صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (3)


در این نوشتار، غرض من، بررسی دیدگاه فکری و شخصیت ادبی و اجتماعی صائب تبریزی، شاعر سده‌ی یازدهم هجری است. اما دوست‌دارم تجربه‌های سالیان زندگی خویش را نیز در رابطه با فرد یا افرادی که به صائب ارادت خاص داشته‌ و در دورانی بس طولانی، با اندیشه‌ها و کلام او، آمیزش داشته‌اند، با خوانندگان این نوشته‌ها قسمت‌کنم. صائبی که در این نوشتار معرفی می‌شود، صائب ذهن من و صائب ذهن بسیاری دیگر از مردمان این سرزمین است. تردید نباید داشت که از این صائب، تصویرهای دیگری نیز وجود دارد. تصویرهایی که افراد دیگری در بافت‌های معین دیگری از زندگی فرهنگی و اجتماعی، از وی به کف آورده‌اند.

 

برای من تا آن زمان اتفاق نیفتاده بود که کسی را در یک مکان عمومی، در حال خواندن کتاب ببینم. آن‌هم کسی که با آرامش خاطر، بی‌توجه به حضور عارف و عامی، بی توجه به کنجکاوی رهگذران، چه مسافر و چه بازدیدکننده، وارد دنیای درونی کتابی شده‌باشد که در دست دارد. به همین دلیل، حضور این مرد غریبه آن‌هم در حال خواندن کتاب، برای من، چراغ سبزی بود که اجازه می‌داد وارد دنیای دیگری شوم که از دنیای کسب و کار و یا دیگر چیزهایی که مورد علاقه‌ی من نبود، فاصله‌داشت. من، هم کنجکاو بودم و هم از نشان‌دادن کنجکاوی‌ام به آن مرد غریبه، نگرانی نداشتم. زیرا در مدرسه، از یکی از آموزگارانم این نکته را شنیده‌بودم که:«کنجکاوی نشان‌دادن در زندگی خصوصی مردم، کار بسیار نادرستی است. اما کنجکاوی نشان‌دادن در مورد کسی که کتاب می‌خواند، با توجه به نوع برخورد سالم و دوستانه‌ی انسان در لحظه‌ی آشنایی، کار نادرستی نیست. آنان که در حال خواندن کتاب هستند، معمولاً این کار را خصوصی تلقی نمی‌کنند. از این‌رو، چه بسا خوشحال‌ هم بشوند از این‌که کسی، کنجکاوی نشان داده و از آنان در مورد کتابی که به خواندنش مشغول هستند، چیزی پرسیده‌است.» این آموزگار، بیشتر به فضای ایران توجه داشت آن‌هم ایرانی که به دهه‌ی سی خورشیدی برمی‌گشت. در آن هنگام، در حلقه‌های آشنایی من، نه همه کتاب‌خوان بودند و نه کسی نسبت به کتاب‌خواندن دیگران، واکنش مثبت یا قدردانانه‌ای نشان می‌داد.

 

در آن‌هنگام، چیزی به نام فرهنگ کتاب‌خوانی، هنوز معنا پیدانکرده‌بود. حتی آنان که در سن و سال بالا، به مطالعه مشغول می‌شدند، از دیدگاه بسیاری، این اندیشه در ذهنشان بیدار می‌شد که مردی با این سن و سال و داشتن چندبچه، هنوز هم درس می‌خواند. برای بخش بسیار بزرگی از مردم، کتاب‌خواندن، برابر با درس‌خواندن‌بود. آموزگار مورد نظر، همیشه به ما توصیه‌می‌کرد:«یادتان باشد که کنجکاوی در کتاب‌خواندن مردم، با کنجکاوی در چیزی نوشتن مردم متفاوت است. هیچ‌وقت به کسی که به نوشتن چیزی مشغول‌است نزدیک‌نشوید. نوشتن، یعنی بیرون ریختن چیزی از اسرار درون شخص به روی کاغذ. این چنین کنجکاوی، گاه ممکن‌است عواقب زیان‌باری برای شما داشته‌باشد.» با توجه به چنان ذهنیاتی که داشتم، به آن شخص نزدیک شدم. سلام‌کردم و بلافاصله گفتم:«در این مسافرخانه، شاید شما یگانه مسافری باشید که با خود کتاب‌دارید و گذشته از آن، به خواندن آن مشغولید.» مرد مُسن، سرش را بالاکرد. نگاه کنجکاوانه‌ای به من انداخت تا شاید بتواند در چهره‌ی من، نشانی از آشنایان دیرین خود را بیابد. پس از لحظه‌ای سکوت که نزدیک بود من از جسارت خود معذرت بخواهم و راهم را کج‌کرده، او را ترک‌کنم، لبخندی پدرانه برلب جاری ساخت و گفت:«ممنونم دوست عزیز! شاید شما هم یگانه جوانی باشید که در این سن و سال، به کتاب‌خواندن من، توجه کرده‌اید. من یک هفته‌است که در این مسافرخانه، سرگردانم یا بهتربگویم در این تهران خراب‌شده، سرگردانم و تنها دلخوشی‌ام خواندن کتاب‌است.»

