شکارچیان رؤیا (3)


در این داستان، پسری از یک خانواده‌ی غیروابسته به شاه و یا دربار، پس از شنیدن مکرر ماجرای بدخوابی‌های شاه و رنج او که هیچ کس نتوانسته‌بود برای از میان بردن آن، قدمی بردارد، تصمیم گرفته‌است تا برای شاه سرزمین خود، یک رؤیای شیرین پیداکند. چنان شاهی که همه‌ی وقت و توان خود را برای رفاه مردم صرف‌کرده، جای آنست که شب‌ها گرفتار کابوس نشود و تا بتواند به راحتی بخوابد و روزبعد، حوصله و امکان گوش‌کردن به حرف‌های مردم و درد دل آنان را داشته‌باشد. در بخش پیشین تا به آن‌جا رسیدیم که پسر و همراهانش به سگی برخوردکردند که او نیز دوست‌داشت آنان را در سفر پیداکردن یک رؤیای دلپذیر برای شاه کشور، همراهی‌کند.

 

بقیه‌ی مسافران، یعنی کلاغ، سنجاب، اردک و خارپشت، از همراهی سگ خوشحال‌شدند. اما خود سگ از این که می‌بایست به ترتیب سوارشدن، پشت سر خارپشت بنشیند، خیلی ناراحت‌بود و می‌گفت که ممکن‌است خارهای او، شکم وی را سوراخ کند. بهتر است که خارپشت، از همه عقب‌تر بنشیند و مقداری هم فاصله‌ی خود را با دیگران حفظ‌کند تا به بدن کسی آسیب نرساند. پسر از این برخورد غیر منصفانه و توهین‌آمیز سگ نیز عصبانی شد و گفت:«من فکر می‌کنم که این رفتارها با خارپشت، چندان عادلانه نیست. آیا شما تاکنون شنیده‌اید که خارهای این حیوان مهربان، پوست کسی را زخمی و یا شکم کسی دیگر را سوراخ کرده‌باشد؟» همه یک‌صدا جواب‌دادند:«نه!» پسر ادامه‌داد:«پس چندان جالب نیست که من مرتباً از این حرف‌ها بشنوم. شما خودتان از دست مأموران شاه و مردم شکایت می‌کنید که با شما رفتار خوبی نداشته‌اند. اما وقتی که نوبت خودتان می‌رسد که می‌بایست با دوستانتان، مسؤلانه برخوردکنید، همه چیز را از یاد می‌برید. شاید بهترباشد که من خارپشت را جلو خودم بنشانم تا هم بتواند همه‌جا را ببیند و هم این که غرولندهای شما را نشنود.» حیوان‌های دیگر به جز کلاغ، سکوت‌کردند و چیزی نگفتند.

 

کلاغ آهی‌کشید و گفت:«ای‌کاش شما از اول، همین کار را کرده‌بودید. من از این جهت خیلی خوشحالم. البته من به نظر و سلیقه‌ی دوستان همراهم احترام می‌گذارم. اما از طرف دیگر از این برخوردها، متأسف می‌شوم. بدبختی در آنست که دوستان ما متوجه تأثیر بسیار منفی این گونه برخورد‌های خود نیستند. هیچ‌کس نیست که کاری از دستش ساخته نباشد. هیچ‌کس نیست که زشت و یا کاملاً زیبا آفریده شده‌باشد. بدی، خوبی، زشتی و زیبایی، از چیزهایی‌است که ما با معیارهای عجیب و غریب خود به وجود آورده‌ایم. ارزش ما در آنست که بتوانیم مفیدباشیم و برای دیگران و جامعه‌ی خودمان کاری انجام‌دهیم. بدنیست من برای شما خاطره‌ای از دوران جوانی‌ام نقل‌کنم. روزی پسری که با دوستش از کنار من می‌گذشت، به اوگفت:«من از کلاغ‌ها نفرت‌دارم. چون غیر از دزدی پنیر و یا خوردنی‌های دیگر، هیچ‌کاری از دستشان ساخته‌نیست. چند روز بعد، همان پسر را در همان محل دیدم که گریه می‌کرد و دنبال سکه‌ی پولی می‌گشت که پدرش به او داده‌بود. من در حال پرواز بر بالای سر او، سکه را دیدم و منتظرشدم تا او از آن جا برود. پس از آن که از دنبال‌گشتن سکه، خسته‌شد، همچنان ناراحت و گریان به طرف خانه‌اش برگشت. من بلافاصله پایین آمدم، سکه را به نوکم گرفتم و درست ازبالای سرش، نزدیک زمین، آن را روی بدن او انداختم. پسر فکرکرد که کسی به طرف او چیزی انداخته‌است. اما همین‌که زمین را نگاه‌کرد، دید سکه‌اش در حال غل‌خوردن روی زمین‌است و من نیز روی زمین چندمتر آن‌طرف‌تر ایستادم و شروع به غارغارکردم. پسر، فهمید که سکه‌اش را من پیداکرده‌ام و من به او برگردانده‌ام. او چنان خوشحال شده‌بود که فریادزد:«من هرگز نمی‌دانستم که کلاغ‌ها این قدر مهربان، فداکار و عاقل‌هستند! او این ماجرا را مرتب برای دوستان، پدر و مادر و حتی معلم‌های خود در مدرسه شرح می‌داد. من بعدها بازهم او را در همان دور و برها می‌دیدم. اما نگاه او به من، بسیار مهربانانه و از روی احترام بود.»  

