عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (8)


برخورد منطقی، آرام و کاونده‌ی حاج‌آقا توسّل در رابطه با ارزیابی رفتار و دانش معلم کلاسمان و نیز دیگر معلم‌هایی که قربانی فقر، نادانی و شرایط بسیار نامساعد اجتماعی شده‌بودند، قبل از آن که در من ذهنیت ترحم‌آمیزی نسبت به آن‌ها ایجادکند، حالتی از درک درست شرایط و احترام نسبت به خود او به وجود آورده‌بود. آگر معلمان ما بیسواد، غیر مسؤل و باری به هرجهت بودند، با توجه به توضیحات حاج توسل، می‌بایست این موردها را به حساب عوامل دیگری گذاشت که مستقیماً آنان را نشانه گرفته‌بود. با حرف‌های حاج توسل، می‌شد درک‌کرد که خود معلم‌ها، نه ذاتاً بد بودند و نه ذاتاً خوب. آنان نیز به عنوان محصولات اجتماعی و فرهنگی شرایط قبل از خویش، وارد جامعه شده‌بودند. جامعه‌ای که آنان، خود نقشی در ایجاد آن نداشتنه‌اند. هرچند آن‌ها نیز با بیسوادی و برخورد نادرست با شاگردانشان، برای نسل آینده، شرایط نادرستی پدید می آوردند. این تسلسل باطل، می‌توانست و می‌تواند، همچنان نسل بعد از نسل ادامه داشته‌باشد. واقعیت آنست که مشکل اصلی من معلم ما نبود. ما با همان معلم‌هایی که داشتیم، به عنوان یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر، خوگرفته‌بودیم. فقط زمانی که یک شخصیت تازه با اندیشه‌ها و نگاه تازه در برابر ما قرار می‌گرفت، می‌توانستیم تفاوت‌های عمیقی را در برخورد با پدیده‌ها و ارزیابی آن‌ها ببینیم.

 

حرف‌های حاج آقا توسّل، گرم، صمیمانه و بسیار آرام برزبان می‌آمد. انگار او برای گذشت زمان، کمترین نگرانی نداشت. از سوی دیگر، او دوست‌داشت به گونه‌ای صحبت‌کند که من حرف‌هایش را بدون سوء تفاهم درک‌کنم. ظاهراً وی به دلیل تجربه‌های زندگی، به این نکته دست یافته‌بود که بسیاری موضوعات که ممکن‌بود برای بزرگ‌سالان، از روز روشن‌ترباشد، برای خردسالان و یا جوان‌‌ترها، کاملاً مبهم و ناروشن به جلوه درآید. در این میان، برای آن‌که من هم حرفی زده‌باشم، گفتم:«شاید شانس ما بوده‌است که چنان معلمی با آن همه مشکل و بدبختی، نصیبمان شده‌است.» او نخست کمی مکث‌کرد. مکث او چنان طولانی‌شد که فکرکردم ممکن‌است نخواهد به این حرف من جوابی بدهد. اما سرانجام به حرف‌آمد و گفت:«اگر از میان صدتا معلم، یک نفر مانند معلم شما بیسواد و نامناسب بود، می‌شد گفت که شانس با شما یار نبوده‌است. اما وقتی از میان صدتا معلم، هشتاد، نودتای آن‌ها شیبیه معلم شما ‌باشند، دیگر صحبت از شانس، کمی غیرعادی به نظر می‌رسد. از این جهت، می‌خواهم بگویم که خود را با چنین نگاهی بدشانس ندانید. در جامعه‌ای که معلم‌ها زمینه‌ی لازم را برای رشد نداشته‌باشند و از تأمین اجتماعی، اقتصادی و آرامش فکری برخوردار نباشند، آن چه از کار آنان حاصل می‌شود، مطمئناً اگر فاجعه‌بار نباشد، بسیار تأسف باراست. بدشانسی مربوط به عوامل دیگری است که خود معلم‌ها، نقش مستقیمی در به وجودآوردن آن نداشته‌اند و ندارند.»

 

«پدران و مادران ما در یک جامعه‌ی متمدن، فرزندان خود را در طول دوازده سال تحصیلی، به دست ده دوازده یا حداکثر بیست‌تا معلم می‌دهند تا زمینه‌ی تربیت اجتماعی، رشد فرهنگی، نوع اندیشیدن و تلقی از مذهب و دین و هزاران موضوع دیگر را به شکلی مطلوب و سالم برای آنان فراهم‌سازند. حتی وقتی پدران و مادران به معلمان فرزندانشان می گویند که «گوشت فرزندمان از شما، استخوانش از ما» به همین اعتمادی نظر دارند که آن‌ها نسبت به نظام آموزشی و تک تک معلم ها در دل خود ایجاد کرده‌اند. درست است که این حرف در زمان ناصرالدین شاه و یا دیگر شاهان قاجار به بعد، بیانگر آن‌بود که معلم‌ها از نظر تنبیه بدنی، تا آن جا که بچه‌ها را ناقص نکنند، دستی باز داشتند. اما در روزگار ما، زدن این حرف، بازگو کننده‌ی دقیق آن منظور ذهنی نیست. بلکه غرض آنست که ما به شما اعتماد می‌کنیم و برای بهترشدن وضعیت فرزندانمان، اگر توپ و تشری هم در میان باشد، نگران نیستیم. اما هنگامی که خود معلم‌ها، در میان صدها نگرانی ریز و درشت غرقند، چگونه می‌توانند از پس چنان مسؤلیت بزرگی برآیند. شاید به ندرت، کسی بتواند به یادبیاورد که نخستین مغازه‌داری که او با وی برخورد کرده، دارای چه شخصیتی بوده است. اما شاید، درصد بسیار بالایی از مردم، بتوانند به یاد بیاورند که نخستین برخورد معلم آنان در دوران کودکی، بازتاب چه حالتی بوده‌است. آیا در ذهن آنان، ترس و نگرانی به وجود آورده یا اعتماد و آرامش؟ در هیچ جامعه‌ی انسانی و در هیچ دورانی از تاریخ، هیچ‌کس نمی‌تواند نقش مثبت یا منفیِ درازمدت یک معلم را برای همه‌ی زندگی، انکارکند. تولیدات انسانی، فرهنگی معلمان، در قالب انسان های دیگر، کل جامعه را در خلال دهه‌ها و سده‌هاتحت تأثیر قرار می‌دهد.»

