ضحاک در چشمانداز یک تعبیر (3)
چهرهی ضحاک در ادبیات ما به عنوان چهرهای همیشه سیاه، همیشه خشن و اهریمنصفت به تصویر درآمدهاست. این در حالیاست که در همین ادبیات، تصویر شخصیتهای برجسته، انساندوست و فداکار نیز به عنوان تصویرهایی که تا ابدیت با چنان خصلتهای گرهخورده، به نمایش درآمدهاست. در ادبیات ما، چهرههای سیاه و سفید، یا در برزخ نفی و نفرین بودهاند و یا در گذرگاه تحسین و ستایش. نفرین شدگان، تندیسهای ابدی نفرینند و ستایش شدگان، مجسمههای احترام و ستایش همیشگی. انگار در سرزمین خداوندان، کسی از آغاز، با نیتی نابکارانه، تخم نابکاران را از یک سو و کسی دیگر از همان روز نخست، تخم نکوکاران را از سوی دیگر، برزمینهای متفاوت جامعهی انسانی و بر بدنهی تاریخ کاشتهاست. در این رویش، یکی بدل به ضحاک گشتهاست و آن دیگری بدل به کاوهی آهنگر. در چنین بافتی، جای چون و چراهای فلسفی و تاریخی، کاملاً خالیاست. اصولاً پرسش برسر این نیست که چرا همهی جامعه، در شمار ایثارگران و نیکوکاران قرار نمیگیرد و یا همهی جامعه در ردیف سیاهکاران و بداندیشان؟ کدامین معیارها، ضحاک را سیاهکار به قلم آوردهاست و کاوهی آهنگر را نماد حرکت و ایستایی در برابر خواستهای او؟
واقعیت آنست که در این زمینه، ما در برابر شرایط بسیار پیچیدهای قرار گرفتهایم. ضحاک ساده دل، قربانی خوشاندیشیهای خامانهی خویش شدهاست. بر پدر میشورد، زیرا اهریمن، تصمیم به داشتن یک قربانی بزرگ گرفتهاست. شورش او بر پدر، هیچگونه دلیل عقلانی، مقامپرستانه و حتی مادی ندارد. او باید، گام به گام، پا در سراچهی سقوط بگذارد. فریب پشت فریب. سادهدلی، پشت سادهدلی. چگونه میتوان به گونهای دیگر اندیشید که اگر شاهی یا حاکمی بس مهربان و انساندوست، مارانی بر دو کتف خویش داشتهباشد و آنان، امان او را برای خوردن غذای روزانه گرفتهباشند و او به اطرافیان خویش بگوید من شکنجهی هردم فزون ماران گرسنه را تحمل میکنم اما دست به خون مردم نمیآلایم و سرانجام نیز جان خویش را در این راه میگذارم.
شنیدن چنین ماجرایی، بیشتر به یک افسانهی غیر ممکن شباهت دارد. باید دانست که آن شاه مهربان، باید بلافاصله در معرض اشارهی فرشتهای از آسمانها قرارگیرد که از سوی اهورامزدا، پیغام میآورد که اگر این شاه مهربان، از دست ماران گرسنه نجات نیابد و به آنان، از مغز جوانان گناهکار، چیزی دادهنشود، زمین و آسمان به هم خواهدریخت و بلایایی بس سنگینتر و درد افزاتر، گریبان آدمیان را خواهدگرفت. گذشته از آن، چنان جوانان گناهکاری، پس از قربانی شدن در برابر ماران، به بهشت ابدی خواهند رفت و از همهی پرسشها و بازجوییهای بسیار سنگین روز رستاخیز، جان راحت به در خواهندبرد.
در این حالت به نظر میرسد که «ضحاک» دیگری با توجیه رفتاری بسیار متفاوت، این بار با نام یک «قدیس» که باید به او توجهداشت و خواستهایش را به هرقیمتی که باشد، برآوردهساخت، پا به میدان میگذارد. چنین قدیسی، میتواند بیهیچ مانعی از سوی مردم و یا حتی برانگیختهشدن خشم آنان، به زندگی درازمدت خویش ادامه دهد بیآنکه خطر طغیان عمومی و یا حتی شورش فردی به نام کاوهی آهنگر، در چشمانداز مردمان آن جامعه قرارگیرد. در این افسانهسرایی، حتی برخورد غذایی ماران، تبدیل به نوع برخورد غذایی دیگر حیوانات از قبیل سگ و گربه میگردد که با روزی یک وعده غذا، آرام میشوند. در حالی که در طبیعت ماران، این نکته نهفتهاست که آنان به غذای روزانه، نیاز ندارند. شاید هفتهای یکبار یا چند روز یکبار، مقداری غذا، آنان کفایت میکند که نیازی به حرکت و یا آزار اطرافیان نداشتهباشند.
