چنین به نظر می‌رسد که داستان عشق شیخ صنعان به دختر ترسا، قبل از آن‌که این حس قلقلک‌دهنده‌ی تپنده و عطرآگین دلبستگی‌های انسانی را در ذهن خواننده بیدارکند، موجی از تردید و پرسش، در فضای ذهن او به جولان در می‌آورد. زمانی که انسان در واقعیت، رابطه‌ای را کشف می‌کند که نه بر مبنای تعبیر این یا آن شخص، بلکه بر اساس تصویرهای کلامی فریدالدین عطار به وجود آمده‌است، قطعاً بسیاری امّا و اگرهای تردیدبرانگیز، راه را بر سرخوشان تماشاگر عشق می‌بندد. در چنان لحظاتی‌است که انسان برآن می شود که یکسره، تسلیم خوش‌بینی‌های عارفانه نگردد و جزئیات این روابط را با چشمی دیگر که در آن پرسش و درنگ،  که قوی‌تر از دیگر عنصرهای ذهنی‌است، به تماشا بنشیند.

 

باری، زمانی که شیخ صنعان، از باده، سرمست می‌شود، طبیعی‌است که دیگر بر روند کلام و رفتار خویش، کنترل قابل ملاحظه‌ای ندارد. درست‌است که او در اندیشه‌ی آن بوده‌است که در بیهُشی و مستی، برخواست های یار، لبیک بگوید، اما فریدالدین عطار نیز در این ماجرا، بی‌تفاوت ننشسته‌است. نگاه ارزیابانه‌ی او در این مرحله، نه نگاه ابوسعید ابوالخیر که سرشار از نگرشی باز و خلاقانه به انسان و تحولات درونی اوست، بلکه نگاهی است متشرعانه و محکوم‌کننده‌ی آن عنصر ظاهراً مقدسی که شیخ برای هدفی دیگر، نوش کرده‌است. بی‌جهت نیست که عطار نیشابوری، در راهی که پاگذاشته‌است، آهنگ و هنگ خویش را می‌نوازد.

 

چون می از ساغر به ناف او رسید

دعـــوی او رفـــــت و لاف او رسید

هـــرچه یادش بود، از یادش برفت

بــاده آمد، عقل چـون بادش برفت

 

شیخ چنان اسیر بیهُشانه‌ی باده‌ی ناب می‌شود که حتی بر نهانی‌ترین خواست‌های جنسی خویش که اینک در آستانه‌ی هفتادسالگی، می‌تواند به طور عام، چراغ کم‌سویی برافروزد، تسلطی ندارد. از همین‌رو، با گامی جسورانه، خود را به دختر ترسا نزدیک می‌کند و دست درگردن او می‌اندازد. انگار عارف‌بودن، مَرد بودن و مرادبودن برای انبوهی مردان باورمند مرید، به او جواز هرگونه رفتار نابخردانه را صادر کرده‌است. حتی چه بسا انفجار جنسی او پس از عمری تظاهر و حتی خودداری کردن از هرگونه پاسخ‌گویی به نیاز درونی خویش، از وی در لحظه‌ای از آن لحظات، انسانی وحشی و متجاوز ساخته‌است. در این میان، اما دختر، نه تنها خود را کنار می‌کشد بلکه هنوز هم از وی بهای بیشتری می‌طلبد. بهایی که نه معقول به نظر می‌رسد و نه حتی پذیرفتنی. مگر آن‌که دختر ترسا به این اندیشه رسیده‌باشد که این‌گونه برخوردهای تجاوزگرانه و لگدمال‌کننده، باید در جایی متوقف شود. چه بسا نشانه‌ی آغازین توقف، همان باشد که انسان هر لحظه، دیوار پذیرش خویش را ارتفاع بیشتری ببخشد. هرچند شیخ در آن حالت «مستی» و «راستی» که مقاومت انسانی‌اش به باریک‌ترین خط شکننده می‌رسد، پشت پا بر هرگونه احتیاط و تقیّه می‌زند و دور از نگاه کاونده‌ی مردمان اهل تقوا و انزوا، آن‌چه را که در اعماق جانش جاری است، برای وی، برزبان می‌آورد.

