تا آن‌جا که حافظه‌ام یاری می‌دهد، به یاد نمی‌آورم که پژوهشگری در نوشته‌ها و گفته‌های تحلیلی خود در ده‌ها سال اخیر، به یکی از شخصیت‌های بزرگ و اندیشمند در دوران‌های مختلف تاریخی در کشور ما اشاره کرده‌باشد و بعد گفته‌باشد که ای کاش آن شخصیت به جای زندگی‌کردن در آن دوران تاریک اجتماعی، در دوران روشن دیگری می‌زیست. می‌توان گفت که تقریباً در همه‌ی دوره‌های تاریخی، یکی بعد از دیگری، همیشه انسان‌های اندیشمند و مستقل از نظر فکری و غیروابسته به دستگاه حاکم، در تنگنای اظهار نظر، در تنگنای حرکت آزاد و تماس با همفکران و همدلان خویش بوده‌اند. این نکته، درد دیگری را نیز بدین‌وسیله در برابر ما قرار می‌دهد:«درد آزادی بیان و عدم تحملِ نه تنها مخالفان که دیگر اندیشان فکری». تقریباً می‌توان مطمئن بود که اگر عین‌القضات در زمان محمود غزنوی و یا حکومت‌های بعدتر هم زندگی می‌کرد، همان بر او می‌آمد که در زمان سلجوقیان بر وی رواشده‌بود. طبیعی است که هردوران تاریخی، ویژگی‌های معین خود را دارد. اما در هیچ‌دورانی حتی در دوران سامانیان که از آن با بیان و زبان دیگری نام برده می‌شود، نمی‌توان برخورد دیگری جز این دید که عنصر «ناشکیبایی فکری» و تعبیر «دیگراندیش» در قالب «دشمن و مخالف»، تعبیر دیگری داشته‌باشد. طبیعی‌است که در دورانی، این دشمنی به عنوان دشمنی با دین و مقدسات مذهبی تعبیر می‌شده و در دورانی دیگر به عنوان دشمنی با منافع ملی و یا «نظام پادشاهی» که انگار آن نیز یکی از مقدسات انکارناپذیر این آب و خاک بوده‌است. عین‌القضات‌های همدانی، در هردورانی که زندگی می‌کرده‌اند، همیشه کین و دشمنی شماری از «بی‌اندیشگان» قدرت‌مدار روزگار را نسبت به خود برمی انگیخته‌اند.

 

صرف‌نظر از این که چنان افراد مقاوم و آگاهی در دستگاه سلجوقیان پیدامی‌شدند که در برابر دستور وزیر سلجوقی مبنی بر کشتن عین‌القضات متفکر و عاشق، مقاومت می‌کردند و دستور آن وزیر و مأموران امنیتی او را به چیزی نمی‌گرفتند، باید این نکته را یادآورشد که در یک جامعه‌ی عقب مانده که افراد قشری و تنگ‌نظر، بیشتر اوقات، حرف آخر را می‌زنند، چندان ساده نیست که انسانی در این سوی آن سده های تاریک، چنان انتظارات آرزومندانه‌ای را در سر داشته‌باشد. جامعه‌ی ایران آن‌روز، جامعه‌ا‌ی نبوده که به مذاکره، توافق و احترام به حقوق حقه‌ی انسانی، گرایشی داشته‌باشد. در آن بافت‌های خشن و پر از دسیسه، حق با کسی بوده که قدرت، نیروی انسانی و اسلحه در اختیار داشته‌است. شخصیتی مانند عین‌القضات که کارش اندیشیدن، بحث‌کردن و نوشتن بوده، چگونه می‌توانسته در چنان فضایی، وارد مبارزه‌‌ای پیروزمندانه شود. درست‌است که آغاز هر حرکت، بخشی از یک مبارزه‌است. چه آن حرکت در زمان محاسبه‌شده، به پیروزی آشکار بینجامد و چه نینجامد. چنین است که برخی مبارزات تاریخی، یک دوره‌ی زمانی چند ده ساله و حتی چند صد ساله را در پی‌دارد. تردید نیست که بسیاری از آرزومندان پیروزی آن حرکت‌ها، دیدن روز تحقق آرزوهای اجتماعی خویش را با خود به گور می‌برند. باید دانست که در مبارزه‌های اجتماعی، صحبت بر سر این یا آن فرد نیست. از این رو باید دانست که هرحرکت عدالت‌خواهانه و یا حتی فقط با خواست آزادی بیان، آن‌هم نه برای اهانت به مخالفان و دیگراندیشان، بلکه تنها برای تحقق اندکی از آرزومندی‌های طبیعی انسانی، خود، بخشی از یک روند رو به پیش‌است.

 

