ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (3)


چهره‌ی ضحاک در ادبیات ما به عنوان چهره‌ای همیشه سیاه، همیشه خشن و  اهریمن‌صفت به تصویر درآمده‌است. این در حالی‌است که در همین ادبیات، تصویر شخصیت‌های برجسته، انسان‌دوست و فداکار نیز به عنوان تصویرهایی که تا ابدیت با چنان خصلت‌های گره‌خورده، به نمایش درآمده‌است. در ادبیات ما، چهره‌های سیاه و سفید، یا در برزخ نفی و نفرین بوده‌اند و یا در گذرگاه تحسین و ستایش. نفرین شدگان، تندیس‌های ابدی نفرینند و ستایش شدگان، مجسمه‌های احترام و ستایش همیشگی. انگار در سرزمین خداوندان، کسی از آغاز، با نیتی نابکارانه، تخم نابکاران را از یک سو و کسی دیگر از همان روز نخست، تخم نکوکاران را از سوی دیگر، برزمین‌های متفاوت جامعه‌ی انسانی و بر بدنه‌ی تاریخ کاشته‌است. در این رویش، یکی بدل به ضحاک گشته‌است و آن دیگری بدل به کاوه‌ی آهنگر. در چنین بافتی، جای چون و چراهای فلسفی و تاریخی، کاملاً خالی‌است. اصولاً پرسش برسر این نیست که چرا همه‌ی جامعه، در شمار ایثارگران و نیکوکاران قرار نمی‌گیرد و یا همه‌ی جامعه در ردیف سیاه‌کاران و بداندیشان؟ کدامین معیارها، ضحاک را سیاه‌کار به قلم آورده‌است و کاوه‌ی آهنگر را نماد حرکت و ایستایی در برابر خواست‌های او؟

 

واقعیت آنست که در این زمینه، ما در برابر شرایط بسیار پیچیده‌ای قرار گرفته‌ایم. ضحاک ساده دل، قربانی خوش‌اندیشی‌های خامانه‌ی خویش شده‌است. بر پدر می‌شورد، زیرا اهریمن، تصمیم به داشتن یک قربانی بزرگ گرفته‌است. شورش او بر پدر، هیچ‌گونه دلیل عقلانی، مقام‌پرستانه و حتی مادی ندارد. او باید، گام به گام، پا در سراچه‌ی سقوط بگذارد. فریب پشت فریب. ساده‌دلی، پشت ساده‌دلی. چگونه می‌توان به گونه‌ای دیگر اندیشید که اگر شاهی یا حاکمی بس مهربان و انسان‌دوست، مارانی بر دو کتف خویش داشته‌باشد و آنان، امان او را برای خوردن غذای روزانه گرفته‌باشند و او به اطرافیان خویش بگوید من شکنجه‌ی هردم فزون ماران گرسنه را تحمل می‌کنم اما دست به خون مردم نمی‌آلایم و سرانجام نیز جان خویش را در این راه می‌گذارم.

 

شنیدن چنین ماجرایی، بیشتر به یک افسانه‌ی غیر ممکن شباهت دارد. باید دانست که آن شاه مهربان، باید بلافاصله در معرض اشاره‌ی فرشته‌ای از آسمان‌ها قرار‌گیرد که از سوی اهورامزدا، پیغام می‌آورد که اگر این شاه مهربان، از دست ماران گرسنه نجات نیابد و به آنان، از مغز جوانان گناهکار، چیزی داده‌نشود، زمین و آسمان به هم خواهدریخت و بلایایی بس سنگین‌تر و درد افزاتر، گریبان آدمیان را خواهدگرفت. گذشته از آن، چنان جوانان گناهکاری، پس از قربانی شدن در برابر ماران، به بهشت ابدی خواهند رفت و از همه‌ی پرسش‌ها و بازجویی‌های بسیار سنگین روز رستاخیز، جان راحت به در خواهندبرد.

