پرویز خانلری، بیدار دوران(2)


در شماره‌ی نخست این یادداشت، به این نکته اشاره‌کردم که چگونه مردانی بزرگ، اندیشمند و همواره در مسیر منافع مردم، به دلیل ایفای یک نقش کوچک و یا بزرگ در عرصه‌ی سیاسی، یک باره مورد خشم نسل جوان و خامِ از راه‌رسیده قرار می‌گیرند و حرمت آنان، چنان‌که بایسته است در میان این گروه، نگاه داشته نمی‌شود. دکتر پرویز ناتل خانلری یکی از آنان بوده است. اینک که نویسنده‌ی این سطور به گذشته‌ها می‌نگرد، دردی بر جانش سایه می‌اندازد که خامی، تعصب و فضای آمیخته با احساس و خشم، مجال اندیشه‌ورزی عاقلانه و منصفانه را از جوانان نه تنها می‌گیرد بلکه آنان را گاه تا سال‌های پایانی عمرشان، در بیشتر لحظه‌ها، همراهی می‌کند.

 

البته باید این نکته را افزود که میراث بدبینانه‌ی تاریخی ما نسبت به متفکران و پژوهشگران فرهنگی در دوران معاصر، نمی‌توانسته یک‌باره پدیدآید. این میراث، همچنان که از نامش پیداشت، آبشخوری در اعماق تاریخ دارد. از این‌روست که شکاف کنونی در میان دایره‌ی سیاست و دیگر حوزه‌های زندگی انسان، از قبیل ادبیات، دانش و فلسفه، چنان عمیق‌است که به این سادگی‌ها نیز قابل پرکردن نیست. در جوامعی که دمکراسی به عنوان بیگانه‌ای بیم‌انگیز و هولناک تلقی‌شود و راهی به درون خانه نداشته‌باشد، هرکس که از خاندان  هنر، ادب و علم به شمارآید و در جایی تصمیم بگیرد که با هراندیشه و هدفی درونی، وارد عرصه‌ی سیاست شود، عملاً در نگاه گستره‌ی قابل ملاحظه‌ای از نیروی متفکر اجتماعی، بدل به مهره‌‌ای سوخته می‌گردد. این نیروی متفکر، همان نیرویی‌است که حتی صدایش را می‌تواند مانند صدای جویبار ملایمی در زیر یخ‌های قطور سکوت مرگ و خودکامگی رفتاری شنید و یا از درون محافل گوناگون، زمزمه‌اش را اگر چه بسیار خاموشانه، به گوش جان شنید. در جامعه‌ای که مخالفت با هرچیز و هرکس که در رابطه با حاکمیت و یا افراد نزدیک به آن قرارداشته‌باشد، تبدیل به مهم‌ترین اصل و حتی وجه تمایز شخصیت افراد‌‌گردد، آنان که شیوه‌‌های دیگری برمی‌گزینند، اگر چه بر منطق و سلامت فکر هم بناشده‌باشد، می توانند به قربانیان زودرس و معصوم انسان‌دوستی خود، تبدیل گردند. و درست بر پایه‌ی چنین نگاهی بود که من در دوران جوانسالی و تا زمان وقوع انقلاب، نه تنها ارادتی به او نداشتم بلکه حتی آثارش را نیز با نظر مهر و اعتنا نگاه نمی‌کردم.

 

حتی زمانی که او رئیس فرهنگستان ادب و هنر شده‌بود، من خود در فرهنگستان زبان ایران که دکتر صادق کیا رئیس آن بود، کار می‌کردم. خبرهای فراوانی از آن فرهنگستان به گوش من می‌رسید و خاصه آن که می‌دانستم که رئیس فرهنگستان زبان ایران که نقش معاون مهرداد پهلبد، داماد خاندان پهلوی را نیز یدک می‌کشید، درتلاش بود که از نظر اعتبار و احترام در نگاه شاه و یا مراکز قدرت، چیزی از آن کم‌نیارد. در این کم‌نیاوردن‌ها بود که صادق‌کیا چنان نقش پژوهشگرانه‌ی خویش را به فراموشی سپرده‌بود که یکسره در بند «نقش‌ایوان» بود تا هرچیز دیگر. هم او بود که هزینه‌های سرسام‌آوری را به فرهنگستان زبان ایران تحمیل می‌کرد تا میز ریاستش تا آن حد «فقیرانه» ‌باشد که کمتر از میز هیچ وزیر و وکیلی به چشم نیاید. در همین‌راستا، او دستورداد تا مبل‌های اتاق و فرش و پرده‌های آن را، یکسره به رنگ لباس همایونی درآورند که نقاشی، آن را به رنگ آبی خوش‌آیندی ترسیم کرده‌بود. من اما به فرهنگستان ادب و هنر خانلری نرفته‌بودم و هرگز از همکاران و دوستانم نشنیده‌بودم که او توجهی به نقش بند ایوان داشته‌باشد. با وجود این چه باکا اگر هنگامی که انسان در مورد یک شخصیت یا پدیده، تصمیم خود را پیشاپیش گرفته و حکم خود را نیز صادر کرده‌باشد، دیگر چندان ساده نخواهد بود که بتواند بسیاری نمونه‌های قابل اعتماد را، در باور خویش قراردهد. باید تکان‌هایی بنیادین در باورها فرازآید تا موج موج آن، به چنان باورداشت هایی نیز سرایت‌کند.

