صائب تبریزی، صیاد لحظهها (2)
صائب تبریزی اگر چه زادهی دورانیاست که شاعر بودن، دیگر تضمینکنندهی وضع خوب اقتصادی شاعر در دربار امیر یا وزیری نبود، اما او این موهبت را داشت که معاشرت با شاهان متعددی را تجربهکند نه از آن رو که به پاداش مادی آنان نیازداشتهباشد و یا از نظر رضایت روحی خویش، بخواهد به مدح سلطان قدرتمندی بپردازد تا بدان وسیله در دایرهی معاشرت برگزیدگان قوم قرارگیرد، بلکه به علل ویژگیهای رفتاری، دقایق نگاه و دریافتش، این موهبت به وی دست دادهبود که در عمل، امیران و شاهان خواستار معاشرت با وی باشند و آن را برای خود، اعتبار و موهبتی تلقیکنند.
در همان سالهای نخستینی که با صائب و شعر او به طور پراکنده و عمدتاً تکبیتهای نسبتاً «ناب» وی آشنا شدهبودم، بیش از پیش، کنجکاو بودم که در بارهی او بیشتر بدانم و بخوانم. در میان اطرافیانم، کسی نبود که دیوان وی را در میان کتابهای دیگر خود، خاصه در میان دیوان شاعران، داشتهباشد. روزی با معلم ادبیات خود، این نکته را مطرحکردم که چرا نباید مدرسهی ما کتابخانهی کوچکی داشتهباشد و در آن، حداقل، دیوان مشهورترین شاعران کشورمان، برای افراد علاقهمند، قابل دسترسباشد. در همان هنگام، من بایک حساب سرانگشتی، برآورد کرده بودم که اگر مدرسهی ما، دیوان دویست شاعر ایرانی را با قیمت دهتومان برای هر یک، خریداری کند، هزینهی همهی دیوان شاعران، بیش از دوهزارتومان نخواهدشد. این را میدانستم که دیوان بخش بزرگی از آن شاعران در آن زمان، حتی دهتومان هم نبود. گذشته از آن، دو هزارتومان برای مدرسهای که سیصد دانشآموز داشت، پول بسیار اندکی بود. چه، ادارهی فرهنگ وقت، پول آن کتابها را میداد و چه حتی از پدران و مادران بچهها گرفته میشد، چیزی نبود که به کسی فشار اقتصادی وارد سازد. معلم ادبیات که از امکانات مادی مدرسه، اطلاع دقیقی نداشت، مرا مستقیماً به مدیر مدرسه حوالهداد.
مدیر مدرسه در جواب من گفت:«عروسی به چشم تماشاگر آسان میآید. مدرسهی ما یک بودجهی بسیار مختصری دارد که حتی پول نفت بخاریهای زمستان ما را تکافو نمیکند. من باید هر روز به ادارهی فرهنگ بروم و از بخش مالی آن، مقداری پول گداییکنم تا بتوانم نفت زمستان کلاسها را تأمینسازم. در چنین وضع و حالی، کتاب و کتابخانه، پیشکش همهباد. من هم بدم نمیآید که ما کتابخانهی کوچکی میداشتیم و به جای دویست جلد، حداقل پنجاه جلد کتاب، از شاعران مهم کشورمان در آنجا قرار میدادیم. البته من تصور نمیکنم که بودن یا نبودن دیوان صائب در کتابخانه مدرسهی ما، چیز چندانی را تغییردهد. اگر قرار بود پنجاه جلد کتاب بخریم، باید این پنجاه جلد، از آن کسانیباشد که در قلهی اعتبار و احترام و محبوبیت ملی ما قراردارند. برای اشخاصی مانند صائب، در این دایره، جایی در نظر گرفته نشده است.» من در برابر حرفهای مدیر مدرسه، کاملاً لال شدهبودم. شاید او راست میگفت و شخصیت ادبی صائب، چیزی نبود که بشود کمبودش را در یک شهرستان دورافتاده، آنهم در کتابخانهی مدرسهای دورافتادهتر، احساسکرد. با وجود این، شوق خواندن دیوان صائب، در من فروکش نکردهبود. برای من مهم آننبود که حرفهای دلنشین و تفکرانگیز را یک شاعر مهم ملی برزبان آوردهباشد و یا روستازادهای در کرمان یا تبریز. من همچنان در جستجوی دیوان این شاعر «غیرمهم»بودم. رسم برآنست که در شهرهای کوچک که دسترسی به کتاب و کتابخانههای بزرگ و قابل اعتنا میسر نیست، انسان بیشتر از هر چیز، به دامان کسانی متوسل میشود که در بارهی آنان، این جا و آنجا، توصیفهایی را شنیدهاست بدین شکل که علم همهی عالَم، در «سینه»ی آنان جمعاست و آنها به هرپرسش بیجوابی، جواب خواهندداد و هر مشکل فکری را حل خواهندکرد.