 

در این حالت به نظر می‌رسد که «ضحاک» دیگری با توجیه رفتاری بسیار متفاوت، این بار با نام یک «قدیس» که باید به او توجه‌داشت و خواست‌هایش را به هرقیمتی که باشد، برآورده‌ساخت، پا به میدان می‌گذارد. چنین قدیسی، می‌تواند بی‌هیچ مانعی از سوی مردم و یا حتی برانگیخته‌شدن خشم آنان، به زندگی درازمدت خویش ادامه دهد بی‌آن‌که خطر طغیان عمومی و یا حتی شورش فردی به نام کاوه‌ی آهنگر، در چشم‌انداز مردمان آن جامعه قرارگیرد. در این افسانه‌سرایی، حتی برخورد غذایی ماران، تبدیل به نوع برخورد غذایی دیگر حیوانات از قبیل سگ و گربه می‌گردد که با روزی یک وعده غذا، آرام می‌شوند. در حالی که در طبیعت ماران، این نکته نهفته‌است که آنان به غذای روزانه، نیاز ندارند. شاید هفته‌ای یک‌بار یا چند روز یک‌بار، مقداری غذا، آنان کفایت می‌کند که نیازی به حرکت و یا آزار اطرافیان نداشته‌باشند. ‌   

 

در چشم‌انداز انسان عام، صرف نظر از فرهنگ و تعلق جغرافیایی، نمی‌توان جنایت‌کاران آگاه را به سادگی بخشود و یا بر سیاه‌کاری‌های آنان، چشم بست. طبیعی‌است که در این زمینه، نمی‌توان در مورد  همه‌ی فرهنگ‌ها و رویدادهای مشابه، چنین حکمی صادرکرد اما از نمونه‌هایی که دیده‌شده، می‌توان این خصلت انسانی را تقریباً به همه‌جا و همه‌کس تعمیم داد. اگر جز این باشد، باید در ماهیت آن بخشیدن و یا ماهیت اعمالی که جنایت نامیده می‌شود، تردیدکرد. جنایت‌کاران آگاه، قطعاً در زمان حیاتشان و یا در دوران زندگی انسان‌هایی که از آن جنایات، خاطره‌های مستقیم و غیر مستقیم دارند، چنان مورد نفرت و خشم مردمند که انسان تصور می‌کند که این کوه آتشفشان، هرگز خاموش نخواهدشد. اما گذشت زمان، چهره‌ی جنایت‌کارترین جنایت‌کاران را در پرده‌ای از غبار فراموشی، فرو خواهدپوشاند.

 

باور من برآنست که این غبار فراموشی، به طور عمده، رنگ احساس دارد تا عقل. احساس از آن حالت‌هاست که با گذشت زمان و با کم رنگ‌شدن خطوط حوادث و یا جنایت‌ها، کم‌رنگ و یا به کلی بی‌رنگ خواهدشد. در این میان، اگر «کلامِ» سخنوران شاعر و یا نویسنده، نتوانسته‌باشد از آنان، چهره‌ای همیشه جنایتکار، همیشه خون‌ریز و بدمنش ارائه دهد، قدرت غبار زمان، این اهریمن مَنِشی را در نگاه نسل‌های آینده، تقریباً به فراموشی خواهدافکند. از طرف دیگر، باید گفت که حتی افراد بزهکار و یا جنایت‌کاری که ابزار دست نیروهای دیگر بوده و یا از خود در انجام چنان اعمالی، اراده‌ای نداشته‌اند، هنوز هم زودتر از آن گزینه‌ی دیگر، در خلال حرکت تاریخ، به فراموشی سپرده خواهندشد.

 

باید بدانیم که صرف نظر از اسناد تاریخی و یا حتی تجزیه و تحلیل پژوهشگران حوزه‌ی رفتار و جامعه، کینه‌ی ایرانیان به طور عام، نسبت به عرب‌ها بیشتر از کینه‌ی آنان نسبت به اسکندر و یا حتی چنگیزخان‌ و تیمور گورکانی است. ویرانگری‌های مادی و کشتارهای انسانی قوم مغول و یا ویرانگری‌های اسکندر در پایتخت هخامنشیان و دربار آنان، از موردهایی نیست که بتوان به سادگی ندیده‌گرفت. اگر دریافت من اشتباه نباشد، گمان می‌کنم که مردم ما، حتی نسبت به اسکندر، با همه‌ی ویران‌گری‌هایی که بر مظاهر تمدن ما واردساخته، کمترین کینه و یا نفرتی در دل ندارند. در مور مغول‌ها، باوجود مثال آوردن از آنان به عنوان یک قوم وحشی و انتقام‌جو، بازهم آتشفشان کینه‌ی مردم، قابل قیاس با عرب‌ها نیست.