 

ظاهراً بر درِ خانه‌ای که کوبه وارد ساخته‌بودم، جوابی آمده‌بود. آن را می‌توانستم به فال نیک بگیرم. آشنایی‌های فکری، می‌بایست سرآغازهایی از این دست داشته‌باشد. او از من خواست اگر برای رفتن به جایی عجله ندارم، در کنارش بنشینم. ظاهراً چنین می‌نمود که دل پردردی داشت. من که منتظر چنان موقعیتی‌بودم، با کمال میل در کنارش نشستم. او هیچ‌گونه کنجکاوی به وضع و حال من نشان نداد. این‌که از کجا آمده‌بودم، به کجا می‌رفتم و اصولاً به عنوان یک جوان پانزده ساله در آن مسافرخانه چه می‌کردم، مسأله‌ی ذهنی‌اش نبود. مهم‌تر از همه، این او نبود که سرِ صحبت را با من بازکرده بود. او در دنیای خویش بود که من برآن کوبه‌ای نواخته‌بودم و وی را از آن‌جا به درآورده‌بودم. انگار منتظر بود تا سفره‌ی دل خویش را بگشاید. او از زاهدان می‌آمد. اگر چه زاده‌ی سراوان‌بود. پدر و پدر بزرگش همه‌، شتردار و کاروان‌دار بودند. او یگانه فرزند پسر خانواده بوده که پدرش وی را به مدرسه فرستاده‌بود. مدرسه‌رفتن او، همه‌ی قبیله‌ی آنان را برآشفته‌بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ، خاله‌ها‌ و عموها، همه معترض پدر وی شده‌بودند که مدرسه فرستادن «مولاداد/Mowladad» به مدرسه، به معنی بازکردن دری از درهای جهنم به روی اعتبار و اعتقاد تاریخی دیرینه سال آنانست. آنان گفته‌بودند اگر این بچه به مدرسه برود، ممکن‌است دینش را از دست بدهد. چه بسا مذهبش را که سنت‌است به شیعه تغییر دهد. ممکن‌است او حتی عقلش را از دست‌بدهد و دیگر نه پدر و مادرش را بشناسد و نه خواهرانش را. حتی گفته‌بودند که او ممکن‌است سر به دشت و بیابان بگذارد و برود به جایی که حتی عرب، «نی» هم نمی‌اندازد.

 

پدرش که دست به کار بزرگی زده‌بود، این‌کار را به آن جهت انجام نداده‌بود که در خواب شبانه، فرشته‌ای براو ظاهرگردیده‌باشد و به او چنان توصیه‌ای‌کرده‌باشد. یکی از کسانی که او با شترهایش برای او بار می‌برده و با همدیگر، روابط بسیار دوستانه‌ای داشته‌اند، به او توصیه کرده‌است:«فرزندانت را به مدرسه بفرست. هم اجر دنیا داری و هم اجر آخرت. به حرف کسی گوش‌نکن. در آن‌دنیا، فرشتگان، وقتی نامه‌ی اعمال ترا ببینند، همین یک رقم، کافی‌است که بر خیلی از کارهای دیگرت با وجود نادرست‌بودن، خط بکشند و ترا یک‌راست، روانه‌ی بهشت سازند.» پدرش وقتی واژه‌ی «فرزندان» را از آن تاجر شنیده‌بود، بدان تعبیر کرده‌بود که منظور وی، از «فرزند» یا «فرزندان» جز پسر، کسی دیگر نبوده‌است. به همین جهت، در جواب آن تاجر گفته‌بود که او فقط یک فرزند دارد. تاجر هم به او جواب داده‌بود پس هنوز هم مهم‌تر است که تو آن یک فرزند را حتماً به مدرسه بفرستی. اخطارها و هشدارهای نزدیکان پدرش، هیچ سودی نبخشیده‌بود. او متقاعدشده‌بود که شعور و خیرخواهی آن‌تاجر از بقیه‌ی افراد دور و بر او، خیلی بیشتر است. «مولاداد» به مدرسه رفته‌بود و در طول همه‌ی سالیانی که درس خوانده‌بود، نه یاغی شده‌بود و نه دین خود را عوض‌کرده‌بود و نه حتی سر به بیابان گذاشته‌بود. جالب آن که او به چنان دانش و تجربه‌ای دست یافته‌بود که همان افراد هشداردهنده، حالا در بزرگ‌سالی، پیش او می‌آمدند و با همه‌ی جوانی و خامی که او داشت، با وی در مورد بعضی کارها، مشورت‌می‌کردند و از وی، راهنمایی می‌خواستند. «مولاداد» پس از پایان مدرسه، معلم شده‌بود و سپس در دوران کار معلمی، لیسانس ادبیات خود را نیز گرفته‌بود. او چنان در شهر زاهدان نام‌آورشده بود که وقت یکی از مقام‌های عالی‌رتبه‌ی کشور، به آن‌جا سفر کرده‌بود، رئیس فرهنگ زاهدان از وی خواسته‌بود که جزو استقبال‌کنندگان باشد و به علت دانش و صدای خوشی که در صحبت کردن داشت، به آن شخصیت، خوش‌آمد بگوید. او از انجام این کار سر باز زده‌بود و گفته‌بود من با کانون قدرت و خاندان شاه کاری ندارم. آن‌ها چرخ خویش را می‌ریسند و من چرخ خویش را.