 

در همین لحظه، کوبه‌ی درِ خانه‌ی حاج آقا توسل به صدا درآمد. او از جایش بلندشد تا ببیند کیست. کسی‌ که کوبه بر در نواخته‌بود، ظاهراً چند کلمه‌ای با او در همان‌جا رد و بدل‌کرد. سپس حاج توسل به داخل اتاق رفت، چیزی با خود برداشت، به دمِ در برگشت و به او داد. لحظه ای بعد، آن شخص خداحافظی کرد و رفت. من دراین فاصله که او منتظر بازگشت حاج توسّل بود، قیافه‌ی تکیده‌ی یک مرد روستایی را دیدم که بی‌تابانه، منتظر وی ایستاده‌بود. وقتی که حاج توسل برگشت و نشست، فهمیدم که یکی از دهقانان او بوده که قبل از رفتن به روستای خویش، پیش حاج آقا آمده بود تا از ارباب خود، مقداری پول قرض‌کند. در واقع، برگشت حاج توسل به اتاقش، برای آن بود که مقداری پول بردارد و به وی بدهد. وقتی حاج توسل پیش من برگشت، کمی غمگین‌بود. در لحظات اول، نه من چیزی گفتم و نه او چیزی گفت. اما ظاهراً دلش طاقت نیاورد و شروع به صحبت‌کرد:«شخصی که دمِ در آمده‌بود، یکی از دهقانان من از روستای «مُرادآباد» بود. این بیچاره، ده سال است که روی زمین‌های من کار می‌کند. مرد شریف و قابل اعتمادی است. چندماه پیش که خانمش به تنهایی سوار الاغ بوده، در راه روستا به شهر از پشت آن به زمین می‌افتد. موضوع از این قرار بوده که الاغ از چیزی می‌ترسد و ناگهان به خود حرکتی برای فرار می‌دهد که همین موجب سقوط همسر این مرد می‌شود. خوشبختانه او نیز همراه همسرش بوده و پیاده از پشت سر الاغ می آمده‌است. سقوط او باعث شده که مغزش مقداری آسیب دیده و چندجا از استخوان های بدنش نیز تَرَک برداشته‌است. اگر سرهمسرش کمی محکم‌تر به زمین خورده‌بود، قطعاً در همان‌جا می‌مُرد. هنوز که هنوز است حالش کاملاً بهتر نشده و شوهرش مشغول مواظبت و مداوای اوست. این حادثه، زندگی آن‌ها را به کلی فلج کرده‌است. آنان از نظر مادی، در وضع بسیار بدی به سر می‌برند. در طول این مدت، بارها و بارها از من پول قرض کرده و من نیز بدون هیچ‌گونه محدودیتی، کمکش کرده‌ام. حتی در فکر آن هم نیستم که پول‌ها را از او پس بگیرم. اما تا به حال چیزی در مورد پس‌نگرفتن پول‌ها نگفته‌ام. فقط به او گفته‌ام که هروقت به پول احتیاج دارد، نگران نباشد. دنیا همیشه به یک‌ قرار نیست. با خودم فکر کرده‌ام من که زن و فرزندی ندارم و این مال و منال را برای «که» می‌خواهم. همین قدر که می‌توانم به یک انسان نیازمند کمک‌کنم، شب را راحت‌تر سر بر بالین می‌گذارم.»

 

من احساس می‌کردم که حاج توسل، موضوع سؤال مرا به کلی فراموش کرده‌است. درست است که من برای پاسخ‌گرفتن به سؤالم به آن‌جا رفته‌بودم اما در شرایطی نبودم که بتوانم فضای صحبت را به مسیری که می‌خواستم، هدایت‌کنم. نه چنان دانشی داشتم و نه چنان آشنایی عمیقی که دور از مصلحت و خجالت، از او بخواهم که مستقیماً مرا به سرِ اصل موضوع ببرد. به همین جهت، در یک لحظه که یک فاصله‌ی زمانی مناسب، میان صحبت هایش پیش‌آمد، گفتم:«اگر مزاحمتان نباشم، دوست داشتم کمی در باره‌ی عبید زاکانی برایم صحبت‌کنید. مخصوصاً در مورد داستان موش و گربه‌‌ی او. در مکتب ملاباجی، وقتی که من چندین سال پیش به آن‌جا می‌رفتم، توران مهنّا، یکی از دختران مکتبی آن زمان، آن را از اول تا آخر برای همه خواند. اما ملاباجی که معلم قرآنی ما در آن مکتب‌خانه بود، از عبید زاکانی و منظور از داستان موش و گربه، هیچ نمی‌دانست. در حالی که برای من مهم‌بود بدانم این داستان به ظاهر ساده، چه می‌خواهد بگوید.» حاج آقا توسل، قبل از آن‌که جواب مرا بدهد، از من پرسید که آیا دوست‌دارم یک استکان چای دیگر برایم بیاورد یا خیر! من تشکرکردم و گفتم همان یک استکان کافی‌است. اما او خود به داخل اتاق رفت و یک استکان چای دیگر آورد. سپس جواب مرا به این شکل مطرح‌ساخت:

 

