شکارچیان رؤیا (3)
در این داستان، پسری از یک خانوادهی غیروابسته به شاه و یا دربار، پس از شنیدن مکرر ماجرای بدخوابیهای شاه و رنج او که هیچ کس نتوانستهبود برای از میان بردن آن، قدمی بردارد، تصمیم گرفتهاست تا برای شاه سرزمین خود، یک رؤیای شیرین پیداکند. چنان شاهی که همهی وقت و توان خود را برای رفاه مردم صرفکرده، جای آنست که شبها گرفتار کابوس نشود و تا بتواند به راحتی بخوابد و روزبعد، حوصله و امکان گوشکردن به حرفهای مردم و درد دل آنان را داشتهباشد. در بخش پیشین تا به آنجا رسیدیم که پسر و همراهانش به سگی برخوردکردند که او نیز دوستداشت آنان را در سفر پیداکردن یک رؤیای دلپذیر برای شاه کشور، همراهیکند.
بقیهی مسافران، یعنی کلاغ، سنجاب، اردک و خارپشت، از همراهی سگ خوشحالشدند. اما خود سگ از این که میبایست به ترتیب سوارشدن، پشت سر خارپشت بنشیند، خیلی ناراحتبود و میگفت که ممکناست خارهای او، شکم وی را سوراخ کند. بهتر است که خارپشت، از همه عقبتر بنشیند و مقداری هم فاصلهی خود را با دیگران حفظکند تا به بدن کسی آسیب نرساند. پسر از این برخورد غیر منصفانه و توهینآمیز سگ نیز عصبانی شد و گفت:«من فکر میکنم که این رفتارها با خارپشت، چندان عادلانه نیست. آیا شما تاکنون شنیدهاید که خارهای این حیوان مهربان، پوست کسی را زخمی و یا شکم کسی دیگر را سوراخ کردهباشد؟» همه یکصدا جوابدادند:«نه!» پسر ادامهداد:«پس چندان جالب نیست که من مرتباً از این حرفها بشنوم. شما خودتان از دست مأموران شاه و مردم شکایت میکنید که با شما رفتار خوبی نداشتهاند. اما وقتی که نوبت خودتان میرسد که میبایست با دوستانتان، مسؤلانه برخوردکنید، همه چیز را از یاد میبرید. شاید بهترباشد که من خارپشت را جلو خودم بنشانم تا هم بتواند همهجا را ببیند و هم این که غرولندهای شما را نشنود.» حیوانهای دیگر به جز کلاغ، سکوتکردند و چیزی نگفتند.
کلاغ آهیکشید و گفت:«ایکاش شما از اول، همین کار را کردهبودید. من از این جهت خیلی خوشحالم. البته من به نظر و سلیقهی دوستان همراهم احترام میگذارم. اما از طرف دیگر از این برخوردها، متأسف میشوم. بدبختی در آنست که دوستان ما متوجه تأثیر بسیار منفی این گونه برخوردهای خود نیستند. هیچکس نیست که کاری از دستش ساخته نباشد. هیچکس نیست که زشت و یا کاملاً زیبا آفریده شدهباشد. بدی، خوبی، زشتی و زیبایی، از چیزهاییاست که ما با معیارهای عجیب و غریب خود به وجود آوردهایم. ارزش ما در آنست که بتوانیم مفیدباشیم و برای دیگران و جامعهی خودمان کاری انجامدهیم. بدنیست من برای شما خاطرهای از دوران جوانیام نقلکنم. روزی پسری که با دوستش از کنار من میگذشت، به اوگفت:«من از کلاغها نفرتدارم. چون غیر از دزدی پنیر و یا خوردنیهای دیگر، هیچکاری از دستشان ساختهنیست. چند روز بعد، همان پسر را در همان محل دیدم که گریه میکرد و دنبال سکهی پولی میگشت که پدرش به او دادهبود. من در حال پرواز بر بالای سر او، سکه را دیدم و منتظرشدم تا او از آن جا برود. پس از آن که از دنبالگشتن سکه، خستهشد، همچنان ناراحت و گریان به طرف خانهاش برگشت. من بلافاصله پایین آمدم، سکه را به نوکم گرفتم و درست ازبالای سرش، نزدیک زمین، آن را روی بدن او انداختم. پسر فکرکرد که کسی به طرف او چیزی انداختهاست. اما همینکه زمین را نگاهکرد، دید سکهاش در حال غلخوردن روی زمیناست و من نیز روی زمین چندمتر آنطرفتر ایستادم و شروع به غارغارکردم. پسر، فهمید که سکهاش را من پیداکردهام و من به او برگرداندهام. او چنان خوشحال شدهبود که فریادزد:«من هرگز نمیدانستم که کلاغها این قدر مهربان، فداکار و عاقلهستند! او این ماجرا را مرتب برای دوستان، پدر و مادر و حتی معلمهای خود در مدرسه شرح میداد. من بعدها بازهم او را در همان دور و برها میدیدم. اما نگاه او به من، بسیار مهربانانه و از روی احترام بود.»