 

خارپشت که در همه‌ی این مدت، ساکت‌بود و چیزی نگفته‌بود، به حرف‌آمد و گفت:«اگر من بخواهم از اذیت و آزار آدم‌ها و حیوان‌ها چیزی‌بگویم، داستان زندگی‌ام از داستان زندگی امیرارسلان، طولانی‌تر خواهدشد. فقط این را می‌دانم که از کلاغ، هیچ‌گاه بدی ندیده‌ام و حتی او را از نزدیک هم ملاقات نکرده‌ام. اما خوشحالم که کلاغ، این‌قدر عاقل و مهربان‌است. در میان حیوان‌ها، هروقت سگ‌ها مرا دیده‌اند، به طرفم حمله کرده‌اند اما وقتی پوزه‌شان به خارهای بدن من خورده، با فریاد و درد، از من گریخته‌اند. روباه، از دشمنان خونی من‌است. او مرا می‌غلتاند و به آب می‌اندازد تا خفه‌شوم و یا سرم را بالابیاورم تا بتواند مرا بخورد. آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند که من احساس ندارم. درد را نمی فهمم و اصولاً حقی برای زندگی کردن ندارم. در حالی که من، در باغ‌ها، مار، موش و حتی بعضی حشرات موذی را که به آدم‌ها آسیب می‌رسانند، می‌خورم. با این همه، صاحبان باغ‌ها، چندان نظر لطفی به من ندارند. اما حالا خوشحالم که این پسر، با من چنین رفتار مهرآمیز و دوستانه‌ای دارد.» آنان پس از طی‌کردن مقداری دیگر از راه، به جنگلی انبوه رسیدند که انسان به زحمت می‌توانست از میان درخت‌های پرشاخ و برگ، عبورکند. ناگهان چشمشان به مرد درشت‌اندامی افتاد که ریش بسیاربلندی داشت. لباس‌هایش بسیار تمیز و سیاه‌رنگ‌بود. و کیسه‌ی بسیار بزرگی هم برپشت خود داشت. پسر درحالی که همچنان براسب نشسته‌بود، به مرد غریبه گفت:«روز به خیر! آیا می‌توانم بپرسم که این کیسه‌ی بزرگ و سنگین که شما برپشت خود دارید، چیست؟» مرد لبخنددوستانه‌ای برلبانش نشست و گفت:«حتماً. من شب‌هستم و آن چه در این کیسه دارم، فقط رؤیاست. رؤیاهای گوناگون. بعضی از آن‌ها شیرین و دلپذیر هستند و شماری دیگر تلخ و وحشتناک. کار من اینست که هرشب، به بالای کوه بلندی در این نزدیکی می‌روم و یک کیسه از این رؤیاها را رهامی‌کنم. آن‌ها در تمام دنیا پراکنده می‌شوند و خود را به آدم‌ها می‌رسانند و در خواب آنان ظاهر می‌شوند.» پسر پرسید:«چگونه آدم باید بفهمد که رؤیایی شیرین و رؤیای دیگری تلخ‌است؟» مرد غریبه جواب‌داد:«رؤیاهایی که در این کیسه هستند، هرکدام شکل خاصی دارند. از شکل ظاهری آن‌ها می‌توان فهمید که خوبند یابد. اگر در همان برخورد اول، ظاهر آرام و لطیفی داشته‌باشند، بعدها که برآدم‌ها ظاه می‌شوند، همچنان نرم و لطیف خواهند‌بود و آن‌ها را اذیت نخواهندکرد. هرچند قیافه‌ی خود را چند و چندین‌بار نیز عوض‌کنند، در عمل تبدیل به رؤیای بدی نخواهندشد. اگر هم ظاهر خشن و ترسناکی داشته‌باشند، در خواب هم آدم‌ها را دچار ترس و اضطراب می‌سازند.»