«من نمی‌دانم که شما از داستان موش و گربه‌ی عبید زاکانی به دنبال چه هستید. اما به طور کلی می‌توانم مقداری اطلاعات در این‌باره در اختیارتان بگذارم. من با آن‌که از زبان بسیار ساده‌ی موش و گربه خوشم می‌آید اما تصور می‌کنم که این داستان، محتوای چندان برجسته‌ای نداشته‌باشد که بتواند جوانان و یا حتی بزرگ‌سالان ما را به سوی خود جلب‌کند. چنین به نظر می‌رسد که عُبید برای نشان‌دادن زاهدنمایی و تنگ‌نظری امیر مبارزالدین از آل مُظفّر، داستان موش و گربه را سروده است. این شاه که در منطقه‌ی یزد حکومت می‌کرد، برای سرنگونی حکومت شیخ ابو اسحاق، درسال 754 هجری قمری به شیراز حمله‌کرد. وی نه تنها او را سرنگون ساخت بلکه حتی سرش را به طرز بیرحمانه‌ای در برابرکاخ باشکوهی که ابو اسحاق ساخته‌بود از تن جداساخت. آن‌چه او انجام‌داد، نه تنها مورد نفرت مردم که مورد نفرت شاعران، نویسندگان و اندیشمندان زمان نیز قرارگرفت. البته امیر مبارزالدین، بیشتر از پنج‌سال بر شیراز حکومت‌نکرد. زیرا باکودتایی توسط دو فرزندش، ازکار برکنارشد و حتی کورگردید. آن‌گاه فرزند بزرگ او، شاه شجاع، جای پدر را گرفت. کتاب موش و گربه، بازتاب خشم عبید زاکانی از رفتار بسیار زشت امیر مبارزالدین با شیخ ابو اسحاق و نیز دوروئی‌های وی در خلال پنج‌سالی بود که حکومت‌کرد.»

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (7)


برخورد حاج آقاتوسل، چه در سر کلاس درس و چه موقعی که وارد خانه‌اش شدم، تمام رشته‌های ذهنی مرا که از طریق همسایه‌ها و نیز تصورات کودکانه و خام من، شکل داده شده‌بود، به کلی پنبه‌کرد. در شرایطی که انسان با یک پیش‌داوری معین زندگی‌می‌کند، تقریباً بیشتر اوقات، دوست‌دارد که در بافت‌های دیگر زندگی، همان پیش‌داوری‌ها به قوت خود باقی بماند. نه از آن‌رو که آن‌ها سالم و ارزنده هستند بلکه بدان دلیل که انسان، با آن‌ها خوگرفته‌است و برایش چندان ساده نیست که یک باره، پیش‌داوری‌های دیرینه‌ی خود را کنار بگذارد و با دریافت‌های تازه‌ای روبرو گردد. بی‌سببی نیست که گاه دوباره‌سازی یک ساختمان عظیم در طول یک زمان معین، بسیار ساده‌تر از دوباره سازی ذهن آدمی‌است. حاج آقا توسل، در ذهن من، انسان مرموز و مشکوکی مجسم شده‌بود. انسانی که با کسی رفت و آمد نداشت و همیشه با یکی دو کتاب از خانه به خیابان و از خیابان به خانه می‌رفت. بسیاری را گمان برآن بود که یکی از آن کتاب‌ها، حلیه‌المتقین علامه‌ی مجلسی است. نه کسی از نزدیک، کتاب‌های حاج توسل را بررسی کرده‌بود و نه او برای کسی در این مورد، توضیحی داده‌بود. کسی یا کسانی، که در تمام عمرشان فقط یک کتاب را می‌شناختند و آن نیز همان حلیه‌المتقین‌بود، این نکته را عَلَم کرده‌بودند که یکی از کتاب‌های همراه او، همان کتاب است. اما حالا در یک نقطه‌ی زمانی و مکانی دیگر، به دلیل یک تصادف مبارک، یعنی آمدن حاج توسل به کلاس درس ما، داشت پرده‌ها به یکسو می‌افتاد و شخصیتی دیگر در برابر انسان، به خودنمایی می‌پرداخت.

   

حاج آقا توسل در داخل باغ عطرآگینش، با «آب‌پاش»ی در دست، از حوض بزرگی که در وسط باغچه‌ها قرارداشت، مشغول برداشتن آب، برای آب‌بیاری گل‌ها و بوته‌های گوناگونی بود که ظاهراً خیلی زود تشنه می‌شدند و خیلی هم زود، سیراب. آن‌ها چنان حساس‌بودند که اگر در آب دادن و یا ندادنشان، انسان، قاعده‌ی کار را رعایت نمی‌کرد، به کلی از دست می‌رفتند. از ظاهر امر دریافتم که او از آمدن من به خانه‌اش، چندان متعجب نشده‌بود. شاید فکر کرده‌بود که حضور امروزش در کلاس ما، برای من پرسش‌هایی را به وجود آورده‌بود که برای آن‌ها به دنبال پاسخی می‌گشتم. او «آب‌پاش» را کنار گذاشت و با خوش آمد گفتن به من، مرا به جلو ساختمان خانه‌اش که سکویی چهارگوشه از آجر در آن‌جا درست کرده‌بود، راهنمایی‌کرد. روی این سکّوی آجری، یک تکه فرش و بر روی آن، تشکچه‌ای انداخته‌بود. برای آن‌که بتواند موقع نشستن به چیزی تکیه بدهد، دیواره‌ای به ارتفاع نیم متر برروی دیواره‌ی کناری آن سکّو، درست کرده‌بود تا رختخواب و متکاهایش را بدان تکیه دهد. با کمی دقت، می‌شد تشخیص‌داد که او، فرش کوچک اما بلندی، برروی آن دیوار انداخته‌بود تا هردو طرف آن را بپوشاند. بر روی این فرش بود که او رختخواب و متکاهایش را تکیه داده بود تا مقداری از زمختی آن دیوار آجری بکاهد. برخورد او با من، چنان پدرانه و مهرآمیز بود که انگار سالیان دراز مرا می‌شناخت. گذشته از آن، چنان رفتار احترام‌آمیزی با من داشت که اگر کسی نمی‌دانست، ممکن‌بود فکرکند که آدمی بزرگ‌سال، برای حل و فصل امر مهمی بدان‌جا رفته‌بود.