 

گـــفت بـــی‌طاقت‌شدم ای مـــــــاه‌روی

از مــــن بیدل، چـــه مــی‌خواهی بـگوی

گــــر بــــه هشیاری نگشتــم بُت‌پرست

پیش بُت، مُصحَف بسوزم، مستِ مست

 

در چنین لحظاتی‌است که برخورد دختر ترسا با وی، در معرض تعبیرهای گوناگون و گاه متضاد قرار می‌گیرد. شاید لازم‌باشد که به دو نمونه از آن تعبیرها، برخورد بیشتری داشته‌باشیم. نخستین آن، همان تعبیر عرفانی است که وقتی شیخ صنعان، «خودی» خویش را از دست می‌دهد، انگار، به هویتی تازه دست می‌یابد. این تغییر هویت را شاید در خوشبینانه‌ترین شکل آن بتوان دگردیسی هویت انسانی دانست. اما واقعیت آنست که این دگردیسی هویت که معمولاً نیازمند زمان‌های طولانی و گذشتن از بسیاری مرحله‌های فشارنده و کاونده‌ی حوصله‌سوز است، در این نوع دگرگونی برق‌آسا و ناگهانی، نه می‌گنجد و نه قراراست بگنجد. تغییر هویتی که بر اساس جوشش درونی، اندیشه‌ورزی و خلوت با خویش و متقاعدساختن همه‌ی عناصر اندیشندگی و احساسی انسانی‌ باشد، نمی‌تواند در یک لحظه و یا با یک ضربه حاصل‌آید. مرگ به عنوان یک مرحله‌ی ویران‌گر، از آن عناصری است که به سادگی و با یک ضربه، می‌تواند حاصل‌شود اما زندگی، نیازمند زمانی طولانی است تاشکل بگیرد و شکوفاگردد. دگردیسی‌هایی از این دست، نوعی زندگی دوباره یافتن‌است و برای یافتن چنین زندگی دوباره‌ای، نمی‌توان با مشتی ادعا و یا لحظه‌ای مستی و بی‌خودی، آن را حاصل‌شده دانست. تعبیر دوم بر این اصل قراردارد که شیخ صنعان به علت نوشیدن شراب مستی‌بخش، که یک‌باره کنترل رفتار خویش را از دست داده است، بی‌آن که از خود اختیاری داشته‌باشد، احساس‌کند که ناگهان به هویتی‌دیگر، بسا فراتر، زلال‌تر و عمیق‌تر از هویت قبلی، دست‌ یافته‌است.

 

از این رو به اعتقاد من، گزینه‌ی اول، گزینه‌ای سست و بی‌ارزش‌است. نه از آن‌رو که کسب هویت انسانی، نمی‌تواند در یک چشم به هم‌زدن حاصل‌گردد بلکه حتی برای رسیدن به مرحله‌ای دیگر، چه نیازی می‌توان داشت که خود را نخست از هویت دیرین تهی‌کرد. نه چنین کاری امکان‌پذیر است و نه حتی اگر امکان‌پذیرهم باشد، عقلانی و پذیرفتنی‌است. چگونه می‌توان کسی را از همه‌ی شناسه‌های تجربی و علمی که در طول زندگی کسب کرده، محروم‌ساخت، تنها به آن دلیل که برای رسیدن به سعادت متصوِر، باید به هویتی دیگر دست‌یابد. ما اگر حتی این پدیده یعنی دگرگون‌شدن رفتار، ارزش‌های فکری و فرهنگی را در همه‌ی مراحل تکامل انسانی در نظر داشته‌باشیم، باید نکته را در برابر خود قراردهیم که هر انسانی با رسیدن به رشد و شکوفایی‌های تازه، بسیاری از ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری دیرین خود را یا تصحیح می‌کند و یا تغییر می‌دهد اما هرگز نمی‌تواند، آن «من» خفته در درون را از ریشه برکَنَد. چنین تصوراتی، قبل از آن که ریشه در دریافت‌های عرفانی ناب داشته‌باشد، ریشه در تصوراتی دارد که نه با دانش همساز است و نه با عرفان گشاده‌دستانه و انسان‌سازانه‌ی مردانی چون ابوسعیدابو‌الخیر. در این میانه، اگرچه گزینه‌ی دوم، در سطح می‌لغزد اما دست کم، هویتی را باطل نمی‌کند. زیرا در این گزینه، عملاً مرکز فرماندهی ذهن انسان که نیروهای تشخیص و تفکر عقلانی در آن جادارد، به علت نوشیدن «آب انگور» به یک ایستایی و فلج موقت گرفتار می‌گردد. اما به هرصورت، آن‌چه مورد نظر است آن‌که هیچ‌یک از این دو گزینه، راه حل پذیرشباری برای کسب شایستگی از یک مرحله‌ی عمر به عنوان یک عارف نام‌آور، به یک مرحله‌ی دیگر، به عنوان یک عاشق راستین به شمار نمی‌رود.

ادامه دارد