 

رئیس فرهنگ زاهدان از دست او عصبانی شده‌بود اما به علت آن‌که به وی احتیاج‌داشت، دندان برجگر گذاشته‌بود و ومنتظر روزی بود تا بتواند برخورد غیردوستانه‌ی وی را پاسخ‌گوید. آن‌روز، سرانجام فرارسیده‌بود. نخست آن‌که رئیس دبیرستانی که او در آن‌جا تدریس می‌کرد به رئیس فرهنگ گزارش داده‌بود که این آقای «مولاداد» نه در سالگرد انقلاب شاه و ملت شرکت می‌کند و نه حتی در مراسم چهارم آبان که سالروز تولد شاه‌ است. گذشته از آن، گزارش داده‌بودند که او در درس تاریخ، انشاء و حتی فارسی، نه به شیوه‌ی توصیه‌شده‌ی آیین‌نامه‌ای بلکه به شکلی که خود دوست دارد، کار می‌کند. این گزارش نه از سر کلاس و از طرف دانش‌آموزان بلکه از طرف یکی از دبیران ادبیات مدرسه که او شیوه ی کار خود را برای وی شرح‌داده بود، به مدیر مدرسه، گزارش شده‌بود. رئیس فرهنگ، سرانجام او را روزی به دفتر خود خواسته‌بود و حکم اخراج وی را مستقیماً به دستش داده‌بود. «مولاداد» در پاسخ رئیس فرهنگ، خونسردانه گفته‌بود:«می‌دانم که من چوب چه چیزی را می‌خورم. من به نان اداره‌ی فرهنگ محتاج نیستم. پدرم آن‌قدر برای من ارث گذاشته‌است که اگر تا آخر عمر، کارهم نکنم، به دست کسی محتاج نخواهم بود. اما برخورد انتقام‌جویانه‌ی شما، جزو بدترین شیوه‌های انسانی است. من علیه شما به همه‌ی مراجع مربوط، شکایت می‌کنم. از فرمانداری و استانداری گرفته تا وزارت فرهنگ و دفتر شاه. اگر به حرف من گوش بکنند، بدان معناست که عدالت، یک گام به پیش برداشته است. اگر گوش نکنند و حق را به شما بدهند، نشان از آن دارد که عدالت، دو قدم، عقب‌نشینی کرده‌است.»

ادامه دارد

صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (2)


صائب تبریزی اگر چه زاده‌ی دورانی‌است که شاعر بودن، دیگر تضمین‌کننده‌ی وضع خوب اقتصادی شاعر در دربار امیر یا وزیری نبود، اما او این موهبت را داشت که معاشرت با شاهان متعددی را تجربه‌کند نه از آن رو که به پاداش مادی آنان نیازداشته‌باشد و یا از نظر رضایت روحی خویش، بخواهد به مدح سلطان قدرتمندی بپردازد تا بدان وسیله در دایره‌ی معاشرت برگزیدگان قوم قرارگیرد، بلکه به علل ویژگی‌های رفتاری، دقایق نگاه و دریافتش،  این موهبت به وی دست داده‌بود که در عمل، امیران و شاهان خواستار معاشرت با وی باشند و آن را برای خود، اعتبار و موهبتی تلقی‌کنند.

 

در همان سال‌های نخستینی که با صائب و شعر او به طور پراکنده و عمدتاً تک‌بیت‌های نسبتاً «ناب» وی آشنا شده‌بودم، بیش از پیش، کنجکاو بودم که در باره‌ی او بیشتر بدانم و بخوانم. در میان اطرافیانم، کسی نبود که دیوان وی را در میان کتاب‌های دیگر خود، خاصه در میان دیوان شاعران، داشته‌باشد. روزی با معلم ادبیات خود، این نکته را مطرح‌کردم که چرا نباید مدرسه‌ی ما کتاب‌خانه‌ی کوچکی داشته‌باشد و در آن، حداقل، دیوان مشهورترین شاعران کشورمان، برای افراد علاقه‌مند، قابل دسترس‌باشد. در همان هنگام، من بایک حساب سرانگشتی، برآورد کرده بودم که اگر مدرسه‌ی ما، دیوان دویست شاعر ایرانی را با قیمت ده‌تومان برای هر یک، خریداری کند، هزینه‌ی همه‌ی دیوان شاعران، بیش از دوهزارتومان نخواهدشد. این را می‌دانستم که دیوان بخش بزرگی از آن شاعران در آن زمان، حتی ده‌تومان هم نبود. گذشته از آن، دو هزارتومان برای مدرسه‌ای که سیصد دانش‌آموز داشت، پول بسیار اندکی بود. چه، اداره‌ی فرهنگ وقت، پول آن کتاب‌ها را می‌داد و چه حتی از پدران و مادران بچه‌ها گرفته می‌شد، چیزی نبود که به کسی فشار اقتصادی وارد سازد. معلم ادبیات که از امکانات مادی مدرسه، اطلاع دقیقی نداشت، مرا مستقیماً به مدیر مدرسه حواله‌داد.

 

