ضحاک در چشمانداز یک تعبیر (2)
به راستی چگونه میتوان این همه نفرین و نفرت را با نام شخصی گرهزد که او آگاهانه هرگز در پی آن نبوده است تا برای رسیدن به مقام شاهی که دیر یا زود بدان دست مییافته و یا برای گسترش متصرفات خویش و تسلط بر جان و مال مردم، دست به دسیسههای پیاپی یازد. حتی با قرائنی که شاهنامهی فردوسی و یا منابع دیگر به دست میدهند، میتوان ادعاکرد که در او کمترین آمادگی برای واردشدن به گسترهای متلاطم و مناسباتی متلاطمتر نبودهاست. اینکه یک شاه بی هیچ آمادگی روحی، هزار سال بر مردم حکومتکند و هر روز در ارتباط با شاهی غیرعادی او، تخم کین و عصیان در دلهای مردم کاشتهشود، طبعاً نمیتواند بازتاب حکومتی عادی و آرام باشد.
چگونه میتوان این همه نفرین را به کسی حوالتداد که آگاهانه و با هدف رسیدن به مقاصد دور یا نزدیک، هرگز در حال زمینهچینی نبودهاست. این اهریمنبودهاست که برای ازمیان بردن تخمهی انسان و خاصه جوانان که همهی آیندهی زندگی از آن آنهاست، در صدد انجام دسیسه برمیآید تا بدان وسیله، مغز دو جوان، غذای ماران دوش او گردد. ممکناست انسان بپرسد که اهریمن، چرا فقط ضحاک را نشانهگرفته و او را به عنوان قربانیخویش و قربانیکنندهی دیگران، انتخاب کردهاست. ورود به این چرایی، تنها بر طولانی شدن بحث و فحص ما در این زمینه میافزاید بیآنکه زمینهای برای کاهش و یا افزایش بارگناهان ضحاک فراهم آورد. آنچه مسلماست اهریمن میباید قربانی خویش را از میان کسانی برمیگزیده، که انسانهایی مقاوم و چون و چراکننده نباشند. شاید اگر اهریمن کسی را برمیگزید که پیشاپیش، بر رفتار خاص و مهربانانهی او تردید میکرد و در راه تحقق خواستههای وی، کمترین گام برنمیداشت، ما شاید شاهد صفحات پر اضطرابی از تاریخ اسطورهای سرزمینمان، بدین شکل که اینک هستیم، نبودهایم.
در این میان، چنانکه میبینیم، ویرانگریها و دسیسهها را اهریمن انجام دادهاست، در حالی که نفرین و خشم تاریخ و افسانه، متوجه قربانی نخست یا فرازین او، ضحاک است. اما قربانی دوم یا قربانی فرودین، تودههای مردم هستند که این انتخاب، نصیب جوانان آنان شدهاست که جان به قربانگاه ماران ضحاکی برند. مگر این اهریمن بدسرشت، وقتی که در هیأت پزشک چارهگر بر ضحاک ظاهرگشت، نمیتوانست برای چارهی کار به او بگوید که باید دستوردهد تا هر روز صبح، مغز دو مُرده از تازهترین مردگان کشور، آن هم مردگانی بسیار سالمند و فرسوده، در اختیار آن دو مار قرارگیرد. اگر اهریمن، شانههای ضحاک سادهدل را با هدف رویاندن دو مار برآنها نبوسیدهبود، چه بسا ضحاک در ردیف شاهی همچون کاووس کیانی قرار می گرفت که تن به دروغ همسر سپرد و سیاوش را واداشت تا برای نشان دادن بیگناهی خویش از میان آتش بگذرد. جایگاه کاووس کیانی با همهی دیوانهسریها کجا و جایگاه ضحاک کجا؟
ما در عمل، شاهد آنیم که شاهان و شخصیتهای تاریخی و یا افسانهای، حتی تا زمانی که کارهای آنان، مستقیماً به یک ستم دائمی و کاهندهی آرامش و اَفزاینده درد و رنج آنان تبدیل نشود، مورد نفرین مردم قرار نمیگیرند. پرسش آنست که چرا مردم، با وجود آگاهی بر نقش مستقیم اهریمن، نفرینی به او حوالت ندادهاند؟ آیا از آنرو نیست که مردم، شاهان و شخصیتهای برجسته را دور از هرگونه اراده و اندیشهی بازیگرانه و نقشدارانه، رها نمیکنند. شاید اگر ضحاک در مقابل اهریمن، چراغ قرمز مقاومت خویش را روشن میکرد اما در عمل، توفیقی برای تداوم آن مقاومت نمییافت و یکسره به شکلی که هماکنون گذشتهاست، میگذشت، بر وی و رفتار وی، نگاه دیگری داشتند. نگاهی بخشایشگر و قابل فهم. اما ظاهراً انسانها نمیتوانند شاهان را شاه بدانند بیآن که در آنها در رابطه با موضوعاتی از این دست، کوچکترین جوهر مقاومت و اندیشندگی و یا اعتراف به جوشآید و از آنچه بخواهد اتفاق بیفتد، سخت نگران و اندیشمند نباشد.
