خاقانی، شاعر غرور و آزمون (11)


در بخش پیشین، آقای صحاف به بررسی قسمتی از ویژگی‌های رفتاری و فکری خاقانی پرداخت. طبع تُند، حساس و زودرنج وی، در برخورد با کمترین ناسازگاری، واکنش‌های شدید و گاه کین‌توزانه‌ای را موجب می‌شده‌است. برخورد او با استاد و پدر همسرش، ابوالعلاء گنجوی، با شاگردش مجیرالدین بیلقانی و با همتایش رشیدوطواط، نمونه‌هایی از همین‌دست‌است. او کسی است که انگار به هیچ‌یک از آحاد انسانی، اعتماد ندارد و در درون هر انسانی، دیو بالقوه‌ای را نهان می‌بیند. اینک دنباله‌ی صحبت‌های آقای صحاف.

 

از لحظه‌ای که ما به خانه‌ی آقای صحاف آمده‌بودیم، او جز همان احوال‌پرسی اولیه که آن نیز مدت چندانی به درازا نکشید، بقیه‌اش را بی‌توقف، در باره‌ی خاقانی حرف زده‌بود. این نوع برخورد، آن‌هم از سوی شخصیت‌هایی مانند میرزامحمد صحاف، نکته‌ی غریبی نبود. اینان از آن کسانی هستند که با وجود خوب‌زیستن و در رفاه‌بودن، همیشه دل به چیزی می‌سپرند که به نوعی، می‌تواند و باید، زندگی پیرامونیانشان را شکفتکی و تعالی ببخشد. هرچند درآن سن و سالی که او بود، دیگرتوان انجام بیشتر کارها در وی کاهش یافته‌بود. اما باوجود این، مردی بود که شاداب و توانمند به نظر می‌رسید تا آن‌جا که می‌توانست ساعت‌های بسیار، در مورد موضوعات گوناگون و حوزه‌هایی که تجربه و مطالعه داشت، حرف‌بزند. طبیعی به نظر می‌رسید که در چنین دیدار آغازین و آن هم در آن وضع و حال، او موضوع مشترک چندانی با من نداشت. گذشته از آن، هیچ ابتکار عمل کلامی نیز از سوی من، برای طرح پرسش‌های تازه و گاه پیچیده، مشاهده نمی‌شد. من در چنان فضای محدود و تنگی از تجربه و دانش‌بودم که ترجیح می‌دادم بیشتر سکوت‌کنم و هرچه را که از «دوست» می‌رسد، «نیکو» بشمارم. از طرف دیگر، آقای اقدامی که در این دیدار، هم مرا همراهی‌کرده‌بود و هم اوبود که چنین ملاقاتی را سامان داده‌بود، اگر ساکت‌بود، کاملاً توجیه‌پذیر به نظر می‌رسید. زیرا او به عنوان داماد آقای صحاف، نه تنها پدر همسر خود را مرتب ملاقات می‌کرد، بلکه در بافت مسائل خانوادگی، می‌توانستند از همه‌چیز و همه‌کس صحبت‌کنند.

 

از این‌رو، بهتر همان‌بود که آقای صحاف، هرچه زودتر به سر اصل مطلب برود و صحبت‌هایش را از خاقانی شروع‌کند که چنین نیز کرده‌بود. واقعیت آنست که من حتی رابطه‌‌ی فکری چندان عمیقی هم با آقای «اقدامی» نداشتم. رابطه‌ی من با وی نیز، از نوع رابطه‌ی معلم و شاگرد بود. درست است که او معلم مستقیم من نبود. اما همین‌که معلم آن مدرسه‌بود، این معنی را می‌داد که می‌توانست در صورت لزوم، هرگاه به وی مأموریت بدهند، به کلاس ما هم بیاید. همین نکته در من، بیش از هرچیز، همان حس ‌شاگردانه را برمی‌انگیخت. همین‌که آقای صحاف، خواست، صحبت های خود را ادامه‌دهد، ناگهان کوبه‌ای بردر نواخته‌شد. آقای اقدامی با چالاکی از جا برخاست و در را بازکرد. خدمتکار آقای صحاف، «مخدره‌سلطان» ‌بود که همزمان، چای، شیرینی و میوه آورده‌بود. در این میان، آقای منصور اقدامی، داماد او، فرصت را غنیمت‌شمرد و از همین فاصله‌ی زمانی استفاده‌کرد تا پرسشی را مطرح‌کند. او گفت:«از خلال صحبت‌های شما، این‌گونه استنباط می‌شود که خاقانی، شاعری‌ بوده که به طور معمول، هم در زندگی خصوصی و هم در زندگی اجتماعی، با مردم و حتی اطرافیان نزدیک خویش، رفتاری نامتوازن‌داشته‌است. آیا این حالت، نوعی «پارانوئید» نیست؟ اگر باشد، آیا در این صورت، نمی‌طلبد که ما برخورد نرم‌تر و غیر محکوم‌کننده‌ای با شاعر بزرگی چون او داشته‌باشیم؟ زیرا وقتی که واکنش‌های رفتاری او، خارج از اراده و خواست او صورت می‌گیرد، در آن صورت، چه جای خرده‌گیری براوست؟»

 

