فرخی سیستانی و شاعر لب دوخته (6)


رابطه‌ی شاهان و امیران در کشورهای عقب‌مانده با کارگزاران فکر، هنر و کلام در هیچ‌دوره‌ای از تاریخ، رابطه‌ی متوازن و متناسبی نبوده‌است. موردهای استثنایی، از اهمیت و عمق این قاعده، چیزی نمی‌کاهد. این نکته نیز گفته‌شود که این نوع رابطه،‌ میان اهل کلام و اندیشه با اهل قدرت، در کشورهای غربی نیز از آغاز، رابطه‌ای متعادل و قانونمند نبوده‌است. اما پس از دوران رنسانس و پشت سرگذاشتن تاریکی قرون وسطی که چندصدسالی را در برمی‌گیرد، این رابطه‌ها به تدریج، از عقلانیت، حرمت و توازن برخوردارشد و با گذشت زمان به عمق و گستردگی آن نیز افزوده‌گشت. در حالی که این روابط در سرزمین‌های عقب‌مانده، به دلایل تاریخی، اجتماعی و فرهنگی، همیشه یا سیاه سیاه بوده‌است و یا سفید سفید. حتی گاه شخصیتی مانند مسعود سعد سلمان، با وجود گذراندن 19 سال از بهترین سال‌های عمرش در زندان‌های وحشتناک سلاطین غزنوی، بازهم دست از ستایش نامعقول و نامتوازن آنان برنداشت. مشکل فرهنگی این سرزمین‌ها در آنست که در رابطه‌ی دوگانه‌ی سیاه و سفید، هرگاه بُعد سیاه آن مطرح بوده‌است، همه‌چیز در بعد منفی و در اوج اغراق‌های نامتصور قرار گرفته‌است. زمانی‌که بعد سفید، مطرح بوده‌است، هرچه را که کارگزاران کلام در بُعد مثبت دیده‌اند یا تصورکرده‌اند، به گونه‌ای به تصویر کشیده‌اند که هرگونه مرز تخیل و امکان را درهم ‌شکسته‌است. این کاستی و عدم توازن، حتی تا امروز نیز نتواسته‌است آهنگ عقلانیت و توازن خویش را در همه‌ی عرصه‌ها به درستی بازیابد.

 

«سال هزار و هشتصد و چهل و هشت که شروع‌شد، سالی قابل توجه و آتش‌فشان‌گونه بوده‌است. سالی‌که امواج روزگار، حتی در سرزمین مادری من، با خون به حرکت درآمده‌است. در همان روزهای نخستین سال، شاه دانمارک، کریستیان هشتم بیمارشد. آخرین‌بار که او را ملاقات‌کردم، یک غروب بود که به صورت کتبی، به صرف چای در حضور او، دعوت‌شدم. او به من سفارش کرده‌بود که با خود چیزی بیاورم که برای آن اعلیحضرت بخوانم. به غیر از ایشان، ملکه‌ی دانمارک، یکی از خانم‌های دربار و آقایی که رئیس تشریفات دربار بود، حضورداشتند. شاه با مهربانی و نرمی به من خوش آمدگفت. اما به علت بیماری، می بایست روی مبل، درازکش باشد. من یکی دوبخش از رمان «دو نجیب‌زاده» و نیز چندتا از قصه‌هایم را برای ایشان خواندم. او خیلی سرِحال آمده‌بود. از صمیم قلب، می‌خندید و جنب و جوش‌ خاصی داشت. زمانی که آن‌جا را ترک‌کردم، او با احترام از همان جا که درازکشیده‌بود، با من خداحافظی‌کرد و من آخرین کلمات او را به یاد دارم:«به زودی همدیگر را خواهیم دید.» اما چنان دیداری، دیگر دست‌نداد.

 

حال شاه خیلی بدشده‌بود. نگرانی و افسردگی برای از دست‌دادن او، برجان من چنگ انداخته‌بود. هر روز به قصر «امالین بورگ1» می‌رفتم تا اطلاعاتی از وضع وی کسب‌ کنم. همه متقاعدشده‌بودند که شاه به زودی خواهدمرد. پس از این خبر و حال بدی که به من دست داده‌بود، من پیش «اُاهلنج لگر» رفتم. عجیب آن که او هنوز نمی‌دانست زندگی شاه در خطر مرگ است. زمانی که او، وضع و حال روحی مرا به خاطر بیماری شاه دانست، بی‌اختیار به گریه‌افتاد. او شاه را از صمیم دل دوست‌داشت و این خبر برایش بسیار سنگین می‌نمود. روز بعد، من «اُاهلنچ لگر» را در پله‌های قصر «امالین بورگ» دیدم که خود را به «کریستیانی2» تکیه داده‌بود. آن‌ها از اتاق انتظار بیرون آمده‌بودند. رنگ «اُاهلنچ لگر» به کلی پریده بود و هیچ حرف نمی‌زد. در حالی که داشت رد می‌شد، با چشمان گریان، دست مرا فشرد. شاه تا مرگ، فاصله‌ی چندانی نداشت.

