صائب تبریزی، صیاد لحظهها (3)
در این نوشتار، غرض من، بررسی دیدگاه فکری و شخصیت ادبی و اجتماعی صائب تبریزی، شاعر سدهی یازدهم هجری است. اما دوستدارم تجربههای سالیان زندگی خویش را نیز در رابطه با فرد یا افرادی که به صائب ارادت خاص داشته و در دورانی بس طولانی، با اندیشهها و کلام او، آمیزش داشتهاند، با خوانندگان این نوشتهها قسمتکنم. صائبی که در این نوشتار معرفی میشود، صائب ذهن من و صائب ذهن بسیاری دیگر از مردمان این سرزمین است. تردید نباید داشت که از این صائب، تصویرهای دیگری نیز وجود دارد. تصویرهایی که افراد دیگری در بافتهای معین دیگری از زندگی فرهنگی و اجتماعی، از وی به کف آوردهاند.
برای من تا آن زمان اتفاق نیفتاده بود که کسی را در یک مکان عمومی، در حال خواندن کتاب ببینم. آنهم کسی که با آرامش خاطر، بیتوجه به حضور عارف و عامی، بی توجه به کنجکاوی رهگذران، چه مسافر و چه بازدیدکننده، وارد دنیای درونی کتابی شدهباشد که در دست دارد. به همین دلیل، حضور این مرد غریبه آنهم در حال خواندن کتاب، برای من، چراغ سبزی بود که اجازه میداد وارد دنیای دیگری شوم که از دنیای کسب و کار و یا دیگر چیزهایی که مورد علاقهی من نبود، فاصلهداشت. من، هم کنجکاو بودم و هم از نشاندادن کنجکاویام به آن مرد غریبه، نگرانی نداشتم. زیرا در مدرسه، از یکی از آموزگارانم این نکته را شنیدهبودم که:«کنجکاوی نشاندادن در زندگی خصوصی مردم، کار بسیار نادرستی است. اما کنجکاوی نشاندادن در مورد کسی که کتاب میخواند، با توجه به نوع برخورد سالم و دوستانهی انسان در لحظهی آشنایی، کار نادرستی نیست. آنان که در حال خواندن کتاب هستند، معمولاً این کار را خصوصی تلقی نمیکنند. از اینرو، چه بسا خوشحال هم بشوند از اینکه کسی، کنجکاوی نشان داده و از آنان در مورد کتابی که به خواندنش مشغول هستند، چیزی پرسیدهاست.» این آموزگار، بیشتر به فضای ایران توجه داشت آنهم ایرانی که به دههی سی خورشیدی برمیگشت. در آن هنگام، در حلقههای آشنایی من، نه همه کتابخوان بودند و نه کسی نسبت به کتابخواندن دیگران، واکنش مثبت یا قدردانانهای نشان میداد.
در آنهنگام، چیزی به نام فرهنگ کتابخوانی، هنوز معنا پیدانکردهبود. حتی آنان که در سن و سال بالا، به مطالعه مشغول میشدند، از دیدگاه بسیاری، این اندیشه در ذهنشان بیدار میشد که مردی با این سن و سال و داشتن چندبچه، هنوز هم درس میخواند. برای بخش بسیار بزرگی از مردم، کتابخواندن، برابر با درسخواندنبود. آموزگار مورد نظر، همیشه به ما توصیهمیکرد:«یادتان باشد که کنجکاوی در کتابخواندن مردم، با کنجکاوی در چیزی نوشتن مردم متفاوت است. هیچوقت به کسی که به نوشتن چیزی مشغولاست نزدیکنشوید. نوشتن، یعنی بیرون ریختن چیزی از اسرار درون شخص به روی کاغذ. این چنین کنجکاوی، گاه ممکناست عواقب زیانباری برای شما داشتهباشد.» با توجه به چنان ذهنیاتی که داشتم، به آن شخص نزدیک شدم. سلامکردم و بلافاصله گفتم:«در این مسافرخانه، شاید شما یگانه مسافری باشید که با خود کتابدارید و گذشته از آن، به خواندن آن مشغولید.» مرد مُسن، سرش را بالاکرد. نگاه کنجکاوانهای به من انداخت تا شاید بتواند در چهرهی من، نشانی از آشنایان دیرین خود را بیابد. پس از لحظهای سکوت که نزدیک بود من از جسارت خود معذرت بخواهم و راهم را کجکرده، او را ترککنم، لبخندی پدرانه برلب جاری ساخت و گفت:«ممنونم دوست عزیز! شاید شما هم یگانه جوانی باشید که در این سن و سال، به کتابخواندن من، توجه کردهاید. من یک هفتهاست که در این مسافرخانه، سرگردانم یا بهتربگویم در این تهران خرابشده، سرگردانم و تنها دلخوشیام خواندن کتاباست.»