 

صرف‌نظر از آن‌که ما با چنان برخوردهایی مخالف و یا موافق‌باشیم، باید بدین نکته بیندیشیم که گستردگی چنین برخوردی در میان مردم ما، نشان از یک حس عمیق درونی دارد که نمی‌توان برآن چشم‌بست و یا از حضور آن در گفتار و رفتار بسیاری از هموطنانمان، دچار حیرت‌شد. حتی این مخالفت تا آن جاست که به مخالفت با واژه‌های دخیل عربی در فارسی نیز سرایت کرده‌است. چنین برخوردی از سوی بسیاری از گروه‌های اجتماعی، ممکن‌است یک فرد بیگانه با تاریخ زبان فارسی را به این اندیشه وادارد که شاید واژه‌های عربی، یگانه واژه‌هایی هستند که به زور عرب‌ها، وارد زبان ما شده‌ و به تنهایی در آن‌جا، جاخوش کرده‌اند. بدین معنی که در زبان ما، اثری از واژه‌های دخیل یونانی، مغولی، ترکی و ترکمنی، پدیدار نیست. تردید ندارم که تأثیر کلام مکتوب پاره‌ای از شاعران ما، در این زمینه، نقش تشدیدکننده، داشته است. اما مخالفت اصلی و گسترده‌‌ای که ذکرشد، می‌تواند ریشه در تداوم تأثیر فرهنگی حمله‌ی عرب‌ها بر فرهنگ و زبان ما داشته‌باشد که مردم کتاب‌خوان و آگاه از نظر زبانی، جلوه‌های آن را در زندگی روزانه‌ی خویش، هنوز هم می‌بینند. برای این عده، حتی این نکته مطرح نیست که زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، چه تأثیری بر زبان عرب و فرهنگ آنان گذاشته‌است. این پدیده، ظاهراً برای اینان، هیچ‌گونه مزیت و یا افتخاری به وجود نیاورده‌است.

ادامه دارد

ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (2)


به راستی چگونه می‌توان این همه نفرین و نفرت را با نام شخصی گره‌زد که او آگاهانه هرگز در پی آن نبوده است تا برای رسیدن به مقام شاهی که دیر یا زود بدان دست می‌یافته و یا برای گسترش متصرفات خویش و تسلط بر جان و مال مردم، دست به دسیسه‌های پیاپی یازد. حتی با قرائنی که شاهنامه‌ی فردوسی و یا منابع دیگر به دست می‌دهند، می‌توان ادعاکرد که در او کمترین آمادگی برای واردشدن به گستره‌ای متلاطم و مناسباتی متلاطم‌تر نبوده‌است. این‌که یک شاه بی هیچ آمادگی روحی، هزار سال بر مردم حکومت‌کند و هر روز در ارتباط با شاهی غیرعادی او، تخم کین و عصیان در دل‌های مردم کاشته‌شود، طبعاً نمی‌تواند بازتاب حکومتی عادی و آرام باشد.

 