 

بیستم ژانویه، من چندین بار به قصر «امالین‌بورگ» آمدم. همان شب، در میان برف، من در میدان ایستاده‌بودم و به پنجره‌ی قصر نگاه می‌کردم. در درون قصر، شاه من، داشت با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد. ساعت ده و ربع شب، او درگذشت. روز بعد، مردم در جلو قصر جمع شده‌بودند. جنازه‌ی کریستیان هشتم شاه دانمارک، در داخل قصر قرارداشت. من به خانه‌رفتم و از ته دل، نسبت به شاهی که دوستش می‌داشتم و اینک او را از دست داده‌بودم، زار‌ زارگریه کردم. همان شب، شعری سرودم که یک خط آن این است:«ای هوشیار! ای عاقل! مردم به شما عشق می‌ورزیدند!» جالب آنست که این خط شعر از سوی مخالفان من علیه خود من به کار گرفته‌شد. آنان این تعبیر را کرده‌بودند که من حس خصوصی خویش را به مردم نسبت داده‌ام. تمام کپنهاگ در جوش و خروش بود. هردم اتفاق‌های تازه‌ای در راه‌بود. روز بیست و هشت ژانویه، قانون اساسی اعلام‌شد. جنازه‌ی شاه را در معرض دید مردم گذاشته‌بودند تا با ادای احترام از جلو او رژه بروند. من به آن‌جا رفتم و هنگامی که جسد او را دیدم، چنان درد در جان من افتاد که حالم بدشد. آن‌گاه مرا به اتاقی بردند تا بهترشوم. بیست و پنجم فوریه، جنازه‌ی شاه را در شهر «رُسکیلده 3» دفن‌کردند. من در خانه بودم و صدای زنگ کلیساها را می‌شنیدم.»

 

نمونه‌هایی از این دست، در کتاب او کم نیست. اندکی مقایسه میان کیفیت رابطه‌ای که او با شاه کشور خود داشته و روابطی که بسیار از شاعران ما با شاهان زمان خود داشته‌اند، از نظر تفاوت نگاه، تفاوت نظام اجتماعی و تفاوت فرهنگ فکری و رفتاری، می‌تواند نتیجه‌گیری‌های معینی را در اختیار ما قراردهد. در زمان «هانس کریستیان اندرسن» نیز کسانی بودند که دربار دانمارک به آنان اعتنایی نداشت. نه از آن‌رو که آنان با دربار مخالف‌بودند بلکه بدان دلیل که از اعتبار اجتماعی و فرهنگی بالایی برخوردار نبودند. اگر چه، در همان حالت نیز، کمترین سنگ‌اندازی از سوی دربار و درباریان، نسبت به اهل فکر و قلم، اِعمال نمی‌شد. تا آن‌جا که اسناد و مدارک نشان می‌دهد، کسی نیز در صف دشمنان خاندان سلطنت قرارنداشت. در حالی که در کشور ما و در تاریخ ما، یا شاعرانی‌بوده‌اند که انگار ناف آنان را در پستوی دربار شاهان بریده‌اند و شاعران دیگری بوده‌اند که حتی وقتی نام شاهی یا امیری به زبان می‌آمده، آنان نه تنها فاصله می‌گرفته‌اند بلکه حتی ناخشنودی خویش را از این‌که با خاندان امیر و وزیر رفت و آمد داشته‌باشند، نشان می‌داده‌اند. در اواخر قرن نوزدهم، نطفه‌ی این تفکر که نزدیکی به خاندان هر امیر و وزیری، به معنی دوری کردن از مردمان محروم جامعه‌است، بسیاری از شاعران و نویسندگان را وا می‌داشت تا به هر شکل ممکن، این فاصله‌ی معین را با خاندان قدرت، حفظ کنند. اما در قرن بیستم میلادی و پس از انقلاب مشروطه که فرمان آن، در سال 1906 امضاء شد، تقریباً مخالفت با خاندان سلطنت، نشانه‌ی ترقی‌خواهی و متفاوت‌اندیشی بود.

 

نمونه‌ی دیگری که ارتباطی به شاعر یا نویسنده‌بودن ندارد، در تاریخ کشورهای اسکاندیناوی، قابل ذکراست. در سال 1649 میلادی، پادشاه سوئد که «کریستینا/ Kristina» نام‌داشت و از نظر سنی، فقط بیست و سه ساله‌بود، یک کشتی عظیم جنگی را به فرماندهی یکی از برجسته‌ترین ژنرال‌های ارتش این کشور به نام آدمیرال «فِلِمینگ/Feleming » به فرانسه فرستاد تا «رِنه دکارت/ Rene Descartes/ 1596-1649» فیلسوف فرانسوی را به دربار وی بیاورد تا از محضر این استاد بزرگ و مغرور، درس فلسفه بیاموزد. دکارت، به علت آماده‌‌نبودن، به آن کشتی جنگی، جواب منفی‌داد. اما کمی بعدتر با یک کشتی دیگر به سوئد آمد. جالب آنست که این کلاس فلسفه را، ملکه‌ی سوئد در ساعت پنج بامداد قرار داده‌بود تا بتواند پس از دیدار این استاد فلسفه و بهره‌گیری از محضر او، به کارهای جاری مملکتی بپردازد. شاید بد نباشد اشاره‌کنم که در آن سال، زمستان سختی در سوئد پدیدآمد و دکارت به شدت سرماخورده و بیمارشد و از بخت بد، از این بیماری، جان سالم هم به در نَبُرد. نمونه‌هایی از این دست بسیار است. نمونه‌هایی که اهل فکر و فلسفه، بدون آن که مجیز شاه یا امیری را برزبان بیاورند، از احترام و محبت آن‌ها بهره‌مند می‌شده‌اند. برخورد غرورآمیز «دکارت» با فرستاده‌ی ملکه‌ی سوئد، یکی از این نمونه‌هاست.