 

او مرا به نشستن بر روی آن سکّو دعوت‌کرد و سپس لحظه‌ای تنهایم گذاشت و به داخل ساختمان رفت. پس از برگشتن، دو استکان چای خوش‌رنگ عنابی در سینی برنجی گردی گذاشته‌بود که در کنار آن، قندانی چینی با تصویر یک اژدهای کوچک بر دیواره‌اش، آن‌ها را همراهی می‌کرد. قندها را با ظرافت شکسته‌بود. با وجود این، کاملاً می‌شد نامنظمی قند‌های شکسته باقندشکن را احساس‌کرد. اما با وجود این، در قندشکستن او ظرافتی بود که من به خوبی می‌توانستم آن را دریابم. من از نظر دانش و تجربه و نیز خجالت حاصل از ناآشنایی، هنوز در سن و سالی نبودم که بتوانم حتی پرسش خویش را دور از هرگونه تردید و تأمل و به شکلی رسمی برای وی مطرح‌سازم. طرح هرگونه سؤال چه با مضمون ساده و چه دشوار، اگر انسان دانش لازم را برای درست بیان‌کردن آن نداشته‌باشد، گاه مخاطب را برانگیخته، عصبی و سردر گم می‌سازد. از این‌رو، هنوز داشتم در ذهنم، نام عبید زاکانی و داستان موش و گربه‌اش را فرمول‌بندی می‌کردم تا آن را به گفته‌های  وی در سر کلاس درس امروز، در باره‌ی عصر حافظ، ربط بدهم که او ظاهراً مشکل مرا دریافته‌بود و از این جهت پرسید:«تصور می‌کنم که درباره‌ی درس امروز، سؤالی داشتید. آیا مربوط به حافظ ‌است یا عصر حافظ و یا شاعران دوران او؟» نفس راحتی کشیدم و در جوابش گفتم:«نمی‌دانم مربوط عصر حافظ است و یا شاعران دوران او. فقط می‌توانم بگویم که مربوط به عبید زاکانی‌ و داستان موش و گربه‌ی اوست.» کمی تعجب‌کرد و با خنده‌ی دوستانه‌ای گفت:«اتفاقاً، هم مربوط به عصر حافظ است و هم شاعران دوران او. اما چه پیش‌آمده‌است که یک‌باره به جای حافظ، به یاد موش و گربه‌ی عبید زاکانی افتاده‌اید؟»

 

من در جوابش گفتم:«چیز خاصی پیش نیامده‌است. حرف‌های امروز خود شما در کلاس درس، مرا واداشت تا سؤالی را که مدتی‌است در ذهن خوددارم، پیش شما مطرح‌کنم. سخنان شما برای همه‌ی ما جالب بود. حرف‌های «حمید منشوری» همان هم‌کلاسی درشت هیکل ما، کاملاً درست بود. حتی آن چه که «احسان قیماقی» هم گفته‌بود درست‌بود. اما طرز صحبت کردن «احسان»، همیشه همان‌طور است. کمی بی‌ادبانه، ساده و خلاصه‌شده. او پسر بی‌ادبی هم نیست اما برای بیان مطلب خود، ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کند. من از بچه‌هایی نیستم که در کلاس درس، خیلی صحبت‌کنم. اما به حرف همه گوش می‌کنم و تصویر کاملاً زنده و روشنی از رفتار معلم و همکلاسی‌هایم دارم. نمی‌خواهم بگویم که آمدن شما برای ما چیزی شبیه معجزه‌بود. اما آمدنتان و توضیحاتی که در باره‌ی شعر حافظ دادید، ناگهان ذهن ما را متوجه این نکته کرد که ما تا آن زمان، چه معلم نامناسبی داشته‌ایم.» حاج آقا توسل، ساکت‌بود و با چهره‌ای اندیشمندانه به حرف‌های من که به بلبل‌زبانی افتاده‌بودم، گوش‌می‌کرد. او در جواب من گفت:«من کاملاً حق را به شما و همکلاسی‌هایتان می‌دهم. اما آن‌جا جایی نبود که بخواهم زیر پای معلمتان را خالی‌کنم. معلم شما به علت بدی وضع اقتصادی و داشتن هفت سر عائله، نه فرصت مطالعه‌دارد و نه علاقه به مطالعه. باید بگویم که او به کار دومی که دارد، اهمیت بیشتری می‌دهد تا کار اولش که معلمی‌است. او در تجارتخانه‌ی برنج یکی از تجار شهر، به عنوان حسابدار، منشی و گاهی «پادو» کار می‌کند. حقوقی که از آن‌جا می‌گیرد، بیشتر از حقوق معلمی‌است. او حتی معلمی را هم از روی علاقه انتخاب نکرده‌است.»

 

«در این سرزمین، کسی که از کلاس نُهُم به آموزشگاه گروهبانی برود، پس از مدت کمی، وارد خدمت ارتش یا ژاندارمری می‌شود و همان حقوقی را می‌گیرد که یک معلم پس از سال‌ها خدمت به بچه‌های مردم دریافت می‌دارد. منظورم آنست که برای معلم شما فرقی نمی‌کرد که گروهبان بشود یا معلم. این‌روزها، داشتن مدرک سیکل اول دبیرستان، دارد از رنگ و رو می‌افتد. بیشتر مردم به فکر ادامه‌ی تحصیل و گرفتن دیپلم هستند. من هیچ رابطه‌ی دوستانه‌ای با معلم شما ندارم. او پسر خاله‌ی مادر من‌است. و اتفاقاً کوچک‌ترین، در میان خواهرها و برادرهاست. من و او همدیگر را به عنوان پسرخاله خطاب می‌کنیم. اگر چه در حقیقت، پسرخاله هم نیستیم. تا کنون برای دوتا مدرسه، او از من خواهش‌کرده‌است که به جایش سرکلاس بروم. یک‌بار خودش مریض شده‌بود و این بار، یکی از بچه‌هایش سرخک گرفته‌بود و خانمش نیز همزمان بیمار‌بود و از عهده‌ی شش بچه‌ی دیگر با یک بچه‌ی مریض برنمی‌آمد. من کاملاً می‌فهمم که اگر در مدرسه‌های ما، معلمانی از این قبیل، مسؤلیت تدریس بچه‌های مردم را داشته‌باشند، فاجعه‌بار خواهد بود. اما من در این میان نه رئیس فرهنگ هستم و نه مدیر مدرسه. من در ته دلم به کار معلمی خیلی علاقه داشته‌ام. حتی چندماهی هم به عنوان معلم در یکی از روستاهای اطراف شهرمان در روزگار جوانی، کارکرده‌ام. اما به علت مرگ پدرم، مسؤلیت املاک او به گردن من افتاد و من به عنوان یگانه فرزند، ناچار بودم این مسؤلیت را جدی بگیرم. از طرف دیگر، به حقوق معلمی، احتیاجی نداشتم و از این رو، این کار را رهاکردم. اما به خواندن و نوشتن در اوقات فراغت، همیشه علاقه داشته‌ام.»

