خاقانی، شاعر غرور و آزمون (11)
در بخش پیشین، آقای صحاف به بررسی قسمتی از ویژگیهای رفتاری و فکری خاقانی پرداخت. طبع تُند، حساس و زودرنج وی، در برخورد با کمترین ناسازگاری، واکنشهای شدید و گاه کینتوزانهای را موجب میشدهاست. برخورد او با استاد و پدر همسرش، ابوالعلاء گنجوی، با شاگردش مجیرالدین بیلقانی و با همتایش رشیدوطواط، نمونههایی از همیندستاست. او کسی است که انگار به هیچیک از آحاد انسانی، اعتماد ندارد و در درون هر انسانی، دیو بالقوهای را نهان میبیند. اینک دنبالهی صحبتهای آقای صحاف.
از لحظهای که ما به خانهی آقای صحاف آمدهبودیم، او جز همان احوالپرسی اولیه که آن نیز مدت چندانی به درازا نکشید، بقیهاش را بیتوقف، در بارهی خاقانی حرف زدهبود. این نوع برخورد، آنهم از سوی شخصیتهایی مانند میرزامحمد صحاف، نکتهی غریبی نبود. اینان از آن کسانی هستند که با وجود خوبزیستن و در رفاهبودن، همیشه دل به چیزی میسپرند که به نوعی، میتواند و باید، زندگی پیرامونیانشان را شکفتکی و تعالی ببخشد. هرچند درآن سن و سالی که او بود، دیگرتوان انجام بیشتر کارها در وی کاهش یافتهبود. اما باوجود این، مردی بود که شاداب و توانمند به نظر میرسید تا آنجا که میتوانست ساعتهای بسیار، در مورد موضوعات گوناگون و حوزههایی که تجربه و مطالعه داشت، حرفبزند. طبیعی به نظر میرسید که در چنین دیدار آغازین و آن هم در آن وضع و حال، او موضوع مشترک چندانی با من نداشت. گذشته از آن، هیچ ابتکار عمل کلامی نیز از سوی من، برای طرح پرسشهای تازه و گاه پیچیده، مشاهده نمیشد. من در چنان فضای محدود و تنگی از تجربه و دانشبودم که ترجیح میدادم بیشتر سکوتکنم و هرچه را که از «دوست» میرسد، «نیکو» بشمارم. از طرف دیگر، آقای اقدامی که در این دیدار، هم مرا همراهیکردهبود و هم اوبود که چنین ملاقاتی را سامان دادهبود، اگر ساکتبود، کاملاً توجیهپذیر به نظر میرسید. زیرا او به عنوان داماد آقای صحاف، نه تنها پدر همسر خود را مرتب ملاقات میکرد، بلکه در بافت مسائل خانوادگی، میتوانستند از همهچیز و همهکس صحبتکنند.
از اینرو، بهتر همانبود که آقای صحاف، هرچه زودتر به سر اصل مطلب برود و صحبتهایش را از خاقانی شروعکند که چنین نیز کردهبود. واقعیت آنست که من حتی رابطهی فکری چندان عمیقی هم با آقای «اقدامی» نداشتم. رابطهی من با وی نیز، از نوع رابطهی معلم و شاگرد بود. درست است که او معلم مستقیم من نبود. اما همینکه معلم آن مدرسهبود، این معنی را میداد که میتوانست در صورت لزوم، هرگاه به وی مأموریت بدهند، به کلاس ما هم بیاید. همین نکته در من، بیش از هرچیز، همان حس شاگردانه را برمیانگیخت. همینکه آقای صحاف، خواست، صحبت های خود را ادامهدهد، ناگهان کوبهای بردر نواختهشد. آقای اقدامی با چالاکی از جا برخاست و در را بازکرد. خدمتکار آقای صحاف، «مخدرهسلطان» بود که همزمان، چای، شیرینی و میوه آوردهبود. در این میان، آقای منصور اقدامی، داماد او، فرصت را غنیمتشمرد و از همین فاصلهی زمانی استفادهکرد تا پرسشی را مطرحکند. او گفت:«از خلال صحبتهای شما، اینگونه استنباط میشود که خاقانی، شاعری بوده که به طور معمول، هم در زندگی خصوصی و هم در زندگی اجتماعی، با مردم و حتی اطرافیان نزدیک خویش، رفتاری نامتوازنداشتهاست. آیا این حالت، نوعی «پارانوئید» نیست؟ اگر باشد، آیا در این صورت، نمیطلبد که ما برخورد نرمتر و غیر محکومکنندهای با شاعر بزرگی چون او داشتهباشیم؟ زیرا وقتی که واکنشهای رفتاری او، خارج از اراده و خواست او صورت میگیرد، در آن صورت، چه جای خردهگیری براوست؟»