ادامه‌دارد



1/ Amalienborg

2/ Anton Carl Emil Christiani / تولد 1817 / مرگ 1901 / کشیش دانمارکی

3/  Roskilde

فرخی سیستانی و شاعر لب دوخته (5)


در سرزمین‌های عقب‌مانده و غیر دمکرات، خاصه در سده‌های اخیر، رابطه‌ی خاندان قدرت با مردم و نمایندگان آنان، هرگز از نوع دوستانه و زلال آن نبوده‌است. چه بسا شاعر یا نویسنده‌ای، با نزدیکی خویش به آن خاندان و یا با انجام نوعی ستایش و برکشیدن اعضای آن خاندان، همه‌ی اعتبارهای دیرین خویش را در نگاه مردم و نمایندگانشان، به کلی از دست داده یا حتی مورد نفرت آنان قرار گرفته‌است. این ذهنیت در چنان سرزمین‌هایی، آن‌ قدر قدرتمند است که وقتی انسان با چنان ذهنیت‌هایی، به رابطه‌ی هنرمندان کلامی با شاهان و حاکمان سرزمین‌های دمکرات، آگاه می‌شود، نمی‌تواند چنان حرکاتی را به سادگی مورد قبول قراردهد. حتی اگر چنین قبولی هم مطرح‌باشد، قطعاً با نوعی اکراه و احتیاط، همراه‌است. شاید اگر فرخی سیستانی و محمود غزنوی، در صد سال پیش می‌زیستند، خواندن و شنیدن چنان مدایحی از زبان فرخی نسبت به شاه غزنوی، در ذهن انسان، چیزی جز نفرت از گوینده‌ی آن سخنان، ایجاد نمی‌کرد. اما گذشت زمان، رنگ و بوی خشم و نفرت را در ما، نسبت به چنان زمام‌دارانی، به دلیل فاصله‌ی زمانی بسیار زیاد آنان با زمان حال، به کلی از میان برده‌است. گذشته از آن، ما در این روزگار، درک بهتری از شرایط اجتماعی و فردی یک شاعر و یا نویسنده‌ی چنان دورانی از تاریخ داریم و به سادگی، حکم نفرت یا محبت را نسبت به کار آنان و یا شخصیتشان، صادر نمی‌کنیم.

 

برای درک بهتر شرایط شاعرانی همچون فرخی سیستانی در دوران سلطنت محمود و مسعود غزنوی و فرخی یزدی در دوران حکومت احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوی، بی‌مناسبت نمی‌بینم در این‌جا به نقل بخش‌هایی از نوشته‌ی «هانس کریستیان اندرسن» از کتاب «زندگی داستان‌سرای دانمارک» به پردازم. او در این یادداشت‌ها، از شاه دانمارک، «کریستیان هشتم» نام می‌برد. این شخص، یعنی«کریستیان هشتم/1786-1848» از سال 1814، شاه نروژ و از سال 1839، شاه دانمارک بوده‌است. شاید بد نباشد بدانیم که دقیقاً در همان سالی که کریستیان هشتم، شاه نروز و بعدها شاه دانمارک شده بود، در ایران، چه کسانی حکومت می‌کردند. در سال 1814 میلادی برابر با 1228 قمری، هنوز فتحعلیشاه قاجار بر ایران حکومت می‌کرد و عباس‌میرزا پسر او، درگیر جنگ با قوای روسیه در ناحیه‌ی «اصلان‌دوز» در کنار رودخانه‌ی ارس بود. در همین سال، پس از شکست قوای ایران از نیروهای روسی، ایران مجبورشد عهدنامه‌ی گلستان را امضاءکند. از جمله مفاد این عهدنامه، یکی آن‌بود که ایران متعهدشد تمام سرزمین‌های از دست‌داده در جنگ را برای همیشه به روس‌ها واگذارکند و هیچ‌گونه حق مالکیتی نسبت به آن‌ها نداشته‌باشد. البته «اندرسن» در این سال، هنوزکودک خردسالی بوده اما سال‌ها بعد در بزرگ‌سالی که نام و آوازه‌ای به عنوان یک نویسنده‌ی تثبیت‌شده به هم زده‌بود، با شاه این کشور و بسیاری شاهان دیگر، ملاقات‌های بسیار داشته‌است. شاه دانمارک نه تنها دوست‌داشته که با او دیدارهای بیشتری داشته‌باشد، بلکه از نظر مادی هم، به وی کمک‌نماید. اما اندرسن، از قبول این کمک‌ها امتناع می‌کرده‌است. اینک به نوشته‌ی اندرسن در کتابش مراجعه می‌کنیم:

 

«در خلال یک‌سال، چندتا از کتاب‌های من از جمله «بازار یک شاعر»، «داستان‌ها» و «تصویرهای بی‌تصویر» در انگلستان، انتشاریافت. در آن‌جا به همان اندازه مورد استقبال خوانندگان و منتقدان قرارگرفت که قبلاً کتاب «بدیهه‌سرایی‌ها»ی من قرارگرفته‌بود. انبوه نامه‌هایی که مردان و زنان ناشناس، برای من به ناشرکتاب‌هایم می‌فرستادند، برای من به دانمارک فرستاده می‌شد. «کریستیان هشتم» شاه دانمارک، مجموعه‌ی آثار منتشرشده‌ی مرا در انگلیس، به شکل بسیار زیبا و ارزنده‌ای از سوی انتشارات «ریچارد بنتلی/ Richard Bentley» دریافت کرده‌بود. افراد نزدیک به شاه و دربار، برای من تعریف می‌کردند که شاه چگونه از انتشار کارهای من در خارج از مرزهای دانمارک، ابراز خوشحالی کرده‌بود در حالی که من در داخل دانمارک، غالباً مورد خرده‌گیری و کم‌شماری افرادی قرارمی‌گرفتم. احساسی که شاه نسبت به من داشت، پس از خواندن «داستان زندگی من» هنوز هم افزایش پیداکرد. تا آن‌جا که دردیداری که  قرار بود، یکی از آخرین‌کتاب‌هایم را در اختیار او بگذارم، به من‌گفت:«حالا من شما را بهتر می‌شناسم.»