آقای صحاف که با حالت پدرانه‌ای به داماد خود نگاه می‌‌کرد، با لبخند سرشار از محبتی بر لب، در جواب او گفت:«شاید لحن من در این صحبت‌های اولیه، لحن خرده‌گیرانه‌ای بوده‌است. اما من از بیان آن‌چه گفتم، منظورم خرده‌گیری برخاقانی نبود. برای ما که هشتصد سال از دوران زندگی این شاعر فاصله گرفته‌ایم، هرگونه خرده‌گیری، ردکردن و ملامت واردساختن، کار ساده‌ای است. اما لازم است که منصفانه به حقیقت وفادار باشیم. این حقیقت، چیزی نیست جز اسناد و مدارکی که از دوران زندگی این شاعر به جامانده‌است. بدگویی و یا خوش‌گویی ما، در عمل، واقعیتی را تغییر نمی‌دهد. اما می‌تواند در تصویر‌گری حقیقتی که دنبالش هستیم، فراز و فرودهایی پدیدآورد. در این میان، زنده‌ترین و قابل اعتمادترین اسناد و مدارک، گفته‌ها و سروده‌های خودشاعر است. شاید بهترباشد کمی بیشتر موضوع را بازکنیم. اگر ما در عصر خاقانی می‌زیستیم و با شماری از آنان که او از آن‌ها آزرده خاطرشده و یا آنان را هجو کرده، تماس می‌داشتیم، از زبان هریک، روایتی می‌شنیدیم. شاید «رشید وطواط» می‌گفت:«این آدم، تحمل هیچ حرفی را که برخلاف میلش باشد و یا برخلاف میلش تعبیرشود، ندارد. من چه دشمنی با او دارم. او نه نان مرا آجر کرده‌است و نه می‌تواند چنان‌کند. اما او از آن‌هاست که با کوچک‌ترین غباری که بر ذهنش بنشیند، اطرافیان خود را آدم‌هایی توطئه‌گر و رشک‌برنده به وضع و حال خود می‌بیند. او فکر می‌کند که دنیای ادبیات این سرزمین، فقط یک فرزند خلف زاییده و آن، کسی جز شخص خاقانی نیست.»

 

چه بسا «مجیرالدین بیلقانی» که از شاگردان خاقانی بوده، می‌گفت:«من همیشه حُرمت استاد خویش را نگاه داشته‌ام. اما او می خواهد که من حتی در سن و سالی که برای خود، یال و کوپالی به هم زده‌ام و استقلال فکر و عمل دارم، همچنان خویشتن را شاگرد کردن‌کج و مطیع او به شمار آورم و در برابر هرحرف درست و نادرست او، دم برنیارم. طبیعی‌است که انتظار او بسیار بیجاست. همین نکته، باعث‌شده که روابط ما تیره‌شود. استادی که حرمت شاگرد خود را نگاه ندارد، باید این بیم را داشته‌باشد که شاگرد نیز حرمت او را در کوی و برزن، حراج‌کند.» و چه بسا استاد و پدر زن او یعنی «ابوالعلاء گنجوی» می‌گفت:«من با وجود آن‌که همیشه نهایت مهر و فداکاری را نسبت به او داشته‌ام اما او از کسانی‌است که هرگونه اظهار نظر و یا برخورد فکری مرا بدان‌گونه تعبیر می‌کند که گویا من می‌خواهم همچنان در نقش استادانه‌ی خویش باقی بمانم و به او، هرگز اجازه‌ندهم که در قالب یک انسان با استعداد و توانا در حوزه‌ی علم و شعر، نقش خود را ایفاءکند. این در حالی‌است که عارف و عامی می‌داند که من همه‌ی امکانات و توانایی‌های اجتماعی و اعتباری‌‌ام را به خدمت گرفته‌ام تا او بتواند جای خود را پیداکند. همچنان‌که پیدا نیز کرده‌است. اما این آدم، حتی از دست من و دختر من، به شکلی کاملاً بیمارگونه، نیز آزرده خاطراست.» چنان که می‌بینیم، هریک از اینان، می‌توانستند روایت‌های خویش را داشته‌باشند که «حقیقت ذهنی» آنان نیز باشد اما خاقانی، در ذهن خود، ازهرکدام از اینان، ردپای دیگری دارد. انگار همه، کمر به آن بسته‌اند تا نگذارند نام او در آفاق شعر فارسی، گسترده‌شود. واقعیت رفتاری آنان با خاقانی و خاقانی با آنان، قطعاً نمی‌تواند چندتا باشد. اما حقیقت حاصل از آن واقعیت‌ها و یا دریافت هرکدام، شکل و شمایل خویش را دارد. از این‌روست که ما باید خاقانی را چنان که هست بشناسیم نه چنان‌که می‌خواهیم. چرا این گونه درگیری‌ها در زندگی سعدی، حافظ، مولانا، عطار و بسیارانی دیگر نبوده است؟ علتش می‌توانسته و می‌تواند آن باشد که آنان، رابطه‌ی متوازن‌تر و ملایم‌تری با جهان پیرامون خویش داشته‌اند. آن ویژگی بدبینانه و دشمن‌پندارانه که در خاقانی، بدل به درختی ریشه‌دارشده، در اینان که نام بردم و بسیارانی دیگر، وجود ندارد یا اگر هم داشته، تا آن‌حد نبوده که سایه‌ی سنگین خود را در زندگی خصوصی و شعر آنان بیندازد.

