خاقانی، شاعر غرور و آزمون (6)
میرزامحمد صحاف توانست از طریق به آزمونگذاشتن کنجکاوانهی حرف آن مرد ناآشنا در ذهن اطرافیان، درسهای تازهای از زندگی بیاموزد. او این نکته را آموخت که هیچکس حتی آنان که با قاطعیت، ادعای آن را دارند که در زمینه های فکری، حرف آنان، حرف اول و آخراست، در عمل، جزمگرایی خویش به نمایش میگذارند. شکوفایی زندگی در تنوع آن و در تنوع دریافتهای بسیار متفاوت و گاه متضاد انسان ها در مورد پدیدههای علوم انسانی است. هیچکس مالک حقیقت نیست. اما همه به شکلی در توصیف حقیقت، سهمدارند.
از برخوردگرم و شکوفندهی دانشآموزان دورهی دوم دبیرستان و استقبالی که آنان در هر سه زمینهی کاملاً متفاوت و گاه متضاد یعنی علوم دینی، فیزیک و ادبیات از او کردهبودند، در ذهن بسیاری، دستکم در مدرسهی مورد نظر و در میان اهل اندیشه، این نکته تبدیل به موضوع بحث داغ محافل شدهبود که رشتهی تحصیلی یک فرد، به تنهایی نمیتواند عامل واپسگرایی و یا ترقیخواهی او باشد. بلکه عوامل متعدد دیگری هستند که موجب میشود تا یک فرد با وجود تخصص در دانش پزشکی و یا در رشتهی شیمی و یا هر رشتهی علمی دیگر، در فکر و رفتار روزانهی خود چه با همکاران خویش و چه با اعضای خانواده، فردی عقبمانده و تنگنظرباشد. از سوی دیگر، چه بسا فردی که حتی ممکناست تحصیلات دبیرستانی هم نداشتهباشد، به دلیل وجود عوامل تعیین کنندهی دیگر، انسانی متفکر، عمیق، متوازن و پذیرندهی اندیشهها و نگاههای متفاوت بار آمدهباشد. آدمی مانند او، میتوانست درس فیزیک را تدریسکند بیآن که نگاهی «کم یا زیادشمارانه» به ادبیات و یا علوم دینی داشتهباشد. او میتوانست با نگاهی دور از احساسات فردی و تعصبکور، علوم دینی با همهی تحولات تاریخی آن، برای دانشآموزان خود درس بدهد بیآنکه علم فیزیک را فراتر از نقشی که دارد، به توصیف در آورد. همچنین همین نگاه در مورد برخورد او با ادبیات و دیگر علوم انسانی نیز اعتبارداشت. او میگفت ما نباید همهی آدمها را از خود قیاسگیریم. او حتی این شعر مولانا را اگر چه در حوزه ای دیگر، همیشه مورد استفاده قرار میداد که :«کار نیکان را قیاس از خود مگیر/گرچه باشد در نوشتن، شیر، شیر»
او میگفت که بعضی از ما، چنان با انسانهای دیگر فرقداریم که ممکناست آنها را عجیب و غریب در نظرآوریم. علتش آنست که ما هرمقدار هم که «عجیب و غریب» باشیم، به علت آن که همیشه با خود به سر میبریم، خویشتن را «عادی» تصور میکنیم. در صورتی که ممکناست ما نیز برای دیگران، چندان «عادی» نباشیم. از این رو، ما باید یادبگیریم و به فرزندانمان یادبدهیم که جهان، مجمعالجزایر تفاوتهاست. هیچ چیزی در روی کرهی زمین، عجیب نیست. اگرعجیب جلوه میکند بدان دلیل است که ما کارکرد متفاوت آن را نمی شناسیم. ذهن ما باید از حالت خشک و شکننده ی خود به درآید و برای پذیرش پدیده های خارجی، انعطاف بیشتری داشته باشد. وقتی پدیدهای در اطراف ما وجود دارد، این بدان معناست که آن پدیده، از جلوههای به وجود آمده در روی کرهی زمین است. اگر ما دانش اندکی داریم و یا بسیاری چیزها را ندیدهایم و یا بدانها عادت نکردهایم، نشان از آن نیست که ما تفاوت آن پدیدهها را با خودمان، به حساب غیرعادی بودن آنها بگذاریم و در پی آن، پدیدههای مورد نظر را کمارزش بشماریم و یا برعکس، ارزش آنها را فراتر از حد عادی تلقیکنیم.