چگونه می‌توان این همه نفرین را به کسی حوالت‌داد که آگاهانه و با هدف رسیدن به مقاصد دور یا نزدیک، هرگز در حال زمینه‌چینی نبوده‌است. این اهریمن‌بوده‌‌است که برای ازمیان بردن تخمه‌ی انسان و خاصه جوانان که همه‌ی آینده‌ی زندگی از آن آن‌هاست، در صدد انجام دسیسه‌ برمی‌آید تا بدان وسیله، مغز دو جوان، غذای ماران دوش او گردد. ممکن‌است انسان بپرسد که اهریمن، چرا فقط ضحاک را نشانه‌گرفته و او را به عنوان قربانی‌خویش و قربانی‌کننده‌ی دیگران، انتخاب کرده‌است. ورود به این چرایی، تنها بر طولانی شدن بحث و فحص ما در این زمینه می‌افزاید بی‌آن‌که زمینه‌ای برای کاهش و یا افزایش بارگناهان ضحاک فراهم آورد. آن‌چه مسلم‌است اهریمن می‌باید قربانی خویش را از میان کسانی برمی‌گزیده، که انسان‌هایی مقاوم و چون و چرا‌کننده نباشند. شاید اگر اهریمن کسی را برمی‌گزید که پیشاپیش، بر رفتار خاص و مهربانانه‌ی ‌او تردید می‌کرد و در راه تحقق خواسته‌های وی، کمترین گام برنمی‌داشت، ما شاید شاهد صفحات پر اضطرابی از تاریخ اسطوره‌ای سرزمینمان، بدین شکل که اینک هستیم، نبوده‌ایم.

 

در این میان، چنان‌که می‌بینیم، ویران‌گری‌ها و دسیسه‌ها را اهریمن انجام داده‌است، در حالی که نفرین و خشم تاریخ و افسانه، متوجه قربانی نخست یا فرازین او، ضحاک است. اما قربانی دوم یا قربانی فرودین، توده‌های مردم هستند که این انتخاب، نصیب جوانان آنان شده‌است که جان به قربانگاه ماران ضحاکی برند. مگر این اهریمن بدسرشت، وقتی که در هیأت پزشک چاره‌گر بر ضحاک ظاهرگشت، نمی‌توانست برای چاره‌ی کار به او بگوید که باید دستوردهد تا هر روز صبح، مغز دو مُرده از تازه‌ترین مردگان کشور، آن هم مردگانی بسیار سالمند و فرسوده، در اختیار آن دو مار قرارگیرد. اگر اهریمن، شانه‌های ضحاک ساده‌دل را با هدف رویاندن دو مار برآن‌ها نبوسیده‌بود، چه بسا ضحاک در ردیف شاهی همچون کاووس کیانی قرار می گرفت که تن به دروغ همسر سپرد و سیاوش را واداشت تا برای نشان دادن بیگناهی خویش از میان آتش بگذرد. جایگاه کاووس کیانی با همه‌ی دیوانه‌سری‌ها کجا و جایگاه ضحاک کجا؟

 

ما در عمل، شاهد آنیم که شاهان و شخصیت‌های تاریخی و یا افسانه‌ای، حتی تا زمانی که کارهای آنان، مستقیماً به یک ستم دائمی و کاهنده‌ی آرامش و اَفزاینده درد و رنج آنان تبدیل نشود، مورد نفرین مردم قرار نمی‌گیرند. پرسش آنست که چرا مردم، با وجود آگاهی بر نقش مستقیم اهریمن، نفرینی به او حوالت نداده‌اند؟ آیا از آن‌رو نیست که مردم، شاهان و شخصیت‌های برجسته را دور از هرگونه اراده و اندیشه‌ی بازیگرانه و نقش‌دارانه، رها نمی‌کنند. شاید اگر ضحاک در مقابل اهریمن، چراغ قرمز مقاومت خویش را روشن می‌کرد اما در عمل، توفیقی برای تداوم آن مقاومت نمی‌یافت و یکسره به شکلی که هم‌اکنون گذشته‌است، می‌گذشت، بر وی و رفتار وی، نگاه دیگری داشتند. نگاهی بخشایشگر و قابل فهم. اما ظاهراً انسان‌ها نمی‌توانند شاهان را شاه بدانند بی‌آن که در آن‌ها در رابطه با موضوعاتی از این دست، کوچک‌ترین جوهر مقاومت و اندیشندگی و یا اعتراف به جوش‌آید و از آن‌چه بخواهد اتفاق بیفتد، سخت نگران و اندیشمند نباشد.