 

پسر با دوستانش به دنبال مرد غریبه به راه افتاد و او را تا بالای کوه بلندی که قراربود، رؤیاها را از آن‌جا رهاکند، همراهی‌کرد. مرد غریبه در بالای کوه، کیسه را بازکرد و هزاران هزار رؤیاها را در هوا رهاساخت. آن‌گاه کیسه‌اش را هم مقداری تکان داد تا هیچ رؤیایی در داخل آن نمانده‌باشد. رؤیاها بسیار سبُک و شفاف بودند. تا آن جا که آدم می‌توانست درون آن‌ها را ببیند. بعضی‌ها زیبا و خوش‌آیند به نظر می‌رسیدند و شماری دیگر زشت و بدآیند. در همان لحظه، چشم پسر به رؤیایی افتاد که شبیه یک دختر زیبابود که انسان را به یاد فرشته‌ها می‌انداخت. پسر ناگهان فریادزد:«من فکر می‌کنم که این، رؤیای بسیار شیرینی خواهدبود. به من کمک‌کنید تا آن را شکارکنم و برای پادشاهمان ببرم. کلاغ بلافاصله پروازکرد و با سرعتی هرچه تمام‌تر، خود را به آن رؤیای زیبا و شیرین رساند که داشت از منطقه، دور می‌شد. او با مهارت آن را با نوک خود گرفت. در همان لحظه، رؤیای مزبور، تبدیل به یک ماهی بسیار زیباشد و خود را در اعماق آب‌های یک رودخانه مخفی‌کرد. پسر به اردک گفت:«دوست مهربان! هرچه زودتر، خود را به ته آب برسان و ماهی رؤیا را شکارکن و بالا بیاور.» همین که اردک، ماهی رؤیا را شکارکرد، ماهی تبدیل به یک پرنده‌ی قرمز رنگ‌شد و پروازکنان، روی بلندترین شاخه‌های یک درخت نشست.  پسر از سنجاب خواهش‌کرد به بالای درخت برود و پرنده‌ی قرمز رنگ رؤیا را به دام بیندازد و پایین بیاورد. همین‌که سنجاب، پرنده‌ی رؤیا را شکارکرد، پرنده تبدیل به یک مارخوش‌رنگ شد و به سوراخی خزید. پسر از خارپشت خواهش‌کرد که مار را از سوراخ بیرون بیاورد. همین که خارپشت این کار را کرد، او خود را به یک روباه نقره‌ای تبدیل‌کرد و در میان سنگ‌های بزرگ کوهستان، مخفی‌شد.

 

پسر به سگ گفت:«از تو خواهش می‌کنم که روباه را از لابلای سنگ‌ها پیداکن و در اختیار من بگذار. سگ به سرعت دوید و روباه را از لابلای سنگ‌ها پیداکرد و سپس به طرف پسر رمانید. پسر نیز با دقت سعی‌کرد روباه را به طرف کیسه‌ی رؤیاها که از آن مرد غریبه به امانت گرفته‌بود، هدایت‌کند. پس از شکار روباه و زندانی‌کردن آن در کیسه، سرِ آن را بست و سپس همراه دوستانش با سرعتی هرچه تمام‌تر، خود را به قصر شاه رساند. پسر، نخست پنجره‌ی اتاق خواب شاه را بازکرد و سر کیسه را به طرف داخل اتاق‌گرفت و روباه رؤیا را به داخل اتاق هُل‌داد و بلافاصله پنجره را بست. روز بعد، در همه‌جا صحبت از خواب بسیار شیرینی بود که شاه دیده‌بود. او تمام شب را با آرامش و لذت خوابیده‌بود و چنان خواب‌های خوش و دلپذیری به سراغ وی آمده‌‌بود که وقتی صبح روز بعد از خواب برخاست، همه‌ی اطرافیان او، متوجه شدند که روحیه‌ی شاه در برخورد با مردم و گوش‌کردن به شکایات و یا درد دل آن‌ها، چقدر صبورانه و دوستانه‌‌ شده‌است.