ادامه دارد

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (10)


آقای صحاف با خوشرویی و مهمان‌نوازی، سخن خود را آغازکرد و سپس پا به دنیای متفاوت شاعر از یک‌سو و اهل منطق، از سوی دیگر گذاشت. او به حس یقینانه‌ و جانبدار شاعر اشاره‌کرد که وقتی از چیزی سخن می‌گوید، گذشته از غلط و یا درست‌بودن آن، دوست دارد و برآنست که به هرشکلی، در باور مردم گنجانده‌شود. نوعی اعتقاد به درستی آن یقینانه در ذهن و رفتار شاعر، جزو نکات ابتدایی این نوع رابطه‌است. در حالی که اهل منطق، اگر حتی به چیزی یقین داشته‌باشند، در طرح موضوع خویش، از ابزار یقینانه استفاده نمی‌کنند. سفره‌ای در ذهن مخاطب، می‌گسترند و سپس به او مجال می‌دهند تا خود، تکلیف خویش را با آن موضوع، مشخص‌کند. او سپس به خاقانی اشاره‌کرد که در شعرش بر سر آنست که احساسات و دریافت هایش را در اختیار باور و یقین مردم بگذارد. در او چنان انتظاری نیست که کسی باورهای او را که همچون سیلابی از کوهسار شعرش جاری‌است، مورد تردید قراردهد. باری، ما همچنان به صحبت‌های آقای صحاف، گوش می‌کنیم.

 

«خاقانی مانند همه‌ی دیگر اقشار اجتماعی که از این فرهنگ، تغذیه کرده‌اند، حاصل بلافصل همان تنگ اندیشی‌هایی است که آن اقشار، گرفتارش بوده‌اند و تا امروز نیز، همچنان ادامه‌دارد. رفتار بالانشینانه و تک‌پندارانه، در بستر غبارینی از عوامل گوناگون تاریخی و اجتماعی، بر بیشترین پوسته‌های مردم این سرزمین، سایه‌ی خویش را گسترانده‌است. از این‌رو، عجبی نیست اگر شاهان، وزیران و امیران نیز در برخورد با زیردستان خویش، همان رفتار را از خود به نمایش بگذارند. خصلت‌هایی از قبیل «نمونه» و «گُزیده»‌دیدن خویش و درست‌پنداشتن همه‌ی رگه‌های سپید و سیاه فکری، اندکی از بسیاران‌است. در چنین بستری‌است که حتی خاقانی، چنان در شعر خویش به جلوه درمی‌آید که گویی شخصیتی دارد، مبرا از هرگونه خلل رفتاری و اندیشندگی. او در همان حال که مخالفان خود را تحقیر می‌کند، این‌گونه مدعی می‌شود که ظاهراً نه بدخواه‌ کسی‌‌است و نه او را با دیگران، سرِجنگ‌است. هرچه را که او می‌اندیشد، به دلیل آن‌که از دانش و توانایی فکری کافی برخوردار است، جزو بهترین و سالم‌ترین اندیشه‌ها می‌داند. او با چنان احاطه‌ای بردانش‌های زمان و چنان تسلطی بر واژگان زبان، چگونه نمی‌تواند در ردیف برگزیدگان خلقت نباشد؟ البته باید دانست که خاقانی هرگز با این کلمات که من برزبان می‌آورم، چیزی نگفته‌است. اما از لابلای شعر او، می‌توان خطوط ناخوانده و ناننوشته‌ی ادعاهای او را دید و خط اندیشندگی‌اش را به خوبی فهمید.

 

از دیدگاه او که سیلاب درد و بلای روزگار به سوی وی، حواله شده است، تنها چرخ ناسازگار نیست که به گونه‌ای ابهام‌آمیز باوی، سرجنگ‌دارد. بلکه مردمان نادان و «اهریمن‌وش»‌ همین روزگار غدار نیز، از آزار او، دمی فرو نمی‌گذارند. خاقانی از شاعرانی‌است که ارتفاع شکیبایی بسیار کوتاه و شکننده‌ای دارد. از این جهت، اگر از دست کسی آزرده خاطرشود، یک‌باره، همه‌ی گذشته‌های دوستانه و مهرآمیز خود را با آن دوست و یا با آن آشنا، ندیده می‌گیرد و واکنشی از خود بروز می‌دهد که جز انتقام و یا تحقیر آن مخالف یا دیگراندیش، به هیچ تعبیر خوش‌بینانه‌‌ی دیگری، درنمی‌گنجد. به عنوان مثال، ابوالعلاء گنجوی، شاعر قرن ششم، کسی‌است که به خاقانی، محبت‌های بسیار کرده‌است. نخست، او را به دربار شروانشاه، خاقان شروان معرفی می‌کند و حتی نام مستعار «بدیل» و «حقایقی» او را به علت نزدیکی به خاقان شروان، به «خاقانی» بدل می‌سازد. دوم آن‌که، دختر خود را به همسری او درمی‌آورد. اما باوجود همه‌ی این پیوندهای سببی و معنوی، همین‌که میان استاد و شاگرد، اختلافی بروز می‌کند، خاقانی بی آن که پاس مهربانی‌ها و یا گذشته‌ی آن فرد را داشته‌باشد، یک‌باره برمی‌آشوبد و استاد خویش را به دم تیغ هجو می‌کشاند. اگر ابوالعلاء گنجوی، تنها و تنها، یک فرد در این دایره‌ی خشم و بی‌مهری خاقانی قرارداشت، شاید که جای چندان درد و دریغی نبود. حتی چه بسا می‌شد به این عامل فکرکرد که شاید ناسازگاری‌های رفتاری، از آن استاد وی بوده‌است نه از این شاگرد مغرور.