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (6)


برخی تصادف‌های زندگی، چنان مبارک و خوش‌قدمند که انسان دوست‌دارد حضور آن‌ها را که با انبوهی آرزوهای نهان و یاخواست‌های عمیق ذهنی گره می‌خورد، جزو مهربانی‌های پایان ناپذیر و افسانه‌ای نیروهای غیبی بداند. نیروهایی که قبل از آن که آن‌ها آفریننده‌ی انسان باشند، انسان، آفریننده‌ی آن‌ها شده‌است. در حالی که سال‌ها ذهن من از برخورد سطحی و بی‌توجهانه‌ی ملاباجی مکتب‌دار، حالتی آزرده داشت، همچنان در اندیشه‌ی آن بودم که کسی پیداشود که بتوان در استخر دانش و تجربه‌ی او، ردپایی از عبید زاکانی و موش و گربه‌ی او پیداکرد. درد بزرگی‌است که پرسش‌هایی اگر چه نه سرنوشت‌ساز، اما همچنان مشغول‌کننده، جان انسان را بخراشد اما کسی در کنار او و یا در کوچه و خیابان زندگی‌اش پیدانشود تا با یک مشت دانایی شیرین، پاسخ‌گوی آن کنجکاوی‌های نه چندان عمیق اما آرامش‌دهنده باشد. من اگر همه‌ی عمر، پاسخی به پرسش خاص خویش در مورد عبید زاکانی نمی‌داشتم، غمی نبود. غم از آن‌جا آغاز می‌شد که انسان می‌دانست، صرف‌نظر از آن‌که چنان پرسشی مطرح باشد یا نباشد، کسی پیدا نمی‌شد که بتواند بر زخم جان جستجوگر انسان، مرهمی آرامش‌دهنده بگذارد. زخمی که چندان عمیق هم نیست و اگر مداوا هم نشود، فاجعه‌ای رخ نخواهد داد. اما همین خراش‌های سطحی بر روح انسان‌است که می‌تواند در کنار هم، جزیره‌ای از زخم‌های عمیق و درمان‌ناپذیر روحی را پدید بیاورد که هیچ نیرویی حتی اگر ادعای فرا زمینی داشته باشد، قادر به پاسخ‌گویی و یا درمان آن نیست.

 

پس از پایان درس، بار دیگر «احسان قیماقی» به حرف‌آمد و گفت:«حاج‌آقا ما تا به حال این‌طور درس‌دادن را ندیده‌بودیم. نمی‌شود بعد از این، خود شما به کلاس فارسی ما بیایید؟» آقای توسل لبخندی زد و گفت:«این را بدانید که روش درس‌دادن هرمعلمی با آن دیگری، فرق‌دارد. اولاً کار من معلمی نیست. اگر چه در سال‌هایی خیلی دور، گاه به جای این یا آن دوست که به کمک من احتیاج داشته‌است، به کلاس درس فارسی رفته‌ام. اما من نه دوره‌ی معلمی دیده‌ام و نه کارمند وزارت فرهنگ هستم. کار من چیز دیگری بوده‌است و هست. هرچند تا آن‌جا که امکان و وقت اجازه داده، دوست داشته‌ام از خواندن و نوشتن، غافل نباشم. ضمناً این را بگویم که چنین پیشنهادی از طرف شما که من به جای معلم اصلی‌تان بیایم، به نظر من نوعی بی‌وفایی نسبت به معلم ثابت و همیشگی شما به شمار می‌آید. نظر من این است که اگر شما از کار معلم خود ناراضی‌ هستید، می‌توانید این نکته را با خود او در میان بگذارید. اگر هم تأثیری نکرد، آن را با مدیر مدرسه مطرح سازید و در بدترین حالت، درخواست خود را برای آمدن معلم دیگری، مطرح‌سازید. این حق طبیعی شماست. اما از طرف دیگر، اگر شما هرگز نسبت به معلم فارسی خود اعتراضی نکرده‌اید، چگونه ناگهان با آمدن یک فرد غریبه، نظرتان تا صد و هشتاد درجه عوض می‌شود و دوست‌دارید که یک شخص دیگر که تا کنون او را ندیده‌اید، یک‌باره جای او را بگیرد. من با این شیوه‌ی کار چندان موافق نیستم.»