 

او سپس ادامه داد:«شما خیلی کم پیدا هستید. لازم‌است که ما در باره‌ی زندگی، بیشتر با هم صحبت‌کنیم.» من در جواب شاه گفتم:«این نکته بیشتر به اعلیحضرت برمی‌گردد تا من!» و او در پاسخ من گفت:«بله درست‌است. باشما موافقم.» سپس او خوشحالی‌اش را در مورد موفقیت‌های من در انگلستان و آلمان ابرازداشت. خاصه از انتشار آثارم در انگلستان و استقبال مردم از آن‌ها بسیار شادمان بود. او حتی در باره‌ی کتاب «زندگی من» ابراز داشت که آن‌را  بسیار زیبا و مهرآمیز دیده‌است. قبل از آن که ما از یکدیگر جداشویم، او از من پرسید:«فردا شام را در کجا می‌خورید؟» من جواب‌دادم:«در رستوران.» اوگفت:«ترجیحاً پیش ما بیایید تا به اتفاق ملکه و شما با هم شام بخوریم. ما شام خود را ساعت چهار بعد از ظهر، صرف می‌کنیم.» موقع شام، من آلبومی را که از شاهزاده‌ی پروس دریافت کرده‌بودم، به شاه و ملکه نشان‌دادم. در آن آلبوم، انبوهی از دستنوشته‌ها و امضاهای شخصیت‌های برجسته‌ی آلمان، فراهم آمده‌بود. هنگامی که شاه آن را به من برگرداند، در آن یادداشتی به این شکل نوشته‌بود:«از این‌که انسان از طریق تلاش و توانایی خویش، در زندگی، جایگاه شایسته‌ای به دست بیاورد، بر چنان جایگاهی که از طریق توجه و مرحمت دیگران به دست می‌آید، برتری دارد. امیدوارم که این چندکلمه، یادآور شما از طریق خود شما باشد. دوستدارشما : کریستیان ر.»

 

این یادداشت را شاه دانمارک به تاریخ دوم آوریل نوشته‌بود. اگر چه آن روز، دوم آوریل نبود. او می‌دانست که دوم آوریل، روز تولد من‌است و بدان‌جهت، این روز را برای تاریخ‌گذاشتن، انتخاب کرده‌بود. همچنین ملکه‌ی دانمارک «کارولین آمالیه/ Caroline Amalie » نیز یادداشت مهرآمیزی در آن آلبوم نوشت که برای من از هرگونه هدیه‌ای، ارزشمندتر بود. شاه دانمارک،یک‌بار از من سؤال‌کرد:«آیا قصدندارید سفری به انگلستان داشته‌باشید؟» من به او جواب‌دادم :«البته چنین قصدی دارم. فکرکرده‌ام که در همین تابستان به آن‌‌جا سفرکنم.» شاه در پاسخ من گفت:«شما می‌توانید از من مقداری پول دریافت‌دارید.» من تشکرکردم و جواب‌دادم:«من احتیاج به پول ندارم. همین روزها من از ناشر آلمانی کتاب‌هایم، هشتصد ریکس دالر دریافت‌داشته‌ام. من همان‌ها را می‌توانم برای این سفراستفاده‌کنم.» شاه با لبخندی، سخنانش را ادامه‌داد و گفت:«اما شما به عنوان نماینده‌ی ادبیات دانمارک به آن کشور سفر می‌کنید. بهتر است که در آن‌جا از امکانات بهتر و شایسته‌تری برخوردار باشید.» من جواب‌دادم:«مطمئناً من از امکانات خوبی بهره خواهم‌برد. اگر پول‌هایم تمام‌شود، بلافاصله به دانمارک برخواهم‌گشت.» شاه گفت:«شما می‌توانید مستقیماً برای من بنویسید که چه احتیاجاتی دارید.» من به شاه گفتم:«نه اعلیحضرتا! من احتیاج ندارم. شاید یک وقت دیگر به عنایت شما نیازداشته‌باشم. اما در حال حاضر، احتیاج به دریافت چیزی از سوی شما ندارم و مهم‌تر آن که دوست‌ندارم در این زمینه بیشتر از این چیزی بشنوم. آیا من اجازه‌دارم که به حضور اعلیحضرت نامه بنویسم بی آن که تقاضای چیزی کرده‌باشم؟ خاصه آن که من دوست دارم، نامه‌ام به شما نه به عنوان شاه دانمارک، بلکه به عنوان کسی که با او رابطه‌ی فکری و عاطفی‌دارم، نوشته‌شود. در این حالت است که نامه‌ی من از حالت رسمی و خشک، خارج می‌شود.» شاه تقاضای مرا پذیرفت و از شیوه‌ی برخورد من نیز بسیار خوشحال شد. در حالی که من نیز از این رویداد، رضایت کامل داشتم.

ادامه دارد

فرخی سیستانی و شاعر لب دوخته (4)


توجه به رویدادهای تاریخی در بافت زمان و مکان معین و نیز توجه به شرایط حاکم بر یک جامعه از دیدگاه فرهنگی، سیاسی و ادبی، زمینه‌ را برای قضاوت‌های منصفانه‌تری در مورد این یا آن شاعر، نویسنده و یا هرکس دیگر، آماده می‌سازد. بررسی زندگی و افکار فرخی سیستانی و یا یزدی، دور از چنین عواملی، می‌تواند سر از یک بررسی تُند، خام، بسیار جانبدار و غیر منصفانه درآورد. آیا در همه‌ی کشورها، نگاه مردم به شاهان و حاکمان، فقط از سوراخِ تنگِ سوزن‌واره‌یِ دونگاه رد می‌شده است؟ نگاه نفرت‌بار و کین‌توزانه و یا نگاه مهرآمیز و عشق‌ورزانه؟ نگاهی کاونده و ژرف، به غرب و رابطه‌ی هنرمندان کلامی و غیر کلامی با شاهان، امیران و وزیران این سرزمین‌ها و مقایسه‌ی آن با نوع رابطه‌ی هنرمندان کلامی ما با صاحبان قدرت و تعیین‌کننده‌ی سیاست در سرزمین‌های ما، نشان از تفاوتی بسیار عمیق میان این هردو قطب اجتماعی، برای ما باقی می‌گذارد.