پایان

شکارچیان رؤیا (2)


پسری تصمیم گرفته‌است تا برای شاه سرزمین خود، یک رؤیای شیرین پیداکند. چنان شاهی که همه‌ی وقت و توان خود را برای رفاه مردم صرف‌کرده، جای آنست که شب‌ها گرفتار کابوس نشود تا صبح که از خواب برمی‌خیزد، خسته، اندوهگین و عصبانی نباشد. او می‌باید تا آن حد استراحت‌کند که روزبعد، امکان گوش‌کردن به حرف‌های مردم و درد دل آنان را داشته‌باشد. دشمنی که شاه مهربان این کشور را نشانه گرفته است نه قابل تعقیب‌است و نه قابل رؤیت. این دشمن در تاریکی شب، باوجود همه‌ی محافظان و اطرافیان شاه، به دنیای درون او می‌خزد و آرام و قرار را از وی می‌گیرد.  

 

پدرش که هم گاو پرورش می‌داد و هم اسب، از همان دوران خردسالی او، اسبی به وی هدیه داده‌بود که بسیار قدرتمند و تیزرو بود. البته پدر به این تصمیم پسر خود مبنی بر پیداکردن یک رؤیای شیرین و دلپذیر برای شاه مملکت، خندیده‌بود و از همان آغاز، غیر منطقی‌بودن و حتی احمقانه جلوه‌کردن آن را با زبانی که برای پسرش مفهوم‌گردد، توضیح داده‌بود. اما پسر، تصمیم خود را گرفته‌بود. اگر چه خود او هم به درستی نمی‌دانست که چگونه می‌تواند برای شاه، یک رؤیای شیرین و دلپذیر پیداکند. اما این را مطمئن‌بود که جوینده، دیر یا زود، یابنده خواهدبود. پسر به شکلی مصمم، شال و کلاه‌کرد، مقداری غذا و پول برداشت و با اسب خود، راهی دشت و بیابان‌شد. او با آن‌که بسیار جوان و بی‌تجربه‌بود اما در درون خویش، ذره‌ای تردید نداشت که می‌بایست در کار خود موفق‌شود. بزرگ‌سالان که از انبوهی اندیشه‌های توأم با «اما» و «اگر» سرشارهستند، در چنین مواقعی، چنان تردیدها برذهنشان کوبه می‌زند که خیلی زود، اندیشه‌های غریب و غیرعادی که ذهنشان را فرامی‌گیرد، رها می‌کنند. باری، پسر در میان راه به مزرعه‌ای رسید که در آن، کلاغی به این سو آن سو، جست و خیز می‌کرد. کلاغ از پسر پرسید:«به کجا می‌روی؟» پسر جواب‌داد:«به دنبال یک رؤیای زیبا برای شاه کشورم می‌گردم.» کلاغ گفت:«آیا این شاه، شاه کشور من هم هست؟» پسر جواب‌داده‌بود، شاه همه‌ی کسانی‌است که در این سرزمین زندگی می‌کنند. آن‌گاه مقداری برای کلاغ توضیح‌داد که او برای انسان‌ها، شاه مهربان و دادگری است اما اخیراً گرفتار بی‌خوابی و دیدن خوابهای آشفته شده و به همین جهت سلامتی‌اش به خطر افتاده‌است.

 