 

ناگهان یکی از بچه‌های مُسن‌تر کلاس که فقط در مواقعی که می‌خواست نقش تعیین‌کننده در یک دعوا و یا آشتی‌دادن داشته‌باشد، پا به میان می‌گذاشت، از جایش بلندشد و در جواب اسفندیار توسل گفت:«من هم با نظر شما موافقم. اما با یک مورد از نظر شما موافق نیستم. آن مورد این است که وقتی ما معلم بهتری را نبینیم، فکر می‌کنیم که کار آن معلم اول، کاملاً درست است و چه بسا شیوه‌ی درس دادن او، جزو بهترین شیوه‌ها به نظر بیاید. در چنان حالت‌هایی، ممکن‌است ما فکرکنیم که اشتباه از ماست که خوب نمی‌فهمیم. علتش آنست که ما چیزی برای مقایسه کردن نداشته‌ایم. اما حالا که شما به کلاس ما آمده‌اید، ما فرصت یافته‌ایم که رفتار و شیوه‌ی درس‌دادن شما را با معلم فارسی خود مقایسه‌کنیم. من تصور نمی‌کنم که این حرف دوست من «قیماقی» به معنی بی‌وفایی او و یا ما نسبت به معلم سابقمان باشد. معلم ما حتی یک‌بار، در باره‌ی هیچ شاعر و یا نویسنده‌ای توضیح نداده‌است. او هیچ‌گاه به حوادث تاریخی روزگار آن شاعر یا نویسنده، اشاره نکرده‌است. حتی شعرهای درس را هم برای ما توضیح نداده‌است. او همیشه به ما گفته‌است که شعرها را با صدای بلند بخوانیم. البته او غلط‌های ما را گوش‌زد کرده است. اما در تمام مدتی که در سر کلاس بوده‌ایم، وی از ما خواسته‌است که آن درس را که یا شعر بوده یا نوشته، فقط با صدای بلند بخوانیم. با چنین شیوه‌ای، من بی اختیار به یاد مکتب‌خانه‌های قدیم می‌افتم که همه خم می‌شدند و طوطی‌وار، آیه‌های قرآن را می‌خواندند بدون آن‌که حتی یک کلمه از معنی آن را بفهمند.»

 

سکوت گرم و دوستانه‌ای بر فضای کلاس حاکم شده‌بود. آقای توسل با حوصله، حرف‌های او را گوش‌کرد و سپی جواب‌داد:«حرف‌های شما کاملاً درست است. من فکر می‌کنم که شما لازم است دوستانه از معلم خود بخواهید که در زمینه‌ی شعر و شاعری، فرهنگ، ادبیات و تاریخ، اطلاعات بیشتری در اختیارتان قراردهد. من این مورد را حق طبیعی شما می‌دانم.» کلاس «اسفندیار توسل»، کلاسی گرم، جوان پسند و نیروبخش بود. با آن که قیافه‌ی او داد می زد که از پیران دهر است و حتی به قول حافظ، ممکن‌بود که حتی از میکده نیز اخراج شده‌باشد اما احساس می‌شد که دنیای فکری و حتی احساسی او، دنیایی با طراوت، خوشایند، قابل درک و سرشار از واقع بینی بود. همان‌روز پس از آن که از مدرسه به خانه آمدم، تصمیم گرفتم سری به خانه‌ی حاج آقا توسل بزنم که نامش و شخصیتش برای تمامی اهل کوچه‌ی ما در غباری از ابهام قرارداشت. حتی در خانه‌ی ما هیچ‌گاه صحبتی از او به میان نیامده‌بود. نه زنی‌داشت که به شکلی در میان زنان کوچه مطرح‌باشد و نه فرزندی که با بچه‌های دیگر، آمیزش داشته‌باشد. خودِ من، در طول عمرم، شاید دو سه بار، شاهد برخورد سلام علیکانه‌ی پدرم با او بودم. هردو با احترام از کنار هم ردشده بودند و جز همان احوال‌پرسی سطحی که راه به جایی نمی‌بُرد، صحبت دیگری میان آنان، رد و بدل نشده‌بود. در حالی که با دیدار آن روز او در کلاس درس ما، چهره‌ای کاملاً متفاوت از وی در ذهن من نقش‌بسته‌بود.

 

وقتی به خانه‌ی حاج آقا توسل واردشدم، هوا هنوز تاریک نشده‌بود. فصل بهار بود. بوی زندگی، بوی شکوفه‌ها، داد و هوار پرندگان شاکی، مهاجم، آوازه‌خوان و مهاجر، تمام محله‌ی ما را برداشته‌بود. حیاط خانه‌ی او قبل از آن‌که حیاط باشد، یک باغ عبیرآمیز بود. حیاطی بسیار بزرگ، پر از درخت‌های گوناگون میوه‌بود که هر درختی، میوه‌های نارس خود را مانند نوباوگان خود، محکم در آغوش خویش می‌فشرد. تمام دیوارهای حیاط او، پر از بوته‌های انگور بود. تمام صحن حیاط او، سبز و با طراوت‌بود. او برای رفت و آمد خود و میهمانان احتمالی، دو ردیف آجر در کنار هم چیده‌بود که از راست به چپ و از شمال به جنوب حیاط، امکان رفت و آمد را در آن باغ دلپذیر فراهم می‌ساخت. من نمی‌دانستم که او چه کاشته‌است اما از تصویر ذهنی آن زمان و مقایسه‌اش با دوران بزرگ‌سالی، می‌توانم بگویم که او در باغچه‌های حیاط خانه‌ی خویش، گوجه فرنگی، بادمجان، خیار، خربزه، هندوانه، شاهی، تُرُبچه، نعنا و بسیاری سبزیجات دیگر را، کاشته‌بود. عطر این سزیجات که در آن هنگام، شناختشان برایم دشوار بود، فضا را چنان آکنده‌بود که انگار این خانه و این حیاط، متعلق به روستایی در دامنه‌ی کوه‌های سَبَلان‌است و نه در کوچه‌ی باریک، کوتاه و فقیرانه‌ای در یک شهر کوچک و گمنام که ملاباجی آن با وجود ادعا بر تربیت هزاران هزار دختر و پسر در طول سالیان دراز، از داشتن اطلاعات اندکی هم در باره‌ی عبید زاکانی، عاجز بود. برخورد حاج آقا توسل با من، حتی گرم‌تر و مهمان‌نوازانه‌تر از برخورد او، در سر کلاس درس فارسی‌ با دیگر بچه‌ها بود. در همان حال که در اندیشه‌ی حل و هضم ذهنی آن فضای بهشتی بودم، با خود می‌اندیشیدم که چرا او هیچ‌گاه در صدد برنیامده تا چهره‌ی گرم، واقعی و پرطراوت خود را برای این همسایگان بی‌توجه نشان دهد. آیا داشتن یکی دو کتاب مشابه «حلیه‌المتقین» در دست چنان مردی که در نهایت سادگی، سکوت و آرامش می‌آمد و می‌رفت، می بایست همه را متقاعد کرده‌باشد که او فردی است وابسته به مذهب و در طول شبانه روز، جز ذکر نام خدا، کتاب او و پیغمبرانش، چیز دیگری در ذهن وی نیست؟