خارپشت که در همهی این مدت، ساکتبود و چیزی نگفتهبود، به حرفآمد و گفت:«اگر من بخواهم از اذیت و آزار آدمها و حیوانها چیزیبگویم، داستان زندگیام از داستان زندگی امیرارسلان، طولانیتر خواهدشد. فقط این را میدانم که از کلاغ، هیچگاه بدی ندیدهام و حتی او را از نزدیک هم ملاقات نکردهام. اما خوشحالم که کلاغ، اینقدر عاقل و مهرباناست. در میان حیوانها، هروقت سگها مرا دیدهاند، به طرفم حمله کردهاند اما وقتی پوزهشان به خارهای بدن من خورده، با فریاد و درد، از من گریختهاند. روباه، از دشمنان خونی مناست. او مرا میغلتاند و به آب میاندازد تا خفهشوم و یا سرم را بالابیاورم تا بتواند مرا بخورد. آدمها همیشه فکر میکنند که من احساس ندارم. درد را نمی فهمم و اصولاً حقی برای زندگی کردن ندارم. در حالی که من، در باغها، مار، موش و حتی بعضی حشرات موذی را که به آدمها آسیب میرسانند، میخورم. با این همه، صاحبان باغها، چندان نظر لطفی به من ندارند. اما حالا خوشحالم که این پسر، با من چنین رفتار مهرآمیز و دوستانهای دارد.» آنان پس از طیکردن مقداری دیگر از راه، به جنگلی انبوه رسیدند که انسان به زحمت میتوانست از میان درختهای پرشاخ و برگ، عبورکند. ناگهان چشمشان به مرد درشتاندامی افتاد که ریش بسیاربلندی داشت. لباسهایش بسیار تمیز و سیاهرنگبود. و کیسهی بسیار بزرگی هم برپشت خود داشت. پسر درحالی که همچنان براسب نشستهبود، به مرد غریبه گفت:«روز به خیر! آیا میتوانم بپرسم که این کیسهی بزرگ و سنگین که شما برپشت خود دارید، چیست؟» مرد لبخنددوستانهای برلبانش نشست و گفت:«حتماً. من شبهستم و آن چه در این کیسه دارم، فقط رؤیاست. رؤیاهای گوناگون. بعضی از آنها شیرین و دلپذیر هستند و شماری دیگر تلخ و وحشتناک. کار من اینست که هرشب، به بالای کوه بلندی در این نزدیکی میروم و یک کیسه از این رؤیاها را رهامیکنم. آنها در تمام دنیا پراکنده میشوند و خود را به آدمها میرسانند و در خواب آنان ظاهر میشوند.» پسر پرسید:«چگونه آدم باید بفهمد که رؤیایی شیرین و رؤیای دیگری تلخاست؟» مرد غریبه جوابداد:«رؤیاهایی که در این کیسه هستند، هرکدام شکل خاصی دارند. از شکل ظاهری آنها میتوان فهمید که خوبند یابد. اگر در همان برخورد اول، ظاهر آرام و لطیفی داشتهباشند، بعدها که برآدمها ظاه میشوند، همچنان نرم و لطیف خواهندبود و آنها را اذیت نخواهندکرد. هرچند قیافهی خود را چند و چندینبار نیز عوضکنند، در عمل تبدیل به رؤیای بدی نخواهندشد. اگر هم ظاهر خشن و ترسناکی داشتهباشند، در خواب هم آدمها را دچار ترس و اضطراب میسازند.»
