خاقانی، شاعر غرور و آزمون (7)


شیوه‌ی کار آقای میرزامحمد صحاف که با روشن‌گری و بی‌طرفی کامل در تدریس علوم دینی، ادبیات و فیزیک انجام می‌شد، چنان دانش‌آموزان را شیفته‌ی خود کرده‌بود که کار به پدران و مادران آنان نیز کشیده‌شد. او در طول خدمت خود چه به عنوان معلم مدارس خصوصی و سپس دولتی و چه به عنوان مدیر کل فرهنگ استان و سرانجام فرمانداری شهر ما، تنها به یک چیز می‌اندیشید. خدمت صادقانه به مردم و تغییرات بنیادی در رفتار و گفتار آنان برای ایجاد جامعه‌ای قابل تحمل، انسانی و دلپذیر.

 

آقای صحاف پس از چند سال کار در مرکز استان به عنوان مدیرکل فرهنگ، سرانجام به تقاضای خود او که دوست داشت برای انجام کار با مسؤلیت‌های کمتر و دایره‌ی کاری کوچک‌تری به شهرزادگاه خویش برگردد، از طرف استاندار استان، به سمت فرماندار شهر ما منصوب‌شد. او چنان فرد قابل اعتمادی بود که مقام‌های برجسته‌ی کشوری، حتی دوست‌داشتند تا او از آنان تقاضایی داشته‌باشد و آن‌ها را با شوق و علاقه، آن‌را برآورده‌سازند. اما او از آن آدم‌هایی بود که نه زیاده‌خواهی داشت و نه هرگز استقلال و پاکی خود را به تقاضاهای خُرد و ناچیز معامله می‌کرد. اگر هم تقاضایی داشت نه برای شخص خویش بلکه برای بهبود و ضع مردم بود. جالب آن که او تنها شخصیتی بود که تا زمان بازنشستگی یعنی حدود پانزده سال از دوران خدمت خود را به عنوان فرماندار، انجام وظیفه‌کرد. او از آن فرماندارانی بود که شاید نظیرش را تا آن زمان در تاریخ فرمانداری کل کشور، کسی به خود ندیده‌بود. یکی از کارهای جانبی و تأثیرگذاری که او راه می‌اندازد، برگزاری مجلس شعر و ادب بود. او با چندنفر از شاعران و ادیبان قابل اعتماد شهر تماس می‌گیرد و از آن‌ها می‌خواهد که انجمنی ادبی و فرهنگی تأسیس کنند و برای مسائل مادی آن هم نگرانی نداشته باشند. مهم‌ترین توصیه‌ی او به آن افراد این‌بود که در درجه‌ی اول از کسانی به عنوان بنیان‌گذار این انجمن، دعوت به عمل بیاورند که آدم‌های سالم و قابل اعتمادی باشند. او بیشتر به آنانی نظر داشت که با هر تغییری در فضای سیاسی کشور و یا شهر، رفتار خود را تغییر نمی‌دهند. خاصه که حوادث قبل از سال سی و دو و بعد از آن، چهره‌ی بسیاری از افراد «نان به نرخ روزخور» را مشخص کرده‌بود.

 

شماری بودند که تا چند روز قبل، در مدح مصدق شعر می‌سرودند و چند روز بعد، پس از تغییر اوضاع، هرچه در توان داشتند، کلام و توانایی خویش را در خراب‌کردن شخصیت او، به کار می‌گرفتند. آقای صحاف به شاعران و شخصیت‌های مؤسس آن انجمن ادبی گفته‌بود که غرض از بنیاد چنین انجمنی، آن نیست که ما در شهر خودمان، یکی دیگر بر شمار انجمن‌های ادبی بی‌خاصیت بیفزائیم. بلکه باید زمینه را برای تحقق چند هدف آماده‌سازیم. هدف اول آن که استعدادهای تازه را کشف‌کنیم و در تقویت و رشد آن‌ها بکوشیم. هدف دوم، آن‌که فضایی به وجود بیاوریم که انسان‌ها قبل از آن که چشم و گوششان به نگاه، دست و صدای این و آن باشد، خود دارای تفکر سالم و مستقلی باشند و اگر اثری هم می‌آفرینند، در این مسیر قرارداشته‌باشد. سوم آن‌که در چنین فضایی، ما بتوانیم به افراد، آن هم به شکل غیر مستقیم، بیاموزانیم که همه، حق سرودن و اظهار نظر کردن‌دارند و لزومی ندارد که یک فرد به دلیل داشتن سن بالا و یا سن کم، زن یا مرد بودن، مقام بالا و یا مقام پایین داشتن و یا حتی به علت وابستگی های خانوادگی به شخصیت‌های سیاسی و یا اقتصادی جامعه، از حقوق برتر و امتیازهای غیرعادی‌تر برخوردارباشد. طبیعی‌است که اگر شمار افراد داوطلب و شرکت‌کننده در این انجمن افزایش یابد، ما می‌توانیم چندین «زیرانجمن» نیز تشکیل بدهیم. زیرا اگر انجمنی بخواهد فعالانه کارکند، شماره‌ی افراد شرکت‌کننده در آن، نباید کمتر از هفت و بیشتر از دوازده نفرباشد. این به معنی آن نیست که اگر بیست‌نفر باشد، نمی‌توان انجمن‌داشت. اما در چنان جمع بزرگ، افرادی هستند که مجال ظهور و رشد پیدا نمی‌کنند. باید همه بتوانند به شکل عادلانه‌ای حرف بزنند، شعر و مطلب بخوانند و شخصیت فکری و ادبی خود را نشان بدهند. باری، دیری نگذشت که انجمن ادبی «احترام و رشد»، چنان بزرگ‌شد که شش «زیر انجمن» نیز در کنار آن نیز تشکیل‌گردید.

 