مبارزه برای او، چیزی به نام مبارزه در مفهوم امروزی آن، نبوده‌است. نه مبارزه‌ی سیاسی و نه مبارزه‌ی اجتماعی. آن چه در برابر او قرار داشته، تداوم و تکامل یک زندگی آرام انسانی، همراه با شکوفایی، همدلی، شور و شوق بوده‌است. به طور طبیعی، در دایره‌ی معاشرت او، شماری از افراد برجسته‌ی علمی، ادبی و عرفانی، حضور داشته‌اند. عده‌ای از آنان، از هواداران و شاگردان او بوده‌اند و از این شوق جوشان استاد جوان خویش به اندیشیدن و بیان‌کردن آن، چه از طریق نوشتن و چه از طریق صحبت‌کردن، شادمان بوده‌اند. این، کل زندگی فردی مانند عین القضات بوده‌است. اما طبیعی‌است که در همه‌ی جوامع تاریک و تنگ، وقتی اکثریت مردم و حتی سیاستمدارانشان به گونه‌ای سطحی‌نگرانه، سرشار از تعصب و سوء ظن به دارندگان اندیشه‌های دیگر، نگاه می‌کنند و از طرف دیگر، افراد معدودی به شیوه‌ای کاملاً متفاوت از آنان می‌اندیشند و زندگی می‌کنند،  غیرعادی نمی‌نماید که بیان آن دیدگاه‌ها از سوی اینان، آن اکثریت کم‌حوصله و «نزدیک‌بین» فکری و سیاسی را سخت برآشوبد. اگر عین‌القضات توانسته‌بود تا قبل از قدرت‌گیری فردی مانند ابوالقاسم درگزینی، بازهم حرف‌هایش را که به مذاق هزاران هزار نفر خوش نمی‌آمده بر زبان بیاورد و کسی به وی نگوید که بالای چشمش ابروست، شاید از لطف قدرت‌مداری فردی چون عزیزالدین مستوفی اصفهانی وزیر سلطان محمودبن ملکشاه سلجوقی بوده که نه تنها از عین‌القضات حمایت می‌کرده بلکه از دوست‌داران آراء و اندیشه‌های او نیز بوده‌است. اما به علت توطئه‌های مخالفان و از جمله شخص ابوالقاسم درگزینی، وی نه تنها تمام پایگاه قدرت خود را در دربار سلجوقیان از دست می‌دهد، بلکه به جرم‌هایی که در چنان بافت‌های دسیسه‌گرانه و ویران‌سازانه، کم هم نیست، به قتل می‌رسد.

 

با مرگ عزیزالدین مستوفی اصفهانی، ورق روزگار نیز نسبت به شخص عین‌القضات نیز برمی‌گردد. همان اندیشه‌هایی را که او در آن هنگام، بر زبان می‌آورد و می‌نوشت و در قبال آن‌ها، تحسین و آفرین می‌شنید، اینک می‌بایست تاوان آن گفتن‌ها و نوشتن‌ها را با مرگ دردناک خود بپردازد. این را می‌دانیم که عین‌القضات با خیام نیز، ملاقات‌هایی داشته و از محضر او بهره برده‌است. این‌که این ملاقات‌ها در کجا اتفاق افتاده و چه مدت زمانی را شامل می‌شده، اطلاعات دقیقی در دست نیست. البته وقتی که خیام، سن و سالی بالای هفتاد سال داشته، عین‌القضات، جوانی هفده، هیجده ساله‌بوده است. خیام اندیشمند و تلخ نسبت به ابنای ستمگر روزگار و نیز غیر قابل اعتماد بودن دیگر مردمان به علت نادانی و ناآگاهی، از کسانی نبود که به سادگی تمایلی به دیدار یک شخصیت عرفانی نشان داده‌باشد. اما چنین برمی‌آید که هم عین‌القضات، شخصیت عمیق و علمی خیام را می‌پسندیده و هم خیام، از این جوان صمیمی و بی‌قرار برای داشتن جهانی بهتر، خوشش آمده بوده‌است. در آن روزگار که او را به بالای دار می‌بردند، حکیم عمر خیام، دیگر زنده‌نبود. اما در جامعه‌ی ایران، درگیری‌های فکری و کلامی میان فرقه‌های گوناگون مذهبی، بر سر آن‌که «حق» با کیست، همچنان ادامه داشته‌است. «حق»‌ی که آنان از آن صحبت می‌کرده‌اند، ابتدایی‌ترین، سطحی‌ترین تصور از حقی بود که در زندگی روزانه‌ی مردم، حتی محلی از اِعراب نداشت.

 

در عَوَض افرادی مانند خیام، به علت سرد و گرم چشیدگی‌های خویش از گردش روزگار، نه به راحتی دهان می‌گشوده‌اند و نه به هرکسی از پیرامونیان خویش اعتماد می‌کرده‌اند. خیام با وجود نفوذ معنوی خویش و اعتبار علمی بسیاری که داشت، این را می‌دانست که اگر بهانه‌ای تحریک‌کننده به دست افراد قشری و تنگ‌نظر بدهد، خطر آن وجود دارد که جانش را به قربانگاه «حقیقت» ذهنی خویش و باطل ذهنی مخالفان بفرستند. حتی شخصیتی مانند خواجه نظام الملک (408-485) که طرف‌دار عدالت بوده و همیشه دوست‌داشته که شاهان و امیران، به وضع و حال رعیت رسیدگی‌کنند و درد دل‌های آنان را بشنوند، از این قشری‌نگری و تنگ‌نظری زمانه برکنار نبوده‌است. او دین و دولت را دو برادر می‌داند که باید همیشه در کنار یکدیگر به سربرند. از طرف دیگر، هم او، دشمنی عمیقی با باطنیان و گروه‌هایی که «دیگر‌اندیش» در نظر می‌آمده‌اند، داشته‌است. حتی وقتی در کتاب خود از آمدن باطنیان به سرزمین شام و مغرب صحبت می‌کند، از احمدبن عبدالله میمون که از ترس جاسوسان حکومت، مردم را در نهان به این فرقه دعوت می‌کرده‌است، به شکلی نفرین‌شده نام می‌برد. وقتی که این شخص می‌میرد، خواجه، مرگ وی را این‌گونه توصیف می‌کند:«هم‌آن‌جا بمُرد و جان ناپاک به دوزخ سپرد.» وقتی شخصیتی مانند او، طرف‌داران تفکرات دیگر را افرادی ناپاک و دوزخی می‌داند و از مرگشان تا این حد ابراز خوشحالی می‌کند، نکته‌ی غریبی نیست که چند دهه بعد، جوان اندیشمند و عاشقی همچون عین‌القضات، در جایی به چوبه‌ی دار سپرده می‌‌شود که چراغ اندیشه را روشن نگاه می‌داشته‌است.

ادامه دارد