عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (8)
برخورد منطقی، آرام و کاوندهی حاجآقا توسّل در رابطه با ارزیابی رفتار و دانش معلم کلاسمان و نیز دیگر معلمهایی که قربانی فقر، نادانی و شرایط بسیار نامساعد اجتماعی شدهبودند، قبل از آن که در من ذهنیت ترحمآمیزی نسبت به آنها ایجادکند، حالتی از درک درست شرایط و احترام نسبت به خود او به وجود آوردهبود. آگر معلمان ما بیسواد، غیر مسؤل و باری به هرجهت بودند، با توجه به توضیحات حاج توسل، میبایست این موردها را به حساب عوامل دیگری گذاشت که مستقیماً آنان را نشانه گرفتهبود. با حرفهای حاج توسل، میشد درککرد که خود معلمها، نه ذاتاً بد بودند و نه ذاتاً خوب. آنان نیز به عنوان محصولات اجتماعی و فرهنگی شرایط قبل از خویش، وارد جامعه شدهبودند. جامعهای که آنان، خود نقشی در ایجاد آن نداشتنهاند. هرچند آنها نیز با بیسوادی و برخورد نادرست با شاگردانشان، برای نسل آینده، شرایط نادرستی پدید می آوردند. این تسلسل باطل، میتوانست و میتواند، همچنان نسل بعد از نسل ادامه داشتهباشد. واقعیت آنست که مشکل اصلی من معلم ما نبود. ما با همان معلمهایی که داشتیم، به عنوان یک واقعیت اجتنابناپذیر، خوگرفتهبودیم. فقط زمانی که یک شخصیت تازه با اندیشهها و نگاه تازه در برابر ما قرار میگرفت، میتوانستیم تفاوتهای عمیقی را در برخورد با پدیدهها و ارزیابی آنها ببینیم.
حرفهای حاج آقا توسّل، گرم، صمیمانه و بسیار آرام برزبان میآمد. انگار او برای گذشت زمان، کمترین نگرانی نداشت. از سوی دیگر، او دوستداشت به گونهای صحبتکند که من حرفهایش را بدون سوء تفاهم درککنم. ظاهراً وی به دلیل تجربههای زندگی، به این نکته دست یافتهبود که بسیاری موضوعات که ممکنبود برای بزرگسالان، از روز روشنترباشد، برای خردسالان و یا جوانترها، کاملاً مبهم و ناروشن به جلوه درآید. در این میان، برای آنکه من هم حرفی زدهباشم، گفتم:«شاید شانس ما بودهاست که چنان معلمی با آن همه مشکل و بدبختی، نصیبمان شدهاست.» او نخست کمی مکثکرد. مکث او چنان طولانیشد که فکرکردم ممکناست نخواهد به این حرف من جوابی بدهد. اما سرانجام به حرفآمد و گفت:«اگر از میان صدتا معلم، یک نفر مانند معلم شما بیسواد و نامناسب بود، میشد گفت که شانس با شما یار نبودهاست. اما وقتی از میان صدتا معلم، هشتاد، نودتای آنها شیبیه معلم شما باشند، دیگر صحبت از شانس، کمی غیرعادی به نظر میرسد. از این جهت، میخواهم بگویم که خود را با چنین نگاهی بدشانس ندانید. در جامعهای که معلمها زمینهی لازم را برای رشد نداشتهباشند و از تأمین اجتماعی، اقتصادی و آرامش فکری برخوردار نباشند، آن چه از کار آنان حاصل میشود، مطمئناً اگر فاجعهبار نباشد، بسیار تأسف باراست. بدشانسی مربوط به عوامل دیگری است که خود معلمها، نقش مستقیمی در به وجودآوردن آن نداشتهاند و ندارند.»