آقای صحاف، مسؤلیت جا و مکان آن را نیز به عهده گرفته‌بود. او دستور داده‌بود که شب‌های جمعه از ساعت هفت بعد از ظهر تا ده شب، این انجمن و زیرشاخه‌هایش در یکی از مدارس نوبنیاد شهر، دور هم جمع‌شوند. او تأکید کرده‌بود که در انجمن مورد نظر، جای گفتگوهای سیاسی، بدگفتن از یک شخصیت و یا تعریف‌کردن از شخصیت دیگر نخواهد‌بود. حتی مقام‌های امنیتی شهر و استان از این موضوع آگاه بودند و خوداو، استاندار را در جریان همه‌ی تحولات آن انجمن می‌گذاشت. او حتی به هزینه‌ی فرمانداری، از آن مدارس خواسته‌بود که اگر خدمتگزاران آن‌ها دوست داشته‌باشند، می‌توانند در ساعت‌های تشکیل انجمن به آن‌جا بیایند و برای درست‌کردن چای و یا پذیرایی از مهمانان، به کار مشغول‌شوند و اضافه‌کاری نیز دریافت دارند. اگر هم آمادگی نداشته‌باشند، فرمانداری، برای این‌کار، افراد دیگری را استخدام خواهدکرد. برای بسیاری از اهل ادب، حتی نام انجمن مورد نظر، جای چون و چراداشت. مردم عادت داشتند بشنوند و یا بخوانند که نام انجمن‌های ادبی، غالباً به یاد شاعران و نویسندگان و یا موسیقیدانان کشور و نام آنان باشد. مانند انجمن ادبی حافظ، سعدی و یا رودکی و غیره. اما آقای صحاف براین نکته تکیه‌داشت که حتی گزینش نام برای یک انجمن، باید هدف آموزشی هم داشته‌باشد. شنیدن کلمه‌ی «احترام» و حتی «رشد»، انسان‌ها را به فکر وا می‌دارد و غرض نیز همان‌است که چنین کاری صورت‌گیرد. کار دیگری که آقای صحاف در مقام فرماندار شهر انجام داد، آن بود که بودجه‌ی معینی به اداره‌ی فرهنگ آن زمان و شهرداری اختصاص دهد تا با کمک همدیگر، در شهر ما چهار کتاب‌خانه‌ی عومی راه بیندازند. یکی در شرق و دیگری در غرب شهر. یکی هم در شمال و آن دیگری در جنوب. او تأکید کرده‌بود که این هرچهار کتاب‌خانه باید از مزایای مساوی و امکانات مشابه هم برخوردارباشند.

 

هنگامی که من با آقای منصور اقدامی، داماد میرزا محمد صحاف آشنا شده‌بودم، دیرزمانی بود که آقای صحاف بازنشسته شده‌بود و در روستایی کوهستانی و دور از شهر، خانه‌ی مجهز و مدرنی درست کرده‌بود و در آن‌جا زندگی می‌کرد. همچنان که قبلاً به این نکته پرداختم، ذهن من از شعر ایوان مداین خاقانی و القائات پدرم سرشار بود. وقتی که فهمیدم آقای اقدامی، فرد فهمیده و اهل مطالعه‌ای است، کنجکاوشدم که از او دیوان خاقانی را قرض بگیرم. او به من گفت که متأسفانه او دیوان خاقانی را ندارد و اصولاً در زمینه‌ی شعر و شاعری، مطالعه‌ی چندانی نکرده‌است. نه تنها دیوان خاقانی در خانه‌ی او نیست بلکه او دیوان هیچ شاعر دیگری را هم جز رباعیات خیام و دیوان حافظ ندارد. این که او استثنائاً رباعیات خیام و دیوان حافظ را در خانه‌داشت، بدان دلیل بود که او، آن‌‌ها را به عنوان شاعران معمولی درنظر نمی‌گرفت. بلکه معتقد بود که شعر حافظ و خیام آن‌چنان با زندگی و سرنوشت ما سرشته‌شده که صرف نظر از آن که ما به شعر به عنوان یک پدیده، علاقه داشته‌باشیم یا نه، از شاعران فارسی‌زبان خوشمان بیاید یا نیاید، این دو نفر باید جزو زندگی ماباشند. اعتقاد او برآن بود که آنان، عملاً حزو زندگی ما هستند اگر چه ما خود بدان واقف نیستیم. او ضرورت وجودی آن‌ها را بیشتر به «دارو» تشبیه می‌کرد که ممکن‌است ما از مزه‌ی آن خوشمان نیاید اما لازم‌است برای بهبود خویش، از آن استفاده‌کنیم. آقای اقدامی، مرا به یکی از همان چهار کتاب‌خانه‌های شهرمان حوالت‌داد. در آن جا، دیوان خاقانی را داشتند اما از چندی قبل تصمیم گرفته‌بودند که دیگر آن را به بیرون امانت ندهند. وقتی من از مسؤل کتاب‌خانه، علت این قرض‌ندادن را سؤال‌کردم، گفت که این چهارمین دیوان خاقانی‌است که ما برای این کتاب‌خانه می‌خریم. زیرا کسانی که آن را قرض کرده‌اند، پس از مدتی گفته‌اند که کتاب مورد نظر یا پاره شده و یا گم‌شده است. ما حتی جسد پاره شده‌ی کتاب را هم ندیده‌ایم که باورکنیم که چنان اتفاقی افتاده‌است. در این میان، اگر حرف آن‌ها درست هم باشد، این نوع رفتار، حکایت از آن دارد که شماری از انسان‌ها نسبت به امانت‌داری کتاب آن هم کتاب‌هایی از این دست، چندان قابل اعتماد نیستند. از همین‌رو، تصمیم گرفته‌شد که تا اطلاع بعدی، کتاب‌های مرجع و ارزشمند به بیرون، امانت داده نشود.

ادامه‌دارد 

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (6)


میرزامحمد صحاف توانست از طریق به آزمون‌گذاشتن کنجکاوانه‌ی حرف آن مرد ناآشنا در ذهن اطرافیان، درس‌های تازه‌ای از زندگی بیاموزد. او این نکته را آموخت که هیچ‌کس حتی آنان که با قاطعیت، ادعای آن را دارند که در زمینه های فکری، حرف آنان، حرف اول و آخراست، در عمل، جزم‌گرایی خویش به نمایش می‌گذارند. شکوفایی زندگی در تنوع آن و در تنوع دریافت‌های بسیار متفاوت و گاه متضاد انسان ها در مورد پدیده‌های علوم انسانی است. هیچ‌کس مالک حقیقت نیست. اما همه به شکلی در توصیف حقیقت، سهم‌دارند.

 

از برخوردگرم و شکوفنده‌ی دانش‌آموزان دوره‌ی دوم دبیرستان و استقبالی که آنان در هر سه زمینه‌ی کاملاً متفاوت و گاه متضاد یعنی علوم دینی، فیزیک و ادبیات از او کرده‌بودند، در ذهن بسیاری، دست‌کم در مدرسه‌ی مورد نظر و در میان اهل اندیشه، این نکته تبدیل به موضوع بحث داغ محافل شده‌بود که رشته‌ی تحصیلی یک‌ فرد، به تنهایی نمی‌تواند عامل واپس‌‌گرایی و یا ترقی‌خواهی او باشد. بلکه عوامل متعدد دیگری هستند که موجب می‌شود تا یک فرد با وجود تخصص در دانش پزشکی و یا در رشته‌ی شیمی و یا هر رشته‌ی علمی دیگر، در فکر و رفتار روزانه‌ی خود چه با همکاران خویش و چه با اعضای خانواده‌، فردی عقب‌مانده و تنگ‌نظرباشد. از سوی دیگر، چه بسا فردی که حتی ممکن‌است تحصیلات دبیرستانی هم نداشته‌باشد، به دلیل وجود عوامل تعیین کننده‌ی دیگر، انسانی متفکر، عمیق، متوازن و پذیرنده‌ی اندیشه‌ها و نگاه‌های متفاوت بار آمده‌باشد. آدمی مانند او، می‌توانست درس فیزیک را تدریس‌کند بی‌آن که نگاهی «کم یا زیاد‌شمارانه» به ادبیات و یا علوم دینی داشته‌باشد. او می‌توانست با نگاهی دور از احساسات فردی و تعصب‌کور، علوم دینی با همه‌ی تحولات تاریخی آن، برای دانش‌آموزان خود درس بدهد بی‌آن‌که علم فیزیک را فراتر از نقشی که دارد، به توصیف در آورد. همچنین همین نگاه در مورد برخورد او با ادبیات و دیگر علوم انسانی نیز اعتبارداشت. او می‌گفت ما نباید همه‌ی آدم‌ها را از خود قیاس‌گیریم. او حتی این شعر مولانا را اگر چه در حوزه ای دیگر، همیشه مورد استفاده قرار می‌داد که :«کار نیکان را قیاس از خود مگیر/گرچه باشد در نوشتن، شیر، شیر»

