عینالقضات، متفکر و عاشق (11)
قبیلهی نادانی، در هرکجای جهان و در هر زمانِ زمان که فرودآید، اگر فاجعهای قریبالوقوع برای پیرامونیان خویش که با او هم سُفره نیستند، نیافریند، بیهیچتردید، میتواند اندکی بعد، در بستر تاریخ، برای نسلهای نیامده، رنجهای بزرگی را از در و دیوار خانههایشان بیاویزاند. قبیلهی نادانی نه مرز میشناسد و نه نژاد، نه آیین و دین میشناسد و نه فرهنگ و جغرافیا نه تاریخ میشناسد و نه زبان و موسیقی. برای او، «قداست ذهنی» همچون سیالهای سوزان، معتبرترین راهنمای حرکتاست. وقتی «ملکظاهر» فرزند «صلاحالدین ایوبی» به اصرار افراد قشری و متعصب، شهابالدین سهروردی جوان را به زندانانداخت تا چندی بعد در سال 587 هجری،در سن 38 سالگی، آنهم شصت و دو سال پس از مرگ دردناک عینالقضات، به شکلی مشکوک و مرموز، بمیراند، همان ترجیعبندی تکرار شد که در مورد حلاج و عین القضات و هزاران زن و مرد دیگر در گوشه و کنار جهان، در دورههای گوناگون تاریخی، تکرار شدهاست. قبیلهی نادانی، همیشه یک دستاویز بیشتر نداشتهاست. قداست. قداست یک فکر، یک پدیده و یا یک آیین. هرگاه اراده کردهاست تا دیگر اندیشان را به نابودی بسپارد، این قداست جنونآمیز را در آسمان ذهن مردم، پرواز داده است.
در نوشتار پیشین، به بررسی برخی از شعرهای عینالقضات همدانی پرداختیم. در آخرین بخش از آن، مقایسهای انجام دادیم میان «جام جهان بین» حافظ و «جام جهاننما»ی عینالقضات. اینک همان بحث را پی میگیریم.
همچنان که از این چهار پارهی عینالقضات برمیآید، او گذشته از آن که جام جهاننما را نوعی گشایش به سوی حقیقتی بزرگ و رسیدن به موهبتی فراتر از موهبتهای دیرین و معمول همیشگی تلقی میکند، اما بدین نکته واقفاست که دسترسی به این موهبت، فقط در لحظات خاصی از زندگی او میتواند اتفاق بیفتد. به عبارت دیگر، او در همهی حالات زندگی، امکان دسترسی به چنان پنجرهای را ندارد که بخواهد افقهای جادویی گشایش فکر و روح را در برابرش بگذارد. در حالی که در مورد حافظ که بیشتر از دویست سال بعد پا به عرصهی زندگی گذاشته، وضع به گونهای دیگر است. حافظ تلاش میکند تا خود را نسبت به حضور جام جهانبین، در سایه قرار دهد. این کار از آنرو صورت میگیرد تا بتواند نقش آن «پیر» ازلی و ابدی را روشنتر در مقابل ذهن خواننده بگذارد. در شعر حافظ، این موهبت، چیزیاست فراتر از زمان و مکان و فراتر از مرگ جسم. این جام جهانبین حافظانه که یک میراث فکری و رفتاریاست، دور از هرگونه وابستگی به هستی این و آن، همچنان به حیات خود به عنوان یک ویژگیبرجسته، رهاننده، به اوج برنده و شکوفاننده ادامه میدهد. در حالیکه در عینالقضات، تنها در شرایط معینی، امکان و شایستگی دریافت چنان چیزی فراهم میآید. در او، رسیدن به این جام جهاننما، «حالت» خاصیاست که فراچنگ میآید. طبیعیاست که «حالت»ها، هیچگاه پدیدههای ماندگار و یکرنگه نیستند. «حالت»ها میآیند و می روند. همچنان که گرسنگی و سیری، درد و آرامش، لذت و رنج، زیبایی و زشتی، هیچ کدام در پدیدهها ماندگاری ابدی ندارند.
از اینروست که وقتی عینالقضات به توصیف این جام و رابطهی آن با خویش میپردازد، بیشتر سر از توصیف کسب یک «حالت» در می آورد که میتواند در زمان معینی اعتبار داشتهباشد و در زمان معین دیگری، از اعتبار ساقطشود. حالتها همیشه عارضی هستند و نه جوهری. اما در حافظ، آن چه توصیف میشود، حالت نیست، خصلتاست. کسبکردنیاست و باقی ماندنی. خصلتها آموخته و تجربه میشوند و در جان ما رسوب میکنند. از سوی دیگر، وقتی این جام در دست عینالقضات است، دیگر سخن از «عشق» نیست. سخن از «عقل» است. اگر چنین نبود آیا امکان آن وجود داشت که عین القضات بتواند این ادعا را داشتهباشد که در لحظات دسترسی به آن، او چنان به جوهر خِرَد تسلط دارد که حتی چرخ برین را در زیر قدمهای خویش میبیند. نکتهی جالب آنست که در نگاه حافظ به جام جهان بین، میتوان ردپای «عقل» را شاهد بود. همان گونه که عینالقضات، شاهد بودهاست. وقتی حافظ میگوید: گفتم این جام جهان بین به تو کیداد «حکیم»؟/ اشاره به آن دارد که رابطهی تردیدناپذیر و خلاقهای میان گشایش جام ازلی جهانبین و خردمندی وجود دارد. نکتهی باریک در این میان آنست که هم حافظ عارفاست و هم عینالقضات. اما در این هردو، چنین استنباط میشود که «عقل» و «تفکر»، در بسیاری از ابعاد زندگی، سکاندار کشتی وجود آنان بودهاست. باور من برآنست که اگر این شعر، به طور قطع و یقین از آن عینالقضات باشد، بیشتر و بیشتر، این تعارض و تضاد درونی میان عقل و عشق، پدیدار میشود.
