عطار در میزبانی سیمرغ (بخش بیست و یکم)


داستان عشق شیخ صنعان به دختر ترسا و مهم‌تر از آن، داستان منطق‌الطیر فریدالدین عطار، از انبوهی تضادهای عقلانی، احساسی و حتی عرفانی سرشار است. نمی‌توان عارف بود اما پشت پا بر هرگونه منطق زمینی‌زد. نمی‌توان عاشق بود اما بر هرچه قانونمندی عشق‌است خط بطلان فروکشید و تنها به روایتی اعتماد و اعتناکرد که در برابر خواننده قرارگرفته‌است. شاید برای شماری، این اندیشه به ذهن رسیده‌باشد که چگونه یک شخصیت اروپایی که از چند و چون مناسبات فرهنگی و اجتماعی سرزمین ما، اطلاعات دقیق و نزدیک به اطمینانی ندارد، می‌تواند این‌گونه در شکاف‌های یکی از بزرگ‌ترین آثار عرفانی ما سر فرو‌کند و بسیاری نکات را یا به کلی کژ و مژ اعلام‌دارد و یا آن‌ها را خارج از چهارچوب پذیرش‌های عام قراردهد. واقعیت آنست که نگاه آقای «هرمان اِنو» با وجود همه‌ی کاوندگی‌ها و اشارات آشکار به کمبودها و ضعف‌های فکری و حتی تکنیکی این داستان، از صداقت قابل احترامی برخوردار است. همین صداقت است که کار او را قطعاً از اعتبار تأمّل‌برانگیزی آکنده می‌سازد. هرچند ما، آگاهانه و وفادارانه به «درست»ی اندیشه‌های عطار نیشابوری و رفتار شیخ صنعان وی،  بسیاری از دریافت‌های این تحلیل‌گر ادبی را نپذیریم.

 

در تاریکی آغازین غروب آن‌روز، دیگر برای من ذره‌ای تردید باقی نمانده‌بود که آقای «اِنو» نه تنها خسته‌شده بلکه شنوندگان او نیز از جمله پدر دوستم که بعد از ناهار به ما پیوسته‌بود، در حال و هوایی به سر می‌بُرد که می‌بایست ذهن، برای لحظات و یا ساعاتی، از آن فضا فاصله بگیرد تا دوباره، برای شنیدن مجدد و اندیشیدن بیشتر، آمادگی بیابد. گذشته از این‌ها، همین که او به جمع ما پیوسته‌بود، در واقع می‌توانست برای همه، خاصه برای دوستم، غرورانگیز و خوشحال‌کننده‌باشد. پدر دوستم که مرد بازنشسته‌ای بود و سن و سالی فراتر از همه و حتی از آقای «هرمان اِنو» داشت، نه چندان اهل مطالعه‌ی عمیق مسائل عرفانی بود و نه حتی در این زمینه، ادعایی داشت. در این میان، شاید بدتر از همه آن‌بود که ما از نظر رعایت ادب و یا جاذبه‌ای که آقای «هرمان اِنو» داشت، به خود اجازه نمی‌دادیم به وسط صحبت‌های او بپریم تا پرسشی را مطرح‌سازیم و یا اعتراضی را بر زبان آوریم. من نیز جوان خامی بیش نبودم و تشنه‌تر از هرزمان، تنها می‌توانستم سخنان او را با همه‌ی جان، گوش‌کنم. دوستم اگر چه بیشتر از من مطالعه و تجربه داشت اما واقعیت آنست که او نیز در مقابل تحلیل‌ها و سخنان وی، چیزی برای گفتن نداشت و یا بهتراست گفته‌شود که چیزی برای مخالفت‌کردن نداشت. دوستم که میزبان همه‌ی مابود، پیشنهادکرد که برای بهره‌گیری بهتر از صحبت‌های آقای «انو»، این گفتگوها را با مقداری وقفه‌ی چند ساعته، به شب و یا فردای آن‌روز موکول‌کنیم البته بدان شرط که آقای «انو»، یا شب را در خانه‌ی آنان بماند و یا در بدترین حالت، اگر دوست‌دارد می‌تواند در هتل بخوابد. البته دوست من یک پیشنهاد سوم هم داشت. پیشنهاد سوم آن بود که ایشان، می‌توانست شب را در خانه‌ی مادر بزرگ دوستم که در خانه نبود و به تهران سفر کرده‌بود بخوابد. در آن‌جا جز وی، کسی زندگی نمی‌کرد. خانه‌ی مادر بزرگ او نه تنها یک اتاق پذیرایی بسیار بزرگ داشت بلکه حتی یک اتاق دست‌نخورده‌ی خواب نیز برای میهمانان احتمالی، آماده‌بود. به همین جهت، آقای «انو» می‌توانست در آن منزل بسیار بزرگ، شب را به صبح بیاورد، بی‌آن‌که احساس مزاحمت نسبت به کسی داشته‌باشد.

 

در آغاز کار، مقاومت او در برابر اصرارهای دوستم، یک‌پارچه بود. اما کم‌کم راضی‌شد که شب را در آن‌جا بماند. وقتی که این موضوع حل‌شد، دوستم پیشنهاد کرد که قبل از صرف شام و رفع خستگی، بهتر است سری به خیابان‌های شهر بزنیم. درست است که روز جمعه‌بود اما بسیاری از مغازه‌ها بازهم باز بودند و سیل جمعیت اگر چه به اندازه‌ی روزهای معمولی نبود اما برای تنوع در ذهن و حال ما کافی به نظر می‌رسید. این هواخوری اگر هیچ چیز نداشت، می‌توانست برای آقای «انو»، عناصری از کشف و اندیشه داشته‌باشد. هوا مدتی بود که تاریک شده‌بود و قدم‌زدن در خیابان‌های شهر آن‌هم در نور دلپذیر شماری از مغازه‌هایی که بازبود و نیز مردمی که گروهاگروه از هر دو سو به این‌طرف و آن‌طرف، در پیاده‌روها در حرکت‌بودند، می‌توانست لطف خاصی داشته‌باشد. آقای «انو»، همه‌ی پیشنهادها را پذیرفت و این خود حکایت از آن داشت که حنجره‌اش واقعاً خسته شده‌‌بود. در این میان، من که دوست نداشتم بیشتر از آن یک وعده غذا، مزاحم دوستم و خانواده‌ی او بشوم، ترجیح‌دادم که در فاصله‌ی قدم‌زدن آنان، به خانه بروم و پس از صرف شام به آن‌جا برگردم. قرار برآن شد که رأس ساعت نُه، پس از خوردن شام، او صحبت‌هایش را شروع‌کند و امیدوار باشد که تا ساعت دوازده‌ی شب، آن را به پایان برساند. آقای «انو» اصرار داشت که فردا باید قبل از ظهر راهی مشهد شود و از آن جا به سوی هرات حرکت‌کند. ما نه تنها شرایط ایشان را پذیرفتیم بلکه قطعاً تصمیم‌گرفتیم که پرسشی را هم مطرح‌نکنیم تا او بتواند دور از هرگونه نگرانی، حرف‌هایش را پی‌بگیرد و ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا را به پایان بَرَد.