 

اما با کمی گشت و گذار در شعر وی، می‌بینیم که رابطه‌ی او با «مجیرالدین بیلقانی» که از شاعران همان سده و اهل بیلقان بوده نیز پس از مدتی دوستی، چنان به تیرگی می‌گراید که مجیرالدین از سر آشفتگی، به هجو خاقانی می پردازد. این شاعر نه تنها دوست خاقانی بوده بلکه سمت شاگردی وی را نیز داشته‌است. شخص دیگری که در دایره‌ی همین نوع درگیری‌ها قرارداشته، رشید وطواط بوده که او نیز از شاعران قرن ششم هجری قمری‌است. نوع رابطه‌ی خاقانی با رشید وطواط نیز همین رنگ و بو را داشته‌است. بدین معنی که آنان در آغاز، دوستانی صمیمی بوده‌اند و سپس روابطشان تا آن‌جا تیره می‌شود که یکدیگر را به مسخره می‌گیرند و ضعف‌های هم را برمی‌شمرند. دو بیت زیر، از آنِ خاقانی در مورد رشید وطواط‌ است.

 

نـــیست طغرل شرف و عنقا نام                                                      

هست هدهد لقب و کرکس خیم

 

تـــا که خاقانی بلبل سخن است                                                      

اوست چـــون باشه گه باد عقیم

 

گذشته از همه‌ی این‌ها، خاقانی انسان تلخی نیز بوده است. شاید بتوان گفت که سازش او با افرادگوناگون، با کمترین نوسان و ضعیف‌ترین علت، به ناسازگاری می انجامیده‌است. واقعیت آنست که خاقانی از نظر ذهنی، از علوم رایج زمانه‌ی خویش، به خوبی بهره‌ور بوده‌است. طبیعی‌است که همین تسلط به دانش‌‌های رایج عصر، از او، شاعری مغرور و بالانشین ساخته‌است. گذشته از این، خاقانی نسبت به مردم پیرامون خویش، هرجا صحبت کرده، نگاهی کین‌توزانه و تحقیرآمیز داشته‌است. او مردم را عناصری غیر «قابل اعتماد»، «کرکس‌صفت«، «نااهل»، «دون» و «اهریمن‌وش» به توصیف می‌کشد. انگار آنان در هرکجا که هستند، کمین کرده‌اند تا دادخویش را از وی بستانند. برخلاف عطار و نظامی که نگاهشان به انسان، نگاهی باز، بخشایشگر و دور از هرگونه ناله و فریاد است. درشعرهای خاقانی، هجو افراد و شخصیت های دیگر که شاعر نبوده‌اند، نیز وجود دارد. یکی از آن‌ها، «خواجه اسعد» نامی‌است که خاقانی با الفاظی زشت، داد خویش از این «مهتر» زمانه بازمی‌ستاند.

 

خواجه اسعد چو می خورد پیوست                      

طرفه شکلی شود چـو گردد مست

 

پــــــارسا روی هست لیکن نیست                                                   

قلتبان شکل نیست لیـــکن هست

 

حتی فقیه، ادیب و کاتب قرن ششم هجری قمری که «شهروزی» نام داشته، از کنار آتش خشم و تحقیر خاقانی، بی‌نصیب، نگذشته‌است.

سیــزده جنس نــــهاده است نــبی                      

کـه همه مسخ شدند و همه هست

 

ز آن یــکی خرس که بد خنثی طبع                       

دیــــگری پیل که شد فسق پرست

 

مــــن خری دیــــــدم کو مسخ نبود                                                   

خوک‌شد چون ز خری کردن جست

 

یا در شعر دیگری، توصیفی که از او به دست می‌دهد، بازتاب شخصی‌است که شلاق در دست، آن را به دور سر خود می‌چرخاند و به همه‌ی پیرامونیانی که وی از آن‌ها به هردلیلی، آزرده خاطر بوده، فرود می‌آورد.

 

شهـــــروزی گـــدابود خاصه

کش به بعداد، پرورش کردند

ادامه دارد

 

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (9)


حضور در خانه‌ی آقای صحاف، قاعدتاً برای من این هیجان را داشت که می توانستم با فردی آشناشوم که در شهر ما، یکی از مردان نام‌آوربود. از آن نام‌آورانی که هم در رفاه زیسته‌اند و هم در احترام. گذشته از آن، همیشه هرچه کرده‌اند نه اندیشیدن به منافع شخصی بلکه خدمتگزاری به آحاد مردم بوده است. در آغاز دیدار، او اشاره‌ای به خاقانی، عطار و نظامی گنجوی کرد و تفاوت های فکری آنان را در خلاصه‌ترین شکل ممکن، بازگفت.