 

او می‌گفت که بعضی از ما، چنان با انسان‌های دیگر فرق‌داریم که ممکن‌است آن‌ها را عجیب و غریب در نظر‌آوریم. علتش آنست که ما هرمقدار هم که «عجیب و غریب» باشیم، به علت آن که همیشه با خود به سر می‌بریم، خویشتن را «عادی» تصور می‌کنیم. در صورتی که ممکن‌است ما نیز برای دیگران، چندان «عادی» نباشیم. از این رو، ما باید یادبگیریم و به فرزندانمان یادبدهیم که جهان، مجمع‌الجزایر تفاوت‌هاست. هیچ چیزی در روی کره‌ی زمین، عجیب نیست. اگرعجیب جلوه می‌کند بدان دلیل است که ما کارکرد متفاوت آن را نمی شناسیم. ذهن ما باید از حالت خشک و شکننده ی خود به درآید و برای پذیرش پدیده های خارجی، انعطاف بیشتری داشته باشد. وقتی پدیده‌ای در اطراف ما وجود دارد، این بدان معناست که آن پدیده، از جلوه‌های به وجود آمده در روی کره‌ی زمین است. اگر ما دانش اندکی داریم و یا بسیاری چیزها را ندیده‌ایم و یا بدان‌ها عادت نکرده‌ایم، نشان از آن نیست که ما تفاوت آن پدیده‌ها را با خودمان، به حساب غیرعادی بودن آن‌ها بگذاریم و در پی آن، پدیده‌های مورد نظر را کم‌ارزش بشماریم و یا برعکس، ارزش آن‌ها را فراتر از حد عادی تلقی‌کنیم.

 

اگر ما این نکته‌ی کلیدی را یاد بگیریم که همه‌ی موجودات زنده در روی کره‌ی زمین، حاصل شرایط معین جغرافیایی و تاریخی هستند، در آن‌صورت، هرچیزی را که نمی‌شناسیم، نباید «عجیب» تصورکنیم و با این تصور، مُهر «باطل» و بدترین و یا مُهر«حق» و بهترین برآن بزنیم. میرزا محمد صحاف در خلال چندسالی که درس می‌داد، به طرز شگفتی، دانش‌آموزان را شیفته‌ی تفکر و شخصیت خود کرده‌بود. کم‌کم، کار به پدران و مادران آنان نیز کشیده‌بود. می‌گویند که شماری از پدران و مادران، از مدیریت آن مدارس تقاضا کرده‌بودند که همراه با فرزندانشان در سر کلاس‌های درس او حاضرشوند. اما مدیران آن مدرسه‌ها، این کار را خلاف مقررات دانسته‌بودند. البته آقای صحاف که همیشه در اندیشه‌ی انجام کارهای مثبت و پیداکردن راه حل‌های عملی بوده، نمی‌توانسته نسبت به این خواست پدران و مادران بی‌تفاوت بماند. به همین جهت، او از مدیریت مدارس مورد نظر می‌خواهد که هفته‌ای یک‌شب، با پدران و مادران دانش‌آموزان، در مدرسه، دیدار داشته‌باشد و در آن‌جا، دیدگاه‌های خود را برای آنان، بازگوید. این کار او چنان با استقبال روبرو شده‌بود که حتی از مدارس دیگر و از دانشگاه تهران، به سراغ او آمده‌بودند تا مقداری از وقت خویش را به تدریس برای آنان نیز اختصاص‌دهد. اما وقت آقای صحاف چندان زیاد نبود. او اعتقاد داشت که حتماً می‌بایست ساعاتی از شبانه‌روز را به خود اختصاص‌دهد و از مطالعه و تفکر در تنهایی خویش نیز غافل نماند.

 

آقای میرزا محمد صحاف، پس ار چندسال تدریسِ هم‌زمان در آن سه رشته در چند دبیرستان خصوصی، ترجیح‌داد که فقط در رشته‌ی ادبیات فارسی و فیزیک، چند سال دیگر هم در دبیرستان‌های دولتی در تهران به کار خود ادامه‌دهد. آن‌گاه چنان در گوشش خواندند و اصرار فراوان به خرج‌دادند تا راضی‌شد به عنوان نماینده‌ی مجلس شورای ملی از شهر خود، وارد مجلس شود. او البته پس از  پایان اولین دوره‌ی نمایندگی خویش، مأموریت مورد نظر را خسته‌کننده و کم‌ثمر تشخیص‌داد و از نامزدشدن مجدد، خودداری ورزید. هرچند از سوی بسیاری از مردم و حتی مقامات مسؤل، اصرار در آن‌بود که او بازهم به کار خود در مجلس ادامه دهد اما او اعتقادداشت وقتی که انسان نتواند در جایی مفید واقع‌شود باید قید آن کار را بزند. خاصه آن که او اهل سیاست نبود و دوست‌داشت وقت خود را در زمینه‌های ادبی و علمی صرف‌کند. در این حوزه، او بیشتر می‌توانست دور از هرگونه ملاحظه‌ای به کار خود بپردازد. در حالی که در چنان مأموریت‌هایی، او هرچه بیشتر از دنیای درون خویش فاصله می‌گرفت و جوهر وجودی خود را به فراموشی می‌سپرد. اما با وجود کناره‌گیری از نمایندگی مجلس، بازهم نتوانست به میل دل خود، گوشه‌ی عزلت اختیارکند و در شهرزادگاه خویش به کار بپردازد. این‌بار به او مأموریت می‌دهند که به عنوان مدیر کل فرهنگ استان، شروع به کار‌کند. او دوست‌داشت در هر مأموریتی که به وی محول می‌شود، کاری ماندگار و مثبت به انجام برساند. از این‌رو، تصمیم می‌گیرد که بودجه‌ای کنترل‌شده در اختیار دبستان‌ها و دبیرستان‌ها بگذارد تا مسؤلان آن‌ها برای هرکدام، کتاب‌خانه‌ای مجهز تشکیل‌بدهند و از این طریق، موضوع کتاب‌خوانی را جزو برنامه‌های درسی دانش‌آموزان قراردهند.