 

مشکل من آن نبود که نمی‌شد رنگی از اعتلای عمیق فرهنگی و باورمند به نقش انسان آزاده، در رفتار فرهنگی دکتر صادق کیا دید. شخصی که آب و نان از دهانش می‌افتاد و نام همایونی، هرگز از نفس‌گاه گرمش نمی‌افتاد. برای من و بسیاری از من‌ها، دیگر انتظاری فراتر از آن‌چه که روی می‌داد، از چنان شخصیتی نمی‌رفت. وجود و رفتار او، حتی برای آنان که از هیچ‌گونه باور افراطی نیز رنگ نخورده‌بودند، چندان حرمتی از آن گونه که خانلری می‌بایست در دل‌ها داشته‌باشد، برنمی‌انگیخت. زیرا بسیاری جلوه‌های تحقیقی و ظاهراً «خالصانه» در آن، فقط جلوه‌های اندکی از بازی‌های بسیار پشت پرده‌بود. ظاهر‌پرستی‌ها، مقام‌جویی‌ها و منفعت‌‌طلبی‌های مادی مسؤلان آن، بر همه‌ی ارتقاءجویی‌های ادعاشده برای زبان و فرهنگ ایران سنگینی می‌کرد. وقتی که فرهنگستان زبان ایران برای من که در آن به پژوهش مشغول بودم، چنین جلوه‌ای داشت، می‌بایست برپایه‌ی چنان اندیشه‌های یخ‌زده‌ای، وضع و حال فرهنگستان ادب و هنر، هنوز هم بدتر از آن به تصور درآید. خاصه آن که رئیس آن کسی بوده که روزگاری در کابینه‌ی اسدالله علم، وزیر فرهنگ او بوده و حتی گفته می‌شد که هم او، سپاه دانش را در اصول انقلاب سفید شاه، بنیان گذاشته‌است.

 

باری، به نظرم دکتر خانلری از آن شخصیت‌ها بوده‌ که در طول زندگی خویش، هم طعن دشمن را چشیده‌است و هم لعن دوست را. این نیز از بازی‌های نابرابر و ستمگرانه‌ی روزگار است که انسانی با همه‌ی نیات روشن، عمیق، دوراندیشانه و ترقی‌خواه خویش، بازهم در حوزه‌ی شماری از دوستان، به گرمی و اعتماد پذیرفته نشود و در حوزه‌ی دشمنان مردم نیز، گاه و بیگاه بر او طعن و تسخرهایی رواگردد. اما اینک نام خانلری در سال‌های اخیر، در ذهن من با نوعی دریغ، با نوعی ذهن غمگین و دردمند، آکنده گشته‌است. من نیز در واقع جزو همان نسلی بوده‌ام که در شور و شر جوانی، او را انسانی «خودفروخته» مجسم می‌کردم. همین که به مقام وزارت فرهنگ وقت انتخاب شده‌بود، برای خودفروختگی وی کافی بوده‌است. این از آن استدلال‌های ابتدایی، بی‌پایه و بسیار دردناک‌است که بسیاری از جوانان ما در آن سال‌ها، سخت در چنبره‌ی آن اسیر بودند. شاید بسیارانی، خانلری را با چند مشخصه‌ی بسیار برجسته، بتوانند بهتر به جا‌آورند. شعر عقاب (1321)، مجله‌ی سخن (1320) مقام وزارت فرهنگ 1341)، بنیان‌گذاری «بنیاد فرهنگ ایران»(1344)، بنیاد‌گذاری فرهنگستان ادب و هنر»(1351) و «پژوهشکده‌ی فرهنگ ایران»(1351). گذشته از این‌ها، او بسیاری پژوهش های ارزنده‌ی ادبی و زباتی در راه گسترش فرهنگ ایران انجام‌داده که هم اینک، کم و بیش، در اختیار علاقه‌مندان آن نیز قرار گرفته‌است. مقالاتی را که خانلری در مجله‌ی سخن و پاره‌ای مجلات دیگر انتشار داده و سپس شماری از آن‌ها به صورت کتاب منتشر شده، گویای نگاه همدلانه، عمیق و بسیار انسانی او به فرهنگ ایران و مردم آن بوده‌است.

 

من در طول آن‌سال‌ها، فقط یک‌بار از راه دور، در پای سخنرانی دکتر خانلری حضور داشته‌ام. آن هم زمانی بود که به دعوت دانشگاه مشهد و شاید هم به دعوت دانشکده‌ی ادبیات این دانشگاه، به این شهر آمده‌بود و در یکی از تالارهای اجتماعات آن زمان، می‌خواست سخنرانی‌کند. من زمان دقیق این رویداد را به یاد نمی‌آورم اما می‌توانم فکرکنم که در فاصله‌ی سال‌های 1348 تا 1349 خورشیدی بوده‌است. در آن هنگام، خانلری چندان جوان هم نبود. او که متولد 1292 خورشیدی‌ بود، در آن زمان، پنجاه و شش و یا پنجاه و هفت سال‌داشت. مردی تنومند، با لباس‌هایی روشن و بسیار شیک، با صورت توپُر و چهره‌ای خوش‌آیند که از آن اعتماد به نفس می‌بارید. من حتی موضوع سخنرانی‌اش را به یاد نمی‌آورم. قبل از آن که کنجکاو برای صحبت‌هایش باشم، کنجکاو برای دیدنش بودم. زیرا در دل خویش، برای کسی که ادیب بود و وزیر شاه شده‌بود، چندان منزلتی قائل نبودم.

 

جوانی، غالباً دوران توازن نیست. انسان یا به چپ می‌زند و یا به راست. هردوی این‌ گرایش‌ها، افراطی، احساساتی و دور از تأمل و ژرفش به عمق پدیده‌هاست. انسان جوان و خام که هنوز در چنته‌ی تجربه‌ی خویش نه «موجودیت»‌ی برای مقایسه‌کردن دارد و نه حتی در انباره‌ی اندیشه‌ها و خوانده‌های خود، آویزگاه‌هایی که بتواند با متانت و استحکام، پدیده ها و شخصیت‌ها را از نظر بگذراند. درست‌است که معمولاً نگاه چپ‌روانه، به نگاهی عدالت‌خواهانه تعبیر می‌شود و نگاه راست‌روانه به نگاهی ستم‌پرورانه، اما بنیان هردوی آن‌ها در چشم‌انداز یک انسان جوان، بر ناشکیبایی و شتاب برای دگرگون‌کردن جهان استوار است. جهانی که آن نسل پا در راه، با آن نظم کُهن نمی‌پسندد و در آرزو و یا تلاش برای برقراری نظمی دیگراست.