 

در دهه‌ی چهل خورشیدی، در آن سال‌های آرزومندی‌های بزرگ که انسان با توجه به جوانسالی و خامی خویش، تصور می‌کرد که در حال فتح جهان‌است، محفلی‌ وجود داشت، دوستانه و غیر رسمی که بسیاری از دانشجویان و جوانان تحصیل‌کرده را در خود جا می‌داد. این محفل، اگر چه نامرتب اما گاهی یک‌بار درماه و گاه دو هفته‌ یک‌بار تشکیل می‌شد. کسانی که به آن‌جا می‌آمدند، دو انگیزه بیشتر نداشتند. یکی فرهنگی و دیگری سیاسی. نمی‌توانم بگویم که سنگینی وزنه‌ی فکری کدام یک بیشتر بود. زیرا هیچ‌کس در صدد تسخیر ریاست مجلس و یا تحمیل گرایش و تفکر خود نبود. من با همه‌ی خامی‌ها و جوانسالی‌ها، از طرفداران نگاه فرهنگی به پدیده‌ها بودم. طبیعی آنست که آدم جوان، در پی کشف جهان، در پی کشف اندیشه‌های تازه و شخصیت‌های متنوع پیرامون خویش‌ باشد. این محفل نیز از این قاعده مستثنی نبود. احساس می‌کردیم که نوبت پدران و مادرنمان گذشته و اینک، هنگامه‌ی میدان‌داری ما برای اداره‌ی جهانی‌است که در برابر خود داریم. روزی در آن محفل، صحبت‌های دوستان به حضور این دو فرخی تاریخ ادبیات ایران کشیده شد. شماری که فقط طرفدارات «تفکرات فرهنگی» بودند، چندان نگاه تأیید‌آمیزی به کارهای فرخی یزدی نداشتند. آنان، او را به عنوان یک انسان صادق، فداکار و مردم‌دوست نه تنها تأیید می‌کردند بلکه سخت بدان احترام می‌گذاشتند. اما شیوه‌ی کارش را در حوزه‌ی سیاست که عمر او را با رنج و درد قرین ساخت و سرانجام، جانش را نیز بی‌رحمانه گرفت، نمی‌پسندیدند.

 

از طرف دیگر، آن‌ها، فرخی سیستانی را نیز نه تنها مورد ستایش قرارنمی‌دادند بلکه ملامت هم نمی‌کردند. او را بیشتر مردی عاقبت‌اندیش می‌دانستند که می‌خواست از توانایی فکری و ادبی خود، در راه تأمین یک زندگی برجسته و توأم با آسایش و رفاه مادی، استفاده‌کند. شاید بتوان گفت که تفاوت میان شخصیت، فکر و زندگی فرخی سیستانی با فرخی یزدی، بیشتر در پدیده‌ی انتخاب، تجلی می‌کرد. آن‌یک، دو انتخاب‌داشت. انتخاب، میان گمنامی و فقر و یا شهرت و ثروت. اما فرخی یزدی در میان انتخاب‌های خویش، هیچ‌گاه انتخابی میان فقر و ثروت نداشت. اگر او، حتی راه موافقت با گروه قدرت و حکومت را هم انتخاب می‌کرد، هیچ نشانه‌ای در دست نبود که می‌توانست به مال و ثروت دست‌یابد. چه بسا، فرخی یزدی، در خلوت خویش نیز به این نکته، اندیشیده‌بود. او اگر در برابر چرخه‌ی ستم، حتی سکوت پیشه می‌کرد، شاید که در نهایت، می‌توانست شغلی در اداره‌ی انطباعات و ممیزی رژیم رضاشاه بگیرد. چنان شغلی، چندان مقامی نبود که او بدان بنازد و یا از درآمد حاصله از آن، دیگدان زرین بسازد. 

 

گروهی از اهل آن محفل که واقع‌بینانه به پدیده ها نگاه می‌کردند، اعتقادشان بر این نکته بود که فرخی سیستانی چه سلطان محمود غزنوی را مدح می‌کرد و چه نمی‌کرد، نظام غزنویان و شخصیت‌هایی همچون او و فرزندانش همراه با هزاران هزار کارگزار دستورگیر و دستورگزار، به عنوان یک واقعیت خارجی، همچنان وجود داشت. سلطان محمود نیز صرف‌نظر از حضور این یا آن مداح دربار، نه تنها سلطه‌ی خویش را بر ملل تابعه، با زور و تهدید، اِعمال می‌کرد بلکه هرگونه صدای مخالفی را هم که می‌شنید با هزار و یک بهانه‌ی معقول و خطرناک، قبل از آن‌که به گوش مردم برسد، در نطفه خفه می‌ساخت. عده‌ای دیگر معتقد‌بودند که همین مداحی‌ها، از سلطان محمود، یکه‌تازی غیرقابل مقاومت و مقدس به وجود آورده‌بود که نه کسی می‌توانست در برابر خواست‌هایش ایستادگی‌‌کند و نه او حتی غروبی را در زوال عمر خویش و یا امپراتوری خود مجسم سازد. همین‌که شخصیتی مانند فرخی سیستانی، او را شاه «غازی» می‌نامید، شاهی که با فشار سرنیزه، قصد گسترش اسلام را داشت و برآن سر بود است تا «کفار» را از روی زمین خداوند محوسازد، در عمل، اندیشه‌های عقب‌مانده‌ی او را تقویت می‌کرد. به اعتقاد آنان، چگونه ممکن‌بود محمود غزنوی، چنان ستایش‌هایی را از فرخی سیستانی بشنود و در برابر آن‌ها بی‌تفاوت بماند:

