فرخی سیستانی و شاعر لب دوخته (6)
رابطهی شاهان و امیران در کشورهای عقبمانده با کارگزاران فکر، هنر و کلام در هیچدورهای از تاریخ، رابطهی متوازن و متناسبی نبودهاست. موردهای استثنایی، از اهمیت و عمق این قاعده، چیزی نمیکاهد. این نکته نیز گفتهشود که این نوع رابطه، میان اهل کلام و اندیشه با اهل قدرت، در کشورهای غربی نیز از آغاز، رابطهای متعادل و قانونمند نبودهاست. اما پس از دوران رنسانس و پشت سرگذاشتن تاریکی قرون وسطی که چندصدسالی را در برمیگیرد، این رابطهها به تدریج، از عقلانیت، حرمت و توازن برخوردارشد و با گذشت زمان به عمق و گستردگی آن نیز افزودهگشت. در حالی که این روابط در سرزمینهای عقبمانده، به دلایل تاریخی، اجتماعی و فرهنگی، همیشه یا سیاه سیاه بودهاست و یا سفید سفید. حتی گاه شخصیتی مانند مسعود سعد سلمان، با وجود گذراندن 19 سال از بهترین سالهای عمرش در زندانهای وحشتناک سلاطین غزنوی، بازهم دست از ستایش نامعقول و نامتوازن آنان برنداشت. مشکل فرهنگی این سرزمینها در آنست که در رابطهی دوگانهی سیاه و سفید، هرگاه بُعد سیاه آن مطرح بودهاست، همهچیز در بعد منفی و در اوج اغراقهای نامتصور قرار گرفتهاست. زمانیکه بعد سفید، مطرح بودهاست، هرچه را که کارگزاران کلام در بُعد مثبت دیدهاند یا تصورکردهاند، به گونهای به تصویر کشیدهاند که هرگونه مرز تخیل و امکان را درهم شکستهاست. این کاستی و عدم توازن، حتی تا امروز نیز نتواستهاست آهنگ عقلانیت و توازن خویش را در همهی عرصهها به درستی بازیابد.
«سال هزار و هشتصد و چهل و هشت که شروعشد، سالی قابل توجه و آتشفشانگونه بودهاست. سالیکه امواج روزگار، حتی در سرزمین مادری من، با خون به حرکت درآمدهاست. در همان روزهای نخستین سال، شاه دانمارک، کریستیان هشتم بیمارشد. آخرینبار که او را ملاقاتکردم، یک غروب بود که به صورت کتبی، به صرف چای در حضور او، دعوتشدم. او به من سفارش کردهبود که با خود چیزی بیاورم که برای آن اعلیحضرت بخوانم. به غیر از ایشان، ملکهی دانمارک، یکی از خانمهای دربار و آقایی که رئیس تشریفات دربار بود، حضورداشتند. شاه با مهربانی و نرمی به من خوش آمدگفت. اما به علت بیماری، می بایست روی مبل، درازکش باشد. من یکی دوبخش از رمان «دو نجیبزاده» و نیز چندتا از قصههایم را برای ایشان خواندم. او خیلی سرِحال آمدهبود. از صمیم قلب، میخندید و جنب و جوش خاصی داشت. زمانی که آنجا را ترککردم، او با احترام از همان جا که درازکشیدهبود، با من خداحافظیکرد و من آخرین کلمات او را به یاد دارم:«به زودی همدیگر را خواهیم دید.» اما چنان دیداری، دیگر دستنداد.
حال شاه خیلی بدشدهبود. نگرانی و افسردگی برای از دستدادن او، برجان من چنگ انداختهبود. هر روز به قصر «امالین بورگ1» میرفتم تا اطلاعاتی از وضع وی کسب کنم. همه متقاعدشدهبودند که شاه به زودی خواهدمرد. پس از این خبر و حال بدی که به من دست دادهبود، من پیش «اُاهلنج لگر» رفتم. عجیب آن که او هنوز نمیدانست زندگی شاه در خطر مرگ است. زمانی که او، وضع و حال روحی مرا به خاطر بیماری شاه دانست، بیاختیار به گریهافتاد. او شاه را از صمیم دل دوستداشت و این خبر برایش بسیار سنگین مینمود. روز بعد، من «اُاهلنچ لگر» را در پلههای قصر «امالین بورگ» دیدم که خود را به «کریستیانی2» تکیه دادهبود. آنها از اتاق انتظار بیرون آمدهبودند. رنگ «اُاهلنچ لگر» به کلی پریده بود و هیچ حرف نمیزد. در حالی که داشت رد میشد، با چشمان گریان، دست مرا فشرد. شاه تا مرگ، فاصلهی چندانی نداشت.