آقای صحاف که با حالت پدرانهای به داماد خود نگاه میکرد، با لبخند سرشار از محبتی بر لب، در جواب او گفت:«شاید لحن من در این صحبتهای اولیه، لحن خردهگیرانهای بودهاست. اما من از بیان آنچه گفتم، منظورم خردهگیری برخاقانی نبود. برای ما که هشتصد سال از دوران زندگی این شاعر فاصله گرفتهایم، هرگونه خردهگیری، ردکردن و ملامت واردساختن، کار سادهای است. اما لازم است که منصفانه به حقیقت وفادار باشیم. این حقیقت، چیزی نیست جز اسناد و مدارکی که از دوران زندگی این شاعر به جاماندهاست. بدگویی و یا خوشگویی ما، در عمل، واقعیتی را تغییر نمیدهد. اما میتواند در تصویرگری حقیقتی که دنبالش هستیم، فراز و فرودهایی پدیدآورد. در این میان، زندهترین و قابل اعتمادترین اسناد و مدارک، گفتهها و سرودههای خودشاعر است. شاید بهترباشد کمی بیشتر موضوع را بازکنیم. اگر ما در عصر خاقانی میزیستیم و با شماری از آنان که او از آنها آزرده خاطرشده و یا آنان را هجو کرده، تماس میداشتیم، از زبان هریک، روایتی میشنیدیم. شاید «رشید وطواط» میگفت:«این آدم، تحمل هیچ حرفی را که برخلاف میلش باشد و یا برخلاف میلش تعبیرشود، ندارد. من چه دشمنی با او دارم. او نه نان مرا آجر کردهاست و نه میتواند چنانکند. اما او از آنهاست که با کوچکترین غباری که بر ذهنش بنشیند، اطرافیان خود را آدمهایی توطئهگر و رشکبرنده به وضع و حال خود میبیند. او فکر میکند که دنیای ادبیات این سرزمین، فقط یک فرزند خلف زاییده و آن، کسی جز شخص خاقانی نیست.»
چه بسا «مجیرالدین بیلقانی» که از شاگردان خاقانی بوده، میگفت:«من همیشه حُرمت استاد خویش را نگاه داشتهام. اما او می خواهد که من حتی در سن و سالی که برای خود، یال و کوپالی به هم زدهام و استقلال فکر و عمل دارم، همچنان خویشتن را شاگرد کردنکج و مطیع او به شمار آورم و در برابر هرحرف درست و نادرست او، دم برنیارم. طبیعیاست که انتظار او بسیار بیجاست. همین نکته، باعثشده که روابط ما تیرهشود. استادی که حرمت شاگرد خود را نگاه ندارد، باید این بیم را داشتهباشد که شاگرد نیز حرمت او را در کوی و برزن، حراجکند.» و چه بسا استاد و پدر زن او یعنی «ابوالعلاء گنجوی» میگفت:«من با وجود آنکه همیشه نهایت مهر و فداکاری را نسبت به او داشتهام اما او از کسانیاست که هرگونه اظهار نظر و یا برخورد فکری مرا بدانگونه تعبیر میکند که گویا من میخواهم همچنان در نقش استادانهی خویش باقی بمانم و به او، هرگز اجازهندهم که در قالب یک انسان با استعداد و توانا در حوزهی علم و شعر، نقش خود را ایفاءکند. این در حالیاست که عارف و عامی میداند که من همهی امکانات و تواناییهای اجتماعی و اعتباریام را به خدمت گرفتهام تا او بتواند جای خود را پیداکند. همچنانکه پیدا نیز کردهاست. اما این آدم، حتی از دست من و دختر من، به شکلی کاملاً بیمارگونه، نیز آزرده خاطراست.» چنان که میبینیم، هریک از اینان، میتوانستند روایتهای خویش را داشتهباشند که «حقیقت ذهنی» آنان نیز باشد اما خاقانی، در ذهن خود، ازهرکدام از اینان، ردپای دیگری دارد. انگار همه، کمر به آن بستهاند تا نگذارند نام او در آفاق شعر فارسی، گستردهشود. واقعیت رفتاری آنان با خاقانی و خاقانی با آنان، قطعاً نمیتواند چندتا باشد. اما حقیقت حاصل از آن واقعیتها و یا دریافت هرکدام، شکل و شمایل خویش را دارد. از اینروست که ما باید خاقانی را چنان که هست بشناسیم نه چنانکه میخواهیم. چرا این گونه درگیریها در زندگی سعدی، حافظ، مولانا، عطار و بسیارانی دیگر نبوده است؟ علتش میتوانسته و میتواند آن باشد که آنان، رابطهی متوازنتر و ملایمتری با جهان پیرامون خویش داشتهاند. آن ویژگی بدبینانه و دشمنپندارانه که در خاقانی، بدل به درختی ریشهدارشده، در اینان که نام بردم و بسیارانی دیگر، وجود ندارد یا اگر هم داشته، تا آنحد نبوده که سایهی سنگین خود را در زندگی خصوصی و شعر آنان بیندازد.
ادامه دارد