 

واقعیت آنست که ما انسان‌ها، چه در حوزه‌ی واقعیت و چه در دنیای اسطوره و افسانه، از یک روال منطق‌پذیرانه و عقلانی پیروی می‌کنیم. به جز موردهایی معدود از قبیل اغراق در قدرت بدنی یک شخصیت، اغراق در عمر طولانی چند و چندین صدساله‌ی او یا تماس و مشورت با پرنده‌ای به نام سیمرغ و یا موردهای دیگری از این دست، بقیه، همه از یک منطق خردمندانه‌ی ساختاری برخوردار هستند. اگر خواننده‌ی امروز و یا هرکسی دیگر، اعتراضی به عمر ششصد ساله‌ی رستم و یا دوران ستمگرانه‌ی هزارساله‌ی ضحاک ندارد، نه از آن‌روست که همه‌ی این موردها را باورکرده‌است. بلکه از آن‌روست که این سال‌ها و اعداد، برای تشکیل یک ذهنیت معین در او، نقشی ایفا نمی‌کند.

 

ضحاک با فریب و وسوسه‌ی ابلیس، پدر خویش را به قتل ‌رسانده و خود بر تخت شاهی نشسته‌است. او که شاهد آشفتگی فضای سیاسی ایران‌بوده و احساس کرده‌ که مردم از ستم‌های جمشیدشاه به ستوه آمده‌اند، فرصت را غنیمت‌شمرده تا به خاک ایران نه همچون تجاوزگر بلکه به عنوان نجات‌دهنده‌ی آنان، واردشود. حمله‌ی او مقارن است با خستگی مردم از حضور جمشیدشاه. او شاهی‌است که اینک فره‌ی ایزدی که به معنی حمایت آسمانیان از اوست، بر وی پشت کرده است. نکته‌ی قابل تأمل در این اسطوره آنست که ضحاک، اراده‌ای آگاهانه و برنامه‌ریزانه برای شاهی‌ نشان نداده است. از آن سوی دیگر، حتی در جمشید، خواستی برای رهاکردن پادشاهی، دیده نشده‌است. چنین به نظر می‌رسد که این هردو، ابزار دست نیروهای نامرئی و قدرتمندی هستند که درگیری‌های آسمانی خویش را از طریق جابه جایی مهره‌های دست نشانده در گستره‌ی خاک، به نمایش می‌گذارند. آیا این خشم خداوندانه بر جمشید، ناشی از آن بوده‌ که او به تدریج، ستم را جانشین عدالت کرده‌است؟

 

گذشته از این، چگونه می توان ضحاک را به نفرین ابدی تاریخ سپرد، در حالی که او، حادثه در پی حادثه، قربانی توطئه‌های موجودی گردیده، فرادست که در عرصه‌ی آسمان‌ها و زمین، رقیب خستگی‌ناپذیر اهورامزداست. اهریمنی که سنگ پله‌ی دیگر ترازوی بازی‌های آسمانی‌است. چگونه می‌توان مردی همانند ضحاک را پلشت و منفور به تصویرکشید، در حالی که او خود، از خاندان درستی می‌آید و اهریمن بدسرشت، از همان آغاز، برای عملی کردن دسیسه‌هایش، تنها او را نشانه گرفته است تا در بازی‌های تاریخی و اجتماعی، به عنوان وسیله‌‌ی دست‌آموز، کار خویش را انجام‌دهد. بی‌سببی نیست که نخست، وی را وامی‌دارد تا دست به خون پدر بیالاید. کاری کاملاً غیر ضرور و غیرقابل باور. او با همه‌ی ساده‌دلی‌ها، خوب می‌دانسته‌است که تاج و تخت شاهی، به زودی به وی تعلق می‌گرفته و هیچ فردی از خانواده‌ی او، ادعای رقابت با وی را نداشته‌است.