 

شهی که روز و شب او را جز ایـن تمنا نیست

کــــه چون زنــــد بُت و بُتخانـــه بــــر سر بُتگر

ز کــــارنامه‌ی او، گــــر دو داستان خــــــوانی

بــــه خـــــنده یــــــادکنی کـــــارهای اسکندر

 

اگــــر سِکَنــدر بـــا شاه، یــــک سفر کــــردی

ز اسب تــــازی، زود آمـــــدی فــــرود بــه خر

 

چنین‌است که عنصری، ملک‌الشعراء دربار محمود، در بیتی، شادی و مسرت خاطر شاه را در دیدار با مداحان خویش، این‌گونه توصیف می‌کند:


تو از دیدار مادح، همچنان شادان‌شوی، شاها

که هرگز نیم از آن، وامق نگشت از دیدن عَذرا

 

آنان که هوادار نفوذ فرهنگ و رفتار انسانی و احترام‌آمیز آدم‌ها نسبت به یکدیگر بودند، این استدلال را داشتند که سیاست در مفهوم هواداری از یک رژیم و یا مخالفت با آن در مقیاس آن روزگاران، بدون آگاهی به عوامل گوناگون اجتماعی، فرهنگی، منطقه‌ای و حتی بین‌المللی، انسان را قبل از آن که به سوی گشایش فکری سوق‌دهد، از او، موجود «اسیر»ی می‌سازد که هیچ‌گونه آگاهی دقیق و مطمئن به بازی‌های پشت پرده ندارد. چه بسا در مورد این واقعه یا آن رویداد، حرف و تفسیرش با توجه به برخی قرائن، درست‌باشد و چه بسا، کاملاً بی‌پایه از آب درآید و آن شخص، بعدها، خود را به کلی، «بازی‌خورده» احساس‌کند. در همه‌جای دنیا، میان گروهی از هنرمندان کلامی و غیرکلامی از یک‌طرف و شاهان، امیران و حاکمان از طرف دیگر، تماس و رابطه‌ی نزدیک، برقرار بوده‌است. منفورترین حاکمان و رژیم‌های دنیا در هردوره‌ای از تاریخ، ستایشگران و باورمندان خود را چه از راه تطمیع و تهدید و چه حتی از راه باور و قبول فردی، به گرد خویش جمع می‌کرده‌اند. در کشورهای پیشرفته از چشم‌انداز دمکراسی و حضور نهادهای اجتماعی آزاد و ناوابسته به دستگاه دولت‌ها و حکومت‌ها، این‌گونه تماس‌ها نه تنها معقول و پسندیده تلقی‌ می‌شده بلکه حتی با افتخار و خوشدلی از آن یاد می‌گردیده‌‌است.

 

نمونه‌ی نزدیک و مستند آن، زندگی «هانس کریستیان اندرسن/Hans Christian Andersen  / 1805- 1875» شاعر و نویسنده‌ی دانمارکی‌است. او در کتاب «داستان زندگی من1» که آخرین بخش‌های آن را در سال 1855 میلادی نوشته، از این دیدارهای صمیمانه و نزدیک با تمامی شاهان، حکمرانان، شوالیه‌ها، دوک‌ها، بارون‌ها و دیگر اشراف‌زاده‌های اروپایی صحبت می‌کند. تعداد ملکه‌ها و زنان ثروتمندی که با احترام و مهربانی از او پذیرایی می‌کرده‌اند، کم نبوده‌اند. در بسیاری از کشورهای اروپایی، خاصه در آلمان که دارای حکمرانان منطقه‌ای و محلی فراوانی بوده، بر سر دعوت از شخصیتی مانند او، رقابت بوده‌است. برای آنان، این دعوت‌ها، افتخار محسوب می‌شده‌است که شخصیت‌های بزرگ هنری در گستره‌های گوناگون را دعوت‌کنند و با آنان معاشر و مصاحب باشند. اندرسن در دربار آنان، بی‌آن که کوچک‌ترین کلمه‌ای زبان به مدح و ستایش بگشاید، قصه‌های خود را می‌خوانده و با آنان به بحث می‌نشسته‌است. حتی بسیار از ثروتمندان و شاهزادگان، دوست‌داشته‌اند که امکانات گوناگونی در اختیار افرادی مانند او قراردهند و حتی خودشان به شخصه از آنان پذیرایی‌کنند. در این مناسبات، جز کلمات دوستانه و نیز اظهار نظرهای مستقل و عاقلانه که نه رنگ اغراق‌دارد و نه بوی ستایش، کلمات دیگری، رد و بدل نمی‌شده‌است

---------------------------------------------------------------

1/ کتاب «داستان زندگی من» برای نخستین بار در سال 1946میلادی، هفتاد و یک‌سال پس از مرگ او، به زبان سوئدی، ترجمه و منتشرشد. من این کتاب را در فاصله‌ی سال‌های 2003 تا 2011 میلادی به فارسی ترجمه‌کرده‌ام. کتاب نسبتاً پرحجمی است که صفحات آن در قطع A4 به بیش از هفتصد صفحه رسیده‌است. هم‌اکنون به دنبال ناشری هستم تا بتوانم آن را به شکلی که شایسته‌ی این داستان‌سرای بزرگ دانمارکی هست، انتشاردهم.