کلاغ گفت:«البته این را بگویم که هفتاد سال از عمرمن گذشته و در طول این مدت، هیچ تغییری در وضع زندگی‌ام رخ نداده‌است. بچه‌ها همچنان به طرف من سنگ پرتاب می‌کنند، بزرگ‌ترها گوش به زنگ هستند تا اگر دستشان برسد، مرا از میان بردارند. زیرا آنان معمولاً از من خیلی کینه به دل‌دارند. چون یک‌وقتی اتفاق افتاده که من به پنیر فراموش‌شده‌ی آن‌ها در بیرون از اتاق و یا دم پنجره، مقداری نوک زده‌ام و یا چند دانه انگور باقی‌مانده و پژمرده را در یک سبد، خورده‌ام. تا کنون هیچ‌کس از من نپرسیده‌است، در کجا زندگی می‌کنم و چگونه زندگی‌ام را می‌گذرانم. باوجود این، من نیت ترا، بسیار ارزشمند می‌دانم و دوست دارم اگر کاری از دستم ساخته‌باشد، انجام‌دهم. کلاغ پرسید:«آیا اجازه دارم من هم همراه توباشم؟ شاید از دست من نیز کاری برآید.» پسر جواب‌داد:«البته که اجازه‌داری.» سپس کلاغ جستی‌زد و سوار براسب‌شد و پشت سر پسر نشست. آن‌دو با همدیگر، به راه ادامه‌دادند. پس از رفتن مقداری راه، به دریاچه‌ی کوچک و آرامی رسیدند که اردکی در آن شنا می‌کرد. اردک پس از احوال‌پرسی و شنیدن حرف‌های پسر و کلاغ، همین‌که فهمید آنان چه هدفی در پیش دارند، علاقه‌مندشد که آن‌ها را همراهی‌کند.او نیز امیدوار بود که شاید درجایی، کاری از دستش برآید. او هم از این شاه خیری ندیده‌بود و اصلاً نمی‌دانست که در آن‌کشور، شاهی وجود دارد. او همیشه فکر می‌کرد که آن سرزمین، کاملاً بی‌صاحب است و هرکس که زور بیشتری داشته‌باشد، حرفش را به کرسی می‌نشاند. اردک ادامه‌داد:«با وجود این، من از فکرهای خوب خوشم می‌آید و دوست ندارم که کسی در زندگی دچار رنج و عذاب‌باشد  اگر دوست‌داشته‌باشید من هم می‌توانم شما را همراهی‌کنم. شاید در جایی، کاری از دستم ساخته‌بود.» در نتیجه، اردک هم، سوار براسب‌شد و پشت سر کلاغ نشست.

 

 مقدار دیگری که راه رفتند به درختی رسیدند که سنجابی روی شاخه‌های آن، به جست و خیز مشغول‌بود. وقتی سنجاب با آن‌ها صحبت‌کرد و فهمید که همگی، درپی پیداکردن رؤیای شیرینی برای شاه آن سرزمین هستند، وی نیز اجازه‌گرفت که همراهشان باشد با این امید که شاید وجود او هم در جایی به درد آن‌ها بخورد. حالا پسر، سه نفر را همراه خود داشت: کلاغ، اردک و سنجاب. این هرچهار نفر، تصمیم‌داشتند در دشت و بیابان و جنگل و کوه، بگردند تا بتوانند رؤیای شیرینی برای شاه کشور پیداکنند. آنان پس از مقدار زیادی راه رفتن، به خانه‌ای رسیدند که در میان دره‌ای پُر و آب و علف قرارگرفته‌بود. در جلو این خانه، یک خارپشت، نشسته‌بود و استراحت می‌کرد. او نیز از مسافران پرسید که عازم کجا هستند و چه می‌خواهند انجام‌دهند. وی نیز وقتی مقصدشان را فهمید، علاقه‌مند‌شد که آنان را همراهی‌کند. اما موقعی که می‌خواست سوار اسب شود و پشت سر سنجاب بنشیند، سنجاب اعتراض‌کرد و گفت:«من هرگز با خارپشت به جایی نرفته‌ام. می‌ترسم که او در این سفر با تیغ‌های تیزش، پوست مرا از پشت سر زخمی‌کند.» اردک هم در این هنگام با سنجاب هم‌صداشد و گفت:«من هم هیچ‌گاه در عمر خود، برخوردی با خارپشت نداشته‌ام. هم اکنون نیز خوشم نمی‌آید که او، همراه ما باشد.» کلاغ اما با لحنی مهربان و دوستانه گفت:«من فکرمی‌کنم که ما باید با همه مهربان باشیم. مخصوصاً آن‌هایی که در پوستشان خاردارند، باید بیشتر مورد توجه قرارگیرند. آن‌ها این‌جوری به دنیا آمده‌اند. همان طور که رنگ بال‌های من سیاه و خاکستری است و رنگ پوست سنجاب، خاکی است. ما باید یاد بگیریم که دیگران را همان‌گونه که به دنیا آمده‌اند، تحمل کنیم بی‌آن که برآن‌ها خشم بگیریم و یا مورد تمسخرشان قراردهیم.»