 

البته در قدم‌زدن‌های خیابانی آن‌شب، آنان به یکی از شخصیت‌های ادبی شهرمان برخورد می‌کنند که معاون اداره‌ی راه آهن شهر و از دوستان خانوادگی پدر دوستم‌ به شمار می‌آمد. وقتی که دوستم، آقای «انو» را به او معرفی‌ می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه از صبح نسبتاً زود در آرامگاه شیخ عطار با او آشنا شده و از دانش بسیار وی در مسائل ادبی و عرفانی و از جمله منطق‌الطیر عطار به گونه‌ای تحلیلی، بهره برده‌‌است، او نیز اظهار علاقه می‌کند که اگر سخنران مجلس، مخالفتی نداشته‌باشد، به آن جمع بپیوندد. آقای «انو» نه تنها ابراز خوشحالی می‌کند بلکه به سبک و سیاق شرقی‌ها، همه را منوط به اجازه‌ی میزبان یا صاحبخانه می‌داند. آن‌شب، هنگامی که من پس از صرف شام، به خانه‌ی دوستم آمدم با مهمان جدید که برای من ناآشا بود، برخورد کردم. البته آن‌ها قبل از شروع بررسی‌های آقای «انو»، در زمینه‌های دیگر و به طور پراکنده، صحبت‌هایشان را کرده‌بودند. از این‌رو، بلافاصله بعد از ساعت نُه، همه به قول خود وفادار ماندند که شنونده‌ی وفادار حرف‌های آقای «انو» باشند. آقای «انو» که مقداری رفع خستگی کرده‌بود و احساس می‌شد که با حضور شنونده‌ی جدید، هنوز هم نیروی بیشتری یافته، سخنانش را در مورد برخورد دختر ترسا با شیخ صنعان، این‌گونه ادامه ‌داد:«صرف‌نظر از آن‌که شیخ صنعان در برابر عشق جنسی شدید خویش نسبت به دختر ترسا، هویت خود را دیگرگون کرده‌ یا نکرده‌باشد، باید گفت که در وضع و حالی که او به سر می‌بَرَد، به علت تأثیر مشروب الکلی بر جسم وی، دیگر نه جای مقاومت‌ دارد و نه جای تأمل‌کردن که بتواند او را از نتایج منفی این تسلیم بیخودانه برحذر بدارد. البته من در باره‌ی ناممکن‌بودن این تعویض هویت به شکلی که در منطق‌الطیر آمده، قبلاً صحبت کرده‌ام و دیگر لزومی به تکرار آن نمی‌بینم. بی‌جهت نیست که دختر ترسا با همه‌ی جوانی و خامی، این نکته را آشکارا دریافته‌است که شیخ صنعان چنان در ضعف اراده و سرگردانی فکری به سر می‌بَرَد که با وجود آن‌که در آغاز از میان چهار شرط دختر، تنها یکی از آن‌ها را پذیرفته، اما اینک، قافیه‌ی عقل و عاقبت‌اندیشی خویش را به کلی باخته‌است و بر بسیاری حالات و حرکات خود کنترل ندارد. با چنین شناختی‌است که دختر ترسا خطاب به شیخ صنعان می‌گوید:

 

دخــــترش گـــفت ایـــن‌زمان، مرد مَنی

خواب خـــــوش بادَت که در خَورد مَنی

پیش از ایـــن در عشق بودم، خام خام

خوش بِزی چون پـخته‌گشتی، والسّلام  

 

در چنان وضع و حالی که یک شیخ غریبه از سرزمینی دور و با فرهنگی متفاوت، چنان از باده‌ی انگوری مست می‌شود که نمی‌تواند سر از پای خویش باز‌شناسد، طبیعی است که خبر آن، به سرعت، گوش به گوش و محفل به محفل گسترش‌ می‌یابد. دیری نمی‌گذرد که دیگر ترسایان و ساکنان «دیر»، همه آگاه می‌شوند که مردی با آن همه کبکبه‌ی مذهبی و اعتبار اجتماعی، اینک پا در راه ترسایان و آیین آنان گذاشته‌است.

ادامه‌دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش بیستم)


چنین به نظر می‌رسد که داستان عشق شیخ صنعان به دختر ترسا، قبل از آن‌که این حس قلقلک‌دهنده‌ی تپنده و عطرآگین دلبستگی‌های انسانی را در ذهن خواننده بیدارکند، موجی از تردید و پرسش، در فضای ذهن او به جولان در می‌آورد. زمانی که انسان در واقعیت، رابطه‌ای را کشف می‌کند که نه بر مبنای تعبیر این یا آن شخص، بلکه بر اساس تصویرهای کلامی فریدالدین عطار به وجود آمده‌است، قطعاً بسیاری امّا و اگرهای تردیدبرانگیز، راه را بر سرخوشان تماشاگر عشق می‌بندد. در چنان لحظاتی‌است که انسان برآن می شود که یکسره، تسلیم خوش‌بینی‌های عارفانه نگردد و جزئیات این روابط را با چشمی دیگر که در آن پرسش و درنگ،  که قوی‌تر از دیگر عنصرهای ذهنی‌است، به تماشا بنشیند.