 

گذشته از این‌ها، او به همه‌ی رؤسای فرهنگ شهرستان‌های تابعه‌ی آن استان، دستور می‌دهد تا در برنامه‌ی درسی دانش‌آموزان از کلاس سوم دبستان به بالا، هفته‌ای یک‌ساعت، برنامه‌ی بحث و گفتگو در کلاس درس گنجانده‌شود. هدف او آن‌بود که آنان بتوانند امکانی برای خوب صحبت‌کردن، از عهده بحث و استدلال برآمدن، داشته‌باشند. از دیدگاه او، این ساعت درسی، مقدمه‌ای می‌شد که هرکس بتواند نظر خویش را اگر چه مخالف نظر آن دیگری و یا دیگران، ابراز دارد، بی‌آن‌که کار به درگیری لفظی و یا ناراحتی و یا در بدترین شکل آن، درگیری و دعوا بکشد. در این ساعت درسی، افراد می‌توانستند عقایدشان را آزادانه به زبان بیاورند و به دریافت‌ها و باورهای یکدیگر احترام بگذارند. او در این زمینه، چنان جدی‌بود که کمیته‌ای را مأمور بررسی نتایج این‌کار کرده‌بود. کمیته‌ای که از افراد شناخته‌شده و قابل اعتماد خود او تشکیل شده بود. آنان می بایست پی در پی به وی گزارش بدهند که به چه نتایجی دست یافته‌اند. نقش این کمیته آن بود که از مدیران مدارس، گزارش های سه ماهه دریافت‌کند و با بررسی آن گزارش‌ها، وی را در جریان پیشرفت‌کار قراردهد. گذشته از آن، آموزگاران، موظف بودند، هرماهه، حاصل کار خود را به مدیر مدرسه گزارش‌کنند. آقای صحاف، بعدها، زمانی که به مقام فرمانداری شهر ما رسیده‌بود، می‌گفت:«اگر من سخت‌گیری لازم را نمی‌کردم و گزارش دقیق و دور از «لاپوشانی» از آنان نمی‌خواستم، می‌دانستم که این برنامه نیز به زودی، به بایگانی تاریخ می‌پیوست.»

ادامه دارد

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (5)


در شماره‌ی پیشین، بازگشتی داشتیم به دوران نوجوانی «میرزا محمد صحاف» و برخورد او در یک صبح زود با مردی که با او در چند کلمه، در باره‌ی «سلامت فکر» صحبت کرده‌بود و همین صحبت، ذهن این پسر جوان و طلبه را سخت به خود مشغول داشته‌بود. هرچند او از سوی افراد مختلف، پاسخ‌های مختلفی در این زمینه، دریافت کرده بود. پاسخ‌هایی که هرکس به تناسب دانش، منافع فکری و اجتماعی خویش، می‌توانسته‌است ارائه‌دهد.

 

«میرزا محمد صحاف»، پس از این ماجرا و دل‌مشغولی ذهنی اش نسبت به حرف‌های او،  همیشه در حسرت آن بود که بتواند آن شخص ناشناس را باردیگر ملاقات‌کند و پاسخ همان پرسش‌ها را از خود او نیز بگیرد. اما هرگز این توفیق را نیافت. از طرف دیگر، جواب بسیاری از پرسش‌های مطرح شده و ناشده‌ی خویش را از را‌ه‌های دیگری دریافت‌داشت. او به این نتیجه رسیده‌بود که جواب بسیاری از پرسش‌ها، تنها در یک یا دو پاسخ، خلاصه نمی‌شود. مگر موردهای مشخص علمی که نمی‌توان در دادن جواب به آن‌ها به «شاید» و «اما» و «اگر» توسل جست بلکه لازم‌است انسان، جواب دقیق، روشن و علمی یک پرسش را در برابر شخص پرسنده بگذارد. در مورد علوم انسانی، ارائه‌ی دریافت‌های یگانه و رضایت دادن به یک جواب، در عمل، به معنی آنست که شخص، خود را از بهره‌گیری اندیشه‌های جستجوگر و راهیاب، محروم کرده است. روی دیگر این سکه، آنست که شخص، در واقع خود را در یک چهار دیواری تنگ، متشکل از اندیشه‌هایی فردی و انحصاری، زندانی ساخته‌باشد. میرزا محمد صحاف، از مجموعه‌ی پاسخ‌های بسیاری که از مردمان گوناگون و با تفکرات گوناگون دریافت کرده‌بود به این نتیجه رسیده‌بود که نباید خود را در اسارت یک پاسخ معین و فکر معین نگاه‌دارد. چنین اسارتی، همان جزمیت‌است. همان چیزی است که اگر بدان باورداشته‌باشیم، عین حقیقت‌است و اگر نداشته‌باشیم «باطل» و بی‌ارزش‌است.

 

او متقاعد شده‌بود که حرف هریک از آن پاسخ‌دهندگان که بازتاب دریافت فردی آنان‌است، می‌توانسته برای خود آنان، پاسخی آرامش‌دهنده باشد. آنان جز آن چه ارائه داده‌اند، چیز دیگری در آستین نداشته‌اند. اما آن‌کس که قراراست پاسخی دریافت‌کند، لازم نیست خود را در همان چهارچوب تنگ به اسارت نگاه‌دارد. او بعدها، حتی جوابی را که دو استاد علوم دینی او در رابطه با سلامت‌فکر و رشد فکر به وی داده‌بودند، از همین چشم‌انداز می‌نگریست. طبیعی‌است که او هیچ‌کدام از آن‌ها را به عنوان یگانه پاسخ درخور و کافی، تلقی نمی‌کرد. او تا آن زمان، به اندازه‌ی کافی از سوی اطرافیان و همدرسی‌های خود، تنگ‌فکری و تنگ‌نظری دیده‌بود که به این اندیشه بیفتد که سلامت فکر در آنست که انسان بتواند برای تحول فکری و پذیرش تغییرات جدید، آمادگی بیشتری داشته‌باشد. هیچ‌کس، در زندگی انسانی، صاحب حرف اول و آخر نیست. تا زندگی وجود دارد و تا انسان‌ها بر گستره‌ی کره‌ی خاک، در جنب و جوش هستند، دیدگاه‌ها و دریافت‌های متفاوتی شکل می‌گیرد. هرمقدار که انسان، جهان را فقط به یک چراغ، به یک فکر، به یک شخصیت و آرمان، به یک راه حل، ختم‌شده نداند، می‌تواند زمینه‌ی فکر سالم را بیشتر آماده‌کند. بیماران فکری کسانی هستند که فکر خود را یگانه فکر سالم می‌دانند و افکار دیگران را یا محکوم‌می‌سازند و یا با آن مبارزه می‌کنند.

