برخورد حاج آقاتوسل، چه در سر کلاس درس و چه موقعی که وارد خانه‌اش شدم، تمام رشته‌های ذهنی مرا که از طریق همسایه‌ها و نیز تصورات کودکانه و خام من، شکل داده شده‌بود، به کلی پنبه‌کرد. در شرایطی که انسان با یک پیش‌داوری معین زندگی‌می‌کند، تقریباً بیشتر اوقات، دوست‌دارد که در بافت‌های دیگر زندگی، همان پیش‌داوری‌ها به قوت خود باقی بماند. نه از آن‌رو که آن‌ها سالم و ارزنده هستند بلکه بدان دلیل که انسان، با آن‌ها خوگرفته‌است و برایش چندان ساده نیست که یک باره، پیش‌داوری‌های دیرینه‌ی خود را کنار بگذارد و با دریافت‌های تازه‌ای روبرو گردد. بی‌سببی نیست که گاه دوباره‌سازی یک ساختمان عظیم در طول یک زمان معین، بسیار ساده‌تر از دوباره سازی ذهن آدمی‌است. حاج آقا توسل، در ذهن من، انسان مرموز و مشکوکی مجسم شده‌بود. انسانی که با کسی رفت و آمد نداشت و همیشه با یکی دو کتاب از خانه به خیابان و از خیابان به خانه می‌رفت. بسیاری را گمان برآن بود که یکی از آن کتاب‌ها، حلیه‌المتقین علامه‌ی مجلسی است. نه کسی از نزدیک، کتاب‌های حاج توسل را بررسی کرده‌بود و نه او برای کسی در این مورد، توضیحی داده‌بود. کسی یا کسانی، که در تمام عمرشان فقط یک کتاب را می‌شناختند و آن نیز همان حلیه‌المتقین‌بود، این نکته را عَلَم کرده‌بودند که یکی از کتاب‌های همراه او، همان کتاب است. اما حالا در یک نقطه‌ی زمانی و مکانی دیگر، به دلیل یک تصادف مبارک، یعنی آمدن حاج توسل به کلاس درس ما، داشت پرده‌ها به یکسو می‌افتاد و شخصیتی دیگر در برابر انسان، به خودنمایی می‌پرداخت.

   

حاج آقا توسل در داخل باغ عطرآگینش، با «آب‌پاش»ی در دست، از حوض بزرگی که در وسط باغچه‌ها قرارداشت، مشغول برداشتن آب، برای آب‌بیاری گل‌ها و بوته‌های گوناگونی بود که ظاهراً خیلی زود تشنه می‌شدند و خیلی هم زود، سیراب. آن‌ها چنان حساس‌بودند که اگر در آب دادن و یا ندادنشان، انسان، قاعده‌ی کار را رعایت نمی‌کرد، به کلی از دست می‌رفتند. از ظاهر امر دریافتم که او از آمدن من به خانه‌اش، چندان متعجب نشده‌بود. شاید فکر کرده‌بود که حضور امروزش در کلاس ما، برای من پرسش‌هایی را به وجود آورده‌بود که برای آن‌ها به دنبال پاسخی می‌گشتم. او «آب‌پاش» را کنار گذاشت و با خوش آمد گفتن به من، مرا به جلو ساختمان خانه‌اش که سکویی چهارگوشه از آجر در آن‌جا درست کرده‌بود، راهنمایی‌کرد. روی این سکّوی آجری، یک تکه فرش و بر روی آن، تشکچه‌ای انداخته‌بود. برای آن‌که بتواند موقع نشستن به چیزی تکیه بدهد، دیواره‌ای به ارتفاع نیم متر برروی دیواره‌ی کناری آن سکّو، درست کرده‌بود تا رختخواب و متکاهایش را بدان تکیه دهد. با کمی دقت، می‌شد تشخیص‌داد که او، فرش کوچک اما بلندی، برروی آن دیوار انداخته‌بود تا هردو طرف آن را بپوشاند. بر روی این فرش بود که او رختخواب و متکاهایش را تکیه داده بود تا مقداری از زمختی آن دیوار آجری بکاهد. برخورد او با من، چنان پدرانه و مهرآمیز بود که انگار سالیان دراز مرا می‌شناخت. گذشته از آن، چنان رفتار احترام‌آمیزی با من داشت که اگر کسی نمی‌دانست، ممکن‌بود فکرکند که آدمی بزرگ‌سال، برای حل و فصل امر مهمی بدان‌جا رفته‌بود.