 

باری، زمانی که شیخ صنعان، از باده، سرمست می‌شود، طبیعی‌است که دیگر بر روند کلام و رفتار خویش، کنترل قابل ملاحظه‌ای ندارد. درست‌است که او در اندیشه‌ی آن بوده‌است که در بیهُشی و مستی، برخواست های یار، لبیک بگوید، اما فریدالدین عطار نیز در این ماجرا، بی‌تفاوت ننشسته‌است. نگاه ارزیابانه‌ی او در این مرحله، نه نگاه ابوسعید ابوالخیر که سرشار از نگرشی باز و خلاقانه به انسان و تحولات درونی اوست، بلکه نگاهی است متشرعانه و محکوم‌کننده‌ی آن عنصر ظاهراً مقدسی که شیخ برای هدفی دیگر، نوش کرده‌است. بی‌جهت نیست که عطار نیشابوری، در راهی که پاگذاشته‌است، آهنگ و هنگ خویش را می‌نوازد.

 

چون می از ساغر به ناف او رسید

دعـــوی او رفـــــت و لاف او رسید

هـــرچه یادش بود، از یادش برفت

بــاده آمد، عقل چـون بادش برفت

 

شیخ چنان اسیر بیهُشانه‌ی باده‌ی ناب می‌شود که حتی بر نهانی‌ترین خواست‌های جنسی خویش که اینک در آستانه‌ی هفتادسالگی، می‌تواند به طور عام، چراغ کم‌سویی برافروزد، تسلطی ندارد. از همین‌رو، با گامی جسورانه، خود را به دختر ترسا نزدیک می‌کند و دست درگردن او می‌اندازد. انگار عارف‌بودن، مَرد بودن و مرادبودن برای انبوهی مردان باورمند مرید، به او جواز هرگونه رفتار نابخردانه را صادر کرده‌است. حتی چه بسا انفجار جنسی او پس از عمری تظاهر و حتی خودداری کردن از هرگونه پاسخ‌گویی به نیاز درونی خویش، از وی در لحظه‌ای از آن لحظات، انسانی وحشی و متجاوز ساخته‌است. در این میان، اما دختر، نه تنها خود را کنار می‌کشد بلکه هنوز هم از وی بهای بیشتری می‌طلبد. بهایی که نه معقول به نظر می‌رسد و نه حتی پذیرفتنی. مگر آن‌که دختر ترسا به این اندیشه رسیده‌باشد که این‌گونه برخوردهای تجاوزگرانه و لگدمال‌کننده، باید در جایی متوقف شود. چه بسا نشانه‌ی آغازین توقف، همان باشد که انسان هر لحظه، دیوار پذیرش خویش را ارتفاع بیشتری ببخشد. هرچند شیخ در آن حالت «مستی» و «راستی» که مقاومت انسانی‌اش به باریک‌ترین خط شکننده می‌رسد، پشت پا بر هرگونه احتیاط و تقیّه می‌زند و دور از نگاه کاونده‌ی مردمان اهل تقوا و انزوا، آن‌چه را که در اعماق جانش جاری است، برای وی، برزبان می‌آورد.

 

گـــفت بـــی‌طاقت‌شدم ای مـــــــاه‌روی

از مــــن بیدل، چـــه مــی‌خواهی بـگوی

گــــر بــــه هشیاری نگشتــم بُت‌پرست

پیش بُت، مُصحَف بسوزم، مستِ مست

 

در چنین لحظاتی‌است که برخورد دختر ترسا با وی، در معرض تعبیرهای گوناگون و گاه متضاد قرار می‌گیرد. شاید لازم‌باشد که به دو نمونه از آن تعبیرها، برخورد بیشتری داشته‌باشیم. نخستین آن، همان تعبیر عرفانی است که وقتی شیخ صنعان، «خودی» خویش را از دست می‌دهد، انگار، به هویتی تازه دست می‌یابد. این تغییر هویت را شاید در خوشبینانه‌ترین شکل آن بتوان دگردیسی هویت انسانی دانست. اما واقعیت آنست که این دگردیسی هویت که معمولاً نیازمند زمان‌های طولانی و گذشتن از بسیاری مرحله‌های فشارنده و کاونده‌ی حوصله‌سوز است، در این نوع دگرگونی برق‌آسا و ناگهانی، نه می‌گنجد و نه قراراست بگنجد. تغییر هویتی که بر اساس جوشش درونی، اندیشه‌ورزی و خلوت با خویش و متقاعدساختن همه‌ی عناصر اندیشندگی و احساسی انسانی‌ باشد، نمی‌تواند در یک لحظه و یا با یک ضربه حاصل‌آید. مرگ به عنوان یک مرحله‌ی ویران‌گر، از آن عناصری است که به سادگی و با یک ضربه، می‌تواند حاصل‌شود اما زندگی، نیازمند زمانی طولانی است تاشکل بگیرد و شکوفاگردد. دگردیسی‌هایی از این دست، نوعی زندگی دوباره یافتن‌است و برای یافتن چنین زندگی دوباره‌ای، نمی‌توان با مشتی ادعا و یا لحظه‌ای مستی و بی‌خودی، آن را حاصل‌شده دانست. تعبیر دوم بر این اصل قراردارد که شیخ صنعان به علت نوشیدن شراب مستی‌بخش، که یک‌باره کنترل رفتار خویش را از دست داده است، بی‌آن که از خود اختیاری داشته‌باشد، احساس‌کند که ناگهان به هویتی‌دیگر، بسا فراتر، زلال‌تر و عمیق‌تر از هویت قبلی، دست‌ یافته‌است.

 