 

آقای صحاف، لحظه‌ای مکث کرد و سپس ادامه‌داد:«آقای اقدامی، چندروز پیش، توضیحی در باره‌ی آشنایی آغازین شما با خاقانی به من‌دادند. ایشان گفتند که این آشنایی، نخستین‌بار، از طریق پدرتان صورت گرفته‌است. به نظر می‌رسد، اولین و برجسته‌ترین شعری که شما با آن برخورد داشته‌اید، همان شعر «ایوان مداین» او بوده است. همه‌ی ما در جایی و در زمانی، برای نخستین‌بار با افراد و یا پدیده‌ها آشنا می‌شویم. قطعاً نوع آشنایی اولیه‌ی ما با یک پدیده، می‌تواند، تعیین کننده‌ی تداوم و یا قطع رفتار ما با آن پدیده ‌باشد. احساس من آنست که برخورد پدر شما با شعر «ایوان مداین»، از نوعی بوده که در طول تمام این مدت، حس کنجکاوی شما را تا آن‌جا برانگیخته که خواسته‌اید باوجود نبود امکانات و عدم دسترسی به دیوان این شاعر، گردشی در حوزه‌های گوناگون شعر وی داشته‌باشید. به نظر من، برای آشنایی با شاعری مانند خاقانی، آن‌هم در وضع و حالی که شما دارید، شاید بهترین راه ورود، همان قصیده‌ی «ایوان مداین» او باشد. این قصیده، چندان دشوارخوان و دشوارفهم نیست. علاوه براین، از جاذبه‌های معنایی در حوزه‌ی ملیت، وطن‌پرستی و غرور ملی نیز برخورداراست. در این شعر، می‌توان تصویری نسبتاً خوب، از طبع تند خاقانی، از خشم و دریغ او و حتی از ملامت و هجوم احساسی وی را شاهدبود.

 

این‌را بگویم که شاعران، معمولاً اهل منطق نیستند. کسی که اهل منطق باشد،در لحظه‌ی ارائه‌چیزی که مورد نظر اوست، باید زمینه‌چینی و قرینه‌سازی داشته‌باشد تا بتواند شنونده و یا خواننده را در آن حوزه‌ی معین، قانع‌سازد. فردی که اهل استدلال هست، عوامل و دلایل را دور از هرگونه «های و هوی»، در کنار هم می‌گذارد تا شنونده و یا خواننده، به جنب و جوش بیفتد و آرام آرام، به نتیجه‌ای که مورد نظر استدلال‌کننده است، دست‌یابد. اما شاعر در شعرخویش، از باریک‌ترین و کوتاه‌ترین راه ممکن، دور از هرگونه استدلال، مستقیم وارد اصل مطلب می‌شود. حتی اگر در جایی، مستقیم هم وارد اصل مطلب نشود، نه از آن‌روست که بخواهد با زمینه‌چینی استدلالی، ذهن خواننده یا شنونده را برای درک مطلب آماده کند. بلکه بدان‌دلیل‌است که می خواهد ذهن خواننده یا شنونده را در معرض درک و پذیرش سریع‌تر و روشن‌تر مطلب قراردهد. مطلبی که از دیدگاه او، یقینی‌است، باید برای خواننده نیز، یقینی‌ باشد. شاعر، اندیشه‌ی خویش را بر سر سفره‌ی شعر می‌گذارد. خواننده یا شنونده، باید آن را به عنوان یک اصل یقینی و مُحقّانه بپذیرد. شعر، از راه احساس، دور از نظارت دولت‌مدارانه‌ی عقل، در جان انسان، نقب می‌زند و خود را به مرکز فرماندهی بخشی از وجود می‌رساند که تلاطم‌ها، نفرت‌ها و محبت‌ها در آن‌جا، جاخوش کرده‌است. در منطق، قابل درک‌بودن یک موضوع با قابل پذیرش بودن آن، تفاوت دارد. اقرار به درک مطلب در مسائل منطقی، می‌تواند در نخستین مرحله، پایان کار باشد. مرحله‌ی بعد، زمانی شروع می‌شود که شخص مورد نظر، در خلوت خود، بدان موضوع بیندیشد و پس از فراز و فرودهای فکری، به مرحله‌ی پذیرش آن موضوع و نه یقین بدان، دست‌یابد. برای اهل منطق، یقین مطرح نیست. درک و پذیرش مطرح‌است.  

 