ادامه دارد

پرویز خانلری، بیدار دوران(1)


سال‌هاست که خواسته‌ام در باره‌ی دکتر پرویز ناتل خانلری، چیزی بنویسم. انگار  در خلال این سال‌های اخیر، وجودم از نوعی درد، نوعی سوزش روحی و نوعی کوتاهی انجام وظیفه‌ی انسانی، نسبت به مردی این چنین، در تلاطم و تلواسه بوده‌است. بسیاری روزها و شب‌ها به خود هی زده‌ام که قلم به دست‌گیرم و نکاتی را که در دلم تلنبارشده در باره‌ی او و نسبت به او بازگویم. واقعیت آنست که همه‌ی این تلاطم‌های درونی نه از آن‌رو بوده که من با او از نزدیک در تماس بوده‌ام  و یا به عنوان یک شاگرد، در خود این احساس وظیفه را کرده‌‌ام که خاطراتی از استاد خویش را بازگو کنم. واقعیت آنست که احساس کنونی من برای بازگفتن دریافت‌هایم در باره‌ی دکترخانلری، تنها ناشی از احترام عمیقی‌است که برای شخصیت مستقل، کاونده و آفریننده‌ی ادبی او و نگاه باز و جهان‌بینانه‌اش به جهان و فرهنگ ایران، قائل هستم. باید اعتراف‌کنم که من این نگاه سرشار از احترام و بسیار همدلانه را چهل سال و یا سی‌سال پیش نسبت به او نداشته‌ام اما اینک به عنوان یک واقعیت انکار ناپذیر، باید اقرارکنم که گذشت زمان، انسان ها را دگرگون می‌کند و نگاه آنها را نیز. البته لازم است گفته شود که ضرورتاً نیاز به آن نیست که ما یک شخصیت سیاسی، فرهنگی و یا اجتماعی را آن‌هم در مقام و منزلت او، به طور خصوصی و از نزدیک بشناسیم و یا حتی در دوران حیاتش، به او، ارادت‌های آتشین عاطفی داشته‌باشیم. هیچ‌کدام از این موردها، حداقل در باره‌ی او از سوی من، نمی‌تواند مصداق داشته‌باشد. اگر من اینک در این سوی زمان، نیاز به بیان برخی ذهنیت‌های پر فراز و فرود خویش‌ در این مورد خاص دارم، در واقع نوعی اعتراف صادقانه به آن بیماری کوراندیشانه و داوری‌های بدرنگ، تَرَک‌خورده و شکننده‌‌ای‌است که در باره‌ی مسائل اساسی زندگی، چگونگی گزینش راه، برخورد با مردم و برخورد با مراکز قدرت سیاسی، در میان بسیاری از کتاب‌خوان‌های ما وجود داشته‌است و دارد. چنین نوشته‌ای در واقع، نوعی رهایی از آن فشار روحی است که انسان پس از بیداری و پختگی نسبی، به خود می‌آید و جهان پیرامون خویش را به گونه‌ای دیگر می‌نگرد. 

 

من در بستر زمان و پس از اُفت و خیزهای تجربی زندگی، آرام آرام، دریافته‌ام که چه نگاه نامهربانانه و دور از انصافی نسبت به او و حتی شخصیت‌های دیگری همچون او داشته‌ام. تردید نیست که افرادی نظیر من و دقیقاً با چنین دیدگاهی نسبت به پاره‌ای شخصیت‌های علمی و ادبی کشورمان، کم نبوده‌اند و نیستند. شخصیت‌هایی که کار اصلی آنان، عمدتاً پژوهش در زمینه‌ی ادب و هنر بوده اما به دلایلی، در چنبره‌ی تاریک و غیر قابل اعتماد سیاست، قرارگرفته‌اند. هرچند بسیاری از آنان، در همان چنبره، بازهم به مردم خویش پشت نکرده‌اند. پرویز خانلری، مطمئناً یکی از آن‌هاست. من می‌توانم با اطمینان خاطر بگویم که دکتر خانلری، چه در مقام سناتور انتصابی و چه در مقام وزیر فرهنگ و یا در هر مقام سیاسی دیگر، نه تنها استقلال و شرف انسانی خود را حفظ کرده بلکه تا آن‌جا که امکانات به او اجازه می‌داده، خواسته‌است قدمی در راه منافع ملی و ارتقاء سطح دانش و بینش اجتماعی مردم ایران بردارد. واقعیت آنست که در جوامع غیر دمکراتیک، تقریباً همیشه «در» بر همین پاشنه چرخیده‌است. بدین معنی که هر انسانی با هرمقدار اعتبار رفتاری و فکری، وقتی وارد گود سیاست شده، بلافاصله از سوی تماشائیان و کنارگودنشینان اهل فکر و قلم، این شائبه قوت و قدرت گرفته‌است که شخص مورد نظر، خود را به ارزانی مقام و «متاع نقد» روزگار، فروخته‌ و به مردم خویش پشت کرده‌است. این تفکر و تلقی، تنها از آن جوانان آن روزگار نبوده، بلکه حتی بسیاری از بزرگسالان و اندیشمندان جامعه‌ی ما نیز با همه‌ی پختگی‌های سنی، فکری و تجربی، همان دیدگاهی را داشتند که جوانان ما از داشتن آن عملاً در رنج بودند.