از این رو به اعتقاد من، گزینه‌ی اول، گزینه‌ای سست و بی‌ارزش‌است. نه از آن‌رو که کسب هویت انسانی، نمی‌تواند در یک چشم به هم‌زدن حاصل‌گردد بلکه حتی برای رسیدن به مرحله‌ای دیگر، چه نیازی می‌توان داشت که خود را نخست از هویت دیرین تهی‌کرد. نه چنین کاری امکان‌پذیر است و نه حتی اگر امکان‌پذیرهم باشد، عقلانی و پذیرفتنی‌است. چگونه می‌توان کسی را از همه‌ی شناسه‌های تجربی و علمی که در طول زندگی کسب کرده، محروم‌ساخت، تنها به آن دلیل که برای رسیدن به سعادت متصوِر، باید به هویتی دیگر دست‌یابد. ما اگر حتی این پدیده یعنی دگرگون‌شدن رفتار، ارزش‌های فکری و فرهنگی را در همه‌ی مراحل تکامل انسانی در نظر داشته‌باشیم، باید نکته را در برابر خود قراردهیم که هر انسانی با رسیدن به رشد و شکوفایی‌های تازه، بسیاری از ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری دیرین خود را یا تصحیح می‌کند و یا تغییر می‌دهد اما هرگز نمی‌تواند، آن «من» خفته در درون را از ریشه برکَنَد. چنین تصوراتی، قبل از آن که ریشه در دریافت‌های عرفانی ناب داشته‌باشد، ریشه در تصوراتی دارد که نه با دانش همساز است و نه با عرفان گشاده‌دستانه و انسان‌سازانه‌ی مردانی چون ابوسعیدابو‌الخیر. در این میانه، اگرچه گزینه‌ی دوم، در سطح می‌لغزد اما دست کم، هویتی را باطل نمی‌کند. زیرا در این گزینه، عملاً مرکز فرماندهی ذهن انسان که نیروهای تشخیص و تفکر عقلانی در آن جادارد، به علت نوشیدن «آب انگور» به یک ایستایی و فلج موقت گرفتار می‌گردد. اما به هرصورت، آن‌چه مورد نظر است آن‌که هیچ‌یک از این دو گزینه، راه حل پذیرشباری برای کسب شایستگی از یک مرحله‌ی عمر به عنوان یک عارف نام‌آور، به یک مرحله‌ی دیگر، به عنوان یک عاشق راستین به شمار نمی‌رود.

ادامه دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش نوزدهم)


آنان که داستان شیخ صنعان را نماد عشق مطلق و توفنده‌ی عرفانی در ادبیات ما می‌شناسند، قطعاً با آن‌چه در این‌جا از زبان آقای «هِرمان اِنو»، گردشگر و شرق‌شناس هلندی می‌شنوند، ممکن‌است یا نومید گردند و یا بروی خشم بگیرند. اما اعتقادمن برآنست که نگاه آقای «اِنو» به شیخ عطار و حتی داستان شیخ صنعان، نه نگاهی است از سر تحقیر و یا تخطئه کردن مفاهیم عرفانی. بلکه نگاهی است که در خورجین ادبی و علمی خود، ارزیابی متفاوتی نسبت به اکثر ایرانیان در رابطه با آثار ادبی و عرفانی ما دارد. از همین‌روست که او سعی می‌کند از راه منطق و صداقت چشمگیر حاکم بر بررسی‌هایش، پرده از ریزه‌کاری‌های رفتاری و اندیشندگی شیخ صنعان و عشق او به دختر ترسا بردارد. در بخش پیشین، به این جا رسیدیم که شیخ صنعان با وجود اظهار عشق شدید به دختر ترسا و قول آن که در راه رسیدن به او، جانش را قربان خواهدکرد، ناگهان در برابر تقاضای چهارگانه‌ی دختر، سه تقاضای بنیادی او را به کلی رد می‌کند و تنها حاضر به انجام تقاضای چهارم او که از اهمیت چندانی برخوردار نیست، می‌شود.

 

اندکی تأمل در همین قسمت، یعنی ادعای جانبازانه‌ی شیخ صنعان به دختر ترسا برای نشان‌دادن یک‌دلی او در راه رسیدن به معشوق از یک‌سو و عدم پذیرش سه پیشنهاد از پیشنهادهای چهارگانه‌ی دختر، حکایت از آن دارد که عشق شیخ به او، قبل از آن‌که جوهر معنایی و ارزشی بالانشینانه‌ای داشته‌باشد، جلوه‌ای سطحی، معامله‌گرانه و در نهایت، «وصال‌یابانه» دارد. به عبارت دیگر، عشق او به دختر ترسا، حتی برپایه‌ی ادعاهای بلندبالا و توأم با درد و خواهشی که برزبان آورده، عشقی جوشان و خروشان و پیوندخورده با «جان» دختر نیست. شور و حالی‌است که از طلب وصل ریشه گرفته و یقیناً با رسیدن به وصل، خاموشی مرگ، آن را فرامی‌گیرد. بهتر است نخست به این دو بیت از زبان شیخ، خطاب به دختر ترسا توجه‌کنیم:

 

عشق من چون سرسری نیست ای نگار

یــــا ســـــــرم از تـــــن بِبُر یـــــا سر درآر

جـــــــــان‌فشانم بــــــــرتو گرفرمان‌دهی

گــــــرتــــو خواهی بازم از لب جان دهی

 

کسی که خاک‌نشین آستان دخترشده و ظاهراً «صمیمانه» اعتراف می‌کند که دل‌بستن او به دختر، نه تنها پدیده‌ای سرسری نیست بلکه وی حاضراست در راه رسیدن به وصل او، جان خود را نیز به قربانگاه بفرستد، قطعاً انتظارات و پیش‌اندیشی‌های دیگری را در ذهن اطرافیان و از جمله، خود دختر به وجود می‌آورد. چنین فردی، درست زمانی که در آستانه‌ی آزمون عشق و ادعا قرارمی‌گیرد، ناگهان بدل به شخصیتی معامله‌گر و محافظه‌کار می‌شود. او که از طناب اندیشه‌های عرفانی خویش به مدت پنجاه سال آویزان بوده و نیز در عمل، نتوانسته خود را از بسیاری تأثیرپذیرهای متشرعانه، برحذربدارد، ناگهان در برابر تقاضای دخترترسا، دیوار آهنینی از مقاومت در برابر خویش قرار می‌دهد و تنها به انجام عمل کوچکی که خوردن «می»‌باشد راضی می‌گردد. آیا عشق می‌تواند با پدیده‌های ایدئولوژیک از هرتباری که باشند، کنار بیاید؟ پاسخ من آنست که هم می‌تواند و هم نمی‌تواند. این نکته بستگی به آن دارد که ما به پدیده‌های ایدئولوژیک چه نگاهی داریم. آیا نگاه ما به آن‌ها نگاهی از آن‌گونه‌است که آن‌ها نقش سامانگر و هدایت‌کننده در همه‌ی ابعاد زندگی و خط‌دهنده در هرگونه اندیشه و رفتار‌ ما دارند یا آن‌که نگاه ما به این عنصرها، نگاه به یک پدیده‌ی کاملاً خصوصی‌است که می‌تواند تنها بخشی از زندگی انسان را دربربگیرد و دیگر بخش‌های آن‌را به امان خدا رهاسازد.  شیخ‌صنعان در همین بُرِش نشان می‌دهد که صحبت‌های جان‌فشانانه‌ی وی در برابر دختر ترسا، از اعتبار چندانی برخوردار نیست.