ادامه دارد


عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (5)


عنصر فرهنگ و اندیشه و نفوذ آن در شخصیت کودک و یا جوانان و بزرگ‌سالان، از موردهایی نیست که بتوان آن را فقط به دوران درس و مشق در مکتب، مدرسه و دانشگاه، محدود ساخت. هرگونه تأثیرپذیری خواسته و یا ناخواسته‌ی ما از محیط‌های پیرامونمان، سنگ‌بنای شخصیت و فکر ما را از دوران کودکی، به شکل‌های گوناگون، شکل می‌دهد. هرمقدار که یک کودک، نسبت به گویندگان و یا محیط‌هایی که به سر می‌برد، باور و اعتماد داشته‌باشد، میزان این تأثیر پذیری، بسیار بالاتر و عمیق‌ترست. طبیعی‌است که اگر پدر من با عبید زاکانی و شعر موش و گربه‌ی او آشنا بود، با من برخورد دیگری داشت و چه بسا همان‌روز، چنان اطلاعاتی در اختیار من قرار می‌داد که می‌توانستم فردای آن، با غرور و اعتماد به نفس کودکانه‌ام به سراغ ملاباجی‌بروم و دانش نیم‌پخته‌ی خویش را که شب قبل از پدرم کسب‌کرده‌بودم به رخ همه‌ی اهل مکتب بکشانم.

 

روز بعد که به مکتب رفتم، با توجه به چند کلمه‌ای که پدرم در رابطه با موش و گربه و نام عبید زاکانی مطرح کرده‌بود، مستقیماً پرسش خود را با ملاباجی در میان گذاشتم. پرسش من این بود که این عبید زاکانی کیست؟ آیا او هم به مکتب می‌آید و یا در شهر ما زندگی می‌کند؟ ملاباجی که در آن لحظه، مشغول دوختن کف سوراخ‌شده‌ی جوراب‌های شوهرش بود، گفت:«عبید زاکانی دیگر کیست؟ او هیچ‌گونه نسبتی با من یا شوهرم ندارد.» به ملاباجی گفتم:«عبید زاکانی همان‌است که داستان موش و گربه را نوشته‌است.» ظاهراً ملاباجی در آن روز صبح، زیاد حال خوشی نداشت. با صورتی نسبتاً عبوس، جواب‌داد:«هر کسی می‌خواهد باشد، باشد. اما من با او آشنا نیستم. حتماً یک آدم بدبختی مثل بقیه‌ی بدبخت‌هاست که دلش را به نوشتن مزخرفاتی مثل موش و گربه خوش کرده‌است. من نمی‌دانم که عبید زاکانی، زنده‌است یا مرده. خودِ من، هیچ‌وقت آن را نخوانده‌ام. اما «توران مُهنّا» تا به حال، پنج‌بار آن را برای شاگردهای من خوانده‌است. داستان موش و گربه، داستان موش و گربه‌است. گربه، همیشه دشمن موش‌است. چه سیر باشد و چه گرسنه. مگر نشنیده‌ای که بعضی وقت‌ها به آدم‌هایی که خود را در این جا و آن جا قایم می‌کنند تا بقیه، آن‌ها را نبینند، می‌گویند بس‌کنید و بازی موش و گربه را کنار بگذارید. موش‌ها همیشه از گربه‌ها نفرت دارند.» حرف‌های ملاباجی نه تنها چیزی بر دانش من نیفزود، بلکه مرا مقداری هم از اصل موضوع دورکرد. به هر صورت، من حرفم را مطرح کرده بودم و جوابم را نیز دریافت داشته‌بودم. بیشتر از آن، نه حرفی برای گفتن‌داشتم و نه ملاباجی در آن روز صبح، حوصله‌ی مادرانه‌ای از خود به نمایش گذاشته‌بود.

 

من بار دیگر در جمع دو سه نفره‌ی دوستان خود، به زمزمه‌ی همان آیه‌هایی مشغول‌شدم که ملاباجی به شکلی طوطی وار به من یاد داده‌بود و از یکی از دخترها که کلاس اول دبستان را تمام‌کرده بود و سومین تابستانی بود که به مکتب می‌آمد، خواست که اگر ما اشتباهی داریم، او در تصحیح آن‌ها به ما کمک‌کند.  واقعیت آنست که آشنایی من با نام عبید زاکانی، چه از طریق پدرم و چه ملاباجیِ دل مشغول و کم‌دانش که می‌بایست برای گذران زندگی و یا کمک به گذران بهتر زندگی، هم خانه‌داری کند، هم بچه‌داری و هم مکتب‌داری، چنان سطحی‌بود که هیچ ردپای فکری خاصی در من باقی نگذاشته‌بود. سال‌ها گذشت. وقتی که کلاس اول دبیرستان می‌رفتم، یک‌روز با کمال تعجب، دیدم که به جای معلم فارسی همیشگی ما، شخصی وارد کلاس‌شد که همسایه‌ی مرموز کوچه‌ی ما، حاج‌آقا توسل بود. او همان کسی بود که همیشه در رفت و آمدهایش به خانه و یا به بیرون، یکی دو کتاب زیر بغل‌داشت. البته همه می‌گفتند که آن‌ کتاب‌ها حلیه‌المتقین است. راست یا دروغ، ما بچه‌ها آن را شنیده‌بودیم و بدان باور نیزداشتیم. در حالی‌که حتی نمی‌دانستیم که حلیه المتقین چه می‌گوید و نویسنده‌ی آن کیست. اما از شنیدن نامش، بوی نوعی تقدس و یا هموارکردن راه بهشت، احساس می‌شد. بچه‌ها کاملاً ساکت و کنجکاو بودند تا بدانند این مرد سالخورده یا در مقایسه با معلم خودمان، این مرد پیر کیست. آیا به طور موقت، معلم ما خواهدبود یا آن‌که تا آخر سال، مسؤلیت درس فارسی ما را خواهدداشت؟ حاج‌آقا توسل مرا می‌شناخت. همیشه به او سلام می‌کردم و او نیز با برخوردی مؤدبانه اما نه چندان گرم و نه چندان سرد، جواب مرا می‌داد. با آمدن او به کلاس فارسی، لبخندی از رضایت بر لبان من و حسی از کنجکاوی عمیق برجان من حاکم‌شده‌بود. حاج آقا توسل همین‌که وارد کلاس‌شد، کتاب‌هایی را که در دست داشت، روی میز گذاشت. به بچه‌ها نگاهی‌کرد، لبخندی زد و به همه سلام‌کرد. او گفت نامش «اسفندیار توسّل» است اما مردم، وی را به نام «حاج توسّل» می‌شناسند. سپس با خنده‌ای، این نکته را نیز افزود:«و عده‌ای مرا حاج آقا توسّل صدا می‌زنند. اما همان‌طور که گفتم، نام من اسفندیار توسل‌است. نه کمتر و نه بیشتر.» او پس از این معرفی، نامش را هم محض احتیاط، روی تابلو کلاس نوشت.