 

وقتی کلاغ این را گفت، پسر جواب‌داد:«من فکر می‌کنم که حرف‌های کلاغ، کاملاً عاقلانه است. ما او را نیز با خود می‌بریم.» پس از آن‌که مقداری راه رفتند به یک دوراهی رسیدند. بر سر یکی از آن راه‌ها، سگ کوچکی نشسته‌بود و چهره‌اش بسیار غمگین و ناراحت به نظر می‌رسید. سگ از پسر پرسید که با این همه مسافر، به کجا می‌رود. پسر توضیح‌داد که او دنبال یک رؤیای شیرین برای پادشاه کشوشان‌است. او تنها به راه افتاده اما در میان راه، به کلاغ، اردک، سنجاب، جوجه تیغی و حالا به او برخورد کرده‌اند. همه‌ی این دوستان، پس از صحبت‌کردن با وی، کار او را پسندیده و علاقه‌مند شده‌اند که با او همراه‌باشند. سگ گفت:«من هم دوست دارم در این سفر، همراه شما باشم. هرچند در تمام عمرم، خیری از این شاه ندیده‌ام. در کوچه‌ها و خیابان‌ها هرکه مرا می‌بیند، یا دوست‌دارد لگدی به سر و رویم بزند و یا سنگ به طرفم پرتاب‌کند و یا سگ‌های قوی‌تر اما گرسنه را به طرف من کیش بدهد. حتی یک‌بار که من در گوشه‌ای از خیابان، به دنبال غذاهای مانده و دورانداخته‌ی مردم در میان آشغال‌ها می‌گشتم، یک‌دفعه مردم گفتند شاه می خواهد با کالسکه‌ی خود از این‌جا بگذرد. لحظه‌ای بعد، مأموران شاه چنان با چوب و چماق به من حمله‌کردند تا مرا ازسر راه شاه دورکنند که اگر کمی معطل کرده‌بودم، جا به جا مرا می‌کشتند. می‌خواهم بگویم که این شاه، اگر هم شاه خوبی است برای ما حیوان‌ها، شاه خوبی نبوده‌است. خوبی او فقط در خدمت آدم‌ها بوده و نه حیوانات. اما این را می‌دانم که اگر او آدم‌ها را یک‌جوری تربیت‌کند که به ما حیوان‌ها احترام‌ بگذارند، زندگی برای ما نیز بسیار گواراتر خواهدشد. با وجود این، من دوست‌دارم  با شما همراه‌ باشم. ممکن‌است در پیداکردن این رؤیای شیرین برای شاه، کاری هم از دست من ساخته‌باشد.»

ادامه‌دارد

 

شکارچیان رؤیا (1)


توضیح:

این داستان در سال 1968 میلادی یعنی چهل و چهارسال پیش در کتابی به نام «داستان‌های شاهزاده» انتشاریافته‌است. نام نویسنده‌ی آن Ally Klingberg  است. با منابعی که در اختیار من قراردارد، نتوانستم در باره‌ی نویسنده‌ی آن، اطلاعاتی به دست بیاورم و حتی نمی‌دانم که آیا او در قید حیات است یا نه. این داستان، دقیقاً برگردان متن اصلی هم نیست. اما هدف و جوهر فکری نویسنده، در سراسر آن، حفظ شده است.

 