 

علت این عدم اعتبار را باید در وابستگی شدید او به باورهای ایدئولوژیک دیرینه‌سال او دانست که در موعد مقرر برای بر زبان آوردن حرف آخر، حتی به «عشق» خویش جواب رد می‌دهد و از میان چهارشرط محکم و روشن او، تنها یک شرط درجه چهارم وی را می‌پذیرد. واقعیت آنست که آن سه شرط نخستین، می‌تواند در درون همان باورهای آرمانی یا ایدئولوژیک شیخ قرارگیرد. اگر کسی باور خود را از دین و آینی بازگیرد، دیگر نه به کتاب آن اعتقادی دارد و نه حتی به دستورات آن. شیخ صنعان به باور من، هم «خدا» را می‌خواهد و هم خرما را. تا آن‌جا که من به بررسی‌های دیگران در مورد شیخ صنعان، دسترسی دارم، تصویر ارائه شده از او، در آن بررسی‌ها، تصویر مردی‌است که «عشق» به یک دختر ترسا، در دیوار ایمان او چنان خلل وارد می‌کند که تن به هرگونه خفت و خواری می‌دهد. به اعتقاد من، این تصویر، چندان واقع‌بینانه نیست. زیرا حتی زمانی که شیخ، برخی شرایط دختر را می‌پذیرد، در لحظاتی‌است که دیگر در حالت مستی، کنترل فکر و رفتار خویش را ندارد. چنین پشت پا زدنی به دین و آیین، نه تنها اعتبار ندارد بلکه چه بسا زمانی که فرد مورد نظر، هوشیاری خود را به کف بیاورد، یکباره از همه‌ی آن کرده‌ها و گفته‌ها دامن فراچیند و اعترافات و کرده‌های دوران مستی را بی‌اعتبار قلمدادسازد. البته باید این نکته را نیز یادآورشد که حتی طرح چنین پیش‌شرط‌هایی از سوی دختر ترسا به شیخ صنعان برای پذیرش دعوت او به عشق، از آن گونه پیش‌شرط‌هاست که نه منطق‌پذیر است و نه توجیه‌شدنی.

 

چگونه می توان این اصل را پذیرا شد که یک انسان برای آن که صداقت خود را در نشان‌دادن علاقه‌ی خویش به یک چیز یا یک فرد به نمایش بگذارد، می‌بایست از میان جویباری از تحقیر و حتی سلب هویت فکری بگذرد تا مورد قبول واقع‌گردد؟ به اعتقاد من، نه ادعاهای دور و دراز شیخ صنعان در اظهار علاقه به دختر ترسا، صادقانه‌ می‌نماید و نه پیش‌شرط‌های دختر به شیخ صنعان، صمیمانه و حتی توجیه‌پذیر. البته اگر شیخ صنعان به خوردن مشروب الکلی تن می‌دهد، می‌تواند ریشه در این اندیشه نیز داشته‌باشد که او با خوردن مشروب که شرط چهارم دختر ترساست، عملاً تن به دیگر خواست‌های او نیز خواهد‌داد. زیرا در آن‌حالت، مرکز فرماندهی بدن وی، نه اختیار عقل او را در دست دارد و نه اختیار رفتارش را. چنین اندیشه‌ای از سوی شیخ‌صنعان، در عمل می‌تواند بیش از پیش، نفی‌کننده‌ی ادعاهای او در عشق به دختر ترسا باشد. زیرا اگر کسی حاضر به انجام هرگونه فداکاری در راه رسیدن به مقصود و معبود خویش باشد، معمولاً آن‌را با عنصر خواست و آگاهی در همه‌ی مراحل کار، گره می‌زند. در حالی که در این ماجرا، شیخ صنعان، ظاهرا می‌خواهد با یک تیر، دو هدف را نشانه‌بگیرد. نخست به معشوق بباوراند که او را تا مرحله‌ی قربانی‌کردن جان دوست‌دارد. دوم آن‌که شرایط  دختر را با نوعی اما و اگر بپذیرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب. بدین معنی که در هنگامه‌ی مستی و مدهوشی، نه بر باورهای ایدئولوژیک وی، آسیبی واردگردد و نه معشوق، از وی آزرده خاطرشود.

ادامه دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش هیجدهم)


آقای «اِنو» این گردشگر هلندی، در برخوردهای خود، هم درپی بررسی تضادهای رفتاری شیخ‌فریدالدین عطار در داستان شیخ صنعان است و هم با کاویدن و وارد جزء جزء داستان شدن، می‌خواهد براهمیت این اثر در درون «منطق‌الطیر» عطار، تکیه‌کند. بررسی‌های او، این نکته را به نمایش می‌گذارد که میراث‌های فکری و فرهنگی در همه‌ی ابعاد زندگی، انسان را چنان تحت تأثیر قرارمی‌دهد که دیگر تعلق یک فرد به خاندان عرفان و قرارگرفتن فردی دیگر در چهارچوب سیاست، تأثیر تعیین‌کننده‌ای برای رهانیدن آنان از آن تأثیرپذیری‌ها ندارد.

 