همچنانکه گفتیم، دسترسی او به جام جهان نما، با توصیفی که ارائه میدهد، آن را «حالت» مینامد. اما شگفتا که در این حالت، قبل از آنکه «احساس» انسانی او، میداندار معرکه گردد، عقل وی، بر همهجا سایه میافکند. آیا به راستی میتوان به شعرهایی از این دست به عنوان اشعار خود عینالقضات اعتماد کرد؟ نه از آنرو که ثبات فکر ندارد و یا خود نمیداند چه میگوید. بلکه بدان دلیل که شاید شعرهای مورد نظر، بازتاب ذهنیت افراد دیگری بودهباشد که تجلی وجودی فکر خود را در عینالقضات دیدهاند و از اینرو، تمایل داشتهاند که آنها را به وی نسبتدهند. صرفنظر از آنکه در این نسبتدادن، برخی تضادهای غیر قابل توضیح نیز سر برآورد و گاه خواننده را به گیجسری بکشاند. در اینجا قصد من آن نیست که به بررسی درست یا نادرست بودن این شعر از نظر انتساب به عین القضات بپردازم. اینکار، هم توانی دیگر میطلبد و هم زمانی دیگر. اما وقتی که به طور کلی به پارهای شعرهای او نگاه میکنم، به موردهای دیگری نیز میرسم که حتی از نظر نحوهی چیدمان کلامی شاعرانه، نمیتوانم به خود بقبولانم که از آنِ او باشد. البته کمی بعدتر به این نکته با ذکر یک نمونهی دیگر اشاره خواهمکرد. اما در حال حاضر هنوز در فضای همان چهار پاره هستم که در بخش اول آن به توصیف جام جهاننمای خویش پرداختهاست. شاید بد نباشد که این چهار پاره، یکبار دیگر در نگاهی گذرا، در معرض دید ما قراربگیرد: تـــا جــــامِ جهاننمای، در دست منست/ از روی خِرَد، چـــرخ بــرین، پَست منست / تــا قبلهی نیست، قبلهی هست منست / هشیارتــرین خـلق جهان، مست منست./ در پارهی سوم، او به قبلهای اشاره دارد که آن را «قبلهی نیست» مینامد. چنین قبلهای از هر دیدگاه تفسیرگونه که ما واردشویم، قبلهای بس تأمل برانگیز است. اگر فرض را برآن بگیریم که این قبله در جهان مادی وجود ندارد، در آن صورت، آنچه را که عین القضات بیان میکند، تنها یک تصویر ذهنیاست که آنرا به خواننده عرضه میدارد. از طرف دیگر، اگر این قبله در جهان مادی، وجود خارجی دارد، در آنصورت، نحوهی ترسیم آن چناناست که ما نمیتوانیم از طریق واژههای قراردادی زبان، به درون محتوای آن، راهیابیم. هرچند که شخص عین القضات، به وجود آن آگاهاست.
در این میان، میتوان به یک گزینهی سوم نیز اشارتداشت. بدین معنی که این قبله با وجود حضور مادی در دایرهی هستی ما، شاید از سوی شماری از مردمان روزگار، چنان بیاهمیت و کمارزش تلقی گردد که «هست» آن با «نیست»ش برابری تواندکرد. درستاست که از دیدگاه منطق، هیچ «هست»ی نمیتواند با یک «نیست» برابر باشد اما چه بسا آن نگاه طعن و «تَسخَرزن» عین القضات، موضوع را به این شکل به توصیف درآوردهاست. واقعیت آنست که در این ماجرای فکری، حتی میتوان به گزینهی چهارمی نیز باورداشت. این گزینه آنست که این قبله، میتواند عُروهالوثقای همهی کسانی باشد که با زهد و تلاش و یا با تزکیهی نفس، دور از هرگونه زاهدمنشانگی، بدان دسترسی یافتهاند. در آنصورت میتوانگفت که عین القضات، چنین قبلهای را، قبلهی خویش میداند. اگر چه همهی مرمان جهان، آن را «قبلهی نیست» بنامند. او در پارهی چهارم شعر خویش، این نکته را خاطر نشان میسازد که اگر وی، در داشتن این قبله و یا رسیدن به آن توفیقیابد، در آن صورت،بسیاری از خردمندان جهان در چهار راه جستجوها، یکباره سر از مستی و بیخودانگی درمیآورند. زیرا درک آن عظمت، درک آن والایی و شکوه، تنها وقتی به ساحت اعتراف ذهن انسان میرسد که دیگر بر «قافیه» و «مغلطه»، سیل ویرانگر جاری گردد.»
ادامه دارد