 

تفاوت موضوع در آن‌است که جوان‌ها به دلیل تجربه نکردن داغ و درفش روزگار و نیز داشتن شور و حال جوانی برای کشف افق های جدید و فتح آینده، واکنش‌های خویش را آشکارا و عمدتاً به گونه‌ای تند و تیز و خامانه برزبان می‌آوردند. در حالی‌که بزرگسالان با تجربه، به دلائل گوناگون، از جمله ترس از زندان و از دست‌دادن شغل و درآمد خویش، یا در محفل‌های خصوصی به صحبت‌های خود ادامه می‌دادند و یا دم درمی‌کشیدند و سکوت می‌کردند. اما مشکل اصلی یعنی عدم اعتماد به دنیای سیاست، همچنان به قوت خویش باقی‌بود. البته در این‌جا بد نیست به گذشته های دور نیز نگاهی داشته‌باشیم. این بدبینی اهل اندیشه و قلم به حاکمیت‌های وقت، همیشه وجود داشته‌است. اما شاید با توجه به شکاف موجود زمانی میان امروز و صدها سال پیش، نتوان پی‌بُرد که مردمان دوران غرنویان و سلجوقیان و یا خوارزمشاهیان، در باره‌ی کسانی که اهل ادب و فرهنگ بودند و در دربار شاهان و حاکمان آن روزگار به سر می بردند، چه دیدگاهی داشتند. شاید یکی از نمونه‌های برجسته‌ی آن دوران، شخصیت ابوالفضل بیهقی باشد که در عصری تنگ و ننگ می زیست. از یک‌سو، محمود غزنوی که برای خوش‌آیند خلیفه‌ی عباسی و کسب اعتبار بیشتر در میان مردم خود، ناروایانه، «انگشت در کرده‌بود» و در آفاق قلمرو خویش، «قِرمَطی» می‌جست و از سوی دیگر، پس از مرگ او و به جان هم‌افتادن «پدریان» و «پسریان»، زمینه را برای نابودن کردن مخالفان با کوچک‌ترین بهانه آماده می‌ساخت. اما شخصیتی چون بیهقی که در مرکزی‌ترین مرکز سیاسی محمود و مسعود غزنوی به سرمی‌برد و سخت مورد احترام آنان نیز بود، هرگز قلم را از مسیر حقیقت‌جویی و وفاداری به آرمان‌های «انسان‌محوری» خویش، منحرف‌نساخت.

 

من نمی‌دانم که آیا در آن دوران، شماری از اهل قلم و قدم که او را در دربار غزنویان می‌دیدند، کارش را به دلیل وفاداری آشکارش، هم به دستگاه حاکمه و هم به مردم، تقبیح می‌کردند و یا ستایش و یا به طور کلی نسبت به آن بی‌تفاوت بودند. اصولاً در این ماجرا مهم آن نیست که مردم به علت خامی و تنگ‌نظری خویش و یا بدبینی به دستگاه حاکمه حق داشته‌باشند و یا نداشته‌باشند. آن‌چه در این میان اهمیت‌دارد، واکنش آنان‌است. ما چنین واکنشی را نمی‌توانیم ندیده بگیریم. باید درپی ردیابی ریشه‌های آن بود تا بتوان در آن زمینه، کاری‌کرد. البته ما حتی اطلاعی از وضع شاعران آن دوران که در دربان شاهان و امیران به مدح و قدح مشغول بودند و یا کار دفتری بر عهده‌ی آنان بود هم نداریم که تا چه اندازه در میان مردم خویش، احترام و اعتبار داشته‌اند. کسانی مانند فرخی، عنصری، عسجدی و منوچهری که از برجستگان ادبی و مدیحه‌سرای دربار محمود بودند، آیا نزد مردم کوچه و بازار و یا در نگاه مردم اهل مطالعه و اندیشه‌ی آن روزگار، اعتباری هم داشتند یا خیر! آن هم مردمانی که نان از عرق جبین خویش می‌خوردند و سر به آستان ابنای روزگار اگر چه درهیأت محمود و مسعود غزنوی نیز خم نمی‌کردند، شاید چنان شاعرانی از جمله فرخی سیستانی، چنان کار خود را از صفر شروع کرده‌بودند که قبل از حضور در دربار این یا آن شاه، اعتباری در میان اندیشمندان و ادیبان زمان خویش هم نداشتند که مردم را نسبت به آنان برای پشت کردنشان خشمگین سازد. آن‌چه را که من در این زمینه می‌نویسم، بیشتر براساس گمانه‌زنی‌های فردی است. ما از پشت پرده‌ی تاریخی که تقریباً به هزارسال قبل برمی‌گردد، نمی‌توانیم از روی اسناد و مدارک معتبر صحبت‌کنیم.

ادامه دارد

عطار در میزبانی سیمرغ ( آخرین بخش)


سرنوشت دختر ترسا، سرنوشت بسیاری از دختران و زنانی است که در هنگامه‌ی حفظ شخصیت و استقلال فکر و رفتار خویش، از سوی جامعه‌ی مردسالاران که همیشه، سر رشته‌ی بیشتر کارها در دست آنان‌است، به خفت و خواری درافکنده می‌شوند و مجازات سرکشی‌های انسانی خویش را، آن‌گونه دریافت می‌کنند که او دریافت کرده‌است. مهم آن نیست که این مردان قدرت، اهل عرفانند یا شمشیر، اهل قناعتند و یا از خاندان قباحت. مهم آنست که در هر زمینه‌ای، می‌توان الزاماتی را فراهم ساخت تا زنان «چموش» و استقلال‌طلب را به بهانه‌های گوناگون، به اعماق تحقیر و درهم‌شکستگی فروافکند. در این ماجرا، به آخر خط این داستان رسیده‌ایم. بخش‌های پایانی داستان شیخ صنعان از هرگونه منطق بی‌منطقی نیز عاری‌است. دختری که حتی از راه ترحم، شیخ صنعان را به آستان خویش پذیرفته و او را چوپان چهارپایان خویش کرده است، ناگهان در خواب، نیرویی که گویی کائنات و همه‌ی چند و چون‌های هستی در دست اوست، او را وامی‌دارد که به دنبال شیخ روان‌گردد و به پستی منزلت انسانی خویش اعتراف‌کند.