واقعیت آنست که جمع‌شدن عنصر«سرخوشی» و «سرگردانی» در شیخ صنعان، مجموعه‌ای از تضاد‌های رفتاری انسان در شکل کلی ‌آنست. نمی‌شود برای داشتن پدیده‌ای مانند عشق که شیخ، به علت زودتر گرفتار آن نشدن، خود را حتی مغبون احساس می‌کند، اینک هم خود را سرخوش به شمارآورد و هم سرگردان و قافیه‌باخته. البته باید این نکته را بازگفت که گاه می‌توان بیان احساس‌های آدمی را، در لحظه‌هایی خاص با روشنایی نورخورشید، گره‌خورده دید و در لحظاتی دیگر با تاریکی غم‌انگیز شب، درآمیخته. برای من خواننده، دیدن و شنیدن چنین واکنش‌هایی برهم‌ستیزنده و متعارض، چندان غریب نیست. حتی اگر چه از سر مصلحت‌باشد. زیرا کسانی که در نقش مراد و رهبر فکری گروهی از آدم‌ها ظاهرمی‌شوند، گاه لازم می‌بینند تلاطم‌های درونی خویش را در لحظاتی پنهان نگاه‌‌دارند و سخن بر وفق موقعیت موجودخویش برزبان آورند بی‌آن‌که خود با آن توافق‌داشته‌باشند. تضادهای عمیق رفتاری شیخ‌صنعان تنها به همین نکته، پایان نمی‌گیرد. در بسیاری از موقع‌ها، حالات، گفتار و رفتار او با ادعاهای پیشین او انطباق ندارد. به عنوان مثال، هنگامی که او در برابر دختر ترسا قرار می‌گیرد و پرسش او را می‌شنود که چرا معتکف کوی وی شده‌است، شیخ، همه‌ی زمین و زمان را به هم می‌بافد تا او را قانع‌سازد که از اعماق جان، دل در گرو او بسته‌است. و برای آن که «نشان عاشق راستین درآستین‌باشد»، او انبوهی عجز و لابه‌ به دختر تحویل می‌دهد که دقت در محتوای آن‌ها، جز مشتی کلی‌بافی که در همه‌ی متن‌های عاشقانه، تکرار مکرارت است، چیز دیگر در اختیار خواننده قرارنمی‌گیرد. او جز از زیبایی دختر و شدت دلبستگی خویش، هیچ کلامی که بازتاب کشف ارزش‌های رفتاری و فکری او باشد، برزبان نمی‌آورد. چه این ارزش‌ها در رابطه با دین دختر باشد و چه در رابطه با تعالی شخصیتی او به عنوان انسانی برکنار از تعلقات مذهبی و ایدئولوژیک.

 

شاید اگر این دختر، عارف پاک‌باخته‌ای بود، یا انسانی درس‌خوانده و طی‌کننده‌ی همه‌ی مراحل رهبری و استادی که از سر تا قدم، همه‌ی هستی خویش را وقف راه خلق و یا خدای خلق کرده‌ب‌ود، در آن صورت، خواننده می‌توانست زاری‌ها و حقارت‌خواهی‌های شیخ را در برابر او درک‌کند. اما فریدالدین عطار، در این میانه، هیچ نکته‌ای در اختیار خواننده قرار نداده‌است.

 

روی بـر خاک‌دَرَت، جان می‌دهم

جان به نرخ خاک، ارزان می‌دهم

چند نـــالم بر دَرَت، در بـــــازکن!

یک دمم با خویشتن، دمسازکن!

 

اما از طرف دیگر، برخورد دختر ترسا با وی، برخوردی کاملاً از سر تحقیراست. دختر، که هیچ‌گونه آگاهی از گذشته‌ی فکری، رفتاری، علمی و یا عرفانی شیخ ندارد، آن‌چه را که ظاهراً می‌بیند، سطحی‌ترین جلوه‌های رفتاری یک انسانِ خِرَد از دست داده‌است. مردی در هفتادسالگی که باید به فکر آخرت خویش‌باشد و «توشه»‌ی آن جهان دیگر را آماده سازد، با حالی غریب، با زبانی پر از خواهش و نیاز و مهم‌تر از همه با رابطه‌ای یک‌سویه، از یک دختر بیگانه انتظاردارد که خود را به وی بسپرد و از وصال خویش، کامش را سرشارسازد. چه ما این ماجرا را در بُعد عرفانی آن بررسی‌کنیم و چه در بُعد جسمانی، می‌بینیم که پای هردو بُعد می‌لنگد. دختری که نه از گذشته‌ی شیخ اطلاع دارد و نه مقام و منزلت عرفانی و یا اجتماعی او را می‌شناسد، چگونه می‌تواند حتی اگر از او خوشش بیاید، بدون هیچ‌گونه آمادگی فکری و احساسی، یک‌باره به وی پاسخ مثبت بدهد.

 

به باور من، می‌توان قاطعانه براین نکته تأکید کرد که در عرفان ایرانی و در موردهایی از این دست که ظاهراً درس عشق را به عاشقان تازه از راه ‌رسیده می‌دهد، نوعی خودباوری بالانشینانه در ذرات جان عارفان و شخصیت‌های برجسته‌ی ما خانه کرده‌است. شخصیتی همچون شیخ‌صنعان، ظاهراً براین باور است که وقتی او عاشق دخترترسا می‌شود، آن دختر باید از زیر و بم افکار و رفتار و تاریخ زندگی او اطلاع داشته‌باشد. از آن‌جا که در طول پنجاه سال زندگی در حوزه‌ی عرفان، شریعت و طریقت، برای خود کوهی از اعتبار و احترام کسب کرده، این ذهنیت در او شکل گرفته‌است که به هرجا پابگذارد، خلق خدا، چه زن و چه مرد، می بایست بدانند که او «که» بوده‌است و در نگاه و حالات و حرکات او بخوانند که وی چه توشه‌ای تاریخی از خود به جاگذاشته‌است. در این زمینه می‌توان به نمونه‌هایی از صحبت‌های دختر ترسا اشاره‌داشت که هم توهین‌آمیزاست و هم نشان از آن دارد که کمترین آگاهی از موقعیت فکری، رفتاری و اجتماعی شیخ صنعان ندارد. بگذریم از این که رفتار شیخ صنعان نسبت به دختر ترسا، آمیزه‌ای‌است از تحقیر، خواهش و نوعی تحکم پنهان. زیرا مرد سالمند و غریبه‌ای مانند او، در عمل و به شکل گستاخانه‌ای برآنست که خواست‌های مردانه و «جنسی» خویش را براو تحمیل‌کند. طبیعی است که دختر ترسا با فرهنگ و مناسبات اجتماعی به کلی متفاوتی از شیخ، بر او می‌آشوبد و سخنان درشت برزبان می‌آورد.

