پرویز خانلری، بیدار دوران(1)
سالهاست که خواستهام در بارهی دکتر پرویز ناتل خانلری، چیزی بنویسم. انگار در خلال این سالهای اخیر، وجودم از نوعی درد، نوعی سوزش روحی و نوعی کوتاهی انجام وظیفهی انسانی، نسبت به مردی این چنین، در تلاطم و تلواسه بودهاست. بسیاری روزها و شبها به خود هی زدهام که قلم به دستگیرم و نکاتی را که در دلم تلنبارشده در بارهی او و نسبت به او بازگویم. واقعیت آنست که همهی این تلاطمهای درونی نه از آنرو بوده که من با او از نزدیک در تماس بودهام و یا به عنوان یک شاگرد، در خود این احساس وظیفه را کردهام که خاطراتی از استاد خویش را بازگو کنم. واقعیت آنست که احساس کنونی من برای بازگفتن دریافتهایم در بارهی دکترخانلری، تنها ناشی از احترام عمیقیاست که برای شخصیت مستقل، کاونده و آفرینندهی ادبی او و نگاه باز و جهانبینانهاش به جهان و فرهنگ ایران، قائل هستم. باید اعترافکنم که من این نگاه سرشار از احترام و بسیار همدلانه را چهل سال و یا سیسال پیش نسبت به او نداشتهام اما اینک به عنوان یک واقعیت انکار ناپذیر، باید اقرارکنم که گذشت زمان، انسان ها را دگرگون میکند و نگاه آنها را نیز. البته لازم است گفته شود که ضرورتاً نیاز به آن نیست که ما یک شخصیت سیاسی، فرهنگی و یا اجتماعی را آنهم در مقام و منزلت او، به طور خصوصی و از نزدیک بشناسیم و یا حتی در دوران حیاتش، به او، ارادتهای آتشین عاطفی داشتهباشیم. هیچکدام از این موردها، حداقل در بارهی او از سوی من، نمیتواند مصداق داشتهباشد. اگر من اینک در این سوی زمان، نیاز به بیان برخی ذهنیتهای پر فراز و فرود خویش در این مورد خاص دارم، در واقع نوعی اعتراف صادقانه به آن بیماری کوراندیشانه و داوریهای بدرنگ، تَرَکخورده و شکنندهایاست که در بارهی مسائل اساسی زندگی، چگونگی گزینش راه، برخورد با مردم و برخورد با مراکز قدرت سیاسی، در میان بسیاری از کتابخوانهای ما وجود داشتهاست و دارد. چنین نوشتهای در واقع، نوعی رهایی از آن فشار روحی است که انسان پس از بیداری و پختگی نسبی، به خود میآید و جهان پیرامون خویش را به گونهای دیگر مینگرد.
من در بستر زمان و پس از اُفت و خیزهای تجربی زندگی، آرام آرام، دریافتهام که چه نگاه نامهربانانه و دور از انصافی نسبت به او و حتی شخصیتهای دیگری همچون او داشتهام. تردید نیست که افرادی نظیر من و دقیقاً با چنین دیدگاهی نسبت به پارهای شخصیتهای علمی و ادبی کشورمان، کم نبودهاند و نیستند. شخصیتهایی که کار اصلی آنان، عمدتاً پژوهش در زمینهی ادب و هنر بوده اما به دلایلی، در چنبرهی تاریک و غیر قابل اعتماد سیاست، قرارگرفتهاند. هرچند بسیاری از آنان، در همان چنبره، بازهم به مردم خویش پشت نکردهاند. پرویز خانلری، مطمئناً یکی از آنهاست. من میتوانم با اطمینان خاطر بگویم که دکتر خانلری، چه در مقام سناتور انتصابی و چه در مقام وزیر فرهنگ و یا در هر مقام سیاسی دیگر، نه تنها استقلال و شرف انسانی خود را حفظ کرده بلکه تا آنجا که امکانات به او اجازه میداده، خواستهاست قدمی در راه منافع ملی و ارتقاء سطح دانش و بینش اجتماعی مردم ایران بردارد. واقعیت آنست که در جوامع غیر دمکراتیک، تقریباً همیشه «در» بر همین پاشنه چرخیدهاست. بدین معنی که هر انسانی با هرمقدار اعتبار رفتاری و فکری، وقتی وارد گود سیاست شده، بلافاصله از سوی تماشائیان و کنارگودنشینان اهل فکر و قلم، این شائبه قوت و قدرت گرفتهاست که شخص مورد نظر، خود را به ارزانی مقام و «متاع نقد» روزگار، فروخته و به مردم خویش پشت کردهاست. این تفکر و تلقی، تنها از آن جوانان آن روزگار نبوده، بلکه حتی بسیاری از بزرگسالان و اندیشمندان جامعهی ما نیز با همهی پختگیهای سنی، فکری و تجربی، همان دیدگاهی را داشتند که جوانان ما از داشتن آن عملاً در رنج بودند.