«پدران و مادران ما در یک جامعهی متمدن، فرزندان خود را در طول دوازده سال تحصیلی، به دست ده دوازده یا حداکثر بیستتا معلم میدهند تا زمینهی تربیت اجتماعی، رشد فرهنگی، نوع اندیشیدن و تلقی از مذهب و دین و هزاران موضوع دیگر را به شکلی مطلوب و سالم برای آنان فراهمسازند. حتی وقتی پدران و مادران به معلمان فرزندانشان می گویند که «گوشت فرزندمان از شما، استخوانش از ما» به همین اعتمادی نظر دارند که آنها نسبت به نظام آموزشی و تک تک معلم ها در دل خود ایجاد کردهاند. درست است که این حرف در زمان ناصرالدین شاه و یا دیگر شاهان قاجار به بعد، بیانگر آنبود که معلمها از نظر تنبیه بدنی، تا آن جا که بچهها را ناقص نکنند، دستی باز داشتند. اما در روزگار ما، زدن این حرف، بازگو کنندهی دقیق آن منظور ذهنی نیست. بلکه غرض آنست که ما به شما اعتماد میکنیم و برای بهترشدن وضعیت فرزندانمان، اگر توپ و تشری هم در میان باشد، نگران نیستیم. اما هنگامی که خود معلمها، در میان صدها نگرانی ریز و درشت غرقند، چگونه میتوانند از پس چنان مسؤلیت بزرگی برآیند. شاید به ندرت، کسی بتواند به یادبیاورد که نخستین مغازهداری که او با وی برخورد کرده، دارای چه شخصیتی بوده است. اما شاید، درصد بسیار بالایی از مردم، بتوانند به یاد بیاورند که نخستین برخورد معلم آنان در دوران کودکی، بازتاب چه حالتی بودهاست. آیا در ذهن آنان، ترس و نگرانی به وجود آورده یا اعتماد و آرامش؟ در هیچ جامعهی انسانی و در هیچ دورانی از تاریخ، هیچکس نمیتواند نقش مثبت یا منفیِ درازمدت یک معلم را برای همهی زندگی، انکارکند. تولیدات انسانی، فرهنگی معلمان، در قالب انسان های دیگر، کل جامعه را در خلال دههها و سدههاتحت تأثیر قرار میدهد.»
در همین لحظه، کوبهی درِ خانهی حاج آقا توسل به صدا درآمد. او از جایش بلندشد تا ببیند کیست. کسی که کوبه بر در نواختهبود، ظاهراً چند کلمهای با او در همانجا رد و بدلکرد. سپس حاج توسل به داخل اتاق رفت، چیزی با خود برداشت، به دمِ در برگشت و به او داد. لحظه ای بعد، آن شخص خداحافظی کرد و رفت. من دراین فاصله که او منتظر بازگشت حاج توسّل بود، قیافهی تکیدهی یک مرد روستایی را دیدم که بیتابانه، منتظر وی ایستادهبود. وقتی که حاج توسل برگشت و نشست، فهمیدم که یکی از دهقانان او بوده که قبل از رفتن به روستای خویش، پیش حاج آقا آمده بود تا از ارباب خود، مقداری پول قرضکند. در واقع، برگشت حاج توسل به اتاقش، برای آن بود که مقداری پول بردارد و به وی بدهد. وقتی حاج توسل پیش من برگشت، کمی غمگینبود. در لحظات اول، نه من چیزی گفتم و نه او چیزی گفت. اما ظاهراً دلش طاقت نیاورد و شروع به صحبتکرد:«شخصی که دمِ در آمدهبود، یکی از دهقانان من از روستای «مُرادآباد» بود. این بیچاره، ده سال است که روی زمینهای من کار میکند. مرد شریف و قابل اعتمادی است. چندماه پیش که خانمش به تنهایی سوار الاغ بوده، در راه روستا به شهر از پشت آن به زمین میافتد. موضوع از این قرار بوده که الاغ از چیزی میترسد و ناگهان به خود حرکتی برای فرار میدهد که همین موجب سقوط همسر این مرد میشود. خوشبختانه او نیز همراه همسرش بوده و پیاده از پشت سر الاغ می آمدهاست. سقوط او باعث شده که مغزش مقداری آسیب دیده و چندجا از استخوان های بدنش نیز تَرَک برداشتهاست. اگر سرهمسرش کمی محکمتر به زمین خوردهبود، قطعاً در همانجا میمُرد. هنوز که هنوز است حالش کاملاً بهتر نشده و شوهرش مشغول مواظبت و مداوای اوست. این حادثه، زندگی آنها را به کلی فلج کردهاست. آنان از نظر مادی، در وضع بسیار بدی به سر میبرند. در طول این مدت، بارها و بارها از من پول قرض کرده و من نیز بدون هیچگونه محدودیتی، کمکش کردهام. حتی در فکر آن هم نیستم که پولها را از او پس بگیرم. اما تا به حال چیزی در مورد پسنگرفتن پولها نگفتهام. فقط به او گفتهام که هروقت به پول احتیاج دارد، نگران نباشد. دنیا همیشه به یک قرار نیست. با خودم فکر کردهام من که زن و فرزندی ندارم و این مال و منال را برای «که» میخواهم. همین قدر که میتوانم به یک انسان نیازمند کمککنم، شب را راحتتر سر بر بالین میگذارم.»