مدیر مدرسه در جواب من گفت:«عروسی به چشم تماشاگر آسان می‌آید. مدرسه‌ی ما یک بودجه‌ی بسیار مختصری دارد که حتی پول نفت بخاری‌های زمستان ما را تکافو نمی‌کند. من باید هر روز به اداره‌ی فرهنگ بروم و از بخش مالی آن، مقداری پول گدایی‌کنم تا  بتوانم نفت زمستان کلاس‌ها را تأمین‌سازم. در چنین وضع و حالی، کتاب و کتاب‌خانه، پیشکش همه‌باد. من هم بدم نمی‌آید که ما کتاب‌خانه‌ی کوچکی می‌داشتیم و به جای دویست جلد، حداقل پنجاه جلد کتاب، از شاعران مهم کشورمان در آن‌جا قرار می‌دادیم. البته من تصور نمی‌کنم که بودن یا نبودن دیوان صائب در کتاب‌خانه‌ مدرسه‌ی ما، چیز چندانی را تغییردهد. اگر قرار بود پنجاه جلد کتاب بخریم، باید این پنجاه جلد، از آن کسانی‌باشد که در قله‌ی اعتبار و احترام و محبوبیت ملی ما قراردارند. برای اشخاصی مانند صائب، در این دایره، جایی در نظر گرفته نشده است.» من در برابر حرف‌های مدیر مدرسه، کاملاً لال شده‌بودم. شاید او راست می‌گفت و شخصیت ادبی صائب، چیزی نبود که بشود کمبودش را در یک شهرستان دورافتاده، آن‌هم در کتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ای دورافتاده‌تر، احساس‌کرد. با وجود این، شوق خواندن دیوان صائب، در من فروکش نکرده‌بود. برای من مهم آن‌نبود که حرف‌های دلنشین و تفکرانگیز را یک شاعر مهم ملی برزبان آورده‌باشد و یا روستازاده‌ای در کرمان یا تبریز. من همچنان در جستجوی دیوان این شاعر «غیرمهم»‌بودم. رسم برآنست که در شهرهای کوچک که دسترسی به کتاب و کتاب‌‌خانه‌های بزرگ و قابل اعتنا میسر نیست، انسان بیشتر از هر چیز، به دامان کسانی متوسل می‌شود که در باره‌ی آنان، این جا و آن‌جا، توصیف‌هایی را شنیده‌‌است بدین شکل که علم همه‌ی عالَم، در «سینه»‌ی آنان جمع‌است و آن‌ها به هرپرسش بی‌جوابی، جواب خواهندداد و هر مشکل فکری را حل خواهندکرد.

 

من در این زمینه، حتی مضایقه‌ای نداشتم که بر درِ خانه‌ی هرکس که او را دانشمند و یا اهل کلام توصیف می‌کردند، کوبه‌ای بزنم و از آن شخص، کتابی بخواهم و یا پرسشی را مطرح‌سازم. علت این نوع دریافت و برخورد در من،  آن بود که یکی دو سال قبل از آن، از میان کتاب‌هایی که از کتاب‌فروش سالخورده و بسیار قدیمی شهرمان اجاره کرده‌بودم، کتابی به دستم رسیده‌بود که در آن، مقدار زیادی کلمات قصار به چشم می‌خورد. یکی از آن جمله‌ها که سخت در ذهن من، تأثیر خود را به جاگذاشته بود، این جمله‌بود:«برای آموختن، هرگز نباید احتیاط کرد و یا برای پرسیدن، مغرور بود.» این جمله، تقریباً بیشتر اوقات، آویزه‌ی ذهن من شده‌بود. اما در محیطی که ظاهراً شوره‌زار می‌نماید و گیاهی نمی‌روید، چه انسان، متواضع باشد و چه مغرور، نمی‌توان به میوه‌ی فکری دلخواه خویش، دسترسی یافت. از طرف دیگر، تابستان همان‌سال، برای من موقعیت بسیار مناسبی فراهم‌گردید تا بتوانم با کسی آشناشوم که اگر چه در گمنامی می‌زیست اما از بسیاری کسان که برای خود، نام و آوازه‌ای دست و پا کرده‌بودند، بیشتر می‌دانست. موضوع از این قراربود که پدرم می‌خواست برای انجام کار معینی به تهران‌برود. او چنان برنامه‌ریزی کرده‌بود که بیشتر از سه‌روز در آن‌جا نماند. من همچنان بر حَسَبِ تصادف، بی‌آن‌که اشتیاق و یا تمایل این سفر را داشته‌باشم، به وی‌گفتم:«ای‌کاش من هم با شما می‌آمدم.» تابستان بود و مدرسه‌‌ها تعطیل. از این‌رو، مشکلی از جانب مدرسه نداشتم. پدرم جواب‌داد:«راه‌بیفت تا با هم برویم.» و چنان‌شد.

 

این نخستین سفر من به تهران‌بود. پدرم به علت مسافرت‌های متعددی که به این شهرداشت، از مشتریان دائمی و شناخته‌شده‌ی مسافرخانه‌ی پارس‌بود. این مسافرخانه، در انتهای بازار «مَروی/Marvi» از کوچه‌های بسیار قدیمی خیابان ناصرخسرو قرارداشت.‌ از آن‌جا به خیابان پاچنار، راه چندانی نبود. این مسافرخانه، محل آمد و رفت و یا اقامت اعیان و اشراف تهران و یا شهرستان‌ها نبود. اگرچه کسانی بودند که با وجود داشتن ثروت، ترجیح می‌دادند بازهم همان مسافرخانه را انتخاب‌کنند. صاحب آن، مردی مهربان و خوش‌برخوردبود. کارکنانش تعریف می‌کردند که او برای رضایت مسافران و مشتریان خود، پایبند اصول خاصی‌است. وی به کارکنانش می‌گفته‌است:«رنجیدگی یک مسافر از ما به معنی از دست دادن ده نفر مشتری‌است. زیرا یک انسان، وقتی از جایی یا چیزی ناراضی‌باشد، به هردوست و آشنایی که برسد، نارضایی خویش را از آن شخص و پدیده، دست‌کم در خلال یک مدت زمان معین، چند و چندین‌بار مطرح می‌کند. اگر ما میانگین این شکایت‌ها و بدگویی‌ها را در خلال دو سال، فقط ده‌بار بدانیم، در آن صورت، این شخص، توانسته‌است ده مشتری احتمالی ما را از ما برماند. از طرف دیگر، اگر مسافران ما، از ما رضایت داشته‌باشند، همین روند ، به شکل مثبت آن، در مورد ما عمل خواهدکرد.»