 

دختـــرش گــــفت ای خَرِف از روزگار

ساز کــــافور و کــــفن‌کـــن، شرم‌دار

چون دَمَت سرداست، دمسازی مکن

پــــیرگشتـــی قصد دل‌بـــــازی مکن

 

البته وقتی دختر ترسا، اصرار شیخ را می‌بیند، چاره‌ای ندارد جزآن که در مقابل او شرایطی را قراردهد که اگر آن‌ها را قبول‌کرد، در آن‌صورت به خواست او، اگر چه ناخواسته، پاسخ مثبت‌دهد. حتی اندیشه‌ی دختر برای گذاشتن شرط‌های گوناگون به عنوان گام اول، بازتاب آنست که قبول عشق شیخ‌صنعان نه از راه دل که از راه نوعی مصالحه‌ی ظاهری و سطحی صورت می‌گیرد. زیرا اگر با زبان عامیانه بخواهیم موضوع را مطرح سازیم می‌توان گفت که دختر ترسا برای آن‌که بتواند خود را از شر اصرارهای شیخ رهایی بخشد، چنان پیش‌شرط‌هایی را مطرح می‌سازد. نخست: از دین اسلام برگردد. دوم : به ستایش بت بپردازد. سوم :قرآن بسوزاند و چهارم:«می»‌بنوشد. خواننده در این مرحله، انتظار آن دارد که شیخ صنعان، هرچهار شرط اولیه‌ی دختر ترسا را بپذیرد. زیرا او قبل از آن به وی گفته بود:

 

شیخ گفتش هرچه گویی، آن‌کنم

هرچه فرمایی، به جان فرمان‌کنم

 

اما برخلاف ادعایی که شیخ کرده‌بود، وقتی پیشنهاد چهارگانه‌ی دختر را می‌شنود، از پذیرش سه اصل اولیه‌ی آن، خودداری می‌کند و تنها به اصل چهارم یعنی خوردن «می» رضایت می‌دهد.

ادامه‌دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش هفدهم)


بررسی تحلیلی آقای «اِنو» از شخصیت شیخ‌صنعان که اینک خاک‌نشینِ درگاه دختر ترسای رومی شده، بازتابی از اما و اگرهای بسیار است. در این بررسی با وجود آن‌که آقای «اِنو» تلاش می‌کند خود را از چهارچوب پدیده‌های عرفانی بیرون نیاورد، اما در عمل برای روشن‌شدن ذهن خواننده و به سامان رساندن این تحلیل، می‌بایست رفتار او را در گستره‌ی سنت‌های فکری و فرهنگی و حتی پیش‌انگاری‌های تاریخی و اجتماعی، بررسی‌کند. شیخ‌صنعان، گذشته از هرمقامی که در حوزه‌ی عرفان داشته، اینک مردی‌است با نگاه برتری طلبانه‌ که می‌خواهد به هرقیمت که شده، معشوق را بدون در نظرگرفتن خواست  و نظر او، به دایره‌ی منافع عاطفی خویش‌بکشاند.

 

یاران شیخ در اوج اضطراب و انزوا، به هرشیوه‌ای متوسل می‌شوند تا مراد خویش را بر سر «عقل»‌آورند. از جمله یکی از آنان از او می‌خواهد که از سر عشق دختر ترسا بگذرد تا آن‌گاه، همگی بتوانند راهی خانه‌ی کعبه‌شوند. اما واکنش شیخ به آنان، اگر چه ظاهراً واکنش یک عارف با تجربه و یک زاهد قابل احترام است اما در عمل، نشان از آشفتگی تربیت فکری و تضاد سنگین میان تفکر مردمانی دارد که در این سرزمین زندگی می‌کنند و در دوران رشد خویش، از چنان تربیت فرهنگی و اجتماعی برخوردارمی‌شوند که عملاً در چشم‌انداز خویش، هیچ‌گونه تحول به‌هم‌پیوسته و شکوفاشده‌ای میان دیروز و امروز خود نمی‌بینند. از این روست که شیخ صنعان برای آن که خیال یاران و هواداران خود را یکسره‌سازد، به آنان اطلاع می‌دهد که او اینک به مرحله‌ای رسیده‌است که حتی حاضر است شیشه‌ی «اعتبار» دیرین خویش را بر سنگ «ننگ» بکوبد و نقطه‌ی پایانی برهمه‌ی این ماجرا بگذارد. برخورد اطرافیان شیخ با او، نماد همان برخورد عقب‌مانده‌ای است که شیخ ندانسته با آنان داشته‌است. آنان قبل از آن که توجهی به تحولات درونی او، به عنوان موجودی زاینده و تحول‌پذیر داشته‌باشند، وی را «چیز»ی می‌پندارند که از ازل، عارف و زاهد بوده و جز از آن چهارچوب، نمی‌بایست پا در جایی دیگر بگذارد. آنان هیچ‌گونه توجهی به تحولات درونی وی ندارند و به همین دلیل، از او چیزی را می‌خواهند که نه برای انجامش آمادگی دارد و نه تمایلی به انجام آن دارد.

 

اما صرف‌نظر از نوع برخورد متشرعانه و سطحی‌گرایانه‌ی آنان با یکدیگر، باید بر این نکته‌ی بنیادی انگذشت گذاشت که شیخ‌صنعان، نماد رفتار و تفکری ناموزون و افراط‌گرایانه است. رفتاری که هم در این لحظه که بر همه‌ی تکریم‌ها و اعتبارها پشت‌ِ پا می‌زند، خود را نشان می‌دهد و هم در مراحل بعد که باز، دختر ترسا را به قربانگاه رفتار و اندیشه‌های نابسامان خویش می‌فرستد. البته در این نوشته، آن‌هم در این سوی زمان، پس از گذشت هشتصد سال، بحث بر سر ملامت فریدالدین عطار و یا شیخ صنعان نیست. بلکه بر سر بازکردن شیشه‌ی تفکری‌است که در بسیاری از ابعاد زندگی، هنوز هم رونوشت برابر با اصل رویدادهای زندگی سیاسی و اجتماعی امروز ماست. انگار این بخش‌های دریافتی و رفتاری، چه قبل از هشتصدسال پیش و چه بعد از آن، در معرض کمترین تغییری نبوده‌است. وقتی که شیخ صنعان مدعی می‌شود که «شیشه‌ی ناموس» خویش را بر سنگ رسوایی کوبیده‌است، ممکن‌است در ذهن بسیارانی، این نکته مطرح‌باشد که مگر اعتبار و ناموس دیرین، چه چیز بد و یا غیرقابل پذیرشی داشته‌است که او با واردشدن در یک فضای تازه، لازم دیده‌است که بر همه‌ی آن‌ها پشت‌پا بزند؟ البته اگر فردی در یک زندگی فاسد و بزهکارانه و یا حتی اعتیاد به چیزهای ممنوعه‌ی اجتماعی به سربَرَد و ناگهان از خواب غفلت بیدار‌شود، شاید برای خواننده، بیشتر قابل قبول‌باشد که آن بخش از زندگی دیرینه‌ی او، ارزش و اعتباری نداشته‌است. اما شخصیتی مانند او که اگر نماد هیچ چیز نبوده، دست‌کم، آیت صداقت، عبادت و پرهیزگاری بوده‌است، چه‌گونه می‌تواند برای رسیدن به یک مرحله‌ی تازه‌ی تکاملی، همه‌ی آن گذشته‌های معتبر را ندیده بگیرد؟ آن‌هم گذشته‌هایی که تنها یک‌سال و دو سال هم نبوده، بلکه پنجاه‌سال از زندگی وی را دربر می‌گرفته‌است.

