توجه به رویدادهای تاریخی در بافت زمان و مکان معین و نیز توجه به شرایط حاکم بر یک جامعه از دیدگاه فرهنگی، سیاسی و ادبی، زمینه‌ را برای قضاوت‌های منصفانه‌تری در مورد این یا آن شاعر، نویسنده و یا هرکس دیگر، آماده می‌سازد. بررسی زندگی و افکار فرخی سیستانی و یا یزدی، دور از چنین عواملی، می‌تواند سر از یک بررسی تُند، خام، بسیار جانبدار و غیر منصفانه درآورد. آیا در همه‌ی کشورها، نگاه مردم به شاهان و حاکمان، فقط از سوراخِ تنگِ سوزن‌واره‌یِ دونگاه رد می‌شده است؟ نگاه نفرت‌بار و کین‌توزانه و یا نگاه مهرآمیز و عشق‌ورزانه؟ نگاهی کاونده و ژرف، به غرب و رابطه‌ی هنرمندان کلامی و غیر کلامی با شاهان، امیران و وزیران این سرزمین‌ها و مقایسه‌ی آن با نوع رابطه‌ی هنرمندان کلامی ما با صاحبان قدرت و تعیین‌کننده‌ی سیاست در سرزمین‌های ما، نشان از تفاوتی بسیار عمیق میان این هردو قطب اجتماعی، برای ما باقی می‌گذارد.

 

در دهه‌ی چهل خورشیدی، در آن سال‌های آرزومندی‌های بزرگ که انسان با توجه به جوانسالی و خامی خویش، تصور می‌کرد که در حال فتح جهان‌است، محفلی‌ وجود داشت، دوستانه و غیر رسمی که بسیاری از دانشجویان و جوانان تحصیل‌کرده را در خود جا می‌داد. این محفل، اگر چه نامرتب اما گاهی یک‌بار درماه و گاه دو هفته‌ یک‌بار تشکیل می‌شد. کسانی که به آن‌جا می‌آمدند، دو انگیزه بیشتر نداشتند. یکی فرهنگی و دیگری سیاسی. نمی‌توانم بگویم که سنگینی وزنه‌ی فکری کدام یک بیشتر بود. زیرا هیچ‌کس در صدد تسخیر ریاست مجلس و یا تحمیل گرایش و تفکر خود نبود. من با همه‌ی خامی‌ها و جوانسالی‌ها، از طرفداران نگاه فرهنگی به پدیده‌ها بودم. طبیعی آنست که آدم جوان، در پی کشف جهان، در پی کشف اندیشه‌های تازه و شخصیت‌های متنوع پیرامون خویش‌ باشد. این محفل نیز از این قاعده مستثنی نبود. احساس می‌کردیم که نوبت پدران و مادرنمان گذشته و اینک، هنگامه‌ی میدان‌داری ما برای اداره‌ی جهانی‌است که در برابر خود داریم. روزی در آن محفل، صحبت‌های دوستان به حضور این دو فرخی تاریخ ادبیات ایران کشیده شد. شماری که فقط طرفدارات «تفکرات فرهنگی» بودند، چندان نگاه تأیید‌آمیزی به کارهای فرخی یزدی نداشتند. آنان، او را به عنوان یک انسان صادق، فداکار و مردم‌دوست نه تنها تأیید می‌کردند بلکه سخت بدان احترام می‌گذاشتند. اما شیوه‌ی کارش را در حوزه‌ی سیاست که عمر او را با رنج و درد قرین ساخت و سرانجام، جانش را نیز بی‌رحمانه گرفت، نمی‌پسندیدند.