 

در آغاز، وقتی که او از چند و چندین نفر، جواب‌هایی کاملاً متفاوت دریافت کرده‌بود، با خود می‌اندیشید که چگونه ممکن‌است حقیقت را از میان این همه تلقی‌های متفاوت پیداکرد. اما در بستر زمان متوجه‌شد که اگر او حتی به آن شخص غریبه دسترسی می‌یافت، جواب او نیز یکی از همان جواب‌های متنوع‌بود. نه آخرین‌جواب و نه اولین‌جواب. زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند اولین و آخرین جواب را برای پدیده‌های فکری در آستین داشته‌باشد. البته انکار نبایدکرد که شخصیت آن فرد ناآشنا در آن سپیده‌دم، برای او، حالتی از خیال و رؤیا پدید آورده‌بود. خود او معتقد بود که به زمین خوردن او، پرتاب‌شدن کتاب و پاره‌شدن آن و آمدن تصادفی آن شخص، همراه با آن‌چه او به وی گفته‌بود، زمینه‌ساز بزرگ‌ترین دگرگونی‌ در زندگی اوشده‌است. او می‌گفت که کوری ذهن،  افکارتنگ، تاریک و شکننده در ذهن انسان، به سد بزرگی شباهت‌دارد که شخص تصور‌کند، حتی توفان‌ها نیز قادر نخواهند بود آن را درهم بشکنند. اما وقتی نخستین تَرَک برآن وارد‌گردد و انسان، پی‌درپی، با آن تَرَک کُشتی‌بگیرد، قاعدتاً شکاف سد چنان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود که پس از زمانی چند، کُل آن دیواره‌ی عظیم شکست ناپذیر، درهم می‌شکند. باور او برآن بود که جواب‌های متنوع اطرافیان، موجب آن‌شد که ذهن او از جزم‌اندیشی فاصله‌بگیرد.

 

او عادت کرده‌بود که با تکیه بر عنصر فکری «وحدانیت» در همه‌چیز، دیگر پدیده‌های فکری و حتی رفتاری را در آن دایره قراردهد. به عنوان مثال، به قیاس از یگانگی خداوندی، می بایست یگانگی «پاسخ» نیز یکی از توابع آن‌باشد. وقتی استاد انسان، پاسخ پرسشی را در آستین‌داشته‌باشد، باید به آن پاسخ قناعت‌کرد. تنوع در پاسخ‌ها، انسان را سردرگم، آشفته و نگران می‌سازد. برای داشتن آرامش، باید به یک پاسخ قانع‌بود آن‌هم پاسخی که از سوی یک رهبر فکری در یک رشته‌ی فکری مطرح می‌شود. همین تحول فکری و فاصله‌گرفتن از چنان دیدگاه‌هایی بود که او را واداشت به گونه‌ای افراطی از درس علوم دینی و فقه و حدیث فاصله بگیرد و یک‌سره به دنیای قوانین مادی و طرز کارآنان و تأثیرهای متقابل بر یکدیگر پابگذارد. وقتی که او در نیمه های راه، در حال به پایان بردن رشته‌ی فیزیک خویش‌بود، احساس‌کرد که آتش‌فشان احساسی درونی‌اش، مقداری آرام گرفته است. اما علم فیزیک، تنها ابزار کار را در اختیار انسان می‌گذارد و مهم‌تر آن‌که نوعی «روش‌شناسی» را به انسان، آن‌هم دور از واقعیات زمینی و منطقی، می‌آموزد. زمانی که با این شیوه‌کار و تفکر آشناشد، احساس‌کرد که در زمینه‌ی فکر و فلسفه و ادبیات، انسان تشنه و نیازمندی‌است. از این رو، همزمان، رشته‌ی ادبیات را نیز برگزید تا در آن زمینه، بتواند به شکل آکادمیک آن، چیزهایی بیاموزد. هرچند او خود می‌دانست که آموخته‌های مورد نظر، تنها الفبای کار در این رشته است. چندی نگذشت که او به عنوان دبیر ادبیات، دبیر فیزیک و همچنین دبیر تعلیمات دینی در سه دبیرستان خصوصی در تهران شروع به کارکرد. شاید آنان که او را نمی‌شناختند، این فکر به ذهنشان راه می‌یافت که او  قصد دارد، تبدیل به ماشین تولید پول گردد. اما میرزا محمدصحاف، این کار را نه به دلیل به دست آوردن پول، بلکه به به علت تمایل به انجام یک آزمون، انجام می‌داد.

 

او می خواست بداند که چگونه می‌شود در رشته‌ی فیزیک به پرسش‌های دانش‌آموزان جواب‌داد و چگونه در زمینه‌ی تعلیمات دینی با آنان برخوردکرد و چگونه در زمینه‌ی ادبیات و فلسفه، با آن‌ها وارد بحث و گفتگوشد. در خلال دو سالی که او به کار تدریس در هر سه رشته مشغول‌بود، تجربه‌های ارزنده‌ای کسب‌کرد. تجربه‌هایی که در عمل، زمینه‌ساز تحولات فکری عمیق‌تر و همچنین جایگاه اجتماعی بهتر و قابل احترام‌تری‌شد. او در خلال آن دو سال، دریافت که اصولاً مهم آن نیست که انسان در چه رشته‌ای تخصص‌دارد و چه چیزی تدریس می‌کند. آن‌چه اهمیت دارد آنست که انسان از نظر فکری، چگونه تربیت‌شده و چه القائاتی در ذهن او انجام گرفته و در زندگی روزانه، با چه معیارهای فکری و رفتاری، رشد کرده‌است. اگر شخصی با تفکر آشفته، تعصبات کور، قضاوت‌های شتاب‌زده، تنگ‌نظری دیوانه‌کننده و عدم تحمل نظرها و دریافت های دیگران، بزرگ شده باشد، اگرحتی متخصص علم فیزیک که هیچ بلکه متخصص هررشته‌ی علمی و مهم دیگر هم باشد، در عمل، رفتار او بر روی شاگردان و زیردستانش، رفتاری منفی و ویرانگر خواهدبود. اما اگر شخصی، حتی فقط مدرس علوم دینی، فقه و حدیث باشد اما از چنان تربیتی که او را فردی روشن‌نگر، دارای قدرت تحمل و شنیدن آراء و نظرات مخالف و باورمند به تفکر علمی و منطقی، بارآورده‌باشد، تأثیر تدریس و تأثیر رفتار و گفتار او، برشاگردانش، بسیار آموزنده، رشددهنده و شکوفاکننده خواهد‌بود.