 

اما هم‌او، ناگهان در این مرحله از زندگی، به چنان یافت و دریافتی می‌رسد که همه‌ی آن گذشته‌ها را بی‌اعتبار و نادرست اعلام می‌کند. حتی می‌توان گفت که پا را از این مرحله نیز فراتر می‌گذارد و مصمم‌است که دیگر بازگشتی به آن روزها نداشته‌باشد. چنین نگاهی به تغییر و تکامل، نگاهی‌است تاریک، تنگ و پژمرده. این بدان معناست که اگر کسی‌ بخواهد قدمی در یک راه تازه بردارد، باید قدم‌های دیرین خویش را نه تنها ندیده بگیرد بلکه رد آن‌ها را هم از میان ببرد و بر همه‌ی گام‌هایی که در گذشته برای رسیدن به این مرحله از زندگی برداشته‌است، پشت‌پا بزند. وقتی که انسان با نگاه امروزین، آن هم در کشورهای دمکراتیک جهان که همه‌ی مراحل زندگی را جزئی از مرحله‌های رشد او می‌دانند، به این پدیده‌ی رفتاری نگاه می‌کند، به خوبی می‌بیند که در چنان جهانی که شیخ صنعان و نیز وارثان او به سر می‌برده‌اند و یا به سرمی‌برند، همیشه پدیده‌هایی را زنده، شکوفا و سپید می‌دیده‌اند که دلخواه آنان بوده‌است. در حالی که وقتی همان پدیده‌ها در دایره‌ی بی‌مهری آن ها قرارمی‌گرفته‌اند، نه تنها جاذبه‌ی خویش را از دست می‌داده‌اند، بلکه یک‌باره سیاه و بی‌اعتبار به شمار می‌آمده‌اند.

 

گفت مـــن، بس فارغم از نــام و ننگ

شیشه‌ی ناموس بشکستم به سنگ

 

حتی وقتی یکی از یاران شیخ، او را از دوزخ می‌ترساند و می‌رماند، نوع برخورد او با وی، انگار برخورد با کودکی است که به تازگی با مفاهیمی از قبیل جهنم و بهشت، آشناشده‌است. زیرا پاداش نادانی را جهنم و مُزد دانایی را بهشت می‌شمارد. در حالی که در تشرع، جهنم از آن کسانی‌است که در برابر اطاعت دستورات اخلاقی خداوند و نمایندگانش، سرکشی می‌کنند. چه این سرکشان دانا باشند و چه نادان. اتفاق را که اندکی هم برنادانان می‌بخشایند. اما این‌جا تهدیدی که برشیخ صنعان روا می‌رود، تهدید و تطمیع میان مرز دانایی و نادانی‌است.

 

آن دگر گفتش که دوزخ در ره‌است

مـــرد دوزخ نیست هرکو آگه‌است

اما شیخ بر همه‌ی این استدلال‌ها، به شکلی درشت و توفانی، خط بطلان می‌کشد تا آن‌جا که حتی از دیدگاه او، هفت‌دوزخ نیز می‌تواند از آه او بسوزد.

 

گفت اگر دوزخ‌شود هــمراه من

هفت دوزخ سوزد از یـک آه من

 

یکی از نکاتی که در این داستان، ذهن انسان را به خود مشغول می‌دارد، آنست که فریدالدین عطار، مرحله‌ی بریدن از گذشته‌ها را با افتادن به مرحله‌ی حیرانی، برابرمی‌داند. حتی این نوع تصویربرداری از تطور فکر و رفتار انسان، ترسیم همان دورنمای اندیشه و رفتار افراط‌گرایانه‌است که ذکرش‌رفت. زیرا جهش‌های فکری که قاعدتاً باید از سکوی تفکرت گذشته‌ی انسان‌باشد، در این نوع نگرش، سکویی‌است که انسان‌را بیشتر به ویرانه‌های تفکر و رفتار هدایت می‌کند تا به مزرعه‌ی شکوفایی و ارزش. بی‌خود نیست که شیخ صنعان در جواب یکی از شاگردانش که او را ترغیب می‌کند تا پا در کوی ایمان بگذارد، می‌گوید که در چنین مرحله‌ای از حیرانی که او بدان گرفتارشده، جز «کُفر» هیچ انتظار دیگری نباید داشت. در واقع، حاصل چنین کُفری، همان انکار و سرگردانی و لاطائل برزبان آوردن‌است. این نوع نگاه، به جای آن‌که رشد و تعالی را برساند، اُفت و پژمردگی را به نمایش می‌گذارد. زیرا واردشدن به یک مرحله‌ی جدید از دریافت و فکر و رفتار، چنان او را سرگردان کرده‌است که سخنی که بازتاب منطق‌باشد، از او شنیده نمی‌شود.

 

گفت جز کُفر از مـن حیران مخواه

هرکه کافرشد، از او ایمان مخواه

 

هرچند همین شخصیت، در جایی دیگر، سخنی برزبان می‌آورد که با این یک، کاملاً در تضادی ماهوی قرارمی‌گیرد. بدین معنا که وقتی یکی از شاگردان شیخ، از او می‌خواهد که از کارهای کرده، ابراز پشیمانی‌کند، او به وی، این‌گونه جواب می‌دهد:

 

گفت کس نبوَد پشیمان بیش از این

که چرا عاشق نگشتم پیش از این؟

 

آیا کسی که تا این حد، خود را راضی و سرمست می‌داند، می‌تواند همزمان، ادعای حیرانی و سرگردانی هم داشته‌باشد؟

ادامه دارد