من در این زمینه، حتی مضایقهای نداشتم که بر درِ خانهی هرکس که او را دانشمند و یا اهل کلام توصیف میکردند، کوبهای بزنم و از آن شخص، کتابی بخواهم و یا پرسشی را مطرحسازم. علت این نوع دریافت و برخورد در من، آن بود که یکی دو سال قبل از آن، از میان کتابهایی که از کتابفروش سالخورده و بسیار قدیمی شهرمان اجاره کردهبودم، کتابی به دستم رسیدهبود که در آن، مقدار زیادی کلمات قصار به چشم میخورد. یکی از آن جملهها که سخت در ذهن من، تأثیر خود را به جاگذاشته بود، این جملهبود:«برای آموختن، هرگز نباید احتیاط کرد و یا برای پرسیدن، مغرور بود.» این جمله، تقریباً بیشتر اوقات، آویزهی ذهن من شدهبود. اما در محیطی که ظاهراً شورهزار مینماید و گیاهی نمیروید، چه انسان، متواضع باشد و چه مغرور، نمیتوان به میوهی فکری دلخواه خویش، دسترسی یافت. از طرف دیگر، تابستان همانسال، برای من موقعیت بسیار مناسبی فراهمگردید تا بتوانم با کسی آشناشوم که اگر چه در گمنامی میزیست اما از بسیاری کسان که برای خود، نام و آوازهای دست و پا کردهبودند، بیشتر میدانست. موضوع از این قراربود که پدرم میخواست برای انجام کار معینی به تهرانبرود. او چنان برنامهریزی کردهبود که بیشتر از سهروز در آنجا نماند. من همچنان بر حَسَبِ تصادف، بیآنکه اشتیاق و یا تمایل این سفر را داشتهباشم، به ویگفتم:«ایکاش من هم با شما میآمدم.» تابستان بود و مدرسهها تعطیل. از اینرو، مشکلی از جانب مدرسه نداشتم. پدرم جوابداد:«راهبیفت تا با هم برویم.» و چنانشد.
این نخستین سفر من به تهرانبود. پدرم به علت مسافرتهای متعددی که به این شهرداشت، از مشتریان دائمی و شناختهشدهی مسافرخانهی پارسبود. این مسافرخانه، در انتهای بازار «مَروی/Marvi» از کوچههای بسیار قدیمی خیابان ناصرخسرو قرارداشت. از آنجا به خیابان پاچنار، راه چندانی نبود. این مسافرخانه، محل آمد و رفت و یا اقامت اعیان و اشراف تهران و یا شهرستانها نبود. اگرچه کسانی بودند که با وجود داشتن ثروت، ترجیح میدادند بازهم همان مسافرخانه را انتخابکنند. صاحب آن، مردی مهربان و خوشبرخوردبود. کارکنانش تعریف میکردند که او برای رضایت مسافران و مشتریان خود، پایبند اصول خاصیاست. وی به کارکنانش میگفتهاست:«رنجیدگی یک مسافر از ما به معنی از دست دادن ده نفر مشتریاست. زیرا یک انسان، وقتی از جایی یا چیزی ناراضیباشد، به هردوست و آشنایی که برسد، نارضایی خویش را از آن شخص و پدیده، دستکم در خلال یک مدت زمان معین، چند و چندینبار مطرح میکند. اگر ما میانگین این شکایتها و بدگوییها را در خلال دو سال، فقط دهبار بدانیم، در آن صورت، این شخص، توانستهاست ده مشتری احتمالی ما را از ما برماند. از طرف دیگر، اگر مسافران ما، از ما رضایت داشتهباشند، همین روند ، به شکل مثبت آن، در مورد ما عمل خواهدکرد.»
مسافرخانهی مزبور، محوطهی بسیار بزرگی داشت که حتی اگر دونفر تمایل داشتند در آنجا، هم بایکدیگر صحبتکنند و هم قدم بزنند، کاملاً امکانپذیربود. نکتهی دیگر آنکه در آنجا، همهگونه اقشار اجتماعی، در رفت و آمدبودند. از معلم و کارگر گرفته تا بازرگان شهرستانی، مدیر یک مؤسسهی دولتی یا خصوصی، سرباز و دیگر اقشار اجتماعی. پدرم روز اول، مرا در مسافرخانهی پارس، تنها گذاشت. فقط توصیهکرد:«تهران شهر بزرگیاست و اگر به خیابان میروی، سعیکن به هر شکلی که دوست داری، برای خودت نشانهای بگذار تا راه بازگشتت را گمنکنی.» من، برای کشف تهران به عنوان یک محیط ناشناخته، چندان کنجکاوی نداشتم. کنجکاوی عمدهام آن بود که بتوانم به چندکتابفروشی سربزنم و اگر کتابی مطابق میل خود پیدا میکنم، بخرم. به همین جهت پس از رفتن پدر، فکرکردم که خود را برای رفتن به خیابان و پیداکردن کتابفروشیهای دلخواهم آماده کنم. اما هنوز از مسافرخانه بیرون نرفتهبودم که حضور مردی نسبتاً مُسن در محوطهی مسافرخانه، نظرم را به خود جلبکرد. طبیعی بود که من دریافت چندان دقیقی از سن و سال افراد و خاصه او نداشتم. در مورد وی، حدسم می توانست کاملاً نادرست باشد. اما تکیدگی و چین و چروک صورت و نوع لباسپوشیدن آن مرد، او را در نگاه من، بسیار مُسن جلوه میداد. ریشش تقریباً تا آنجا بلند بود که مرتب آن را در مشت خویش میفشرد و مقدار زیادی هم از بقیهاش، از ته مشت وی، بیرون میزد. نگاهش درخشش خاصی داشت. وضع سر و لباسش، چندان مناسب نبود. اگر چه به نظر نمیرسید که کثیفباشد اما به اندازهی کافی، کهنه و رنگ و رورفتهبود. او در گوشهای خلوت از محوطهی آجرفرش مسافرخانه، روی تختی از انبوه تختهای در کنار هم آرمیده، نشستهبود و به خواندن کتابی مشغولیود.