ادامه‌دارد


خاقانی، شاعر غرور و آزمون (4)


شعر ایوان مداین خاقانی و نگاه اغراق‌آمیز پدرم به آن،سرانجام مرا واداشت تا راه ورود به دنیای فکر و شعر این شاعر سده‌ی ششم قمری را به طور تصادفی پیداکنم. در این زمینه، آشنایی من با دنیای ذهنی آقای «منصور اقدامی» که معلم من نبود اما در مدرسه‌ی ما تدریس می‌کرد، زمینه را برای گشایش‌های جدیدی به دنیای خاقانی فراهم می‌ساخت. زیرا آقای اقدامی، در آن هنگام، داماد شخصیتی همچون «میرزامحمد صحاف» بود که در شهرما، هرکس که نام وی را می‌شنید، اگر حتی از وی چیزی نمی‌دانست، در خوشنامی و اعتبار انسانی او، تردید نمی‌کرد.

 

تحول فکری آقای میرزا محمد صحاف از یک طلبه‌ی ساده به دارنده‌ی لیسانس فیزیک و چندی بعد، لیسانس ادبیات فارسی، همه را انگشت به دهان کرده‌بود. وقتی که او یکباره دست از ادامه‌ی کار و تحصیل در زمینه‌ی طلبگی برداشت، پدرش احساس‌کرد که فاجعه‌ای در شرف وقوع‌است. او متقاعدشد که این پسر، هم دنیایش را از دست می‌دهد و هم عُقبایش را. چنین بود که پدر، یک‌باره قصر آرزوهای خود را در مورد یگانه فرزند پسر خود، ویران‌شده می‌دید. این را باید افزود که پدر میرزامحمد، در زمانه‌ی خود، از دیدگاه دیگر مردمان، مرد روشن و «حکیم»‌ی بوده‌است. دیوان حافظ و مثنوی‌شریف از کتاب های دائمی و مورد استفاده‌ی خانه‌ی او بوده‌است. گذشته از این دو کتاب، صاحب چند کتاب مذهبی هم بوده که از جمله‌ی آن‌ها، می‌توان از چند جلد «بحار‌الانوار»علامه‌ی مجلسی و یک جلد کتاب «نِصاب‌الصِبیان»‌ نام برد. البته، در زمانی که پسر، رشته‌ی علوم دینی را رهاکرد، دیگر پدرش، به‌ سادگی از عهده‌ی استدلال‌های فرزند خویش، برنمی‌آمده‌است. او به شکل عاقلانه‌ای، این واقعیت را آرام آرام پذیرفته‌بود که دنیا، دنیای دیگری است. پدر میرزامحمد، او را از همان دوران کودکی، به مکتب «حاج غلام ورامینی» که از همسایگان قدیم آنان بوده و خانه‌هایشان نیز فاصله‌ی چندانی بایکدیگر نداشته، فرستاده بوده‌است. وقتی میرزامحمد به سن دوازده سالگی می‌رسد،پدرش تصمیم می‌گیرد او را به محضر دو شخصیت برجسته و خاص مذهبی در شهر ما بفرستد تا پسر بتواند از دو بُعد با دنیای دین و مذهب و کتاب‌های مربوط به فقه و حدیث آشنا‌شود. صبح‌ها به حضور آن یک می‌رسیده و عصرها در محضر این دیگری، درس می‌خوانده‌است.

 

او در یکی از روزهایی که صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، عازم محضر استاد خویش بوده، پایش به سنگی گیرمی‌کند و با شدت به زمین می‌خورد. کتابی که در دستش بوده، به سویی پرتاب می‌شود و صفحات آن، پاره، پراکنده و کثیف می‌گردد. دستش نیز مقداری آسیب می‌بیند. ظاهراً در آن صبح خلوت که حتی پرنده‌ای هم در شهر پر نمی‌زده، مردی از آن‌جا عبورمی‌کرده و در همان لحظه، به محل حادثه ‌رسیده‌است. مرد ناشناس، پسر را کمک می‌کند تا از زمین بلندشود و حتی از تمیزکردن و تکان لباس‌هایش نیز به شکلی مهربان و پدرانه، دریغ نمی‌رزد. آن مرد از او می‌پرسد که آیا جایی از بدنش درد می‌کند یا خیر! میرزامحمد جوان در حالی که صورتش را از درد به هم می‌کشد، می گوید:«درد بدنم به هیچ! این کتاب را بگو که این قدر اوراق شده‌است! من جواب پدر و استادم را چه بدهم!» مرد ناشناس به او می‌گوید:«سلامتی فکر و جسم شما واجب‌تر از سلامتی کتاب است. از این‌کتاب‌ها فراوان‌ یافت می‌شود. این کتاب پاره‌شود، می‌شود یکی دیگر تهیه‌کرد اما اگر جسم شما آسیب جدی ببینید، نسخه بدلی برای آن وجود ندارد. نمی‌توان از بدن شما، یکی دیگر تهیه‌کرد. شما یگانه شخصیت این روزگارو همه‌ی روزگارهای پیشین و پسین‌ هستید که در این جهان به سر می‌برید. نه کسی مانند شما قبلاً وجود داشته و نه وجود خواهد‌داشت. اما از این کتاب‌ها، بسیارها خواهدآمد و بسیارها خواهدرفت. بهتر است شما قدر سلامت فکر و قدر رشد فکر خویش را بدانید.» میرزامحمد صحاف که سخت تحت تأثیر مهربانی و توجه مرد ناشناس واقع شده است، از او تشکر می‌کند و لنگان لنگان به محل درس خویش می‌رود. برخورد بسیار مهربانانه‌ی آن مرد با او و شنیدن حرف‌هایی که تا آن لحظه از زبان هیچ‌کس نشنیده‌بود، در درونش غوغایی به پا می‌کند. او تا آن زمان، هر چه شنیده‌بود از سلامتی برای بدن انسان شنیده‌بود و نه برای فکر او. مگر فکر هم می‌توانست بیمارشود؟ او خود را دچار سرگیجه احساس می‌کرد. زیرا آن مرد ناشناس، برای او، از چیزی صحبت کرده‌بود که چندان معمول و قابل‌باور نبود.

 