 

هنگامی که چشم دخترترسا به شیخ می‌افتد، یکسره بیهوش می‌گردد. عطار هیچ اشاره‌ای بدین نکته نکرده‌است که علت بیهوشی دختر چه بوده‌است! آیا از عشق شیخ به چنان وضع و حالی در افتاده یا از عظمت او، یا از وحشت انتقام و یا از چیزی که چیزی نیست اما در ماجراهایی از این دست، می‌تواند چیزی‌گردد. اینک شیخ صنعان که همچون امپراتوران سنتی، «تاج و تخت شاهی» خویش را بازیافته‌است، دیگر نه غمی در دل دارد و نه نگرانی‌ای درسر. باری، شیخ در هنگامه‌ی بیهوشی دختر ترسا، با ریختن آب بر صورت او، وی را به هوش می‌آورد. همین‌که دختر، حالت عادی خود را باز می‌‌یابد، قطرات اشک از دیدگانش، سیلاب وار سرازیر می‌گردد. دختر، خود را همچون بردگان محکوم به مرگ، به دست و پای شیخ می‌اندازد. او در واقع، خود را موجود حقیر و «هستی‌از دست داده‌ای» مجسم می‌سازد. زیرا تا همین چند روز پیش، نسبت به شیخ، حالتی فراداستانه داشته و به وی بی‌اعتنا بوده‌است. بی‌آن‌که در این بی‌اعتنایی، پا به حریم وی بگذارد و یا از او، به طور یک‌سویه، چیزی را تقاضاکند. اگر شیخ، خاک‌نشین کوی اوشده، اگر به خوکبانی خوکان وی، اشتغال ورزیده، تنها از آن رو بوده که هر روز و هرلحظه، می‌خواسته‌است خود را ناطلبیده، به حریم حرم انسانی او که یگانه جرمش «زن‌بودن» بوده است، نزدیک‌سازد.

 

اینک دختر برپایه‌ی توصیف‌های فریدالدین عطار، خود را در نادانی و تاریکی محض، فرو‌رفته می‌بیند. و به همین دلیل است که از شیخ می‌خواهد تا پرده‌ی نادانی‌ها را از مقابل دیدگان وی به یکسو بیفکند تا او نه تنها به آگاهی‌های نجات‌بخش دست‌یابد بلکه به دین اسلام نیز بگرود. این روایت فریدالدین عطار است. اما بر اساس روند حرکتی داستان، چنین روایتی، حتی با ضعیف‌ترین عقل‌ها نیز قابل پذیرش نیست. شیخ صنعان که ظاهراً هیچ مأموریتی از آغاز جز این نداشته‌است تا با فراهم‌شدن همه‌ی زمینه‌ها، انسانی را از «قبیله»‌ی ترسایان به آیین خویش بازآوَرَد، خواهش او را لبیک می‌گوید. دختر ترسا همین‌که تاریک‌سرای وجود خویش را با نور ایمان به اسلام روشن می‌بیند، به شیخ اعلام می‌دارد که او به وضع و حالی درافتاده‌است که به پیداکردن آرام و قرار، حتی آرام و قرار دیرین او نیز، از جانش رخت بر بسته‌است. در چنان وضع و حال نومیدانه، او ترجیح می‌دهد این خاکدان دردخیز و «کژآهنگ» را برای همیشه رهاکند و به قافله‌ی مرگ و نیستی بپیوندد. واقعیت آنست که در این مرحله، می بایست شکست بزرگی متوجه شیخ‌صنعان، یاران او و حتی خداوند وی شده‌باشد. زیرا در این ماجرا، به قیمت نجات حیثیت شیخ از آن حال و روز خوکبانانه، می‌بایست زنی بی‌گناه، مستقل و با شخصیت را به قربانگاه بفرستد. چگونه می‌توان آرزوی مرگ را برای انسانی جوان، عاقل و با انصاف، رهایی از ظلمت و کژراهگی توصیف‌کرد؟

 

به اعتقاد من، داستان شیخ‌صنعان در این مرحله، به گونه‌ای ستمکارانه و آمرانه، زنی دیگر اندیش را به ژرفای مرگ و گورستان، سوق داده‌است. زنی که سر در باورهای خویش داشته و هرگزعلاقه‌ای به واردشدن به دنیای دیگران نشان نداده و حتی از تجاوز غیر زلال یک مرد هفتادساله به حریم انسانی خویش، استقبالی نکرده‌است. حتی بر اساس سناریوی ذهنی فریدالدین عطار و ذهنیت یاران شیخ صنعان، می بایست دختر ترسا پس از آن که خود را به شیخ رسانده‌ و اسلام پذیرفته‌بود، نه تنها به آرام و قراری بهشتی دست می‌یافت بلکه می بایست در ردیف نجات‌یافتگان بدبختی و گمراهی به شمار می‌آمد. اما چنان می‌نماید که دختر، در میان فشار روحی شگفت‌انگیزی که از روز نخست او را احاطه کرده‌ و نیز تضاد حیرت‌بخشی که بر زندگی وی تحمیل شده، یکسره روح شکننده‌ی خویش را در جاده‌ی زندگی و اندیشه از کف داده‌بوده‌است. در همین گم‌کردگی‌هاست که او مرگ را در کنار خویش می‌بیند و در نهایت ناتوانی و له‌شدگی، از شیخ،، طلب بخشش می‌کند. با بر زبان آوردن آن کلمات، یک‌باره سکوت مرگ، جان دختر را فرا می‌گیرد و او را به آرامش ابدی رهسپار می‌سازد. در چنان دقایقی‌است که دفتر داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، ظاهراً بسته می‌شود. اما انبوهی از پرسش‌ها و اندیشه‌ها، همچنان در جان بسیارانی باقی می‌ماند و همچنان در خلال زمان‌های گوناگون و در رابطه با رفتارهای غیر معقول و نادرستی که از زمین و آسمان بر مناسبات جاری در داستان مورد نظر می‌بارد، همچنان برجان خواننده نیش می‌زند.»

