توضیح:

این داستان در سال 1968 میلادی یعنی چهل و چهارسال پیش در کتابی به نام «داستان‌های شاهزاده» انتشاریافته‌است. نام نویسنده‌ی آن Ally Klingberg  است. با منابعی که در اختیار من قراردارد، نتوانستم در باره‌ی نویسنده‌ی آن، اطلاعاتی به دست بیاورم و حتی نمی‌دانم که آیا او در قید حیات است یا نه. این داستان، دقیقاً برگردان متن اصلی هم نیست. اما هدف و جوهر فکری نویسنده، در سراسر آن، حفظ شده است.

 

در یک‌سرزمین دوردست، پادشاهی حکومت می‌کرد که مشکل بزرگ زندگی‌اش بدخوابی، خستگی و در نتیجه بی‌حوصلگی او بود. او در سال‌های آغازین حکومت خود، توانسته‌بود تقریباً همه‌جای کشور را آبادکند. به درد و حال ملت برسد. از پول داران مالیات بیشتر و از مردم کم‌درآمد، مالیات کمتری بگیرد. او قانونی وضع‌‌کرده‌بود که همه اجازه‌داشتند و می‌توانستند از دست هرمأمور دولتی، در هرمقام و مرتبه‌ای که بود، شکایت‌کنند. شکایت‌کردن، حق مسلم مردم‌بود. حتی اگر ثابت می‌شد که شکایت آنان از این یا آن فرد، بی‌اساس بوده و آن‌ها فلان مقام مملکتی را بیهوده متهم ساخته‌اند، قانون هیچ عملی علیه فرد یا افراد شکایت کننده انجام نمی‌داد. اما به طور طبیعی به او یا آن‌ها توصیه می‌کرد که برای شکایت خود، مدارک قوی‌تری و مستدل‌تری جمع‌کنند تا اگر آن مقام یا کارمند دولت، خطایی مرتکب شده، در حد سنگین یا سبک‌بودن خطایش، مجازات‌شود. در سال‌های آغازین حکومت این شاه، وقتی که مردم فهمیدند که اجازه‌دارند از همه‌ی مقامات دولتی، حتی خود شاه هم شکایت‌کنند، تقریباً یکی دو سال اول، بیشترین صحبت مردم، در باره‌ی شکایت‌ها و دادگاه‌ها و شهادت‌ها و جمع‌آوری اسناد و مدارک‌بود. حتی دادگاه‌ها چنان شلوغ بود که همه باید ساعت‌های بیشتری کار می‌کردند تا بتواند آن‌همه شکایت را مورد بررسی قراردهند. سرانجام، دولت مجبورشد، عده‌ای را به طور موقت، آموزش مختصری برای کارهای حقوقی بدهد تا آن‌ها بتوانند به شکایت‌های کم‌اهمیت‌تر رسیدگی‌کنند و قاضی‌ها و وکلای زُبده، به جرم‌های سنگین‌تر برسند.

 

البته شکایت‌های مردم، گاه چیزهای جالب و خنده‌داری از آب درمی‌آمد. به عنوان مثال، مردی از استاندار یک استان شکایت کرده‌بود که من به استاندار سلام‌کردم و او بی‌اعتنا از جلو من ردشد و جواب سلامم را نداد. او با این کارش به من اهانت کرده‌است. کسی دیگر شکایت کرده‌بود که پسر فلان مدیر کل به دختر من متلک گفته و من حالا، هم از او شکایت می‌کنم و هم از پسرش. یا دهقانی شکایت کرده‌بود که در جاده‌ی روستا، یک روز درشکه‌ی ارباب چنان از میان خاک و خُل با سرعت ردشده که مقدار زیادی گرد و خاک به هوا رفته و او به سرفه افتاده‌است. به طور طبیعی، انسان می‌توانست شکایت‌های جدی‌تری هم ببیند که مثلاً فلان مقام، از موقعیت کاری و قدرت اجتماعی خود برای  به دست آوردن سودهای کلان، سرِ مردم، کلاه گذاشته است و یا معلم مدرسه با دختر یا پسری از شاگردانش که تکلیف خود را انجام نداده، چنان برخورد تندی داشته که وی را ناراحت کرده و به گریه انداخته‌است. این راه هم باید گفت که هم‌زمان با طرح آزادبودن شکایت از هرکس، قانونی گذرانده‌شد که هیچ‌کس نباید محکوم به اعدام‌شود حتی اگر جرم او، آدم‌کشی باشد و از طرف دیگر باید بسیاری از مجازات‌ها به جای زندان، نوعی کار اجباری رایگان برای دولت‌باشد. معنی این کار اجباری نه آن‌بود که فرد مجازات‌شونده، باید به کار کشاورزی و یاساختمانی و یا کار در معدن بپردازد. قانون دولت این را می‌گفت که هرکس هرکاری بلد‌باشد و در آن تخصص داشته‌باشد، می‌بایست به جای آن‌که حقوق بگیرد، آن کار را به عنوان مجازات، به طور مجانی انجام بدهد. در این زمینه، قانون، فکر اعضای خانواده‌ی آن فرد را نیز کرده‌بود. بدین معنا اگر مادر خانواده در مدت محکومیت شوهر، حقوق بگیر دولت نبود، دولت وظیفه‌داشت زندگی‌آنان را از نظر مادی تأمین‌کند.