 

از طرف دیگر، آن‌ها، فرخی سیستانی را نیز نه تنها مورد ستایش قرارنمی‌دادند بلکه ملامت هم نمی‌کردند. او را بیشتر مردی عاقبت‌اندیش می‌دانستند که می‌خواست از توانایی فکری و ادبی خود، در راه تأمین یک زندگی برجسته و توأم با آسایش و رفاه مادی، استفاده‌کند. شاید بتوان گفت که تفاوت میان شخصیت، فکر و زندگی فرخی سیستانی با فرخی یزدی، بیشتر در پدیده‌ی انتخاب، تجلی می‌کرد. آن‌یک، دو انتخاب‌داشت. انتخاب، میان گمنامی و فقر و یا شهرت و ثروت. اما فرخی یزدی در میان انتخاب‌های خویش، هیچ‌گاه انتخابی میان فقر و ثروت نداشت. اگر او، حتی راه موافقت با گروه قدرت و حکومت را هم انتخاب می‌کرد، هیچ نشانه‌ای در دست نبود که می‌توانست به مال و ثروت دست‌یابد. چه بسا، فرخی یزدی، در خلوت خویش نیز به این نکته، اندیشیده‌بود. او اگر در برابر چرخه‌ی ستم، حتی سکوت پیشه می‌کرد، شاید که در نهایت، می‌توانست شغلی در اداره‌ی انطباعات و ممیزی رژیم رضاشاه بگیرد. چنان شغلی، چندان مقامی نبود که او بدان بنازد و یا از درآمد حاصله از آن، دیگدان زرین بسازد. 

 

گروهی از اهل آن محفل که واقع‌بینانه به پدیده ها نگاه می‌کردند، اعتقادشان بر این نکته بود که فرخی سیستانی چه سلطان محمود غزنوی را مدح می‌کرد و چه نمی‌کرد، نظام غزنویان و شخصیت‌هایی همچون او و فرزندانش همراه با هزاران هزار کارگزار دستورگیر و دستورگزار، به عنوان یک واقعیت خارجی، همچنان وجود داشت. سلطان محمود نیز صرف‌نظر از حضور این یا آن مداح دربار، نه تنها سلطه‌ی خویش را بر ملل تابعه، با زور و تهدید، اِعمال می‌کرد بلکه هرگونه صدای مخالفی را هم که می‌شنید با هزار و یک بهانه‌ی معقول و خطرناک، قبل از آن‌که به گوش مردم برسد، در نطفه خفه می‌ساخت. عده‌ای دیگر معتقد‌بودند که همین مداحی‌ها، از سلطان محمود، یکه‌تازی غیرقابل مقاومت و مقدس به وجود آورده‌بود که نه کسی می‌توانست در برابر خواست‌هایش ایستادگی‌‌کند و نه او حتی غروبی را در زوال عمر خویش و یا امپراتوری خود مجسم سازد. همین‌که شخصیتی مانند فرخی سیستانی، او را شاه «غازی» می‌نامید، شاهی که با فشار سرنیزه، قصد گسترش اسلام را داشت و برآن سر بود است تا «کفار» را از روی زمین خداوند محوسازد، در عمل، اندیشه‌های عقب‌مانده‌ی او را تقویت می‌کرد. به اعتقاد آنان، چگونه ممکن‌بود محمود غزنوی، چنان ستایش‌هایی را از فرخی سیستانی بشنود و در برابر آن‌ها بی‌تفاوت بماند:

 

شهی که روز و شب او را جز ایـن تمنا نیست

کــــه چون زنــــد بُت و بُتخانـــه بــــر سر بُتگر

ز کــــارنامه‌ی او، گــــر دو داستان خــــــوانی

بــــه خـــــنده یــــــادکنی کـــــارهای اسکندر

 

اگــــر سِکَنــدر بـــا شاه، یــــک سفر کــــردی

ز اسب تــــازی، زود آمـــــدی فــــرود بــه خر

 

چنین‌است که عنصری، ملک‌الشعراء دربار محمود، در بیتی، شادی و مسرت خاطر شاه را در دیدار با مداحان خویش، این‌گونه توصیف می‌کند:


تو از دیدار مادح، همچنان شادان‌شوی، شاها

که هرگز نیم از آن، وامق نگشت از دیدن عَذرا

 