 

هنوز پاسی تا نیمه‌شب باقی‌بود. اما آقای «هِرمان اِنو»، داستان شیخ صنعان را برای ما به پایان آورده‌بود. من می‌توانستم در نگاه حاضران و حتی آقای «انو»، اندوه گزنده‌ای را شاهدباشم. می‌دانم که کسی خسته‌نبود. با آن‌که فردا شنبه بود و شنونده‌ی جدیدی که از ساعت نهُ جمعه شب به جمع ما پیوسته‌بود، می‌بایست صبح فردا، بر سر کار خویش حاضرباشد. اما انگار همه دوست‌داشتند که آقای «اِنو» بازهم در این زمینه، چیزهای دیگری بگوید. اما او پس از آن، ترجیح می‌‌داد که با سکوت خویش، جمع را به واکنش وادارد. چنین نیزشد. شنونده‌ی جدید که خود انسان کتاب‌خوان و اندیشمندی بود، گفت:«واقعیت آنست که من از آغاز صحبت‌های شما، حضور نداشته‌ام تا همه‌چیز را با همان آهنگ و معیار، پیگیری‌کنم. اما می‌توانم بگویم که با وجود این، در این جمع و از صحبت‌های شما، بسیار چیزها دستگیرم‌شده‌است. نخست آن که تا این لحظه، هیچ‌کس تحلیلی این‌گونه که دور از دشمنی و دوستی‌باشد اما متفاوت از تحلیل دیگران، ارائه نداده‌است. باید اعتراف‌کنم که بر اساس ذهنیات دیرینه‌ای که دارم، در ته قلبم، دوست‌داشتم که این حرف‌ها، نادرست و دشمنانه از آب درآید. زیرا از نظر احساسی، دوست نداشته‌ام و ندارم که ماجرای بررسی فکری و ساختاری یک اثر بسیار معتبر و مشهور، به این‌جا بینجامد. از طرف دیگر، من وقتی به حرف‌های شما و استنادهایتان به شعرهای فریدالدین عطار گوش می‌کنم، می‌بینم که هرچه گفته‌شده، با دقت و وسواس، مورد بررسی قرار گرفته‌است. نکته‌ی بسیار برجسته‌ای که من امشب از این صحبت‌ها آموختم، آن بود که فضای تحلیل، از هرگونه کلی‌بافی و اغراق‌آفرینی خالی بود.»

 

«آن‌چه را که من خود تا این لحظه در باره‌ی داستان شیخ صنعان و حتی منطق‌الطیر عطار شنیده‌ام، توصیف‌های کلی، پادرهوا و سردرگم کننده بوده‌است. بهتر است برای راحت‌کردن شما، مثالی‌بزنم. وقتی که بسیاری از ادیبان و تحلیل‌گران ادبی ما می‌گویند:«داستان منطق‌الطیر عطار و شیخ صنعان، یکی از شاهکارهای ادب عرفانی کشور ماست. و عطار در این داستان نشان می‌دهد که چگونه انسان می‌تواند از راه اتحاد و خودشناسی به توفیق بهشتانه‌ای دست‌یابد. بخصوص در داستان شیخ صنعان که در دل منطق الطیر قرارگرفته، می‌توان هزاران راز عرفانی را جستجوکرد و دریافت که «عشق» چگونه از آغاز، آسان می‌نماید اما سرانجام، به چالش مشکل‌ها درمی‌افتد.» این گونه استدلال‌ها، اینک پس از شنیدن حرف‌های شما، حتی به مفت هم نمی‌ارزد. مشتی واژه‌است که در کنار هم چیده‌شده، بی‌آن که پرده از رازهای درونی مناسبات بسیار پیچیده‌ی این داستان بردارد.

 