پسر با دوستانش به دنبال مرد غریبه به راه افتاد و او را تا بالای کوه بلندی که قراربود، رؤیاها را از آنجا رهاکند، همراهیکرد. مرد غریبه در بالای کوه، کیسه را بازکرد و هزاران هزار رؤیاها را در هوا رهاساخت. آنگاه کیسهاش را هم مقداری تکان داد تا هیچ رؤیایی در داخل آن نماندهباشد. رؤیاها بسیار سبُک و شفاف بودند. تا آن جا که آدم میتوانست درون آنها را ببیند. بعضیها زیبا و خوشآیند به نظر میرسیدند و شماری دیگر زشت و بدآیند. در همان لحظه، چشم پسر به رؤیایی افتاد که شبیه یک دختر زیبابود که انسان را به یاد فرشتهها میانداخت. پسر ناگهان فریادزد:«من فکر میکنم که این، رؤیای بسیار شیرینی خواهدبود. به من کمککنید تا آن را شکارکنم و برای پادشاهمان ببرم. کلاغ بلافاصله پروازکرد و با سرعتی هرچه تمامتر، خود را به آن رؤیای زیبا و شیرین رساند که داشت از منطقه، دور میشد. او با مهارت آن را با نوک خود گرفت. در همان لحظه، رؤیای مزبور، تبدیل به یک ماهی بسیار زیباشد و خود را در اعماق آبهای یک رودخانه مخفیکرد. پسر به اردک گفت:«دوست مهربان! هرچه زودتر، خود را به ته آب برسان و ماهی رؤیا را شکارکن و بالا بیاور.» همین که اردک، ماهی رؤیا را شکارکرد، ماهی تبدیل به یک پرندهی قرمز رنگشد و پروازکنان، روی بلندترین شاخههای یک درخت نشست. پسر از سنجاب خواهشکرد به بالای درخت برود و پرندهی قرمز رنگ رؤیا را به دام بیندازد و پایین بیاورد. همینکه سنجاب، پرندهی رؤیا را شکارکرد، پرنده تبدیل به یک مارخوشرنگ شد و به سوراخی خزید. پسر از خارپشت خواهشکرد که مار را از سوراخ بیرون بیاورد. همین که خارپشت این کار را کرد، او خود را به یک روباه نقرهای تبدیلکرد و در میان سنگهای بزرگ کوهستان، مخفیشد.
پسر به سگ گفت:«از تو خواهش میکنم که روباه را از لابلای سنگها پیداکن و در اختیار من بگذار. سگ به سرعت دوید و روباه را از لابلای سنگها پیداکرد و سپس به طرف پسر رمانید. پسر نیز با دقت سعیکرد روباه را به طرف کیسهی رؤیاها که از آن مرد غریبه به امانت گرفتهبود، هدایتکند. پس از شکار روباه و زندانیکردن آن در کیسه، سرِ آن را بست و سپس همراه دوستانش با سرعتی هرچه تمامتر، خود را به قصر شاه رساند. پسر، نخست پنجرهی اتاق خواب شاه را بازکرد و سر کیسه را به طرف داخل اتاقگرفت و روباه رؤیا را به داخل اتاق هُلداد و بلافاصله پنجره را بست. روز بعد، در همهجا صحبت از خواب بسیار شیرینی بود که شاه دیدهبود. او تمام شب را با آرامش و لذت خوابیدهبود و چنان خوابهای خوش و دلپذیری به سراغ وی آمدهبود که وقتی صبح روز بعد از خواب برخاست، همهی اطرافیان او، متوجه شدند که روحیهی شاه در برخورد با مردم و گوشکردن به شکایات و یا درد دل آنها، چقدر صبورانه و دوستانه شدهاست.
پایان