آنان که هوادار نفوذ فرهنگ و رفتار انسانی و احترام‌آمیز آدم‌ها نسبت به یکدیگر بودند، این استدلال را داشتند که سیاست در مفهوم هواداری از یک رژیم و یا مخالفت با آن در مقیاس آن روزگاران، بدون آگاهی به عوامل گوناگون اجتماعی، فرهنگی، منطقه‌ای و حتی بین‌المللی، انسان را قبل از آن که به سوی گشایش فکری سوق‌دهد، از او، موجود «اسیر»ی می‌سازد که هیچ‌گونه آگاهی دقیق و مطمئن به بازی‌های پشت پرده ندارد. چه بسا در مورد این واقعه یا آن رویداد، حرف و تفسیرش با توجه به برخی قرائن، درست‌باشد و چه بسا، کاملاً بی‌پایه از آب درآید و آن شخص، بعدها، خود را به کلی، «بازی‌خورده» احساس‌کند. در همه‌جای دنیا، میان گروهی از هنرمندان کلامی و غیرکلامی از یک‌طرف و شاهان، امیران و حاکمان از طرف دیگر، تماس و رابطه‌ی نزدیک، برقرار بوده‌است. منفورترین حاکمان و رژیم‌های دنیا در هردوره‌ای از تاریخ، ستایشگران و باورمندان خود را چه از راه تطمیع و تهدید و چه حتی از راه باور و قبول فردی، به گرد خویش جمع می‌کرده‌اند. در کشورهای پیشرفته از چشم‌انداز دمکراسی و حضور نهادهای اجتماعی آزاد و ناوابسته به دستگاه دولت‌ها و حکومت‌ها، این‌گونه تماس‌ها نه تنها معقول و پسندیده تلقی‌ می‌شده بلکه حتی با افتخار و خوشدلی از آن یاد می‌گردیده‌‌است.

 

نمونه‌ی نزدیک و مستند آن، زندگی «هانس کریستیان اندرسن/Hans Christian Andersen  / 1805- 1875» شاعر و نویسنده‌ی دانمارکی‌است. او در کتاب «داستان زندگی من1» که آخرین بخش‌های آن را در سال 1855 میلادی نوشته، از این دیدارهای صمیمانه و نزدیک با تمامی شاهان، حکمرانان، شوالیه‌ها، دوک‌ها، بارون‌ها و دیگر اشراف‌زاده‌های اروپایی صحبت می‌کند. تعداد ملکه‌ها و زنان ثروتمندی که با احترام و مهربانی از او پذیرایی می‌کرده‌اند، کم نبوده‌اند. در بسیاری از کشورهای اروپایی، خاصه در آلمان که دارای حکمرانان منطقه‌ای و محلی فراوانی بوده، بر سر دعوت از شخصیتی مانند او، رقابت بوده‌است. برای آنان، این دعوت‌ها، افتخار محسوب می‌شده‌است که شخصیت‌های بزرگ هنری در گستره‌های گوناگون را دعوت‌کنند و با آنان معاشر و مصاحب باشند. اندرسن در دربار آنان، بی‌آن که کوچک‌ترین کلمه‌ای زبان به مدح و ستایش بگشاید، قصه‌های خود را می‌خوانده و با آنان به بحث می‌نشسته‌است. حتی بسیار از ثروتمندان و شاهزادگان، دوست‌داشته‌اند که امکانات گوناگونی در اختیار افرادی مانند او قراردهند و حتی خودشان به شخصه از آنان پذیرایی‌کنند. در این مناسبات، جز کلمات دوستانه و نیز اظهار نظرهای مستقل و عاقلانه که نه رنگ اغراق‌دارد و نه بوی ستایش، کلمات دیگری، رد و بدل نمی‌شده‌است

---------------------------------------------------------------

1/ کتاب «داستان زندگی من» برای نخستین بار در سال 1946میلادی، هفتاد و یک‌سال پس از مرگ او، به زبان سوئدی، ترجمه و منتشرشد. من این کتاب را در فاصله‌ی سال‌های 2003 تا 2011 میلادی به فارسی ترجمه‌کرده‌ام. کتاب نسبتاً پرحجمی است که صفحات آن در قطع A4 به بیش از هفتصد صفحه رسیده‌است. هم‌اکنون به دنبال ناشری هستم تا بتوانم آن را به شکلی که شایسته‌ی این داستان‌سرای بزرگ دانمارکی هست، انتشاردهم.