تذکره‌ی نصرآبادی برای من، دنیای پرخاطره‌ای دارد. محمد طاهر نصرآبادی، این کتاب را که به شرح حال انبوهی شاعر در همان دوران اختصاص دارد، در قرن یازدهم هجری قمری نوشته‌است. خود او، در سال 1027 به دنیا آمده و در سال 1082 هجری قمری،  زندگی را به درود گفته‌است. چهل و چند سال است که ذهن من به این تذکره و دنیای شاعران آن، مشغول‌بوده‌است. نخستین‌بار در سال 1348 خورشیدی، زمانی که با دکتر رحیم عفیفی، استاد زبان‌های باستانی در دانشکده‌ی ادبیات مشهد، کار می‌کردم، به این تذکره برخوردم. در آن هنگام، من در بخشی از اتاق کار دکتر رحیم عفیفی مشغول کار با انبوه تذکره‌هایی بودم که او در اختیارم گذاشته‌بود تا کاری را که وی به دنبالش بود، برایش انجام‌دهم.  می‌توانم بگویم که میز من، انباشته از تذکره‌هایی بود که تا آن زمان چاپ‌شده‌بود و دانشکده‌ی ادبیات، بیش و کم، آن‌ها را در اختیار داشت. او در آن هنگام، با فرهنگ جهانگیری کار می‌کرد. او استاد من هم بود و اتاقش در کنار اتاق دکتر غلامحسین یوسفی قرارداشت.

 

دکتر یوسفی، گاهی هنگام رفتن به خانه، به او سری می‌زد، چند کلمه‌ای با هم رد و بدل می‌کردند و سپس اتاق او را ترک می‌کرد. یکی از ویژگی دکتر عفیفی در بیشتر اوقات که من با او کار می‌کردم، فکرکردن با صدای بلند بود. دنبال هرچیزی که می‌گشت، هرکلمه‌ای که پیدا می‌کرد، هرکتابی را که پیدا نمی‌کرد، با خودش حرف می‌زد. گاهی برای مشورت فکری و یا طرح پرسش، به اتاق دکتریوسفی می‌رفت. مردی صمیمی‌بود اما به نظر من، اعتماد به نفس نداشت. حتی وقتی که سرِ کلاس می‌آمد، انگار از دانشجویان و از پرسش‌های آن‌ها می‌گریخت. این نوع برخورد، ارتباطی به میزان دانش او نداشت. من هرگز نشنیده بودم که او را در کار خویش، کم‌مایه بدانند. اما در او حسی بود که وی را از جمع، می‌گریزاند و حتی در بسیاری، این داوری را ایجاد می‌کرد که وی به کارخود، تسلّط ندارد. او به دلیل کار دانشگاهی‌اش، ناچار از معاشرت با دیگران بود اما بسیاری از این دیگران، گریز روحی او را از همان جمع یا جمع‌ها حس می‌کردند. او در آن اتاق، به کار خود مشغول‌بود و من هم در دنیای تذکره‌ها در سیر و گشت‌بودم.

 

در همان‌جا بود که تذکره‌ی نصرآبادی و انبوه شاعران ذکرشده در آن را کشف‌کردم. در پاییز همان‌سال، قرارشد برای دکتر یوسفی به عنوان تکلیف درسی، مقاله‌ای در باره‌ی این تذکره بنویسم. مقاله را نوشتم. دکتر یوسفی، طبق معمول همیشه، نه یادداشتی می‌نوشت، نه صحبتی می‌کرد، نه بدِ مقاله را می‌گفت و نه خوب آن را. تصور من آنست که او نوشته‌های ما را نمی‌خواند. نگاهی می‌کرد و بعد، آن‌ها را به ما پس می‌داد. من همیشه از این برخورد دکتر یوسفی گله‌مند بودم اما در آن روزگار، رابطه‌ی ما با بیشتر استادانمان، رابطه‌ی صمیمانه‌ای نبود. آنان، ما را به چیزی نمی‌گرفتند. ما هم آنان را به چیزی نمی‌گرفتیم مگر زمانی که در همان درسِ خاص، می‌باید امتحان می‌دادیم و یا نوشته‌ای فراهم می‌آوردیم. دنیای فکری ما با آنان متفاوت‌بود.