 

ناگفته نماند که در سال های بعد، میزان شکایت‌ها کاهش‌یافت. فساد اجتماعی کاهش یافت. دزدی به حداقل رسید و زورگویی و آزار و اذیت مردم، تقریباً چنان کم بود که انگار، وجود خاجی نداشت. شاه بارها گفته‌بود که من هرگز زندگی و حکومت پدرش را نپسندیده‌است. او را آدم یکه‌تازی می‌دانست که به تصمیم و نظر مردم، اعتنای چندانی نمی‌کرد. اما برای فرزندان خود، صدالبته پدری مهربان بود. اما این شاه بارها گفته‌بود که این سرزمین اگر آبادشده، آبادی آن را باید مدیون زحمات زنان و مردانی دانست که جان و جوانی خود را در این راه قربانی کرده‌اند. در طول مدتی که او حکومت کرده‌بود، کسی در باره‌ی او چیزی که منفی باشد، برای بیان کردن نداشت. او بارها در محل‌های خاصی که برای مردم سخنرانی می‌کرد، گفته‌بود که این سرزمین، میراث پدر من نیست. میراث پدران همه‌ی ماست. فقط یک تصادف باعث شده که من شاهزاده باشم و حکومت از پدرم به من ارث برسد. هروقت مردم بخواهند من تاج و تخت شاهی را دودستی تقدیمشان خواهم‌کرد. من دوست‌دارم شاه قلب‌ها باشم تا امیر دژها و پادگان‌ها. رسم کار او از همان زمانی که بعد از مرگ پدرش برتخت نشسته‌بود، آن بود که هرهفته به شهر یا بخش و یا شهرکی برود و برای مردم سخنرانی‌کند. البته از قبل به مردم اطلاع می‌دادند که نوبت منطقه یا شهر آنان، چه زمانی خواهدبود. این شاه تا آن‌جا محبوب بود که مردم نگران سلامتی‌اش بودند و دوست داشتند برایش کاری انجام‌دهند که بتواند شب ها با آرامش بخوابد، خواب‌های بد نبیند و خستگی روز قبل، از تنش به درآید. شاه به دلیل همین خواب‌های بد که سخت او را اذیت می‌کرد، در ماه‌های اخیر، سعی می‌کرد بسیار کم بخوابد و این نیز برای او، قوزبالاقوز شده‌بود.

 

تقریباً همه‌ی مردم می‌توانستند علت بدخوابی و کابوس‌دیدن‌های شاه را بدانند. سه سال پیش، دختر بزرگ او که تازه ازدواج کرده‌بود، همراه باشوهرش در یک مسابقه‌اسب‌سواری شرکت کرده‌بود. دخترشاه در ضمن مسابقه، از اسب سقوط کرد و جا به جا به علت خونریزی مغزی مُرد. مرگ او، بزرگ‌ترین ضربه‌ی روحی را به شاه وارد ساخت. او در حضور کسی، از چیزی شکایت نمی‌کرد و یا حتی خود را نسبت به مرگ دخترش، چندان غمگین نشان نمی‌داد اما همه می‌دانستند که جزاین، علت دیگری برای بدخوابی شاه وجود ندارد. بسیاری از مردم با خود فکر می‌کردند که اگر شاه نتواند خوب بخوابد و به اندازه‌ی کافی استراحت‌کند، سلامتی‌اش به خطر خواهدافتاد و چه بسا اگر او بمیرد، معلوم نبود که جانشینان او، همان اندازه، آدم‌های خوبی باشند. مردم عملاً او را در برخی مراسم در این اواخر دیده‌بودند که لبخند برلبانش جاری نمی‌شد و حتی حوصله‌ی سرپا ایستادن هم نداشت. مردم می‌گفتند:«آرزو می‌کنیم که شاه، خواب‌های خوشی ببیند تا حالش بهترشود و زندگی ما به طور احتمالی، در معرض خطر تصمیم‌های بد و یا آمدن جانشینان نامناسب قرار نگیرد.» عده‌ای دیگر می‌گفتند:«احتیاج نیست که شاه ما، خواب‌های خوش ببیند. کافی‌است که خواب‌های بد نبیند تا بتواند شب‌ها راحت بخوابد و روزها به کارهای ما رسیدگی‌کند.» یک بار یک پسر روستایی که پدرش کشاورز و دامدار بود و در کنار آن جمع ایستاده بود، گفتگوهای بزرگ‌سالان را شنید. او کمی با خود فکرکرد و یک‌روز صبح به پدر و مادرش گفت که تصمیم‌گرفته راهی سفرشود تا بتواند برای شاه کشورخود که این‌قدر همه دوستش‌دارند، رؤیای بسیار شیرین و دلپذیری پیداکند تا او شب‌ها بتواند با آسودگی و آرامش بخوابد.

ادامه دارد