واقعیت آنست که ما انسانها، چه در حوزهی واقعیت و چه در دنیای اسطوره و افسانه، از یک روال منطقپذیرانه و عقلانی پیروی میکنیم. به جز موردهایی معدود از قبیل اغراق در قدرت بدنی یک شخصیت، اغراق در عمر طولانی چند و چندین صدسالهی او یا تماس و مشورت با پرندهای به نام سیمرغ و یا موردهای دیگری از این دست، بقیه، همه از یک منطق خردمندانهی ساختاری برخوردار هستند. اگر خوانندهی امروز و یا هرکسی دیگر، اعتراضی به عمر ششصد سالهی رستم و یا دوران ستمگرانهی هزارسالهی ضحاک ندارد، نه از آنروست که همهی این موردها را باورکردهاست. بلکه از آنروست که این سالها و اعداد، برای تشکیل یک ذهنیت معین در او، نقشی ایفا نمیکند.
ضحاک با فریب و وسوسهی ابلیس، پدر خویش را به قتل رسانده و خود بر تخت شاهی نشستهاست. او که شاهد آشفتگی فضای سیاسی ایرانبوده و احساس کرده که مردم از ستمهای جمشیدشاه به ستوه آمدهاند، فرصت را غنیمتشمرده تا به خاک ایران نه همچون تجاوزگر بلکه به عنوان نجاتدهندهی آنان، واردشود. حملهی او مقارن است با خستگی مردم از حضور جمشیدشاه. او شاهیاست که اینک فرهی ایزدی که به معنی حمایت آسمانیان از اوست، بر وی پشت کرده است. نکتهی قابل تأمل در این اسطوره آنست که ضحاک، ارادهای آگاهانه و برنامهریزانه برای شاهی نشان نداده است. از آن سوی دیگر، حتی در جمشید، خواستی برای رهاکردن پادشاهی، دیده نشدهاست. چنین به نظر میرسد که این هردو، ابزار دست نیروهای نامرئی و قدرتمندی هستند که درگیریهای آسمانی خویش را از طریق جابه جایی مهرههای دست نشانده در گسترهی خاک، به نمایش میگذارند. آیا این خشم خداوندانه بر جمشید، ناشی از آن بوده که او به تدریج، ستم را جانشین عدالت کردهاست؟
گذشته از این، چگونه می توان ضحاک را به نفرین ابدی تاریخ سپرد، در حالی که او، حادثه در پی حادثه، قربانی توطئههای موجودی گردیده، فرادست که در عرصهی آسمانها و زمین، رقیب خستگیناپذیر اهورامزداست. اهریمنی که سنگ پلهی دیگر ترازوی بازیهای آسمانیاست. چگونه میتوان مردی همانند ضحاک را پلشت و منفور به تصویرکشید، در حالی که او خود، از خاندان درستی میآید و اهریمن بدسرشت، از همان آغاز، برای عملی کردن دسیسههایش، تنها او را نشانه گرفته است تا در بازیهای تاریخی و اجتماعی، به عنوان وسیلهی دستآموز، کار خویش را انجامدهد. بیسببی نیست که نخست، وی را وامیدارد تا دست به خون پدر بیالاید. کاری کاملاً غیر ضرور و غیرقابل باور. او با همهی سادهدلیها، خوب میدانستهاست که تاج و تخت شاهی، به زودی به وی تعلق میگرفته و هیچ فردی از خانوادهی او، ادعای رقابت با وی را نداشتهاست.
حتی وقتی که اهریمن، مرحلهی آغازین کار خویش را پیش میبرد، باز در هیأت مردی آشپز بر وی ظاهر میگردد تا او را با پختن غذاهای خوشمزه، مرهون و مدیون خویش سازد. این اهریمن بدکُنِش، حتی با بوسیدن شانههای او، وی را گرفتار عذاب ابدی دیگری میسازدکه در خواب و بیداری، یکدم از دست ماران مزاحم، آرامش و آسایش نداشتهباشد. و در نهایت با حوالهدادن مغز سرِ جوانان آن سرزمین، زمینه برای خشم تدریجی اما عمیق مردم علیه او، آمادهگردد، بیآن که حتی کسی کوچکترین نفرینی متوجه عامل اصلی آن سازد. آیا نمیتوان در بازیهای پشت پرده، نوعی سازشهای معین، میان ایزد و اهریمن پیداکرد؟ چگونه میتوان به سادگی، فرهی ایزدی را از سر شاهی که شکوه، قدرت، تجربه و جهانداری، جزو جداییناپذیر حکومت اوشده، برداشت و از آن سو، شاهزادهای جوان را به دام توطئههای گوناگون رهاکرد؟ ظاهر رویدادها، سیر طبیعی خود را طی میکنند. چنیناست که مردمان ایرانزمین، در چنان شرایطی که قرعه به نام ضحاک خورده و آنان، ورود او را به خاک ایران به فال نیک میگیرند، به طور طبیعی، از وی به عنوان شاه جدید، استقبال میکنند. در آن لحظات، مردم ایرانزمین که ظاهراً بازیچهی دست سرنوشت شدهاند، میدانستهاند «چه کسی» را نمیخواهند اما «نمیدانستهاند»، چه کسی را میخواهند.
ادامهدارد