 

حتی وقتی که اهریمن، مرحله‌ی آغازین کار خویش را پیش می‌برد، باز در هیأت مردی آشپز بر وی ظاهر می‌گردد تا او را با پختن غذاهای خوشمزه، مرهون و مدیون خویش سازد. این اهریمن بدکُنِش، حتی با بوسیدن شانه‌های او، وی را گرفتار عذاب ابدی دیگری می‌سازدکه در خواب و بیداری، یک‌دم از دست ماران مزاحم، آرامش و آسایش نداشته‌باشد. و در نهایت با حواله‌دادن مغز سرِ جوانان آن سرزمین، زمینه برای خشم تدریجی اما عمیق مردم علیه او، آماده‌گردد، بی‌آن که حتی کسی کوچک‌ترین نفرینی متوجه عامل اصلی آن سازد. آیا نمی‌توان در بازی‌های پشت پرده، نوعی سازش‌های معین، میان ایزد و اهریمن پیداکرد؟ چگونه می‌توان به سادگی، فره‌ی ایزدی را از سر شاهی که شکوه، قدرت، تجربه و جهان‌داری، جزو جدایی‌ناپذیر حکومت اوشده، برداشت و از آن سو، شاهزاده‌ای جوان را به دام توطئه‌های گوناگون رهاکرد؟ ظاهر رویدادها، سیر طبیعی خود را طی می‌کنند. چنین‌است که مردمان ایران‌زمین، در چنان شرایطی که قرعه به نام ضحاک خورده  و آنان، ورود او را به خاک ایران به فال نیک می‌گیرند، به طور طبیعی، از وی به عنوان شاه جدید، استقبال می‌کنند. در آن لحظات، مردم ایران‌زمین که ظاهراً بازیچه‌ی دست سرنوشت شده‌اند، می‌دانسته‌اند «چه کسی» را نمی‌خواهند اما «نمی‌دانسته‌اند»، چه کسی را می‌خواهند.

ادامه‌دارد

ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (1)


ضحاک یکی از شخصیت‌های نفرین‌شده‌ی تاریخ و افسانه‌‌های ملی ماست. چه او، در بُرشی از تاریخ این سرزمین، وجود واقعی و خارجی داشته‌باشد و چه نداشته‌باشد، برای مردم ما، او یک واقعیت تردید ناپذیر به شمار می‌آید. وجود او، تجلی همه‌ی بدی‌های ممکن و ناممکن انسانی  است.  مردم ما، او را به عنوان شخصیتی می‌شناسند که در همه‌ی ابعاد، از وجودش ستم و ناروایی برمی‌خواسته است. این مردم، حتی لحظه‌ای به زمینه‌های نفرین‌شدگی او و عواملی که وی را بدان سو، سوق‌داده‌است، نیندیشیده‌اند. برای آنان، ضحاکی مطرح بوده که به گونه‌ای متداوم، روینده‌ترین عنصرهای انسانی یک سرزمین را، قربانی مارانی می‌کرده‌است که از شانه‌های او روییده بوده‌اند. مردم حتی به این نیاندیشیده‌اند که شاید او، قربانی تقدیر توطئه‌گر و دسیسه‌‌پردازی شده‌باشد که از  خامی و نادانی او، نابکارترین بهره‌های ممکن را برده‌است. برای مردم، آن‌چه اهمیت دارد، کارهایی‌است که از وی به نمایش درآمده‌است. این‌که او در انجام آن نابکاری‌ها، از خود اراده‌ای داشته یا نداشته، برای قضاوت نهایی آنان، نقش چندانی نداشته‌است.

 

شخصیت‌های افسانه‌ای تاریخ و یا اسطوره‌های ادبی، تنها زمانی به شکل بسیار برجسته و افراطی آن، ماندگار هستند که یا در قطب سیاهی و ستم گام زده‌باشند و یا در قطب سپیدی و ایثار، به سر برده‌باشند. ضحاک با این بختِ بد رو به روشده که نامش با هرچه پلیدی و نفرت رفتاری‌بوده، گره خورده‌است. آیا به راستی، چنین فردی، ستمکارترین شخصیت اسطوره‌ای تاریخ ما بوده‌است؟ من در این زمینه، تردیددارم. گمان نمی‌کنم که نادانی‌های کاووس کیانی، کمتر از ضحاک بر مردم این سرزمین، آسیب رواداشته‌باشد. لشکرکشی‌های بی‌اندیشه و برنامه ریزی ناشده‌ی او به نقاط مختلف جهان، برای ارضای حس خودخواهی و برترنشینانه‌ی وی، کمتر از ضحاک، بر طبیعت، جوانان و پدران و مادران آنان، داغ و درد، وارد نساخته‌است. جنگ‌های افراسیابی علیه مردمان ایران‌زمین، کشتارها و مکر و فریب‌های فراوان او، چه بسا کمتر از ضحاک نبوده‌است. بلکه به گمان من، هردوی این شاهان، یکی از ایران‌زمین و آن دیگری از خاک توران، بیشتر از ضحاک، بر مردم، آسیب و ستم وارد ساخته‌اند. اما با وجود همه‌ی این‌ها، نام ضحاک، در ذهن مردم و در خلال همه‌ی این سده‌های بی‌شمار، بیش از هرکسی دیگر، با نامردمی و دیوصفتی گره خورده‌است.