 

دُرُست در چنان بافتی بود که دکتر علی شریعتی گُل کرد. منظور من، گُل‌کردنِ فکری او نبود. گُل‌کردنِ رفتاری‌اش بود. در آن‌سال‌ها، حتی چپ‌ترین دانشجویان، اگر چه اندیشه‌های او را رد می کردند و گاه از دستش عصبانی می‌شدند، اما هرگز او را آدم مغرور و برترنشینی نمی‌دانستند. شریعتی تنها کسی‌بود که هرجا پرسشی با او مطرح می‌شد، چنان علاقه به جواب‌دادن و بحث‌کردن‌داشت که همه‌چیز را رها می‌کرد و در همان جا که بود، می ایستاد. مهم نبود که در پیاده‌رو بود، در راهرو سالن‌های دانشکده‌ی ادبیات بود یا روی پِلّه‌های یکی از ساختمان‌های این دانشکده ایستاده‌بود. گاه او را در حالی سؤال‌پیچ می‌کردند که در حال روشن‌کردن ماشین خود‌ بود. او بلافاصله آن را خاموش می‌کرد، جواب پرسنده را می‌داد و بعد به راه و کار خود، ادامه می‌داد.

 

در همان هنگام، استادانی بودند که هم سن و سال شریعتی‌بودند اما آنان با وجود آن که غرور و رفتار گریزنده‌ی استادان مُسن‌تر را نداشتند اما در محوطه‌ی دانشکده، وقتی آفتابی می‌شدند که به دنبال انجام کاری بودند. در میان آنان، دکتر عبدالحسین نیک‌گُهَر که مدتی در آن دانشکده درس می‌داد و جزو استادان جوان به حساب می‌آمد، شور و شر خاصی داشت. خیلی‌ها دوست داشتند او را امیرحسن آریان‌پور جوان بدانند. گرم و پرحرارت صحبت می‌کرد اما نه در هرکجا و نه در هرزمان.

 

واقعیت آنست که نوشتن آن مقاله، مرا قانع نکرد. احساس می‌کردم که حرف‌های بیشتری برای گفتن‌دارم. اعتنا و یا بی‌اعتنایی دکتر یوسفی نیز چنان برای من شناخته‌شده‌بود که تأثیری مثبت یا منفی بر کار من نداشت. کاری را که بدان علاقه‌داشتم، می‌بایست به انجام برسانم. این فرصت در تعطیلات تابستان سال بعد یعنی سال 1349 خورشیدی دست داد. در روستای پدری و در آرامشی زلال، شروع به نوشتن ذهنیاتی کردم که مربوط به تذکره‌ی نصرآبادی و دنیای شاعران آن‌بود. دفتر بزرگِ صد برگی خریده‌بودم و تا آن‌‌جا که به یاد می‌آورم، صفحات آن کفاف کار مرا نداد. مقداری کاغذ از وسط دفترهای سفید دیگرم جداکردم و در آخر آن دفتر قرار دادم. کار نوشتنِ کتاب من در باره‌ی این تذکره، در آخرهای همان تابستان به پایان‌رسید. اما در تابستان سال بعد، آن دفتر، همراه با انبوهی دیگر از یادداشت‌های من به علّت حادثه‌ای از دست‌رفت. در دنیایی که تهیه‌ی نسخه‌ی دوم از یک نوشته، شبیه به کوه‌کندن‌بود، طبیعی‌است که آسیب‌پذیری‌های زندگی انسانی نیز، گاه حاصل ماه‌ها و یا سال ها کار را برباد می‌دهد.

 

تصوّر نکنید که کتاب من در باره‌ی تذکره‌ی نصرآبادی در آن سن و سال خامی و ادّعا، کار محکم و کاملاً پژوهشگرانه‌ای بود. اینک پس از گذشت سال‌ها می‌توانم متواضعانه بگویم که آن کتاب، کمبودها و خامی‌های خاص آن سن و سال‌ها را داشت. با وجود این، کتابِ بی‌چشم‌اندازی نبود. یکی از ویژگی‌های ما انسان‌ها در آنست که در هردوره‌ای از زندگی، ترازوی ویژه‌ای با سنگ‌های خاص برای وزن‌کردن، در اختیار داریم. هرمقدار ادّعاکنیم که برای هرجنس و پدیده‌ای، سنگ و ترازوی خاص آن را باید داشت، اما در عمل، سایه‌ی همان سنگ و ترازوی اصلی، بر پدیده‌های دیگر نیز می‌افتد. برای تعیین مقدار آب، برای تعیین ارتفاع دیوار، برای مشخص‌کردن طول یک مسیر و برای تشخیص خالص و یا ناخالص‌بودن طلا، همه و همه، «ترازو»‌های ویژه‌‌ای لازم است. چندان ساده نیست که در روزگار خامی و بی‌تجربگی، بتوانیم به پدیده‌ها، نگاهی گسترده‌تر، عام‌تر و جهانی‌تر داشته‌باشیم. برای کسب چنان نگاهی، اُفت و خیزهای فکری و تجربی بیشتری لازم‌است تا انسان بتواند انصاف را در سرسرای ذهن خود، همانند یک چراغ بیاویزد.

ادامه‌دارد