در چشمانداز انسان عام، صرف نظر از فرهنگ و تعلق جغرافیایی، نمیتوان جنایتکاران آگاه را به سادگی بخشود و یا بر سیاهکاریهای آنان، چشم بست. طبیعیاست که در این زمینه، نمیتوان در مورد همهی فرهنگها و رویدادهای مشابه، چنین حکمی صادرکرد اما از نمونههایی که دیدهشده، میتوان این خصلت انسانی را تقریباً به همهجا و همهکس تعمیم داد. اگر جز این باشد، باید در ماهیت آن بخشیدن و یا ماهیت اعمالی که جنایت نامیده میشود، تردیدکرد. جنایتکاران آگاه، قطعاً در زمان حیاتشان و یا در دوران زندگی انسانهایی که از آن جنایات، خاطرههای مستقیم و غیر مستقیم دارند، چنان مورد نفرت و خشم مردمند که انسان تصور میکند که این کوه آتشفشان، هرگز خاموش نخواهدشد. اما گذشت زمان، چهرهی جنایتکارترین جنایتکاران را در پردهای از غبار فراموشی، فرو خواهدپوشاند.
باور من برآنست که این غبار فراموشی، به طور عمده، رنگ احساس دارد تا عقل. احساس از آن حالتهاست که با گذشت زمان و با کم رنگشدن خطوط حوادث و یا جنایتها، کمرنگ و یا به کلی بیرنگ خواهدشد. در این میان، اگر «کلامِ» سخنوران شاعر و یا نویسنده، نتوانستهباشد از آنان، چهرهای همیشه جنایتکار، همیشه خونریز و بدمنش ارائه دهد، قدرت غبار زمان، این اهریمن مَنِشی را در نگاه نسلهای آینده، تقریباً به فراموشی خواهدافکند. از طرف دیگر، باید گفت که حتی افراد بزهکار و یا جنایتکاری که ابزار دست نیروهای دیگر بوده و یا از خود در انجام چنان اعمالی، ارادهای نداشتهاند، هنوز هم زودتر از آن گزینهی دیگر، در خلال حرکت تاریخ، به فراموشی سپرده خواهندشد.
باید بدانیم که صرف نظر از اسناد تاریخی و یا حتی تجزیه و تحلیل پژوهشگران حوزهی رفتار و جامعه، کینهی ایرانیان به طور عام، نسبت به عربها بیشتر از کینهی آنان نسبت به اسکندر و یا حتی چنگیزخان و تیمور گورکانی است. ویرانگریهای مادی و کشتارهای انسانی قوم مغول و یا ویرانگریهای اسکندر در پایتخت هخامنشیان و دربار آنان، از موردهایی نیست که بتوان به سادگی ندیدهگرفت. اگر دریافت من اشتباه نباشد، گمان میکنم که مردم ما، حتی نسبت به اسکندر، با همهی ویرانگریهایی که بر مظاهر تمدن ما واردساخته، کمترین کینه و یا نفرتی در دل ندارند. در مور مغولها، باوجود مثال آوردن از آنان به عنوان یک قوم وحشی و انتقامجو، بازهم آتشفشان کینهی مردم، قابل قیاس با عربها نیست.
صرفنظر از آنکه ما با چنان برخوردهایی مخالف و یا موافقباشیم، باید بدین نکته بیندیشیم که گستردگی چنین برخوردی در میان مردم ما، نشان از یک حس عمیق درونی دارد که نمیتوان برآن چشمبست و یا از حضور آن در گفتار و رفتار بسیاری از هموطنانمان، دچار حیرتشد. حتی این مخالفت تا آن جاست که به مخالفت با واژههای دخیل عربی در فارسی نیز سرایت کردهاست. چنین برخوردی از سوی بسیاری از گروههای اجتماعی، ممکناست یک فرد بیگانه با تاریخ زبان فارسی را به این اندیشه وادارد که شاید واژههای عربی، یگانه واژههایی هستند که به زور عربها، وارد زبان ما شده و به تنهایی در آنجا، جاخوش کردهاند. بدین معنی که در زبان ما، اثری از واژههای دخیل یونانی، مغولی، ترکی و ترکمنی، پدیدار نیست. تردید ندارم که تأثیر کلام مکتوب پارهای از شاعران ما، در این زمینه، نقش تشدیدکننده، داشته است. اما مخالفت اصلی و گستردهای که ذکرشد، میتواند ریشه در تداوم تأثیر فرهنگی حملهی عربها بر فرهنگ و زبان ما داشتهباشد که مردم کتابخوان و آگاه از نظر زبانی، جلوههای آن را در زندگی روزانهی خویش، هنوز هم میبینند. برای این عده، حتی این نکته مطرح نیست که زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، چه تأثیری بر زبان عرب و فرهنگ آنان گذاشتهاست. این پدیده، ظاهراً برای اینان، هیچگونه مزیت و یا افتخاری به وجود نیاوردهاست.
ادامه دارد