 

شاید برخی این نکته را مطرح‌کنند که کاووس و افراسیاب، هردو چهره‌ای اساطیری‌دارند و پذیرفتن و یا محاسبه‌کردن آن همه قتل و خون‌ریزی که بیشتر بر مبنای حدس و گمان مطرح می‌شود، به سادگی در باور انسانی، جای خود را باز نکند. اگر این حرف،درست هم باشد، باید گفت که ما شخصیت‌های حقیقی و تاریخی معین دیگری را هم داشته‌ایم که ضحاک و کارهای او در مقابل جنایت‌های آنان، رنگ می‌بازد. افرادی از قبیل چنگیزخان و تیمور گورکانی در صدر خونریزان تاریخ قرار می‌گیرند و در پی آن‌ها، شاهان دیگری از قبیل آغامحمدخان قاجار و نادرشاه افشار، از نمونه‌های ضعیف‌تر این چنین مهره‌هایی هستند که وجه برجسته‌ی زندگی آنان، ستم، کشتار و خونریزی بوده است. اما در پیرامون نام آنان و کارهای سیاهی که کرده‌اند، هرچه هست روایت‌های تاریخی‌است. در حالی که در پیرامون نام ضحاک، یک روایت ادبی‌ برجسته‌ از درون شاهنامه‌ی فردوسی است که انگار نام او را بر سنگ تاریخ و ذهنیات مردم این سرزمین، چنان کنده‌است که نام آن دیگران، هرگز نمی‌تواند با نام او،  قابل قیاس باشد.

 

نام ضحاک که از منشور ادبیات ما خاصه شاهنامه‌ی فردوسی گذشته‌است، او را در گستره‌ی پلشتی و پلیدی انسانی، بیشتر از هر فرد پلشت و پلید دیگر، جایگاه ویژه بخشیده‌است. این، خاصیت ادبیات‌است که با نوعی حیات جادویی و مرموز گره می‌خورد و افراد دست‌پروردِ خویش را چنان به درون زندگی مردم، خواب و بیداری آنان می‌برد که به تدریج، جزئی از زندگی، اندیشه‌ها، باورها، تعصب‌ها، خشم‌ها و مهرورزی های آنان می‌‌گردد.

 

ضحاکی که از درون تعبیرهای فردوسی سر برکشیده، برای مردمان این سرزمین، بیشترین سند غیرقابل تردید بر مُجرم‌بودن اوست. در خلال این همه‌ی سده‌های به تاریخ پیوسته، نسل‌ها، یکی بعد از دیگری، آمده‌اند و رفته‌اند و افسانه‌ی ضحاک را در فضایی از کوردلی‌های شگفت‌انگیز، برای یکدیگر، بازگفته‌اند. نکته آن‌که در هیچ‌یک از این روایت‌ها و حکایت‌ها، عنصر تردید در چگونگی ماجرا و یا اغراق در ارائه‌ی تصویرهای ارائه شده، جایی نداشته‌است. حتی اگر کسی سر برکشد و ادعاکند که ستمگری‌های ضحاک، هرگز به پای ویرانگری‌های کوردلانه‌ی کاووس کیانی و یا افراسیاب تورانی  نمی‌رسیده‌است و جا دارد که از او اعاده‌ی حیثیت گردد، خشم بسیاری از دیرباوران را برخواهد انگیخت.