ظاهراً بر درِ خانهای که کوبه وارد ساختهبودم، جوابی آمدهبود. آن را میتوانستم به فال نیک بگیرم. آشناییهای فکری، میبایست سرآغازهایی از این دست داشتهباشد. او از من خواست اگر برای رفتن به جایی عجله ندارم، در کنارش بنشینم. ظاهراً چنین مینمود که دل پردردی داشت. من که منتظر چنان موقعیتیبودم، با کمال میل در کنارش نشستم. او هیچگونه کنجکاوی به وضع و حال من نشان نداد. اینکه از کجا آمدهبودم، به کجا میرفتم و اصولاً به عنوان یک جوان پانزده ساله در آن مسافرخانه چه میکردم، مسألهی ذهنیاش نبود. مهمتر از همه، این او نبود که سرِ صحبت را با من بازکرده بود. او در دنیای خویش بود که من برآن کوبهای نواختهبودم و وی را از آنجا به درآوردهبودم. انگار منتظر بود تا سفرهی دل خویش را بگشاید. او از زاهدان میآمد. اگر چه زادهی سراوانبود. پدر و پدر بزرگش همه، شتردار و کارواندار بودند. او یگانه فرزند پسر خانواده بوده که پدرش وی را به مدرسه فرستادهبود. مدرسهرفتن او، همهی قبیلهی آنان را برآشفتهبود. پدر بزرگ و مادر بزرگ، خالهها و عموها، همه معترض پدر وی شدهبودند که مدرسه فرستادن «مولاداد/Mowladad» به مدرسه، به معنی بازکردن دری از درهای جهنم به روی اعتبار و اعتقاد تاریخی دیرینه سال آنانست. آنان گفتهبودند اگر این بچه به مدرسه برود، ممکناست دینش را از دست بدهد. چه بسا مذهبش را که سنتاست به شیعه تغییر دهد. ممکناست او حتی عقلش را از دستبدهد و دیگر نه پدر و مادرش را بشناسد و نه خواهرانش را. حتی گفتهبودند که او ممکناست سر به دشت و بیابان بگذارد و برود به جایی که حتی عرب، «نی» هم نمیاندازد.