 

 مسافرخانه‌ی مزبور، محوطه‌ی بسیار بزرگی داشت که حتی اگر دونفر تمایل داشتند در آن‌جا، هم بایکدیگر صحبت‌کنند و هم قدم بزنند، کاملاً امکان‌پذیربود. نکته‌ی دیگر آن‌‌که در آن‌جا، همه‌گونه اقشار اجتماعی، در رفت و آمدبودند. از معلم و کارگر گرفته تا بازرگان شهرستانی، مدیر یک مؤسسه‌ی دولتی یا خصوصی، سرباز و دیگر اقشار اجتماعی. پدرم روز اول، مرا در مسافرخانه‌ی پارس، تنها گذاشت. فقط توصیه‌کرد:«تهران شهر بزرگی‌است و اگر به خیابان‌ می‌روی، سعی‌کن به هر شکلی که دوست داری، برای خودت نشانه‌‌ای بگذار تا راه بازگشتت را گم‌نکنی.» من، برای کشف تهران به عنوان یک محیط ناشناخته، چندان کنجکاوی نداشتم. کنجکاوی عمده‌ام آن بود که بتوانم به چندکتاب‌فروشی سر‌بزنم و اگر کتابی مطابق میل خود پیدا می‌کنم، بخرم. به همین جهت پس از رفتن پدر، فکرکردم که خود را برای رفتن به خیابان و پیداکردن کتاب‌فروشی‌های دلخواهم آماده کنم. اما هنوز از مسافرخانه بیرون نرفته‌بودم که حضور مردی نسبتاً مُسن در محوطه‌ی مسافرخانه، نظرم را به خود جلب‌کرد. طبیعی بود که من دریافت چندان دقیقی از سن و سال افراد و خاصه او نداشتم. در مورد وی، حدسم می توانست کاملاً نادرست باشد. اما تکیدگی و چین و چروک صورت و نوع لباس‌پوشیدن آن مرد، او را در نگاه من، بسیار مُسن جلوه می‌داد. ریشش تقریباً تا آن‌جا بلند بود که مرتب آن را در مشت خویش می‌فشرد و مقدار زیادی هم از بقیه‌اش، از ته مشت وی، بیرون می‌زد. نگاهش درخشش خاصی داشت. وضع سر و لباسش، چندان مناسب نبود. اگر چه به نظر نمی‌رسید که کثیف‌باشد اما به اندازه‌ی کافی، کهنه و رنگ و رورفته‌بود. او در گوشه‌ای خلوت از محوطه‌ی آجرفرش مسافرخانه، روی تختی از انبوه تخت‌های در کنار هم آرمیده‌، نشسته‌بود و به خواندن کتابی مشغول‌یود. 

صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (1)


صائب تبریزی شاعر سده‌ی یازدهم هجری قمری که بخشی از زندگی او، مصادف با دوران حکومت شاه عباس دوم پادشاه صفوی بوده، از شاعرانی است که در چند دوره‌ی مختلف سنی از زندگی من، حضوری آشکار داشته‌است. نخستین‌بار، هنگامی بود که در سن پانزده سالگی، در حال جمع‌کردن ابیات پراکنده و اندیشه‌برانگیز شاعران ایران، همراه یا جمله‌های دلچسب و پرمحتوای نویسندگان مختلف جهان‌بودم. در ذهن من چنان نشسته‌بود که کلمات قصار و جمله‌های پرمعنی، بیشتر از آنِ نویسندگان و شخصیت‌های خارجی‌‌است و اشعار نغز و تفکربرانگیز، تنها در انحصار شاعران ایرانی‌است. البته خیلی زود به این نکته پی‌بردم که چنان دریافتی، از بُن، نادرست‌بوده‌است. حرف‌های اندیشه‌برانگیز، در انحصار هیچ فرهنگ و ملتی نیست. اما طبیعی است که همه‌ی ملت‌ها به یک اندازه، از این موهبت برخوردار نیستند. عوامل گوناگون تاریخی، فرهنگی و اجتماعی، راه را برای داشتن و یا نداشتن چنان غنایی بیشتر هموار می‌سازد. ملت‌هایی که به دلایل گوناگون، مرتب در معرض تاخت و تاز مهاجمان خارجی و یا داخلی‌بوده‌اند و میراث فرهنگی آنان، نتوانسته‌است در یک آرامش مدنی، رشد طبیعی و مناسب خود را داشته‌باشد، با آنان که از چنین تنش‌های نظامی و یا غارتگرانه برکنار بوده‌اند و در فضایی مساعد و دور از اضطراب رشدکرده‌اند، قطعاً تفاوت‌های معینی را در حوزه‌های دریافت، تعمق و اندیشیدن، به نمایش می‌گذارند. در آن‌هنگام، من گوش به زنگ‌بودم تا وقتی در نشریات، به مقاله‌ها، نقل قول‌ها و بیت‌هایی برمی‌خوردم که انسان را به خویش می‌طلبد، آن‌ها را یادداشت‌کنم. خاصه بیت‌هایی که آبشخور آن‌ها اگر چه عملاً واقعیت‌های زندگی روزانه‌‌بود اما در عمل، خبر از «نگاهی دیگر» به زندگی و مناسبات انسانی می‌داد. من در آن سن و سال، نمی‌توانستم دریابم که وقتی سنایی می‌گوید:«مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی/از این آیین بی‌دینان پشیمانی، پشیمانی» چه فرقی با توصیف‌های صائبانه، از قبیل این بیت‌دارد:«این ناکسان که فخر به اجداد می‌کنند/ چون سگ به استخوان، دل خود شاد می‌کنند.»‌. من در واقعیت، بیشتر می‌توانستم توصیف‌های صائب را در آن ابیات پراکنده، نزدیک‌ به حس و حال و درک انسانی خویش ببینم تا حرف‌های سنایی غزنوی را.