واقعیت آنست که بیشتر خوانده‌ها و شنیده‌های من در چنین حال و هوایی بوده‌است. باید بگویم که چنین تحلیل‌هایی کلی‌بافانه که نمونه‌اش را ذکر کردم، نه دانش مرا در مورد منطق‌الطیر عطار و داستان شیخ صنعان، یک کلمه افزایش می‌دهد و نه به عُمق می‌برد. در حالی که امشب، اضطرابی برجانم حاکم شده‌بود که چگونه فردی از یک فرهنگ و جامعه‌ی دیگر، می‌تواند وارد تنگه‌های فکری و تنگناهای پر از تضاد ساختاری یک اثر عرفانی ‌‌شود و با زبانی روشن، اندیشه‌ای سالم و غیر جانبدار، شنونده‌ی اندیشمند و منصف را به مصاف خویش بطلبد. امیدوارم روزی، روزگاری، این گفته‌ها، به شکل امانت‌دارانه‌ای قلمی‌شود و به اطلاع گروه بیشتری برسد. من اگر نسبت به عطار، تعصب کور و کرداشتم، قطعاً تحمل شنیدن چنین تحلیلی را نمی‌توانستم‌کرد. اما حتی این نکته را آموختم که ما باید آستان تحمل خویش را بالا و بالاتر ببریم تا بتوانیم خویشتن را به شکل روشن‌تری در آینه ببینیم و فرهنگ و ادبیات خود را از چشم‌اندارهای تازه‌تری نقدکنیم. من به این نکته اعتقاد دارم که بررسی یک اثر هنری و یا ادبی و پیداکردنِ تَرَک‌های فکری و ساختاری آن از سوی یک فرد به معنای آن نیست که آن فرد، ادعاکرده و یا می‌تواند ادعاکند که بهترین گزینه‌ی ساختاری را در برابر آن اثر، می‌تواند به شکلی دیگر ارائه‌دهد. بررسی‌های کاونده‌ی شما به معنی آن نیست که ما بدین باور برسیم که شما می‌توانید منطق‌الطیری بیافرینید که هزاران بار بهتر از منطق‌الطیر عطار باشد. بی تردید، نه شما چنین ادعایی دارید و نه حتی آن دیگرانی که تحلیل‌گر این اثر ادبی و عرفانی بوده‌اند. در پایان صحبتم می توانم آرزوکنم که ای کاش افراد دیگری مانند شما پیداشوند و آثار ادبی و عرفانی ما را از زاویه‌ای تازه‌تر و نگاهی کاونده‌تر به بررسی بنشینند.»

پایان

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش بیست و ششم)


 واقعیت آنست که فریدالدین عطار، در عمل، دو داستان بحث بر‌انگیز آفریده‌است. یکی منطق‌الطیر و دیگری داستان شیخ صنعان. برای بسیاری که نخستین‌بار با داستان شیخ‌صنعان برخورد می‌کنند، این اندیشه به ذهنشان می‌رسد که این داستان و یا این مثنوی عرفانی که شهرت آن کمتر از شهرت منطق‌الطیر نیست، داستان جداگانه‌ای است و آن دیگر، داستانی برای خود. البته باید این را گفت که تداخل داستان شیخ صنعان در مجموعه‌ای به نام منطق‌الطیر، چیزی را تغییر نمی‌دهد. زیرا با وجود آن که شباهت‌هایی میان آن دو وجود دارد، اما وجه اختلاف آن‌ها بیشتر از وجه اشتراکی است که در نظر خواننده به جلوه می‌آید. فریدالدین عطار، در داستان شیخ صنعان، تلاش کرده است تا از اسارت او در دام عشق و سرگردانی، آویزان‌شدن وی از طناب شوق و صال دختر ترسا و توسل‌جستن به باده‌ی بیهُش‌کننده برای تحقق خواست‌های پیش‌شرطانه‌ی وی، فضایی پُرتنش و غم‌انگیز بیافریند. شیخی آن‌گونه، مُراد برای بسیاران، ناگهان از یک‌سو، خود را به دختری جوان، بیگانه و با طراوت تحمیل‌ کرده‌است و از او می‌خواهد که بی‌محابا، وی را در آغوش خویش جادهد. از سوی دیگر، دختر که با مردی غریبه، پژمرده و سالمند روبروشده، یک‌باره از آن‌همه پیش‌داوری‌های لگدمال‌کننده توسط گفتار و رفتار او، شگفت‌زده می‌شود. اما حتی وقتی در برابر خواهش‌های گدامنشانه‌ی شیخ قرار می‌گیرد، سعی می‌کند به خواست‌های او با برخی پیش‌شرط ها و اما و اگرها پاسخ‌گوید. اما شگفتا که فریدالدین عطار، عملاً جانب شیخ را دارد و با دخترترسا، آشکارا، از در ستیز وارد می‌گردد. زیرا با دادن چنان تصویر مظلومانه‌ و مُحقّانه‌ای از شیخ، برآن سر است تا حتی دل افلاک را نیز به حال او، بسوزاند. اما در این ماجرا، سرانجام، آن مُنجی گمنام که گویی از عالم غیب مأموریت یافته‌بود تا شیخ را باردیگر به اوج برساند، کار خود را با اعتکافی چهل‌روزه آغاز می‌کند و ناگهان از افق‌های دور، خبر می‌رسد که شیخ، به حالت روحی و فکری اول بازگشته‌است. اینک نه تنها وقت خوشحالی‌کردن که حتی زمان انتقام‌گرفتن از چنان ترسازاده‌ی «چموش»ی است که شیخ ما را به خوکدانی و خوکبانی فرستاده‌است تا عمق تحقیر خویش را به چنان شخصیتی به نمایش بگذارد.

 

اینک که همه‌چیز در جهت توفیق شیخ صنعان پیش می‌رود، می‌بایست آن‌چیزهای دیگر، در جهت شکست، تحقیر و تنبیه دختر ترسا حرکت‌کند. و چنین است که در این راستا، ناگهان دختر، در خواب، آفتابی را می‌بیند که در کنار وی ظاهر شده‌است. آفتابی که به سخن می‌آید و به او دستور اکید می‌دهد که او باید در پی شیخ خویش روان‌‌گردد! این آفتاب تنها به روان‌شدن دختر در پی شیخ قانع نیست بلکه از او می‌خواهد به دین او درآید و خود را خاک درگاه وی سازد. شاید جرم دختر، آن بوده که بادادن مأموریت خوکبانی به شیخ، از آن‌جا که وجود او را پلید کرده، اینک باید با این رفتار تحمیلی حقارت‌طلبانه برای خویش، شیخ را از همه‌ی آن ناپاکی‌ها بازشوید. به او دستور داده می‌شود که از آن‌جا که شیخ بدون هیچ‌گونه مجوزی از طرف خداوند، راهی آستان کوی دختر شده، اینک او باید راهی کوی شیخ گردد. این او بوده‌است که در عمل، راهزن راه شیخ از کار درآمده است. از این رو، وی می‌بایست به جبران آن همه نکرده کاری‌ها، با او همراه‌گردد. هنگامی که دختر ترسا از خواب برمی‌خیزد، خود را چنان بی‌قرار می‌بیند که همه‌ی آن غرورها و ناز و طرب‌های زنانه‌ی خود را به یک‌سو می‌افکند و بی‌طاقت و خروشان، نعره سر می‌دهد، جامه بر تن می‌درد و راهی دیار شیخ می‌گردد. پرسش آنست که آیا این تغییر هویت ناگهانی در دختر ترسا، آن‌هم دور از هرگونه تأمل، دور از هرگونه تغییر تدریجی و گام به گام، تکرار همان ماجرای پیشین نیست که شیخ صنعان بر اثر آن تفکر جامد و غیر واقع‌بینانه، می‌خواست حتی تغییر و «دیگرشدن» حال خویش را نیز در هنگامه‌ی مستی و بیهُشی به انجام‌رساند؟