اگر ما این نکتهی کلیدی را یاد بگیریم که همهی موجودات زنده در روی کرهی زمین، حاصل شرایط معین جغرافیایی و تاریخی هستند، در آنصورت، هرچیزی را که نمیشناسیم، نباید «عجیب» تصورکنیم و با این تصور، مُهر «باطل» و بدترین و یا مُهر«حق» و بهترین برآن بزنیم. میرزا محمد صحاف در خلال چندسالی که درس میداد، به طرز شگفتی، دانشآموزان را شیفتهی تفکر و شخصیت خود کردهبود. کمکم، کار به پدران و مادران آنان نیز کشیدهبود. میگویند که شماری از پدران و مادران، از مدیریت آن مدارس تقاضا کردهبودند که همراه با فرزندانشان در سر کلاسهای درس او حاضرشوند. اما مدیران آن مدرسهها، این کار را خلاف مقررات دانستهبودند. البته آقای صحاف که همیشه در اندیشهی انجام کارهای مثبت و پیداکردن راه حلهای عملی بوده، نمیتوانسته نسبت به این خواست پدران و مادران بیتفاوت بماند. به همین جهت، او از مدیریت مدارس مورد نظر میخواهد که هفتهای یکشب، با پدران و مادران دانشآموزان، در مدرسه، دیدار داشتهباشد و در آنجا، دیدگاههای خود را برای آنان، بازگوید. این کار او چنان با استقبال روبرو شدهبود که حتی از مدارس دیگر و از دانشگاه تهران، به سراغ او آمدهبودند تا مقداری از وقت خویش را به تدریس برای آنان نیز اختصاصدهد. اما وقت آقای صحاف چندان زیاد نبود. او اعتقاد داشت که حتماً میبایست ساعاتی از شبانهروز را به خود اختصاصدهد و از مطالعه و تفکر در تنهایی خویش نیز غافل نماند.
آقای میرزا محمد صحاف، پس ار چندسال تدریسِ همزمان در آن سه رشته در چند دبیرستان خصوصی، ترجیحداد که فقط در رشتهی ادبیات فارسی و فیزیک، چند سال دیگر هم در دبیرستانهای دولتی در تهران به کار خود ادامهدهد. آنگاه چنان در گوشش خواندند و اصرار فراوان به خرجدادند تا راضیشد به عنوان نمایندهی مجلس شورای ملی از شهر خود، وارد مجلس شود. او البته پس از پایان اولین دورهی نمایندگی خویش، مأموریت مورد نظر را خستهکننده و کمثمر تشخیصداد و از نامزدشدن مجدد، خودداری ورزید. هرچند از سوی بسیاری از مردم و حتی مقامات مسؤل، اصرار در آنبود که او بازهم به کار خود در مجلس ادامه دهد اما او اعتقادداشت وقتی که انسان نتواند در جایی مفید واقعشود باید قید آن کار را بزند. خاصه آن که او اهل سیاست نبود و دوستداشت وقت خود را در زمینههای ادبی و علمی صرفکند. در این حوزه، او بیشتر میتوانست دور از هرگونه ملاحظهای به کار خود بپردازد. در حالی که در چنان مأموریتهایی، او هرچه بیشتر از دنیای درون خویش فاصله میگرفت و جوهر وجودی خود را به فراموشی میسپرد. اما با وجود کنارهگیری از نمایندگی مجلس، بازهم نتوانست به میل دل خود، گوشهی عزلت اختیارکند و در شهرزادگاه خویش به کار بپردازد. اینبار به او مأموریت میدهند که به عنوان مدیر کل فرهنگ استان، شروع به کارکند. او دوستداشت در هر مأموریتی که به وی محول میشود، کاری ماندگار و مثبت به انجام برساند. از اینرو، تصمیم میگیرد که بودجهای کنترلشده در اختیار دبستانها و دبیرستانها بگذارد تا مسؤلان آنها برای هرکدام، کتابخانهای مجهز تشکیلبدهند و از این طریق، موضوع کتابخوانی را جزو برنامههای درسی دانشآموزان قراردهند.
گذشته از اینها، او به همهی رؤسای فرهنگ شهرستانهای تابعهی آن استان، دستور میدهد تا در برنامهی درسی دانشآموزان از کلاس سوم دبستان به بالا، هفتهای یکساعت، برنامهی بحث و گفتگو در کلاس درس گنجاندهشود. هدف او آنبود که آنان بتوانند امکانی برای خوب صحبتکردن، از عهده بحث و استدلال برآمدن، داشتهباشند. از دیدگاه او، این ساعت درسی، مقدمهای میشد که هرکس بتواند نظر خویش را اگر چه مخالف نظر آن دیگری و یا دیگران، ابراز دارد، بیآنکه کار به درگیری لفظی و یا ناراحتی و یا در بدترین شکل آن، درگیری و دعوا بکشد. در این ساعت درسی، افراد میتوانستند عقایدشان را آزادانه به زبان بیاورند و به دریافتها و باورهای یکدیگر احترام بگذارند. او در این زمینه، چنان جدیبود که کمیتهای را مأمور بررسی نتایج اینکار کردهبود. کمیتهای که از افراد شناختهشده و قابل اعتماد خود او تشکیل شده بود. آنان می بایست پی در پی به وی گزارش بدهند که به چه نتایجی دست یافتهاند. نقش این کمیته آن بود که از مدیران مدارس، گزارش های سه ماهه دریافتکند و با بررسی آن گزارشها، وی را در جریان پیشرفتکار قراردهد. گذشته از آن، آموزگاران، موظف بودند، هرماهه، حاصل کار خود را به مدیر مدرسه گزارشکنند. آقای صحاف، بعدها، زمانی که به مقام فرمانداری شهر ما رسیدهبود، میگفت:«اگر من سختگیری لازم را نمیکردم و گزارش دقیق و دور از «لاپوشانی» از آنان نمیخواستم، میدانستم که این برنامه نیز به زودی، به بایگانی تاریخ میپیوست.»
ادامه دارد