تفاوت موضوع در آناست که جوانها به دلیل تجربه نکردن داغ و درفش روزگار و نیز داشتن شور و حال جوانی برای کشف افق های جدید و فتح آینده، واکنشهای خویش را آشکارا و عمدتاً به گونهای تند و تیز و خامانه برزبان میآوردند. در حالیکه بزرگسالان با تجربه، به دلائل گوناگون، از جمله ترس از زندان و از دستدادن شغل و درآمد خویش، یا در محفلهای خصوصی به صحبتهای خود ادامه میدادند و یا دم درمیکشیدند و سکوت میکردند. اما مشکل اصلی یعنی عدم اعتماد به دنیای سیاست، همچنان به قوت خویش باقیبود. البته در اینجا بد نیست به گذشته های دور نیز نگاهی داشتهباشیم. این بدبینی اهل اندیشه و قلم به حاکمیتهای وقت، همیشه وجود داشتهاست. اما شاید با توجه به شکاف موجود زمانی میان امروز و صدها سال پیش، نتوان پیبُرد که مردمان دوران غرنویان و سلجوقیان و یا خوارزمشاهیان، در بارهی کسانی که اهل ادب و فرهنگ بودند و در دربار شاهان و حاکمان آن روزگار به سر می بردند، چه دیدگاهی داشتند. شاید یکی از نمونههای برجستهی آن دوران، شخصیت ابوالفضل بیهقی باشد که در عصری تنگ و ننگ می زیست. از یکسو، محمود غزنوی که برای خوشآیند خلیفهی عباسی و کسب اعتبار بیشتر در میان مردم خود، ناروایانه، «انگشت در کردهبود» و در آفاق قلمرو خویش، «قِرمَطی» میجست و از سوی دیگر، پس از مرگ او و به جان همافتادن «پدریان» و «پسریان»، زمینه را برای نابودن کردن مخالفان با کوچکترین بهانه آماده میساخت. اما شخصیتی چون بیهقی که در مرکزیترین مرکز سیاسی محمود و مسعود غزنوی به سرمیبرد و سخت مورد احترام آنان نیز بود، هرگز قلم را از مسیر حقیقتجویی و وفاداری به آرمانهای «انسانمحوری» خویش، منحرفنساخت.
من نمیدانم که آیا در آن دوران، شماری از اهل قلم و قدم که او را در دربار غزنویان میدیدند، کارش را به دلیل وفاداری آشکارش، هم به دستگاه حاکمه و هم به مردم، تقبیح میکردند و یا ستایش و یا به طور کلی نسبت به آن بیتفاوت بودند. اصولاً در این ماجرا مهم آن نیست که مردم به علت خامی و تنگنظری خویش و یا بدبینی به دستگاه حاکمه حق داشتهباشند و یا نداشتهباشند. آنچه در این میان اهمیتدارد، واکنش آناناست. ما چنین واکنشی را نمیتوانیم ندیده بگیریم. باید درپی ردیابی ریشههای آن بود تا بتوان در آن زمینه، کاریکرد. البته ما حتی اطلاعی از وضع شاعران آن دوران که در دربان شاهان و امیران به مدح و قدح مشغول بودند و یا کار دفتری بر عهدهی آنان بود هم نداریم که تا چه اندازه در میان مردم خویش، احترام و اعتبار داشتهاند. کسانی مانند فرخی، عنصری، عسجدی و منوچهری که از برجستگان ادبی و مدیحهسرای دربار محمود بودند، آیا نزد مردم کوچه و بازار و یا در نگاه مردم اهل مطالعه و اندیشهی آن روزگار، اعتباری هم داشتند یا خیر! آن هم مردمانی که نان از عرق جبین خویش میخوردند و سر به آستان ابنای روزگار اگر چه درهیأت محمود و مسعود غزنوی نیز خم نمیکردند، شاید چنان شاعرانی از جمله فرخی سیستانی، چنان کار خود را از صفر شروع کردهبودند که قبل از حضور در دربار این یا آن شاه، اعتباری در میان اندیشمندان و ادیبان زمان خویش هم نداشتند که مردم را نسبت به آنان برای پشت کردنشان خشمگین سازد. آنچه را که من در این زمینه مینویسم، بیشتر براساس گمانهزنیهای فردی است. ما از پشت پردهی تاریخی که تقریباً به هزارسال قبل برمیگردد، نمیتوانیم از روی اسناد و مدارک معتبر صحبتکنیم.
ادامه دارد