آیا می توان تصورکرد که او با توجه به تجربه‌های زندگی‌اش در خلال آن چهارده، پانزده سال، همه ی مردمان در یک‌کفه‌ی ترازو ایستاده باشند و از باورهایی دفاع کرده‌باشند که بیش و کم به هم شباهت داشته‌باشد و آن مرد ناشناس، به تنهایی از چیزی سخن گفته‌باشد که فقط می‌توانست در آن کفه‌ی دیگر ترازو قرارگیرد؟ او همان‌روز، هم در محضر استاد صبح و هم استاد بعد از ظهر، مانند افراد خواب‌دیده و سرگیجه‌گرفته، ماجرای صبح را تعریف‌کرد. نه پاره‌شدن کتابش، پنهان‌کردنی‌بود و نه شوری که به جانش افتاده‌بود و او را یک‌دم رها نمی‌کرد. در آن‌روز، او از درس هردو استاد، حتی نتوانست مثقالی عِلم بیاموزد. زیرا هوش و حواسش یک‌سره در پی کشف معنی آن جمله‌های تازه و کوتاه بود که از دهان آن مرد غریبه بیرون آمده‌بود. میرزا محمد از آنان پرسید:«سلامت فکر و رشدفکر» چه معنی می‌دهد؟» آنان هردو به شیوه‌ی خاص خویش، توضیحاتی دادند. این توضیحات، تقریباً با کمی تفاوت در نحوه‌ی بیان، محتوای یکسانی داشت. آنان به او ‌گفتند:«چه سعادتی نصیب توشده که در اوان جوانی، خضر پیغمبر در آن صبحگاه زود، بر سر راهت سبز شده است. اگر عبای سیاه و عمامه‌ی سبز بر سر نداشته، غمی نیست. خضر پیغمبر، می‌تواند به هرشکل و شمایلی درآید. منظور او آن بوده که قدر این درس و مشق و استادان خود را بدان. آن‌چه را که تو بدان مشغول هستی، همان سلامت فکر و رشد فکراست. تنها کسانی از سلامت واقعی فکر برخوردارند که به علم دین مجهز باشند. بقیه‌ی مردمان، در ذهن خود، اندیشه‌های دیگری دارند که مانند بیماری، به جان آنان می‌افتد و سلامتی‌شان را به خطر می‌اندازد.» البته طبیعی‌بود که میرزا محمد صحاف جستجوگر و کاونده، با این توضیحات، قانع نشود. اما طبیعی‌تر نیز به نظر می‌رسید که نه جوابی در آستین داشته‌باشد و نه جرأت مخالفت با افکار و اندیشه‌های آنان را.

 

از آن پس تا سن بیست سالگی که تصمیم می‌گیرد برای خواندن فیزیک، وارد دانشگاه‌شود، با تحقیقاتی که انجام می‌دهد، درمی‌یابد که به عنوان زمینه‌ی درس دانشگاهی، باید چه مطالبی را بخواند و درکجا امتحان‌ بدهد تا خود را برای واردشدن به دانشگاه آماده‌کند. از بخت خوش، پدرش مرد چندان سخت‌گیر و یک‌دنده‌ای نبوده که مانع وی از جستجو برای درک بهتر و اندیشه‌های بازتری‌شود. گذشته از آن، او تا زمانی که پاسخ خویش را در برابر حرف‌های آن مرد ناآشنا پیدا نکرده‌بود، هرجا که می‌رسید و با هرکس که برخورد می‌کرد، همین نکته را در میان می‌گذاشت که منظور از سلامت و رشد فکر چیست؟ چه عناصری از پدیده‌های زندگی و رفتار، به سلامت و رشد فکر کمک می‌کنند. او از هرکس جوابی می‌شنید. گذشته از دو استادش که حرف‌های آنان، هرگز او را متقاعد نکرد، از دیگران، چیزهای دیگری ‌شنیده‌بود. کسی به او گفته‌بود:«سلامت فکر در آنست که انسان قید هرچه کتاب و درس و مشق را بزند و وارد دنیای تجارت‌شود. وقتی که آدم رشد عددها را در رابطه با افزایش ثروت و سود می‌بیند، هم سلامت فکرش تأمین می‌شود و هم سلامت جسمش!» در برخورد با شخص دیگری، او پاسخ دیگری دریافت کرده‌بود:«سلامت فکر در آنست که انسان نماز و روزه‌اش را انجام‌دهد. به مال مردم چشم طمع نداشته‌باشد. کسی را اذیت و آزارنکند و پایش را از گلیم خویش بیرون نگذارد.» شخصیت دیگری به او جواب داده بود:«اگر بتوانی در زمینه‌ی موسیقی و آواز، کاره‌ای بشوی، سلامت و رشد فکر تو تأمین می‌شود. موسیقی، آواز فرشتگان آسمان‌است.»

ادامه‌دارد      


بخش پنجم این نوشته را در این‌جا بخوانید.

      http://barikeha.blogfa.com/post-331.aspx

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (3)


در نوشته‌های پیشین، به این نکته اشاره کردم که چگونه پدرم جذب قصیده‌ی «ایوان مداین» خاقانی شده‌بود. اینک به بررسی این شاعر از میان گرد و غبار خاطره‌های کودکی و نوجوانی خویش، ادامه می‌دهم.

 

باید بگویم که شعر ایوان مداین خاقانی، دارای تشبیهات و استعاراتی است که پدر من به طور یقین نمی‌توانست معنی دقیق آن‌ها را دریابد. اما این نفهمیدن دقیق تخصصی و واژگانی، مانع از آن نبود که احساسان وطن پرستانه و اندوه حاصل از ویرانی وطن که خاقانی با همه‌ی شور و تپش انسانی خود، به درون کلمات دمیده‌بود، برجان او نیش نزند. زیبایی و یا ویژگی این قصیده‌ی مفصل در آنست که با وجود همه‌ی پیچیدگی‌های لفظی، می‌تواند افراد گوناگون را با زمینه‌های ذهنی متفاوت، صمیمانه مخاطب قراردهد. هرکس به سهم خویش، چه با داشتن توانایی ذهنی برای درک مفاهیم آن و چه با داشتن اشتیاق روحی برای کاواندن اعماق واژه‌ها و مصراع ها، می‌تواند از آن بهره ببرد. به بیان دیگر، هیچ خواننده‌ای نمی‌تواند از کنار این قصیده بگذرد و در آن خشم و دریغ آشکار شاعر را نبیند. تردید نیست که خاقانی در قرن ششم هجری قمری، از ویرانه‌های تخت جمشید و حمله‌ی انتقام‌جویانه اسکندر مقدونی به آن مجموعه‌ی بزرگ، اطلاع‌داشته و این جا و آن‌جا، چیزهایی خوانده‌بوده‌است. گمان من برآنست که شاید نقاشانی نیز آن ویرانه‌ها را نقاشی کرده و به همین دلیل، دیدن آن ها از راه تصویر، برای عده‌ای، هم امکان‌پذیر بوده‌است. ویرانه‌های تخت جمشید با ویرانه‌ی طاق کسری، اصولاً قابل قیاس نیست. عظمت، پیچیدگی، زیبابی و بزرگی پایتخت هخامنشیان، نمی تواند برکسی پوشیده باشد.

