر این بساط، هرچه‌زودتر جمع نگردد، سقف آسمان فروخواهدریخت. پایان داستان شیخ‌«صنعان»، سرشارست از تحقیر هستی آدمی، از تحقیر فکرباز و گشایشگر او. از آن‌جا که شیخ«‌صنعان»، باید بازیگر اصلی این تحوّل و تطوّر ‌باشد، تلاش عطار برآنست تا افتخار رهایی او را از «بند» آزادی فکر نیز، به نیرویی فراتر از اراده ی انسان، اراده فرد درگیر، به پیامبر نسبت‌دهد. بدین معناکه گویا در خلال آن دوران چهل‌روزه‌ی اعتکاف یاران شیخ، آنان با پیغمبر خدا در ارتباط تنگاتنگ بوده‌اند تا شاهدباشند که «پیمانه‌ی پشیمانی» او، کی پُرخواهدشد و شیخ عاشق، بی‌آن که در خلوت عشق، به وصال جسم یار و یا حتی به خلوت دنیای رنگین اندیشه‌های انسانی او راه‌یابد، می‌بایست سر از پا ناشناخته، خود را با سلام و صلوات به چهاردیواری تعبد و تشرع دیرین برساند.»

 

آقای «هرمان اِنو»، کمی آزرده خاطر به نظر می‌رسید. رنگ کلامش، نوعی غمگینی و دلازاری داشت. برای ما که در طول این چندساعت، او را چنان ندیده‌بودیم، غیرعادی به نظر می‌رسید. با توجه به آن‌که در خلال آن لحظات، مقداری با یکدیگر، خودمانی‌تر شده‌بودیم، پرسیدیم که آیا خسته است و یا نگران چیزی‌است؟ جواب‌داد که نه خسته و نه نگران بلکه از دست «شیخ‌صنعان» و به عبارتی دیگر از دست «شیخ عطار» که آفریننده‌ی او در بافت «منطق‌الطیر»‌است، خاطر آزرده‌ای دارد. برای ما درک این نکته، نه چندان ساده می‌نمود و نه پذیرش‌بار. از دیدگاه ما، عطارشاعری بود که در توانایی شاعرانه و اندیشه‌پردازی عارفانه‌ی او، کمتر کسی می‌توانست تردید روا دارد. درآن‌صورت، چگونه فردی که حتی تعلق تربیتی و رشد فکری به این فرهنگ و آب و خاک را ندارد، می‌تواند تا این حد خود را «صاحب اختیار» و یا «متخصص» درنظرآورد که از بخش‌های پایانی شیخ «صنعان» وی، آزرده‌خاطر باشد و یا برآن خُرده‌بگیرد. از سوی دیگر، رفتار آقای «انو»، در خلال همان ساعات اندک، موج مقاومت‌ناپذیری از همدلی، کشف و تازه‌جویی شفاف انسانی را در وجود ما به راه انداخته‌بود که چنان اندیشه‌هایی را نه مجال رشد می‌داد و نه حتی مجال بروز در حضور او. ما دوست‌داشتیم دلایل اندوه او را از «نوعی دیگرشدن» پایان ماجرای شیخ، از زبان خود او بشنویم. آقای «انو» انگار چشمه‌ی جوشانی‌بود که بسیار مدت‌ها، تشنگانی را در کنار خود ندیده‌بود. او در شوق و ذهنیت جستجوگر ما نیز، کمترین تردیدی نداشت. از این رو، این‌گونه توضیح خویش را برایمان بازگفت.

 

«واقعیت این‌است که من ادبیات ایران را بخشی از روند تکامل فکری و جهان‌بینی خویش می‌دانم. درست است که من در مغرب‌زمین، رشدکرده‌ام و حتی با معیارهای تربیتی دیگری خوگرفته‌ام. اما من، میان القائات دوران کودکی خود و درس و مشق که خواسته و یا ناخواسته در معرض آن بوده‌ام، با آموخته‌های دوران بزرگ‌سالی خویش که از روی اختیار و علائقه، پیگیری کرده‌ام، تفاوت بسیار می‌بینم. من چنان با جلوه‌های فکری ادبیات ایران و بخش عرفانی آن خوگرفته‌ام که به دلیل تعلق خاطر عمیق خویش، نمی‌توانم نسبت به آن بی‌تفاوت‌باشم. برای من از نظر ارزش انسانی، ادبیات، نه مرز فرهنگ و جغرافیا می‌شناسد و نه مرز نژاد و جنسیت. حتی اگر شما به ادبیات هلند علاقه می‌داشتید و آن‌را می‌خواندید و پس از بررسی، تاریکی‌ها و روشنایی‌های آن را با من در میان می‌گذاشتید، همان اندازه خوشحال می‌شدم که شما در باره‌ی ادبیات ایران و ابعاد گوناگون آن با من صحبت می‌کردید. از این‌رو، من به عنوان کسی که با دقت، اندیشه‌های عطار را در «منطق‌الطیر» و «تذکره‌الاولیاء» پی‌گرفته‌ام، دوست می‌داشتم که سرنوشت شیخ‌»صنعان» آن نبود که از زبان عطار آمده‌است. به اعتقاد من، اگر عطار برآن‌بوده‌است که در داستان شیخ «صنعان»، عظمت عشق را برکشد و آن‌را در برابر دیدگان خواننده قراردهد، در بخش آغازین و میانی آن، توفیق رضایت‌بخشانه‌ای داشته‌است. بدین معنا که مردی متعبد، سنگین‌وزن در میان مردان دیگر دین در زمانه‌ی خویش، یک‌باره به شوق کشف، راهی افق‌های جغرافیایی و به تبع آن افق‌های فکری دیگری می‌گردد. در این مرحله، جای چند و چونی نیست. کشف و حرکت، نوعی بده بستان با ارزش‌های گذشته‌ی شخص‌است. در کشف و حرکت، اگر باوری برای پذیرش تازه‌ها وجود نداشته‌باشد، نه آن معنی می‌دهد و نه این. بدان گونه که نه «کشف» معنایی خواهدداشت و نه «حرکت». شیخ «صنعان»، وقتی که زندگی آرام و سرشار از احترام و تکریم خویش را به عشق کشف معنای خواب دوشین، رها می‌کند، بی‌تردید، دست به انتخاب دیگری زده‌است. انتخابی که هرکس را جرأت انجام آن به سادگی میسر نیست. آن‌هم مردی در سن و سال بالای هفتاد سال، که دیگر نه ذهن ماجراجوی جوانان را دارد که بی‌توجه به هرگونه عاقبت‌اندیشی، می‌توانند بسیاری خطرها را به جان بخرند و نه کسی که از «وضعیت موجود» اجتماعی خود، ناراضی‌باشد. اما وقتی او دست به چنان انتخابی می‌زند، حکایت از آن دارد که گزینه‌ی جدید، بر همه‌محاسبات دیرین، چه از نوع اجتماعی و اقتصادی و چه از نوع فرهنگی، می‌چربد. در غیر آن‌صورت، چگونه ممکن‌است فردی حتی از پدیده‌ی «قدرت» و لذت حاصل از آن که جلوه‌ی آشکارش در حضور بی‌تردید یاران و شاگردان علاقه‌مند در محضر روزانه‌ی اوست، چشم‌بپوشد و پا در حوزه‌ای بگذارد که جلوه‌ای از اطاعت و حتی زوال «‌قدرت» از نوع دیرین‌است.»  

ادامه دارد