فرخی سیستانی و شاعر لب دوخته (3)


صرف نظر از این که خواست و آرزوی شاعران و نویسندگان در هردوره از تاریخ چگونه خود را در آفرینش‌های کلامی آنان، انعکاس بخشیده و می‌بخشد، تردید نباید داشت که همه‌ی آنان با تفاوت‌های مختصری، فرزندان زمان خویش بوده‌اند.  ممکن‌است گفته‌شود که وقتی این یا آن شاعر، تفکراتی عقب‌گرایانه و سرشار از تعصب داشته که بسیاری از همسن و سال‌ها و یا شاعران دوران آن فرد، به کلی از آن گرایش‌ها، فاصله می‌گرفته‌اند، چگونه او می‌توانسته، فرزند زمان خویش باشد؟ باید گفت که فاصله‌گرفتن این یا آن شاعر و نویسنده از یک فکر، به معنی آن نیست که آن فکر، در بخشی از گستره‌های آن زمانه وجود ندارد. بلکه مسأله بر سر آنست که فرزند زمان خویش بودن، نمی‌تواند در همه‌حال، بازتاب ترقیخواهانه‌ترین وجه فکری باشد. در یک زمانه، گرایش‌های فکری گوناگونی وجود دارد که از عقب‌مانده‌ترین و ضد مردمی‌ترین تفکرات شروع و به اندیشه‌هایی بس ترقیخواهانه و همدلانه ختم می‌شود. در زمانه‌ی مورد نظر که شاعران، رو به رشد و آفرینش گذاشته‌اند، در عمل، همه‌ی آنان، فرزندان فکری زمان خود بوده‌اند. یکی در حوزه‌ی گرایش‌هایی سیاه و ترس‌انگیز و دیگری در دایره‌ی گرایش‌هایی انسانی و مردم‌مدارانه.

 

بر پایه‌ی چنان شناختی واقع‌بینانه از محیط  اجتماعی و فرهنگی هر فرد، چه شاعر و چه نویسنده، منصفانه‌تر می‌توان داوری و دریافت خویش را مطرح‌ساخت. شرایط اقتصادی و اجتماعی هریک از این شاعران، زمینه‌ساز رفتارهای بعدی آنان در طول خلاقیت‌های فکری و کلامی بوده‌است. کسانی مانند فردوسی، چندان زیاد نبوده‌اند که هم دستشان به دهانشان برسد و هم بتوانندبخش زیادی از عمر خود را به مطالعه و آفرینش کلامی بپردازند. حتی شخصیتی مانند شیخ فریدالدین عطار که بعدها وارد دنیای عرفان و ادبیات شد، از آن‌گونه امکانات رفاهی برخوردار بوده که زرق و برق دربار هیچ امیری و وزیری، او را بدان‌جا نکشاند. خود این نکته نشان می‌دهد که اگر کسانی در آن دوران‌های دور و در تنگنای زندگی معیشتی، می‌توانسته‌اند به ثروت آباء و اجدادی خویش تکیه‌کنند، چه بسا، عطای شاهان و امیران را به لقایشان می‌بخشیده‌اند. گذشته از همه‌ی این‌ها، آن‌چه را که من در این‌جا به قلم می‌آورم نه نقد ادبی به شیوه‌ی سنتی آنست و نه نوشتن خاطرات ادبی و یا اجتماعی به روالی که در میان اهل قلم، رواج‌دارد. هدف من از نوشتن این رشته یادداشت‌ها، از یک‌سو، بازکردن پنجره‌هایی به زندگی شخصیت‌های ادبی و اجتماعی ایران ‌است که غالباً بر پایه‌ی تجربه‌ها، دریافت‌های شخصی من بناشده‌است. از طرف دیگر، می‌توان به اندیشه‌ها، گفته‌ها و روایت‌های افراد دیگری در محافل ادبی و گفت و شنودهای روزانه اشاره‌کرد که غالباً آن‌چه برزبانشان جاری شده، در میان جمعیتی محدود و بسته بوده‌است.   

 

تردید نیست که فرخی سیستانی با نوآوری‌های زبانی، توصیف‌های زیبای کلامی و بهره‌گیری استادانه از زبان، به غنای ادبیات فارسی، کمک کرده‌است. این را نیز باید افزود که این غنا از سوی یک فرد، بدان معناست که اگر وجود هم نمی‌داشت، درفضای تکوینی ادبیات ایران، فاجعه‌آفرین نبود. اما خردمندانه‌است که باورداشته‌باشیم که نقش آفرینندگی هرشاعر و یا نویسنده‌ای، تشکیل‌دهنده‌ی بخشی از این بنای فرهنگی و ادبی تاریخ کشور ماست. تصادف غریبی‌است که این دو شاعر، با سرنوشت‌هایی کاملاً متفاوت، فرخی نام داشته‌باشند و غریب‌تر آن‌که هردو از یک منطقه‌ی کویری برخاسته‌‌باشند. آن یک فرزند سیستان باشد و این دیگری زاده‌ی یزد. نه فرخی سیستانی در دوران پادشاهی عادل، زندگی‌کرده و نه فرخی یزدی در کنار سلطانی به سربرده که بدان‌وسیله، توصیف‌گر مجالس رزم و بزم او باشد. به عکس، آن یک «با» شاه دوران و ستایشگر کرده‌ها و نکرده‌های او بوده و این یک «بر» شاه دوران و زخمی کردن اعتبار و تصویر ویژه‌ای که از طریق دربار او، در سطح جامعه، گسترده می‌شده‌است. آن‌ شاعر، آرزومند بوده‌است که نظم و نَسَق دیرین حفظ‌شود و این شاعر، خواهان آن بوده که نظم و نَسَقی دیگر در کارها پدیدآید. نه فرخی سیستانی به دلیل ستایش‌های اغراق‌آمیز خویش از محمود غزنوی و پسرش مسعود، جرمی مرتکب شده و نه فرخی یزدی از مادر خویش، شخصیتی مبارز و ستم‌ستیز به دنیا آمده‌است. این هردو، خواسته یا ناخواسته، فرزندان واقعی و محصولات شرایط اجتماعی و سیاسی دوران خویش بوده‌اند.