 

به راستی آیا جرم بزرگ ضحاک آن بوده که از خردمندی انسانی خویش و قضاوت عادلانه بهره نبرده‌است تا از همان آغاز، اسیر وسوسه‌ی ابلیس نگردد و پدر نیک‌نام خویش را برای دسترسی به تاج و تختی که دیر یا زود نصیب او می‌شده، به قتل نرساند؟ آیا تسلیم‌پذیری‌های دیگر او به وسوسه‌ها، آن‌گاه که بار دیگر، همان ابلیس فریبکار، او را بی‌هیچ دیواری از اندیشه و تردید، می‌فریبد و زیر نام آشپزی خوش‌دست، به سراپرده‌ی شاهی وی راه می‌یابد، جرم او را در این حوزه، افزایش نداده‌است؟ خواننده می‌تواند بیندیشد که ضحاک حتی در مرحله‌ی سوم، بازهم فریب ابلیس را خورده و هرگز با خود نیندیشیده‌است که چرا همه‌ی چاکران درگاه شاهی، به بوسیدن دست او قناعت ورزیده‌اند و این موجود هرزه، به کمتر از شانه‌های او قانع نیست. بوسیدن شانه‌های او، نمودار این اندیشه نیز هست که ابلیس تا کجا به حریم انسانی او تجاوزکرده و وی را در دایره‌ی فریب خویش، تا آن حد که اقتدار داشته، به خواری کشانده‌است. اندیشه برانگیزتر آن‌که ابلیس حتی برای بار چهارم بر او ظاهر می‌شود و این‌بار نیز پیشنهاد و یا راه چاره‌ای را مطرح می‌سازد که از غیرعادی‌ترین پیشنهادها و چاره‌جویی‌هاست.

 

نام ضحاک در تاریخ ادبیات و اسطوره‌های باستانی ما، با نفرین و نفرت گره‌خورده‌است. شاید بتوان ادعاکرد که تداوم نام او در بافتی از ستمگری‌های کوردلانه، تنها بدان دلیل بوده‌است که شاهنامه‌ی فردوسی، به عنوان زنده‌ترین منبع سیاه‌کاری‌ها او، همچنان به حیات خویش در ذهن و زندگی مردم، ادامه داده‌است. شاید اگر شاهنامه در دوره‌های مختلف تاریخی از عصر غزنویان به این سو، تا این حد مورد توجه مردم قرار نمی‌گرفت و یا خواندن و شنیدن آن از سوی اقشار گوناگون اجتماعی، به بوته‌ی محاق می‌افتاد، چه بسا نام ضحاک و زندگی او، به آن در جه از شدتی که تا کنون باقی مانده‌است، در حافظه‌ی نسل ها، یکی بعد از دیگری، باقی نمی‌ماند. باید بدین نکته اقرارکرد که نام ضحاک و ستمگری‌های او، در همه‌ی این سال‌ها، با احساسات مردم بازی کرده‌است. بیهوده نیست که وقتی مردم از دست حاکم و یا امیری ظالم به ستوه می‌آمده‌اند، در نهایت خشم، او را به ضحاک تشبیه می‌کرده‌اند و یا حتی نام ضحاک را مستقیماً بر وی می‌نهاده‌اند بی‌آن که برای خوانندگان و یا شنوندگان، علامت سؤالی به وجود بیاید. این‌که نام ضحاک در متون اوستایی به شکلِ «اَژیدَهاکه /Ajidahaka» آمده و حتی از وی به نام اژدهای سه سر نام برده‌شده، حکایت از آن دارد که این نام نامبارک، در هربافتی که قرارگرفته، جز با بدی و ستم، با عنصر دیگری، آمیزش پیدا نکرده‌است. بی‌سببی نیست که در اوستا، معنی نیمه‌ی دوم این واژه  یعنی «دَهَکه» را «ویرانگر و نابودکننده» دانسته و «اژیدهاک» را «مار نیش‌زننده»، تعبیرکرده‌اند. چنان‌که می‌بینیم، می‌بایست در همه‌جا، نام او با کشتن و ویران‌کردن گره خورده‌باشد.

ادامه دارد