من احساس میکردم که حاج توسل، موضوع سؤال مرا به کلی فراموش کردهاست. درست است که من برای پاسخگرفتن به سؤالم به آنجا رفتهبودم اما در شرایطی نبودم که بتوانم فضای صحبت را به مسیری که میخواستم، هدایتکنم. نه چنان دانشی داشتم و نه چنان آشنایی عمیقی که دور از مصلحت و خجالت، از او بخواهم که مستقیماً مرا به سرِ اصل موضوع ببرد. به همین جهت، در یک لحظه که یک فاصلهی زمانی مناسب، میان صحبت هایش پیشآمد، گفتم:«اگر مزاحمتان نباشم، دوست داشتم کمی در بارهی عبید زاکانی برایم صحبتکنید. مخصوصاً در مورد داستان موش و گربهی او. در مکتب ملاباجی، وقتی که من چندین سال پیش به آنجا میرفتم، توران مهنّا، یکی از دختران مکتبی آن زمان، آن را از اول تا آخر برای همه خواند. اما ملاباجی که معلم قرآنی ما در آن مکتبخانه بود، از عبید زاکانی و منظور از داستان موش و گربه، هیچ نمیدانست. در حالی که برای من مهمبود بدانم این داستان به ظاهر ساده، چه میخواهد بگوید.» حاج آقا توسل، قبل از آنکه جواب مرا بدهد، از من پرسید که آیا دوستدارم یک استکان چای دیگر برایم بیاورد یا خیر! من تشکرکردم و گفتم همان یک استکان کافیاست. اما او خود به داخل اتاق رفت و یک استکان چای دیگر آورد. سپس جواب مرا به این شکل مطرحساخت:
«من نمیدانم که شما از داستان موش و گربهی عبید زاکانی به دنبال چه هستید. اما به طور کلی میتوانم مقداری اطلاعات در اینباره در اختیارتان بگذارم. من با آنکه از زبان بسیار سادهی موش و گربه خوشم میآید اما تصور میکنم که این داستان، محتوای چندان برجستهای نداشتهباشد که بتواند جوانان و یا حتی بزرگسالان ما را به سوی خود جلبکند. چنین به نظر میرسد که عُبید برای نشاندادن زاهدنمایی و تنگنظری امیر مبارزالدین از آل مُظفّر، داستان موش و گربه را سروده است. این شاه که در منطقهی یزد حکومت میکرد، برای سرنگونی حکومت شیخ ابو اسحاق، درسال 754 هجری قمری به شیراز حملهکرد. وی نه تنها او را سرنگون ساخت بلکه حتی سرش را به طرز بیرحمانهای در برابرکاخ باشکوهی که ابو اسحاق ساختهبود از تن جداساخت. آنچه او انجامداد، نه تنها مورد نفرت مردم که مورد نفرت شاعران، نویسندگان و اندیشمندان زمان نیز قرارگرفت. البته امیر مبارزالدین، بیشتر از پنجسال بر شیراز حکومتنکرد. زیرا باکودتایی توسط دو فرزندش، ازکار برکنارشد و حتی کورگردید. آنگاه فرزند بزرگ او، شاه شجاع، جای پدر را گرفت. کتاب موش و گربه، بازتاب خشم عبید زاکانی از رفتار بسیار زشت امیر مبارزالدین با شیخ ابو اسحاق و نیز دوروئیهای وی در خلال پنجسالی بود که حکومتکرد.»
ادامه دارد