 

در آن سال، هنوز تازه رایج شده‌بود که از گچ‌های بازاری لوله‌ای برای مدرسه استفاده‌کنند. آن گچ‌ها محکم و فشرده‌بود و دست‌ها نیز کثیف نمی‌شدند. اما فراش مدرسه‌ی ما، همیشه مقداری از گچ‌هایی که خودش قبلاً درست کرده‌بود، در یکی از انبارهای مدرسه، به عنوان ذخیره نگه داشته‌بود. آن روز نیز، هم مقداری گچ‌ لوله‌ای تر و تمیز، قابل دسترس بود و هم مقداری از گچ‌های خود مدرسه. برخورد نخستین آقای اسفدیار توسل، در سطح کلاس، تأثیری گرم، مهربانانه و حتی پدرانه داشت. او توضیح‌داد که معلم ما به علت گرفتاری خانوادگی، ممکن‌است چند جلسه‌ای نتواند بیاید. اگر گرفتاری ایشان زودتر رفع‌شود، چه بسا هفته‌ی آینده، خود به کلاس برگردد. اما به هرصورت، وی تا زمانی که او نیامده‌است، مسؤلیت درس فارسی را خواهد داشت. یکی از دانش‌آموزان کلاس به نام «احسان قیماقی» که همیشه در نکته‌پراکنی، شهره‌ی مدرسه و دیگر معلمان بود، گفت:«امیدوارم حاج آقا، گرفتاری معلم محترم ما خیر باشد!» بجه‌ها زیر لبی، خنده‌ی آرام و مرموزی سردادند و اسفندیار توسل‌گفت:«خدا دعایتان را اجابت‌کند!» شنیدن چنین جواب قاطع، طنزآمیز و دو پهلو، همکلاسی ما را ساکت‌کرد و لبخند مرموز بقیه، از روی لبانشان به کلی محوگردید. درس فارسی آن روز ما، تصادفاً یکی از غزل‌های حافظ‌بود. آقای توسل گفت:«قبل از آن که غزل حافظ را بخوانیم، دوست‌دارم مقداری در باره‌ی حافظ، زمانه‌ی او، شاهانی که در آن دوران حکومت می‌کردند و نیز شاعران و نویسندگانی که با او هم‌دوره‌بودند، صحبت‌کنم. نظر من این است که همیشه می‌بایست شعرهای یک شاعر را با آگاهی به زمانه و شرایط اجتماعی او خواند. مزیت این کار در آنست که انسان، درک بهتری از معنای شعر خواهد داشت.»

 

او در ضمن صحبت‌هایش، به شاه شیخ ابو اسحاق، امیر مبارزالدین و شاه شجاع اشاره‌کرد. سپس به ذکر نام شاعرانی مانند سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی و عبید زاکانی پرداخت. با شنیدن نام عبید زاکانی، یک‌باره ذهن من به دنیای غبارآلود مکتب‌ و شعرخوانی «توران مهنّا»رفت و این که داستان موش و گربه چه می‌گوید. من هنوز نه این داستان را خوانده‌بودم و نه درکی از شخصیت عبید زاکانی داشتم. همان‌گونه که ملاباجی ما نیز نداشت. بی‌اختیار به این فکر افتادم که از آقای توسل، در این زمینه، پرسشم را مطرح‌کنم. اما از طرف دیگر، او چنان جدی، قاطع، روان و دلپذیر صحبت می‌کرد که من نمی‌توانستم حرف‌های او را قطع‌کنم. گذشته از آن، پس از مقداری اندیشیدن، با خود فکرکردم که من به علت همسایگی با او، این امکان را دارم که در فرصت‌های مناسب، کمی اطلاعاتم را نسبت به عبید زاکانی افزایش‌دهم و شخصیت او را از محاق ذهنی خویش به دلیل بی‌سوادی ملاباجی و پدرم، بیرون بیاورم. آن‌روز پس از آن که او مقداری در زمینه‌ی تاریخ عصر حافظ و معاصران او صحبت کرد، غزل حافظ را با صدایی ملایم، آرام و مسلط خواند. تک‌تک بیت‌های آن را معنی‌کرد و سپس به توضیح کلی آن غزل پرداخت. پس از آن‌که صحبت‌های او به پایان‌رسید، احساس‌کردم که دریچه‌ی بسیار بزرگی به یکی افق‌های ‌تاریخ کشورمان در برابر من بازشده‌است. این حس رضایت، حرمت و شکفتگی ذهنی را می‌شد در نگاه همه مشاهده‌کرد.

ادامه دارد