 

اما چه جای شگفتی‌است که حتی در عالم عرفان نیز، اگر لازم باشد بنده‌ای از بندگان خدا، مورد تبعیض و تحقیر عامدانه قرارگیرد. و چه بهتر که آن بنده، از جنس زن‌باشد که هم سنت تحقیر در باره‌ی وی، سابقه‌ای هزاران ساله دارد و هم این که این موجود پولادین، در همه‌ی این هزاره‌ها، هرگونه ستم و نابرابری را صبورانه تحمل کرده اما از صحنه‌ی تاریخ، محو نشده‌است. خاصه آن‌که این زن نیز اکنون در مرکز تحقیر و انتقام کارهای ناخواسته‌ی پیشین خویش نیز، قرار گرفته‌است. در چنان نظام‌های فکری، نه حنس زن می‌تواند از «ارزش مردانه» برخوردارباشد و نه برای او، حسابی جدی بازشده‌است. او می‌بایست به گونه‌ای غیر مترقبه، با جلوه‌ای از «بیخودانگی»، دور از هرگونه شرم، همه‌ی ارزش‌های ذهنی و رفتاری دیرین خویش را ندیده بگیرد و غرور انسانی خود را با خوابی چنان آشفته، زیر پا لگدمال‌سازد و به شکلی دیوانه‌وار و نعره‌زنان، در پی شیخ هفتاد ساله‌ای راه بیفتد که تا همان چند روز پیش، در آرزوی وصل جسمی و جنسی او، آمادگی انجام هر«کار»ی را پیداکرده‌بوده‌است. مهم‌تر از همه آن‌که او باید با پذیرش تحقیر، خود را موجودی «عورتی»، درمانده، بیچاره و آواره‌ی یار و دیار بداند. راستی این چگونه لطف غیبی در حق یک انسان شایسته، مغرور و مستقل است؟ مگر دختر ترسا به عنوان یک انسان، حق چه کسی را خورده بوده‌است؟ به چه کسی اهانت رواداشته و کدام اصول انسانی را زیر پا گذاشته که اینک باید در هیپنوتیزم یک قدرت جادویی و به شکلی بیرحمانه، خانه و کاشانه‌ی خویش را رهاکند و نعره‌زنان و خواهش‌کنان، به دستور آن «آمر» نامریی، راه دیار شیخی را پیش‌گیرد که تا دیروز، خاک‌نشین کوی او بوده‌است. اینک چنان دختری باید به دستور قهارانه‌ی آن منبع غیبی، حتی بار انبوهی از خطاهای ناکرده را نیز یردوش بگیرد تا احتمالاً قطراتی از باران آن بخشش بر سر او ببارد. باری به شیخ‌صنعان، خبر می‌دهند- ظاهراً نیروهای غیبی چنین می‌کنند-، که دختر ترسا نه تنها دین خویش را رها کرده بلکه اینک دین تُرا پذیرفته‌است. همان منبع غیبانه، همچنین به شیخ اطلاع‌ می‌دهد که اینک با چنان وضع و حالی که دختر ترسا نسبت به «به فرمان قهارانه‌ی ما» پیداکرده، جای آن است که به استقبالش بشتابی. طبیعی‌است که وقتی یاران شیخ برای بار دیگر این نکته را می‌شنوند که شیخ می‌بایست به دیدار و استقبال او برود، یک‌باره طاقت از کف می‌نهند و بار دیگر به هراس می‌افتند که نکند باز آن ارواح خبیثه برای بار دوم، پا به دنیای درونی شیخ گذاشته‌اند. اما شیخ، یاران خویش را اطمینان می‌دهد که اینک، ورق به کلی برگشته‌است و این اوست که به همت یاران و قدرت نیروهای غیبی، تبدیل به انسانی فرادست‌ گشته‌است نه آن دختر ترسای مغرور که وی زمانی، خود را خاک‌نشین آستان کوی او کرده بوده‌است. وقتی که یاران شیخ نیز از این ماجرا آگاه می‌شوند، آنان نیز مرید خویش را شوقمندانه همراهی می‌کنند و خود را به جایی می‌رسانند که دختر ترسا، اُتراق کرده‌است. زمانی که همگی دختر را ملاقات می‌کنند، درمی‌یابند که این دیگر، آن دختر زیبای بالانشین نیست. با آن صورت پریده‌رنگ، گیسوان آشفته، جامه‌های پاره و از هم‌دریده، پاهای برهنه و بی‌کفش، قبل از آن که مسافری را یادآورگردد، اسیر جنگی ستم کشیده و تحقیرشده‌ای را در مقابل چشم مجسم می‌سازد.

ادامه دارد