بیستم ژانویه، من چندین بار به قصر «امالینبورگ» آمدم. همان شب، در میان برف، من در میدان ایستادهبودم و به پنجرهی قصر نگاه میکردم. در درون قصر، شاه من، داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد. ساعت ده و ربع شب، او درگذشت. روز بعد، مردم در جلو قصر جمع شدهبودند. جنازهی کریستیان هشتم شاه دانمارک، در داخل قصر قرارداشت. من به خانهرفتم و از ته دل، نسبت به شاهی که دوستش میداشتم و اینک او را از دست دادهبودم، زار زارگریه کردم. همان شب، شعری سرودم که یک خط آن این است:«ای هوشیار! ای عاقل! مردم به شما عشق میورزیدند!» جالب آنست که این خط شعر از سوی مخالفان من علیه خود من به کار گرفتهشد. آنان این تعبیر را کردهبودند که من حس خصوصی خویش را به مردم نسبت دادهام. تمام کپنهاگ در جوش و خروش بود. هردم اتفاقهای تازهای در راهبود. روز بیست و هشت ژانویه، قانون اساسی اعلامشد. جنازهی شاه را در معرض دید مردم گذاشتهبودند تا با ادای احترام از جلو او رژه بروند. من به آنجا رفتم و هنگامی که جسد او را دیدم، چنان درد در جان من افتاد که حالم بدشد. آنگاه مرا به اتاقی بردند تا بهترشوم. بیست و پنجم فوریه، جنازهی شاه را در شهر «رُسکیلده 3» دفنکردند. من در خانه بودم و صدای زنگ کلیساها را میشنیدم.»
نمونههایی از این دست، در کتاب او کم نیست. اندکی مقایسه میان کیفیت رابطهای که او با شاه کشور خود داشته و روابطی که بسیار از شاعران ما با شاهان زمان خود داشتهاند، از نظر تفاوت نگاه، تفاوت نظام اجتماعی و تفاوت فرهنگ فکری و رفتاری، میتواند نتیجهگیریهای معینی را در اختیار ما قراردهد. در زمان «هانس کریستیان اندرسن» نیز کسانی بودند که دربار دانمارک به آنان اعتنایی نداشت. نه از آنرو که آنان با دربار مخالفبودند بلکه بدان دلیل که از اعتبار اجتماعی و فرهنگی بالایی برخوردار نبودند. اگر چه، در همان حالت نیز، کمترین سنگاندازی از سوی دربار و درباریان، نسبت به اهل فکر و قلم، اِعمال نمیشد. تا آنجا که اسناد و مدارک نشان میدهد، کسی نیز در صف دشمنان خاندان سلطنت قرارنداشت. در حالی که در کشور ما و در تاریخ ما، یا شاعرانیبودهاند که انگار ناف آنان را در پستوی دربار شاهان بریدهاند و شاعران دیگری بودهاند که حتی وقتی نام شاهی یا امیری به زبان میآمده، آنان نه تنها فاصله میگرفتهاند بلکه حتی ناخشنودی خویش را از اینکه با خاندان امیر و وزیر رفت و آمد داشتهباشند، نشان میدادهاند. در اواخر قرن نوزدهم، نطفهی این تفکر که نزدیکی به خاندان هر امیر و وزیری، به معنی دوری کردن از مردمان محروم جامعهاست، بسیاری از شاعران و نویسندگان را وا میداشت تا به هر شکل ممکن، این فاصلهی معین را با خاندان قدرت، حفظ کنند. اما در قرن بیستم میلادی و پس از انقلاب مشروطه که فرمان آن، در سال 1906 امضاء شد، تقریباً مخالفت با خاندان سلطنت، نشانهی ترقیخواهی و متفاوتاندیشی بود.
نمونهی دیگری که ارتباطی به شاعر یا نویسندهبودن ندارد، در تاریخ کشورهای اسکاندیناوی، قابل ذکراست. در سال 1649 میلادی، پادشاه سوئد که «کریستینا/ Kristina» نامداشت و از نظر سنی، فقط بیست و سه سالهبود، یک کشتی عظیم جنگی را به فرماندهی یکی از برجستهترین ژنرالهای ارتش این کشور به نام آدمیرال «فِلِمینگ/Feleming » به فرانسه فرستاد تا «رِنه دکارت/ Rene Descartes/ 1596-1649» فیلسوف فرانسوی را به دربار وی بیاورد تا از محضر این استاد بزرگ و مغرور، درس فلسفه بیاموزد. دکارت، به علت آمادهنبودن، به آن کشتی جنگی، جواب منفیداد. اما کمی بعدتر با یک کشتی دیگر به سوئد آمد. جالب آنست که این کلاس فلسفه را، ملکهی سوئد در ساعت پنج بامداد قرار دادهبود تا بتواند پس از دیدار این استاد فلسفه و بهرهگیری از محضر او، به کارهای جاری مملکتی بپردازد. شاید بد نباشد اشارهکنم که در آن سال، زمستان سختی در سوئد پدیدآمد و دکارت به شدت سرماخورده و بیمارشد و از بخت بد، از این بیماری، جان سالم هم به در نَبُرد. نمونههایی از این دست بسیار است. نمونههایی که اهل فکر و فلسفه، بدون آن که مجیز شاه یا امیری را برزبان بیاورند، از احترام و محبت آنها بهرهمند میشدهاند. برخورد غرورآمیز «دکارت» با فرستادهی ملکهی سوئد، یکی از این نمونههاست.
ادامهدارد
1/ Amalienborg
2/ Anton Carl Emil Christiani / تولد 1817 / مرگ 1901 / کشیش دانمارکی
3/ Roskilde