 

این را نیز درک می‌کردم که شعرهای سنایی و یا شاعرانی در حال و هوای او، زبان قوی‌تر، پخته‌تر و جوهری‌تری دارند تا شاعرانی همچون صائب تبریزی. برای من، چندان ساده نبود که بتوانم این تفاوت را برشمارم و یا وارد جزئیات آن گردم. اما برپایه‌ی تجربه‌های اندک خویش، می‌توانستم تفاوت زبان و کلام این دو گروه را به خوبی حس کنم. من سنایی غزنوی را بیشتر مانند واعظی می‌دیدم که بر منبر نشسته‌است و تجربه‌ی هزار عالَم را بردوش‌دارد و از روی اطمینانی آسمانی و بهشتی، بریگانه راه به حق زندگی خود، پای می‌فشارد و هرکس دیگر را که جز آن بیندیشد و یا انجام‌دهد به نفرینستان تاریخ می‌سپرد. کلام سنایی محکم بود و از آن، فخامت و آهنگ می‌بارید. در آن هنگام، به دلیل نبود دانش کافی و کمی تجربه در عرصه‌های مختلف زندگی، به زحمت می‌توانستم به وی نزدیک‌شوم و یا اندیشه‌ها و نگرانی‌های وی را کاملاً خانگی و قابل حس بشناسم. در حالی که صائب برای من، مانند مرد دوره‌گردی‌بود که نه ادعایی در سرداشت تا بخواهد خلق خدا را به آن راه، هدابت کند و نه در عمل، چنان زبانی داشت که انگار رنگ و بوی آن، از زندگی روزانه، فرسنگ‌ها فاصله‌دارد. به نظر می‌رسید که صائب، دور از ادعاهای رهبرانه‌ی فکری و اخلاقی، بی‌آن‌که در خود، وظیفه‌ی نهی و وعظی را احساس‌کند، آن‌چه را که درمی‌یابد، به ساده‌ترین شکل ممکن برزبان جاری می‌سازد.

 

با وجود این، من تنها به نوشتن ابیاتی از صائب، نمی‌توانستم قانع‌باشم، بلکه هرجا به ابیاتی از سنایی و دیگرشاعران فارسی‌زبان برمی‌خوردم، یادداشت می‌کردم. در آن هنگام، با وجود مطالعه‌ی بسیار اندک اما شوق بسیار، نام سنایی را بیشتر شنیده و یا خوانده‌بودم تا نام صائب تبریزی را. شخصیت صائب، برایم کاملاً تازگی‌داشت. حتی نمی‌دانستم که او از زادگان کدام قرن‌است و صاحب کدام آثار و یا دارنده‌ی کدام سبک شاعرانه. البته برای من،  آن چه مهم‌بود، گردآوردن جلوه‌های کلامی شاعران و نویسندگانی بود که به شکلی مورد پسند آنی من قرار می‌گرفت. هرچند، شماری ابیات دیگر را نیز یادداشت می‌کردم نه از آن‌رو که در همان لحظات، مورد پسند درجه اول من قرارگرفته‌بود بلکه بدان دلیل که احساس می‌کردم شاید آن ابیات، در آینده و در ساخت و بافت دیگری، مورد استفاده قرارگیرد. به عنوان مثال، ملامت‌های خاقانی و تازیانه‌های کلامی او در شعر «ایوان مداین»، لحن آرام و رام پروین اعتصامی در مناظره‌های اشیاء و اشخاص و طبقات گوناگون اجتماعی، برخورد عاقلانه و جهان‌دیده‌ی سعدی با مردم روزگار، همه و همه از موردهایی بودند که مرا مخاطب خویش قرار می‌دادند. اما با وجود این، نگاه صائب، صرف‌نظر ازکم‌رنگ بودن جوهره‌ی کلام، از نظر محتوا و ابلاغ پیام، برایم نگاه دیگری‌بود. انگار ابیات غزل‌های او، هرکدام از نظر معنایی، سازهای متفاوتی می‌نواختند. از این رو، اگر من هرکدام از آن‌ها را در قفس جداگانه‌ی صفحه‌ای از دفترم زندانی می‌کردم، احساس تنهایی به آن‌ها دست نمی‌داد. 