در یک‌سرزمین دوردست، پادشاهی حکومت می‌کرد که مشکل بزرگ زندگی‌اش بدخوابی، خستگی و در نتیجه بی‌حوصلگی او بود. او در سال‌های آغازین حکومت خود، توانسته‌بود تقریباً همه‌جای کشور را آبادکند. به درد و حال ملت برسد. از پول داران مالیات بیشتر و از مردم کم‌درآمد، مالیات کمتری بگیرد. او قانونی وضع‌‌کرده‌بود که همه اجازه‌داشتند و می‌توانستند از دست هرمأمور دولتی، در هرمقام و مرتبه‌ای که بود، شکایت‌کنند. شکایت‌کردن، حق مسلم مردم‌بود. حتی اگر ثابت می‌شد که شکایت آنان از این یا آن فرد، بی‌اساس بوده و آن‌ها فلان مقام مملکتی را بیهوده متهم ساخته‌اند، قانون هیچ عملی علیه فرد یا افراد شکایت کننده انجام نمی‌داد. اما به طور طبیعی به او یا آن‌ها توصیه می‌کرد که برای شکایت خود، مدارک قوی‌تری و مستدل‌تری جمع‌کنند تا اگر آن مقام یا کارمند دولت، خطایی مرتکب شده، در حد سنگین یا سبک‌بودن خطایش، مجازات‌شود. در سال‌های آغازین حکومت این شاه، وقتی که مردم فهمیدند که اجازه‌دارند از همه‌ی مقامات دولتی، حتی خود شاه هم شکایت‌کنند، تقریباً یکی دو سال اول، بیشترین صحبت مردم، در باره‌ی شکایت‌ها و دادگاه‌ها و شهادت‌ها و جمع‌آوری اسناد و مدارک‌بود. حتی دادگاه‌ها چنان شلوغ بود که همه باید ساعت‌های بیشتری کار می‌کردند تا بتواند آن‌همه شکایت را مورد بررسی قراردهند. سرانجام، دولت مجبورشد، عده‌ای را به طور موقت، آموزش مختصری برای کارهای حقوقی بدهد تا آن‌ها بتوانند به شکایت‌های کم‌اهمیت‌تر رسیدگی‌کنند و قاضی‌ها و وکلای زُبده، به جرم‌های سنگین‌تر برسند.

 

البته شکایت‌های مردم، گاه چیزهای جالب و خنده‌داری از آب درمی‌آمد. به عنوان مثال، مردی از استاندار یک استان شکایت کرده‌بود که من به استاندار سلام‌کردم و او بی‌اعتنا از جلو من ردشد و جواب سلامم را نداد. او با این کارش به من اهانت کرده‌است. کسی دیگر شکایت کرده‌بود که پسر فلان مدیر کل به دختر من متلک گفته و من حالا، هم از او شکایت می‌کنم و هم از پسرش. یا دهقانی شکایت کرده‌بود که در جاده‌ی روستا، یک روز درشکه‌ی ارباب چنان از میان خاک و خُل با سرعت ردشده که مقدار زیادی گرد و خاک به هوا رفته و او به سرفه افتاده‌است. به طور طبیعی، انسان می‌توانست شکایت‌های جدی‌تری هم ببیند که مثلاً فلان مقام، از موقعیت کاری و قدرت اجتماعی خود برای  به دست آوردن سودهای کلان، سرِ مردم، کلاه گذاشته است و یا معلم مدرسه با دختر یا پسری از شاگردانش که تکلیف خود را انجام نداده، چنان برخورد تندی داشته که وی را ناراحت کرده و به گریه انداخته‌است. این راه هم باید گفت که هم‌زمان با طرح آزادبودن شکایت از هرکس، قانونی گذرانده‌شد که هیچ‌کس نباید محکوم به اعدام‌شود حتی اگر جرم او، آدم‌کشی باشد و از طرف دیگر باید بسیاری از مجازات‌ها به جای زندان، نوعی کار اجباری رایگان برای دولت‌باشد. معنی این کار اجباری نه آن‌بود که فرد مجازات‌شونده، باید به کار کشاورزی و یاساختمانی و یا کار در معدن بپردازد. قانون دولت این را می‌گفت که هرکس هرکاری بلد‌باشد و در آن تخصص داشته‌باشد، می‌بایست به جای آن‌که حقوق بگیرد، آن کار را به عنوان مجازات، به طور مجانی انجام بدهد. در این زمینه، قانون، فکر اعضای خانواده‌ی آن فرد را نیز کرده‌بود. بدین معنا اگر مادر خانواده در مدت محکومیت شوهر، حقوق بگیر دولت نبود، دولت وظیفه‌داشت زندگی‌آنان را از نظر مادی تأمین‌کند.