 

می‌توان این تصور را داشت که شاعری همچون خاقانی، می‌بایست از کسی شنبده و یا در جایی خوانده‌باشد که اسکندر، آن کاخ را به آتش کشیده‌بوده‌است. اما شگفتا که کسی، تا آن‌جا که من می‌دانم، صحنه‌های تخیلی به آتش‌کشیدن آن کاخ را از طریق شعر، آن‌هم شعری متلاطم و دردبار، به توصیف نکشیده است. از میان انبوه شاعران مداح و قصیده‌سرای دربار محمود غزنوی، نمی‌توان شعری را یافت که همچون شعر ایوان مداین، جان شاعری را همچون جان خاقانی گزیده‌باشد. شعری که بازتاب احساسات دریغاگونه‌ی آن شاعر، از آن شکوه‌ خاکسترشده ‌باشد. حتی وقتی فرخی سیستانی شاعر قرن چهارم و اویل قرن پنجم قمری، در قصیده‌ی غَرّای خود می‌گوید:«فسانه گشت و کُهَن شد حدیث اسکند/ سخن نوآر که نو را حلاوتی‌است دگر» آشکار است که او در جریان حوادث تاریخی دوران هخامنشیان، قرارداشته است. اما برای شاعری که دل در گرو ارباب و نواختن‌های مادی او دارد، دیگر چه جای پرداخت به موضوعاتی‌است که نه «نان» دارد و نه «آب». شاعرانی از قبیل فرخی، عنصری، منوچهری، عسجدی و شاعران درجه چندم دیگری از قبیل مسعودی مروزی، ابوالمؤید بلخی، منجیک ترمذی، ابوالفتح بُستی و صدها نفر دیگر،  همه و همه، چنان درگیر کارفرمایان خویش در ساختن مدیحه‌ها و غزل‌های دستوری بوده‌اند که نه مجالی برای ندبه سردادن بر ویرانی‌های دیروزین باقی می‌مانده و نه لازم بوده‌است یاد روزگارانی را زنده‌کرد که مقایسه آن‌ها، می‌توانسته خشم و بددلی اربابان شمشیر به دست را برانگیزد.

 

در آن روزگار، چنان درد و دریغ‌هایی نه تنها نسبت به ویرانی سرای ایرانیان در حمله‌ی اسکندر مقدونی وجود نداشته بلکه در ویران سازی کاخ مداین در دوران حمله‌ی عرب‌ها نیز سخنی که حکایت از اندوه عمیق مرگ فرهنگ و قدرت و شوکت‌ دیرینه کند، شنیده نشده است. در این زمینه، تنها می‌توان به  همدلی عمیق شاعری همچون خاقانی اشاره‌داشت. آن هم نه با ویرانه‌های تخت جمشید بلکه با کاخ شاهان ساسانی که طعمه‌ی خشم کسانی‌شد که خود از تمدنی بسیار ابتدایی و صحرانشینانه برخوردار بودند. همدلی ایرانیان با کاخ شاهان ساسانی به عنوان تجلی تمدن از دست رفته، تنها از درون بیت‌های خروشنده و تسخرزننده‌ی خاقانی، به تماشا آمده‌است. همچنان‌که قبلاً نیز گفته‌ام، ایوان مداین، برای پدرم، آینه‌ی عبرت تاریخ‌بود. همان گونه که خاقانی در شعر خویش، آن را ارائه داده‌بود. اما آینه‌ی عبرت برای «که» و برای «چه»؟ نه در شعر خاقانی از این مخاطب، اثری‌است و نه در استدلال‌های ساده‌انگارانه‌ی پدر من، از آن نشانه‌ای پیدابود. نگاه خاقانی در این قصیده، تنها نگاهی دریغاگوی، به تمدنی لگدمال شده از سوی قومی عقب‌مانده نیست. شعر او، گاه رنگ و بوی فلسفی به خود می‌گیرد و بی آن که بتواند با رباعی‌های محکم، آرام و عمیق خیام رقابت‌کند، یادآور فضای فکری پاره‌ای از آن‌هاست.    

 

مست‌است زمین زیرا خورده‌است به‌جای می

در کــــــاسِ سر هُــرمز خــــون دل نــوشروان          

کسری و تــــرنــــج زر، پــــرویـــز و بــــه زریـن

بــــر بـــاد شده یکسر، بــــا خاک شده یکسان

 

گــــفتی کــــه کـجار رفتند آن تـاجــــوران اینک

ز ایشان شکـــم خـــاک است آبستن جــاویدان

چندین تن جـباران کایـن خاک فرو خورده است

این گرسنه‌چشم آخر، هــم سیر نشد ز ایشان

 

سال‌هایی چند از این ماجراگذشت. برخورد پدر و خواندن شعر خاقانی برای من که شاید فقط چند بیت آن می‌توانست در درک نوجوانانه‌ی من بگنجد، ذهنم را گاه و بی‌گاه به خود مشغول می‌داشت. وقتی به کلاس دوم دبیرستان پاگذاشتم، تصمیم‌گرفتم که با خاقانی و دیوان شعرش آشناشوم. در میان خویشان و دوستان پدرم، کسی را نمی‌شناختم که کتابی داشته‌باشد و مهم‌تر از همه کتابی که نام آن، دیوان خاقانی باشد. چندتا معلم خوب در مدرسه‌ی ما بودند که شماری از آنان حتی مستقیماً در کلاسی که من بودم و یا درس‌هایی که من داشتم، تدریس نمی‌کردند. اما می‌دانستم که یکی نفر از آنان، کتاب، زیاد می‌خواند و حتی به طور مرتب، بخشی از درآمد خویش را صرف خرید آن می‌کند. او به علت آن‌که با دختر یکی از شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماعی، علمی و فرهنگی شهر ما به نام «میرزا محمد صحّاف» ازدواج کرده‌بود، در عمل، بار دو اعتبار را بردوش می کشید.

 

اعتبار نخست، پیوند وی با آن شخصیت بود و اعتبار دوم، دهان به دهان گشتن این نکته که دبیر مورد نظر، آقای «منصور اقدامی»، نه تنها کتاب زیاد می‌خرد، بلکه زیاد هم می‌خواند و در مدرسه، با معلم‌ها و دانش‌آموزان، برخوردی انسانی و از سر شعور دارد. این را نیز بگویم که آقای صحاف که در آن زمان، هنوز در قید حیات بود، زندگی جالبی را پشت سر گذاشته‌بود. او تا سن بیست سالگی، درس طلبگی خوانده‌بود. پدرش خواسته‌بود او را به نجف بفرستد تا کم‌کم به مقام‌های بالای مذهبی نائل‌شود. اما او یک‌باره، پس از چند سال خواندن در حوزه‌های گوناگون دینی، دل از این لباس و آینده‌ی این کار می‌بُرَد و در صدد تغییر شغل برمی‌آید. به تهران می‌رود و در آن‌جا در رشته‌ی فیزیک، لیسانس می‌گیرد.او فردی پرتلاش و بسیار با استعداد بوده‌است. آنان که این تغییر رشته را می‌شنوند، سخت به حیرت می‌افتند که چگونه او از جهانی خاص و متفاوت، پا به دنیای دیگری گذاشته‌است. جالب‌تر آن‌که، او هنوز لیسانس فیزیک خود را نگرفته‌بود که دل‌بسته‌ی ادبیات می‌شود و در رشته‌ی ادبیات فارسی نیز پس از چند سال، به دریافت لیسانس نائل می‌گردد.

ادامه‌دارد


بخش چهارم این نوشته را در این‌جا بخوانید.

http://barikeha.blogfa.com/post-330.aspx