 

دوره‌ی دوم مربوط به زمانی‌است که در دانشکده‌ی ادبیات مشهد، در دهه‌ی چهل خورشیدی، بخشی به انگیزه‌ی انجام تکلیف درسی و بخشی دیگر با انگیزه‌ها‌ی فردی، تصمیم گرفتم تا تذکره‌ی محمدطاهر نصرآبادی را مطالعه‌کنم و دریافت‌ها و اندیشه‌های خویش را در این رابطه، در قالب کتابی قلمی‌سازم. در آن‌تذکره که زندگی 956 شاعر به توصیف کشیده‌شده‌بود، طبعاً صائب، جای ویژه‌ای، به خود اختصاص داده بود. در آن هنگام، باردیگر این نکته، بیشتر و بیشتر در مقابل ذهنم به جلوه‌گری پرداخت که صائب، متعلق به دوره‌ای خاص از تاریخ ایران است که شاعر بودن، دیگر برای بسیار از آرزومندان آفرینش‌های کلامی، نه شغل نان و آب‌داری به شمار می‌آمده و نه حتی اندیشه‌های جاری در فضای جامعه، همان‌بوده که می‌توانسته در عهد ابراهیم غزنوی به نمایش درآید. درست‌است که سلطان محمود، جد سلطان‌ابراهیم غزنوی، بیشترین سفرها را به خاک کشور هندکرد. بیشترین غنائم جنگی را از آن جا با خود به ایران آورد اما چندان سبدی از زبان و فرهنگ آن سرزمین را نتوانست به غنیمت بگیرد. چنان جلوه‌هایی از فرهنگ انسانی، نه به سادگی، به غنیمت گرفته‌ می شوند و نه حتی با وجود به غنیمت‌گرفته‌شدن، به سادگی و در خلال زمانی بس کوتاه، می‌توانند به برگ و باربنشینند. زمان طولانی‌تری لازم‌بوده که با استقرار حکومت‌های ایرانی در هند، «مهلتی» فرازآید تا آن «خون»، «شیر» گردد. در سایه‌ی چنان تداومی بود که بعدها پس از حمله‌ی مغول و تداوم حکومت جانشینان و فرزندان او، تأثیر فکری و فرهنگی زبان فارسی در آن منطقه و تأثیر پذیری ایرانیان از آن محیط، خاصه آنان که به آن سرزمین مهاجرت موقت و یا دائمی می‌کردند، در فرهنگ و ادبیات فارسی، به نمایش درآید.

 

شعر صائب در این زمینه، به نوعی، فرزند آن بده بستان‌های اجتماعی و فرهنگی است. شاعر از تمرکز بر روی زبان در مفهوم کلاسیک آن،کاسته‌ و بیشتر به القاء پیام خویش‌اندیشیده‌است. در حالی که در دوران سنایی و یا قبل از او، بسیاری از شاعران، گاه در برابر زبان فخیم و پر قدرت خویش، محتوایی بسیار ساده و حتی کم‌ارزش، ارائه می‌دادند. این بدان معنی‌بود که در مواقعی، «شکل» بر «محتوا» می‌چربید. بار سوم، هنگامی بود که در بزرگ‌سالی، این مجال را یافتم که دیوان صائب را با نگاه و تجربه‌ای دیگر از نظر بگذرانم. در این نکته تردید نیست که ما انسان‌ها، به تناسب افزایش سن و تجربه، هربار که به پدیده‌ای مراجعه می‌کنیم و یا برآنیم که آن را یک‌بار دیگر در کارگاه تجزیه و تحلیل ذهنی خویش قراردهیم، به کشف نکات تازه و دریافت‌هایی از ابعاد دیگر فکر و زندگی می‌رسیم.  چه در آن هنگام و چه در این زمان، احساس می‌کنم که جای یک بررسی پژوهشگرانه از کارهای وی و چه بسا یک ویرایش مجدد از دیوان او لازم است. این ویرایش بدان معنی نیست که ضرورتاً شخص ویراش‌گر بخواهد، ابیات دخیل را از آن دورسازد و یا دیوان وی را با نسخه‌هایی کُهن‌تر مورد مقایسه قراردهد. طبیعی است که اگر انجام چنین کاری هم لازم‌باشد، باید آن را به انجام رساند. آن‌چه منظور من‌است آن که حتی در همین وضع فعلی نیز، می‌توان دیوان او را با چاپ بهتر، توضیحات ضروری‌تر و همچنین نوشتن یک مقدمه‌ی علمی و دور از احساسات فرزندانه یا پدرانه نسبت به این شاعر، به بازار ارائه‌داد. این‌کار می‌تواندصائب را بیشتر و بیشتر به افراد کتاب‌خوان ما معرفی‌کند. حتی گزیده‌ای از دیوان وی، جزو نکات ضروری برای چنین موردهایی‌است.

ادامه‌دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (14)


 در این شماره، بررسی اندیشه‌ها و زبان عبید زاکانی به پایان می‌رسد. از شماره‌ی آینده، نوشتار دیگری منتشر خواهدشد با عنوان «صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها».

 

عبید زاکانی از شاعرانی‌است که سعی برآن داشته‌است تا به زبانی بی‌پیرایه و قابل فهم با خواننده، ارتباط برقرارکند. البته این زبان بی‌پیرایه‌ی او با زبان سعدی، تفاوت بسیار عمیقی‌دارد. در گلستان سعدی و یا حتی در بوستان، می‌توان عمق نگاه، تجربه و جهان‌دیدگی وی را در هر بیت شعر و یا واژه‌هایی که انتخاب کرده‌است، آشکارا مشاهده کرد. در عبید، نه این عمق فکری دیده می‌شود و نه فخامت کلامی. در آثار سعدی، می‌توان دریافت که او آگاهانه تلاش‌داشته، تا زبان مورد استفاده‌ی خویش را گذشته از آهنگین‌بودن، زیبا و قابل درک ارائه‌دهد. در عبید، نیاز به چنین تلاشی نیست. شیوه‌ی اندیشندگی و زبان مورد استفاده‌ی او، چه در قصاید، قطعات، رباعی‌ها و لطیفه‌ها و چه در مثنوی‌ها و غزل‌ها، در مجموع زبان کم‌عمق و قابل فهمی‌است.