اگر خواننده یا شنونده، با شعری ساده اما مهاجم روبرو باشد، پیغام مهاجمانه‌ی شاعر چنان بر جان او شَتَک می‌زند که بخشی از احساساتش را یا به حوزه‌ی محبت می‌کشاند و یا به حوزه‌ی نفرت. نمی‌توان به چیزی یا کسی محبت‌ و یا نفرت داشت مگر آن‌که تغییری در درون انسان رخ داده‌باشد. تغییری که می‌تواند از نوع یقینی عمیق‌، سنگین و طولانی باشد و یا از نوع یقینی سطحی و کوتاه مدت. زمانی که یک انسان، از کسی که دوستش دارد، آزرده خاطر می‌شود، شاید برای لحظاتی و حتی ساعاتی، نتواند با آن شخص، برخورد عادی و مهرآمیز همیشگی را داشته‌باشد. اما همین‌که آن احساسات، فروکش‌کرد، انسان به حالت اولیه برمی‌گردد. از این رو، باید دانست که این برخورد یقینی، به معنی برخورد ابدی نیست. اما برخوردی ماندگار است. اگر چه در کمترین وجه آن و برای ساعاتی چند. شاعر از آن رو شعر می‌سراید که نه تنها دیده و خوانده‌شود، بلکه بدان دلیل که سخنش در باورذهنی خواننده یا شنونده، جای بگیرد. یک فرد اهل استدلال، ممکن‌است بگوید که من، گونه‌ای از تفکر و دیدگاه را ارائه می‌دهم. این نه آخرین دیدگاه‌است و نه نخستین آن. اما شاعر می‌خواهد که خواننده یا شنونده را در حوزه‌ی باور خویش به بندبکشد. وقتی شاعر می‌گوید:«من آن‌چه شرط بلاغ‌است با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پندگیر، خواه ملال.» صحبت از ارائه‌ی یک نوع دیدگاه نیست که حتی می‌تواند از سوی بسیارانی دیگر، ردشود. صحبت از ارائه‌ی چیزی‌است که عین حقیقت‌است. همان شرط بلاغ‌است. چند و چونی در آن نیست. اگر شخص به دنبال رستگاری و یا حقیقت می‌گردد، آن هردو در همین‌جاست. مهم آن نیست که از سخن وی، کسی آزرده خاطرشود و یا پندبگیرد. پندگرفتن، چیزی جز پذیرش «حقیقت» نیست. در حالی که آزرده خاطرشدن، پشت‌کردن به «حقیقت» ‌است.

 

تلاش یک شاعر برآنست که هرکس از کنار شعر او می گذرد، عطر واژه‌های وی را با جان و دل بشنود. خاصه، شعرهایی که پیام‌آور تأسف، دریغ، خشم و نفرت هستند. شعرهایی که ساختار افاعیل عروضی آن‌ها از چنان و عرض و طولی برخورداراست که خواننده می‌تواند در آن‌ها بدود، اتراق‌کند، بگردد و بکاود. اگرکسی می‌توانست از روانشناسی کلام، آگاهی داشته‌باشد، شاید که امکان آن را می‌داشت که از واژه‌ها و ترکیب‌های به کار رفته توسط خاقانی، به کشف ویژگی‌های شخصیتی او بپردازد. خاقانی به دانش‌های رایج زمان خویش تسلط‌داشته‌است. گذشته از آن، زبان فارسی و عربی را بسیار خوب بلد بوده و همین تسلط، زمینه‌ساز آن می‌شده که بتواند از ترکیب‌ها و واژه‌ها، بیشترین بهره‌ی زبانی را ببرد. به نظر من، یکی از علل غرور خاقانی، «علم» او بوده‌است. اما قطعاً برای آن‌که یک فرد دارای خصلت‌هایی از آن دست بوده‌باشد که او بوده، باید به بسیاری عوامل شناخته و ناشناخته‌ی دیگر هم اشاره‌داشت. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان از مرگ زودرس پدر، رومی بودن مادر که لزوماً عناصر فرهنگی و رفتاری دیگری را در این مقوله وارد می‌کند و دانشمند بودن عموی وی کافی‌الدین عمربن عثمان نام برد. عموی او، هم پزشک بوده و هم متفکر و تا بزرگ‌سالی شاعر، از وی حمایت می‌کرده‌است. مهم آن نبوده که او به حمایت عوی خویش، نیازداشته یا نداشته، مهم آنست که خاقانی ظاهراً از هرکدام از این رویدادهای تاریک و روشن، عناصری را برای آبیاری‌کردن غرور خویش و تقویت ستون اعتماد به نفس خود، فراچیده است. به نظر می‌رسد که خاقانی، شاعری عصبی‌است. او خود را از مردم طلبکار می‌داند. نگاه او به مردم زمانه، نگاهی از سر تردید و تحقیر، بدشماری و بددانی‌است. او خود، مرکز مرکزهاست. در آن مرکز مرکزها، هرچه خوبی و بزرگی است، از آن اوست. هرچه بدی و حقارت‌است، از آن دیگران‌است. بدین معنی که هرچه در گستره‌ی زندگی اجتماعی پیش می‌آید، اگر رنگ و بویی از شکست، کارشکنی و دشواری در به پیش‌بردن زندگی روزانه داشته‌باشد، بدون هیچ تأمل و تردیدی، حاصل زشت سیرتی انسان‌هایی است که خود را با خوبی‌های زمانه و خصلت‌های برجسته‌ی رفتاری وی، وفق نداده‌اند.»

ادامه دارد

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (8)


در طول مدتی که آقای میرزامحمد صحاف به عنوان فرماندار شهر ما به کار مشغول بود، دو خدمت برجسته‌ی فرهنگی او، عارف و عامی را متوجه اهمیت کار او کرده‌بود. یکی تشکلیل انجمن ادبی و فرهنگی «احترام و رشد» و دیگری تشکیل چهار کتاب‌خانه در چهار گوشه‌ی شهر. غرض از هردوی این‌ها آن‌بود که آگاهی و دانش مردم افزایش‌یابد و شخصیت سالم، شکوفنده، آزاد و تحمل‌پذیری در آنان شکل‌گیرد. وقتی که من می‌خواستم دیوان خاقانی را از آقای اقدامی، داماد آقای صحاف قرض بگیرم، او آن را نداشت اما به کتاب‌خانه‌ی عمومی شهر حواله‌داد که در آن جا نیز دیگر دیوان خاقانی و کتاب‌های مشابه آن را به بیرون قرض نمی‌دادند. زیرا بعضی از مردم، از آن‌ها سوء استفاده کرده‌بودند.