پدرش که دست به کار بزرگی زدهبود، اینکار را به آن جهت انجام ندادهبود که در خواب شبانه، فرشتهای براو ظاهرگردیدهباشد و به او چنان توصیهایکردهباشد. یکی از کسانی که او با شترهایش برای او بار میبرده و با همدیگر، روابط بسیار دوستانهای داشتهاند، به او توصیه کردهاست:«فرزندانت را به مدرسه بفرست. هم اجر دنیا داری و هم اجر آخرت. به حرف کسی گوشنکن. در آندنیا، فرشتگان، وقتی نامهی اعمال ترا ببینند، همین یک رقم، کافیاست که بر خیلی از کارهای دیگرت با وجود نادرستبودن، خط بکشند و ترا یکراست، روانهی بهشت سازند.» پدرش وقتی واژهی «فرزندان» را از آن تاجر شنیدهبود، بدان تعبیر کردهبود که منظور وی، از «فرزند» یا «فرزندان» جز پسر، کسی دیگر نبودهاست. به همین جهت، در جواب آن تاجر گفتهبود که او فقط یک فرزند دارد. تاجر هم به او جواب دادهبود پس هنوز هم مهمتر است که تو آن یک فرزند را حتماً به مدرسه بفرستی. اخطارها و هشدارهای نزدیکان پدرش، هیچ سودی نبخشیدهبود. او متقاعدشدهبود که شعور و خیرخواهی آنتاجر از بقیهی افراد دور و بر او، خیلی بیشتر است. «مولاداد» به مدرسه رفتهبود و در طول همهی سالیانی که درس خواندهبود، نه یاغی شدهبود و نه دین خود را عوضکردهبود و نه حتی سر به بیابان گذاشتهبود. جالب آن که او به چنان دانش و تجربهای دست یافتهبود که همان افراد هشداردهنده، حالا در بزرگسالی، پیش او میآمدند و با همهی جوانی و خامی که او داشت، با وی در مورد بعضی کارها، مشورتمیکردند و از وی، راهنمایی میخواستند. «مولاداد» پس از پایان مدرسه، معلم شدهبود و سپس در دوران کار معلمی، لیسانس ادبیات خود را نیز گرفتهبود. او چنان در شهر زاهدان نامآورشده بود که وقت یکی از مقامهای عالیرتبهی کشور، به آنجا سفر کردهبود، رئیس فرهنگ زاهدان از وی خواستهبود که جزو استقبالکنندگان باشد و به علت دانش و صدای خوشی که در صحبت کردن داشت، به آن شخصیت، خوشآمد بگوید. او از انجام این کار سر باز زدهبود و گفتهبود من با کانون قدرت و خاندان شاه کاری ندارم. آنها چرخ خویش را میریسند و من چرخ خویش را.
رئیس فرهنگ زاهدان از دست او عصبانی شدهبود اما به علت آنکه به وی احتیاجداشت، دندان برجگر گذاشتهبود و ومنتظر روزی بود تا بتواند برخورد غیردوستانهی وی را پاسخگوید. آنروز، سرانجام فرارسیدهبود. نخست آنکه رئیس دبیرستانی که او در آنجا تدریس میکرد به رئیس فرهنگ گزارش دادهبود که این آقای «مولاداد» نه در سالگرد انقلاب شاه و ملت شرکت میکند و نه حتی در مراسم چهارم آبان که سالروز تولد شاه است. گذشته از آن، گزارش دادهبودند که او در درس تاریخ، انشاء و حتی فارسی، نه به شیوهی توصیهشدهی آییننامهای بلکه به شکلی که خود دوست دارد، کار میکند. این گزارش نه از سر کلاس و از طرف دانشآموزان بلکه از طرف یکی از دبیران ادبیات مدرسه که او شیوه ی کار خود را برای وی شرحداده بود، به مدیر مدرسه، گزارش شدهبود. رئیس فرهنگ، سرانجام او را روزی به دفتر خود خواستهبود و حکم اخراج وی را مستقیماً به دستش دادهبود. «مولاداد» در پاسخ رئیس فرهنگ، خونسردانه گفتهبود:«میدانم که من چوب چه چیزی را میخورم. من به نان ادارهی فرهنگ محتاج نیستم. پدرم آنقدر برای من ارث گذاشتهاست که اگر تا آخر عمر، کارهم نکنم، به دست کسی محتاج نخواهم بود. اما برخورد انتقامجویانهی شما، جزو بدترین شیوههای انسانی است. من علیه شما به همهی مراجع مربوط، شکایت میکنم. از فرمانداری و استانداری گرفته تا وزارت فرهنگ و دفتر شاه. اگر به حرف من گوش بکنند، بدان معناست که عدالت، یک گام به پیش برداشته است. اگر گوش نکنند و حق را به شما بدهند، نشان از آن دارد که عدالت، دو قدم، عقبنشینی کردهاست.»
ادامه دارد