 

در این‌قسمت، به سه حکایت کوتاه توجه می‌کنیم که نخستین آن، تصویری‌است از وضعیت ثروتمندان جامعه‌ی دوران عبید نسبت به دارندگی و حفظ مال و دوری از همدلی انسانی. دو حکایت دیگر، ترجمه‌ی حکایت‌هایی است که عبید، آن‌ها را به زبان عربی نوشته‌است. در آن‌ها نیز می‌توان چه مستقیم و چه با اشارت و کنایت، فضای درهم‌ریخته و نابسامان دوران او را شاهد بود.

حکایت

در این‌روزها، بزرگ‌زاده‌ای، خرقه به درویشی‌داد. مگر طاعنان، خبر این واقعه، به سمع پدرش رسانیدند. با پسر در این‌باب، عتاب می‌کرد. پسرگفت:«در کتابی خواندم که هرکه بزرگی‌خواهد، باید هرچه دارد، ایثارکند. من بدان هوس، این خرقه را ایثارکردم.» پدرگفت:«ای اَبله. غلط در لفظ ایثار کرده‌ای که به تصحیف خوانده‌ای. بزرگان گفته‌اند که هرکه بزرگی خواهد باید هرچه دارد، انبارکند تا بدان عزیز باشد. نبینی که هم‌اکنون همه‌ی بزرگان، انبارداری می‌کنند.»(به تصحیف خوانده‌ای یعنی غلط خوانده‌ای)/ از رساله‌ی اخلاق الاشراف

 

دو حکایت کوتاه

1/ روباه را پرسیدند که در گریز از سگ، چند حیلت دانی. گفت:«از صد افزون‌است و نکوتر از همه آن‌که من و او یکدیگر را نبینیم.»

 

2/ مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت:«مرا که رد می‌کنی، از چه رو دشنامم می‌دهی؟» گفت:«خوش ندارم که دست تهی روانه‌ات سازم.»

 

وی در یکی از چهارپاره های خویش، با طنزی گزنده و خرده‌گیرانه‌، نسبت به نظام حاکم اجتماعی دوران خود، مردم را برای انتقام گرفتن از طبقات مرفه اجتماعی، به دلقکی و مطربی تشویق می‌کند. چنین برخوردی از سوی عبید، عملاً طبل رسوایی نظام حاکم بر کشور را به صدا درآوردن‌است. زیرا وقتی در جامعه‌ای، دانش و خردمندی، محل اعتبار و اعتنا نباشد، باید دلقکانه زیست تا بتوان در چنان هیأتی از لباس و کلام، ناگفته‌ها را برزبان جاری ساخت.

 

ای خواجه مکن تـــا بتوانی طلب علم

کانـــــــدر طلب راتب هر روزه بـــمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تــــا داد خود از کهتر و مـــهتر بستانی

 

او در چندین جا از اشعار خود، از فقر و قرض، نالیده‌است. گمان من آنست که او پس از مرگ شیخ ابو اسحاق که شاه محبوب وی بوده، دیگر نتوانسته‌است آن روز و روزگاری را که در آرزویش بوده، باردیگر تکرارکند. درست‌است که در دوران امیرمبارزالدین، او مورد خشم و غضب نبوده اما ظاهراً چندان مورد عنایت قلبی دربار وی نیز قرار نداشته است. به همین دلیل، نمی‌توان در رفاه‌بود و همچنان برای جلب ترحم مردمان روزگار، از درد قرض و بلای حاصل از آن، سخن‌گفت.

 

مَردم بـــه عیش و شادی و من در بلای قرض

هریک به کار و باری و من مبتلای قرض

قـــرض خدا و قـــــرض خلایق به گردنم

آیـــا ادای فـــــرض‌کنم یـــا ادای قرض؟

 

خــرجم فزون زغایت و قرضم برون زحد

فــکر از بــــــرای خرج‌کنم یا برای قرض

از هیچ خـــط نتابم غیــــر از سجل دین

وز هـــیچ‌کس نــنالم غیر از گوای قرض

 

در شهر قــــرض‌دارم و اندر محله قرض

در کوچه قرض‌دارم و اندر سرای، قرض

                         ●

بیش از این از ملک، هرسالی مرا

خُــــرده‌ای از هــــــــرکناری آمدی

در وُثاقم نـــان خشک و تـــــره‌ای

در میـــــان بودی، چو یـاری آمدی

 

گَه گَهی هم باده حاضر می‌شدی

گـــر ندیمی یــــا نــــــگاری آمدی

نیست در دستم کنون از خشک و تــــر

زآن‌چـــه وقتی در کـــناری آمـدی

 

غیـــرِ من در خانه‌ام چـیزی نماند

هـــم نمانـــدی گر به کاری آمدی

                      ●

این شمع که شب در انجمن می‌خندد

مـــانَد بـــه گُلی که در چمن می‌خندد

هــرشب که به بالین مــــن آید تـا روز

می‌سوزد و بـرگریه‌ی مـــن می‌خندد

                        ●

از کار جـــهان کــرانه خواهم‌کردن

رو در می و در مُغانه خواهم‌کردن

تـا خلق جــهان دست بدارند زمن

دیـــوانگی‌ای بــهانه خواهم‌کردن

پایان