 

طبیعی بود که من برای مطالعه‌ی دیوان خاقانی، نمی‌توانستم به علت دوری از نزدیک‌ترین کتاب‌خانه، هر روز به آن‌جا بروم و ساعتی چند، به مطالعه‌ی این کتاب مشغول‌شوم. دیوان خاقانی رُمان نبود که من بی‌هیچ مشکلی، صفحات آن را یکی بعد از دیگری، پشت‌سر بگذارم. خواندن چنان دیوانی، نیاز به حداقل‌هایی از دانش ادبی و تاریخی داشت. چنان کتابی، می بایست مدتی طولانی در دست انسان‌باشد و هر روز، مقداری از قصاید و یا غزلیات آن خوانده‌شود. قاعدتاً من با همه‌ی آن زمینه‌های لازم برای درک درست و بدون مشکل اشعار خاقانی، بیگانه‌بودم. وقتی من این موضوع را در دیدارهای بعدی، با آقای اقدامی در میان‌گذاشتم، او گفت:«من می‌توانم با پدر همسرم صحبت‌کنم. اگر مشکلی نباشد، می‌توانیم با همدیگر، در یک روز جمعه به خانه‌ی ایشان که کمی دور از شهر است برویم. تصور من آنست که ایشان نه تنها دیوان خاقانی بلکه دیوان بیشتر شاعران ایران را دارد. گذشته از آن، این را می‌دانم که آقای صحاف نه تنها در طول زندگی خود، مرد خدمت به مردم و جامعه بوده بلکه هیچ‌گاه از خواندن کتاب و یا قرض‌دادن آن به دیگران، فروگذار نکرده‌است.» روز موعود فرارسید. آقای اقدامی، موافقت پدر همسرش را گرفته‌بود که با من به دیدارش برویم. طبیعی بود که دیدارهای خانوادگی آنان، حساب و کتاب دیگری داشت. او که حالا می‌خواست با من به آن‌جا بیاید، بیشتر رفتاری رسمی و کمی‌هم بیگانه‌وار داشت تا دست‌کم من احساس تنهایی‌نکنم.

 

او به من گفت:«وقتی به آقای صحاف گفتم که شما جوانی هستید، جویای دانش و بینش، ایشان بسیار خوشحال‌شد. با آن‌که این‌روزها، کمی هم مریض‌حال‌است اما دوست‌داشت که حتماً شما را ببیند و اگر کاری از دستش ساخته‌است، انجام‌هد.» آقای اقدامی اضافه کرد:« آقای صحاف می‌گفت که ما باید «قدر» جوان‌هایمان را بدانیم. از آن‌ها مواظبت‌کنیم. به نیازهایشان به طور معقول و طبیعی، پاسخ‌دهیم. آن‌ها سرمایه‌های آینده‌ی کشورند. باید در تربیت فکری و رفتاری‌شان کوشا‌بود. مدارس ما متأسفانه با وجود همه‌ی تلاش‌هایی که صورت می‌گیرد، به این ضرورت، پی نبرده‌اند. هرگونه بی‌دقتی، سهل‌انگاری و آموزش نادرست به این جوانان، شبیه آنست که ما بذر گندم را به سم آلوده‌سازیم و سپس آن را روی زمین بپاشیم و در انتظار محصول سالم و تمیز هم باشیم. قطعاً چنین رفتاری، بیشتر جنون‌آمیز‌ می‌نماید تا سهل‌انگارانه. مهم آن نیست که آگاهانه صورت‌گرفته‌باشد و یا ناآگاهانه. حاصل کار است که ممکن‌است ویرانگر و یا حتی فاجعه‌بارباشد. از این‌رو، ما نسل «در حال رفتن»، باید «تازه‌آمده‌ها» را دریابیم. در کشور ما، همیشه رسم براین بوده که گفته‌اند، جوانان، باید قدر پیران را بدانند. اما نگفته‌اند که این جوانان اگر آموزش نبینند، چگونه می‌توانند قدردانِ افراد فهمیده، مجرب و بادانش باشند؟ تا آنان یادنگیرند که با چه معیاری، می‌توان توانایی، دانش و تجربه را بازشناخت، چگونه می‌توان از آنان، چنان انتظاراتی داشت؟ از طرف دیگر، بایست براین‌نکته تأکید داشت که قدردانستن و حرمت انسان‌های دیگر را حفظ‌کردن، یک نکته‌است و قدر افراد خاصی را بیشتر دانستن، نکته‌ی دیگر. اما در این قدرشناسی، اگر کاری هم صورت‌گیرد، در درجه‌ی اول باید از طرف افراد با تجربه و دانش‌آموخته‌‌باشد.»