 

فرخی سیستانی که در آرامش آغازین فقیرانه و روستایی خویش، نه نگران مبارزه با مأموران امنیتی محمود غزنوی بوده و نه در اندیشه‌ی آن که حکومتی «کارگری» بر سر کار آوَرَد، طبیعی است که فرصت بسیار یافته تا دانش ادبی و علمی خود را گسترش‌دهد و در دنیای تخیلات بلند پرواز خود، نه تنها سلطان جاه‌طلب و جنگ‌افروز غزنوی را در پرنیان کلام درپیچد بلکه خود نیز از زندگی مرفه و شاهانه‌ای برخوردارگردد. در حالی که وقتی فرخی یزدی چشم به جهان‌گشود، جهان پیرامون خویش را به گونه‌ای دیگر یافت. او بیست و هشت ساله‌بود که انقلاب اکتبر روسیه در سال 1917 میلادی، مُهر خویش را بر حاکمیت آن‌ دوران کوبید و در جهان پیرامون خویش، آتشفشانی از امید و خوش‌دلی، برای مردمانی که در حکومت‌های خودکامه به سر می‌بردند، برافروخت. جنگ جهانی اول در آستانه‌ی پایان‌بود و زمینه را برای گسترش حکومت‌هایی از این دست، بیشتر و بیشتر فراهم می‌ساخت. تردید نیست که اگر فرخی سیستانی در این زمان زندگی می‌کرد، نمی‌توانست نسبت به چنین تحولاتی بی‌تفاوت‌باشد. چه او همچون فرخی یزدی، شاعری یکسره سیاست‌پرداز می‌شد و چه نمی‌شد، قاعدتاً از تحولات جهان پیرامون خود، تأثیر می پذیرفت. نکته‌ی دیگری که باید همیشه بدان نظرداشت آنست که در جوامع انسانی، برای آن که کارها در روال درست خود و به شکلی حرفه‌ای، عمیق و مسؤلانه پیش‌رود، کسی نمی‌تواند انتظار داشته‌باشد که یک شاعر و یا نویسنده، یک سیاستمدار حرفه‌ای نیز از کاردرآید. در کشورهای عقب مانده و غیر دمکرات، اصولاً بیشتر مردمان کتاب‌خوان و یا مدرسه‌رفته، این انتظار را دارند که یک نویسنده و یا شاعر، گذشته از آن‌که در حوزه‌ی کلام به آفرینش مشغول‌است، می‌بایست در حوزه‌ی سیاست و اقتصاد نیز همان اندازه خلاق و متخصص‌باشد و حتی برای نجات جامعه از بدبختی‌هایی که بدان گرفتارشده، نسخه بنویسد. چنین انتظاری از سوی مردم در چنان جوامعی، اگر چه نه درست است و نه برآورده‌شدنی اما با اندکی تعمق در تاریخ و تحولات اجتماعی، می‌توان دلایل آن را بازشناخت.

 

در چنین جوامعی، به علت فاصله‌گرفتن حاکمیت‌ها از مردم و درد آنان، قلم‌زنان، عملاً بدل به صدای عدالت‌طلبی و آزادی‌خواهی مردم می‌شوند. همین انتظارات، زمینه را برای تقویت چنین گرایش هایی در شمار فراوانی از نویسندگان و شاعران فراهم می سازد. نگاهی به کشورهایی از این‌دست، مطمئناً فهرست بلندبالایی از شاعران و نویسندگان این سرزمین‌ها به دست می‌دهد که در راه تحقق باورهای سیاسی خود کشته‌شده‌اند. باورهایی که آنان در عمل می‌توانسته‌اند داشته‌باشند بی‌آن که نیروی خود را در راه مبارزه‌ای تمام عیار در حوزه‌ی سیاست، سازمان‌دهی‌کنند. در حالی که جای چنین فهرستی، در کشورهای پیشرفته، کاملاً خالی‌است. نه از آن‌رو که نویسندگان نیاز به چنان مبارزه‌ای ندارند بلکه از آن‌رو که اینان، تمام تلاش و خلاقیت خویش را در حوزه‌ای تمرکز داده‌اند که هم در آن آموزش دیده‌اند و هم به اندازه‌ی کافی، تجربه کسب کرده‌اند. افرادی همچون میرزا آقاخان کرمانی، میرزاده‌ی عشقی، فرخی یزدی، کریمپور شیرازی و بسیاری نمونه‌های دیگر، از کسانی هستند که می‌توانسته‌اند تمام عمر خویش را در راه خلاقیت‌های ادبی و فرهنگی صرف‌کنند و چه بسا آثاری بیافرینند که در دهه‌ها و سده‌های بعد، اندیشه‌ی مردم کتاب‌خوان را برانگیزاند و در درون آن‌ها، چراغی از دانایی، تأمل و آینده‌نگری ایجادکند. تردید نیست که هیچ‌کس از فردائیان، آنان را ملامت نمی‌کردند که چرا اینان، نوشتن در راه بالابردن درک درست از مناسبات اجتماعی و تعمیق جلوه‌های فرهنگی را بر نوشتن این یا آن مقاله‌ی کوتاه و یا بلند و یا شعری در مورد این یا آن شخصیت سیاسی، ترجیح داده‌اند.    

ادامه دارد