 

ناگفته نماند که در سال های بعد، میزان شکایت‌ها کاهش‌یافت. فساد اجتماعی کاهش یافت. دزدی به حداقل رسید و زورگویی و آزار و اذیت مردم، تقریباً چنان کم بود که انگار، وجود خاجی نداشت. شاه بارها گفته‌بود که من هرگز زندگی و حکومت پدرش را نپسندیده‌است. او را آدم یکه‌تازی می‌دانست که به تصمیم و نظر مردم، اعتنای چندانی نمی‌کرد. اما برای فرزندان خود، صدالبته پدری مهربان بود. اما این شاه بارها گفته‌بود که این سرزمین اگر آبادشده، آبادی آن را باید مدیون زحمات زنان و مردانی دانست که جان و جوانی خود را در این راه قربانی کرده‌اند. در طول مدتی که او حکومت کرده‌بود، کسی در باره‌ی او چیزی که منفی باشد، برای بیان کردن نداشت. او بارها در محل‌های خاصی که برای مردم سخنرانی می‌کرد، گفته‌بود که این سرزمین، میراث پدر من نیست. میراث پدران همه‌ی ماست. فقط یک تصادف باعث شده که من شاهزاده باشم و حکومت از پدرم به من ارث برسد. هروقت مردم بخواهند من تاج و تخت شاهی را دودستی تقدیمشان خواهم‌کرد. من دوست‌دارم شاه قلب‌ها باشم تا امیر دژها و پادگان‌ها. رسم کار او از همان زمانی که بعد از مرگ پدرش برتخت نشسته‌بود، آن بود که هرهفته به شهر یا بخش و یا شهرکی برود و برای مردم سخنرانی‌کند. البته از قبل به مردم اطلاع می‌دادند که نوبت منطقه یا شهر آنان، چه زمانی خواهدبود. این شاه تا آن‌جا محبوب بود که مردم نگران سلامتی‌اش بودند و دوست داشتند برایش کاری انجام‌دهند که بتواند شب ها با آرامش بخوابد، خواب‌های بد نبیند و خستگی روز قبل، از تنش به درآید. شاه به دلیل همین خواب‌های بد که سخت او را اذیت می‌کرد، در ماه‌های اخیر، سعی می‌کرد بسیار کم بخوابد و این نیز برای او، قوزبالاقوز شده‌بود.

 

تقریباً همه‌ی مردم می‌توانستند علت بدخوابی و کابوس‌دیدن‌های شاه را بدانند. سه سال پیش، دختر بزرگ او که تازه ازدواج کرده‌بود، همراه باشوهرش در یک مسابقه‌اسب‌سواری شرکت کرده‌بود. دخترشاه در ضمن مسابقه، از اسب سقوط کرد و جا به جا به علت خونریزی مغزی مُرد. مرگ او، بزرگ‌ترین ضربه‌ی روحی را به شاه وارد ساخت. او در حضور کسی، از چیزی شکایت نمی‌کرد و یا حتی خود را نسبت به مرگ دخترش، چندان غمگین نشان نمی‌داد اما همه می‌دانستند که جزاین، علت دیگری برای بدخوابی شاه وجود ندارد. بسیاری از مردم با خود فکر می‌کردند که اگر شاه نتواند خوب بخوابد و به اندازه‌ی کافی استراحت‌کند، سلامتی‌اش به خطر خواهدافتاد و چه بسا اگر او بمیرد، معلوم نبود که جانشینان او، همان اندازه، آدم‌های خوبی باشند. مردم عملاً او را در برخی مراسم در این اواخر دیده‌بودند که لبخند برلبانش جاری نمی‌شد و حتی حوصله‌ی سرپا ایستادن هم نداشت. مردم می‌گفتند:«آرزو می‌کنیم که شاه، خواب‌های خوشی ببیند تا حالش بهترشود و زندگی ما به طور احتمالی، در معرض خطر تصمیم‌های بد و یا آمدن جانشینان نامناسب قرار نگیرد.» عده‌ای دیگر می‌گفتند:«احتیاج نیست که شاه ما، خواب‌های خوش ببیند. کافی‌است که خواب‌های بد نبیند تا بتواند شب‌ها راحت بخوابد و روزها به کارهای ما رسیدگی‌کند.» یک بار یک پسر روستایی که پدرش کشاورز و دامدار بود و در کنار آن جمع ایستاده بود، گفتگوهای بزرگ‌سالان را شنید. او کمی با خود فکرکرد و یک‌روز صبح به پدر و مادرش گفت که تصمیم‌گرفته راهی سفرشود تا بتواند برای شاه کشورخود که این‌قدر همه دوستش‌دارند، رؤیای بسیار شیرین و دلپذیری پیداکند تا او شب‌ها بتواند با آسودگی و آرامش بخوابد.

ادامه دارد