 

شنیدن حرف‌های آقای صحاف از زبان آقای اقدامی، برایم بسیار خوشحال‌کننده‌بود. هنوز تا آن زمان نشنیده بودم که کسی از نقش ما جوانان به عنوان سازندگان فردای زندگی با چنان عمق و مسؤلیتی یادکند. روزی که به دیدار آقای صحاف رفتیم، اوائل مهرماه‌بود. هوا ترکیبی از تابستان و پاییز را به نمایش می‌گذاشت. روستای محل سکونت آقای صحاف، فقط نیم‌ساعت از شهر فاصله‌داشت. هم آقای اقدامی دوچرخه‌داشت و هم من. ساعت ده صبح بود که وارد خانه‌ی آقای صحاف شدیم. آقای اقدامی چنان رفتاری‌داشت که انگار میهمان‌بود. بعدها او می‌گفت که در این‌جور وقت‌ها، او مرز مناسبات اجتماعی را حتی با پدر همسرش به طوررسمی نگاه می‌دارد. آقای صحاف، مردی بود بالابلند، لاغر، اما قوی‌بنیه و بسیار خوش‌لباس. انگار که دوران خدمت او به عنوان نماینده‌ی مجلس، مدیرکل فرهنگ استان و فرماندار شهرما، در او عادت خوش‌پوشی را چنان عمیق به یادگارگذاشته‌بود که اینک باوجود بازنشسته‌بودن، همچنان در همان حال و هوا لباس می‌پوشید. تقریباً از همه‌جای خانه‌ی او، دیوارهای داخل حیاط، اتاق‌ها و راهروها، زیبایی، سلیقه، گرایش به هنر نقاشی و اشرافیت می‌بارید. آقای صحاف، خیلی پدرانه و دوستانه، از درس و مشق من پرسش‌هایی‌کرد و سپس، صحبت را به خاقانی‌کشاند.

 

اوگفت:«آقای اقدامی گفته‌بودند که شما کنجکاو هستید تا دیوان خاقانی را بخوانید. جوان‌هایی که در سن و سال شما هستند، معمولاً چنین کنجکاوی پیگیرانه‌ای ندارند. مگر آن‌که از طرف مدرسه و یا پدر و مادر خود، به این کار مجبور شده‌باشند. شاید این را بدانید که خاقانی از شاعران هم عصر عطار نیشابوری و نظامی گنجوی بوده‌است. عطار، بیست و چندسال پس از مرگ خاقانی هنوز زنده بوده و نظامی نیز، هفده سال پس از مرگ خاقانی درگذشته‌است. من البته غرضم آن نیست که بخواهم عدد و رقم در اختیار شما بگذارم. اما بیشتر به این نکته توجه دارم که سه شاعر برجسته، در ایران آن زمان، هم‌عصر بوده‌اند. خاقانی شروانی (520- 595)، عطار نیشابوری (540-618) و نظامی گنجوی (535-621). خاقانی و نظامی، هردو از مناطق شمال غربی ایران امروز می‌آیند و عطار که زاده‌ی شرق ایران بوده، در نیشابور زاده شده و در همان‌جا نیز درگذشته‌است. اما این سه شاعر هم‌عصر، هرگز در نگاه و تلقی خود از جهان اطراف، یکسان نمی‌اندیشیده‌اند. عطار، شاعری عارف و مستقل از هرگونه حاکم و ارباب بوده و از این جهت، در شعر او، این گونه وابستگی‌های کلامیِ ستایش‌انگیز، دیده نمی‌شود. خاقانی که حتی نام شاعرانه‌ی خویش را از خاقان شروان، منوچهر شروانشاه گرفته، شاعری همیشه مداح نبوده اما در شعرهایش قصایدی در مدح شماری از شاهان و حاکمان و شخصیت‌های برجسته‌ی آن دوران، دیده می‌شود. او نخست با تخلص «حقایقی»، شعر می‌گفته‌است. مادر او از رومیان نستوری بوده که شاخه‌ای از مسیحیت‌است. وی بعدها به دین اسلام نیز گرویده‌است. آیا مسیحی‌بودن مادر، تأثیری در تربیت فکری و رفتاری خاقانی داشته‌است یا خیر! تا آن‌جا که من اطلاع‌دارم و از آثار خاقانی برمی‌آید، مادر وی، در اشعار شاعر، حضور چندانی ندارد. در حالی که پدرش که در دوران کودکی او درگذشته، مردی نجار بوده‌است و در شعر او به عنوان مردی برجسته حضوردارد. هرچند عمویش بیشترین تأثیر را بر تربیت و رشد وی داشته‌است. شاعر سوم نظامی گنجوی بوده که تبار کردی داشته و از نظر مادی به پادشاهی وابسته نبوده است که بخواهد برای گذران زندگی خویش، به مداحی او بپردازد. هرچند با شاهان معاصر خود، رابطه‌ی خوب و احترام آمیزی داشته‌است. نظامی، شاعری‌است داستان‌سرا، ملایم و دور از عتاب و خطاب  و غرور فرازنشینانه نسبت به مردمان روزگار. عطار، شاعری‌است عارف که گویی امکانات مادی و جایگاه اجتماعی او چنان بوده که زمینه‌ای برای ملامت اهل روزگار، فراهم نیاورده‌است. خاقانی، اما شاعری است قصیده‌سرا، مغرور و آزرده از روزگار و مردمان آن.»

ادامه دارد