 

او مرا به نشستن بر روی آن سکّو دعوت‌کرد و سپس لحظه‌ای تنهایم گذاشت و به داخل ساختمان رفت. پس از برگشتن، دو استکان چای خوش‌رنگ عنابی در سینی برنجی گردی گذاشته‌بود که در کنار آن، قندانی چینی با تصویر یک اژدهای کوچک بر دیواره‌اش، آن‌ها را همراهی می‌کرد. قندها را با ظرافت شکسته‌بود. با وجود این، کاملاً می‌شد نامنظمی قند‌های شکسته باقندشکن را احساس‌کرد. اما با وجود این، در قندشکستن او ظرافتی بود که من به خوبی می‌توانستم آن را دریابم. من از نظر دانش و تجربه و نیز خجالت حاصل از ناآشنایی، هنوز در سن و سالی نبودم که بتوانم حتی پرسش خویش را دور از هرگونه تردید و تأمل و به شکلی رسمی برای وی مطرح‌سازم. طرح هرگونه سؤال چه با مضمون ساده و چه دشوار، اگر انسان دانش لازم را برای درست بیان‌کردن آن نداشته‌باشد، گاه مخاطب را برانگیخته، عصبی و سردر گم می‌سازد. از این‌رو، هنوز داشتم در ذهنم، نام عبید زاکانی و داستان موش و گربه‌اش را فرمول‌بندی می‌کردم تا آن را به گفته‌های  وی در سر کلاس درس امروز، در باره‌ی عصر حافظ، ربط بدهم که او ظاهراً مشکل مرا دریافته‌بود و از این جهت پرسید:«تصور می‌کنم که درباره‌ی درس امروز، سؤالی داشتید. آیا مربوط به حافظ ‌است یا عصر حافظ و یا شاعران دوران او؟» نفس راحتی کشیدم و در جوابش گفتم:«نمی‌دانم مربوط عصر حافظ است و یا شاعران دوران او. فقط می‌توانم بگویم که مربوط به عبید زاکانی‌ و داستان موش و گربه‌ی اوست.» کمی تعجب‌کرد و با خنده‌ی دوستانه‌ای گفت:«اتفاقاً، هم مربوط به عصر حافظ است و هم شاعران دوران او. اما چه پیش‌آمده‌است که یک‌باره به جای حافظ، به یاد موش و گربه‌ی عبید زاکانی افتاده‌اید؟»

 

من در جوابش گفتم:«چیز خاصی پیش نیامده‌است. حرف‌های امروز خود شما در کلاس درس، مرا واداشت تا سؤالی را که مدتی‌است در ذهن خوددارم، پیش شما مطرح‌کنم. سخنان شما برای همه‌ی ما جالب بود. حرف‌های «حمید منشوری» همان هم‌کلاسی درشت هیکل ما، کاملاً درست بود. حتی آن چه که «احسان قیماقی» هم گفته‌بود درست‌بود. اما طرز صحبت کردن «احسان»، همیشه همان‌طور است. کمی بی‌ادبانه، ساده و خلاصه‌شده. او پسر بی‌ادبی هم نیست اما برای بیان مطلب خود، ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کند. من از بچه‌هایی نیستم که در کلاس درس، خیلی صحبت‌کنم. اما به حرف همه گوش می‌کنم و تصویر کاملاً زنده و روشنی از رفتار معلم و همکلاسی‌هایم دارم. نمی‌خواهم بگویم که آمدن شما برای ما چیزی شبیه معجزه‌بود. اما آمدنتان و توضیحاتی که در باره‌ی شعر حافظ دادید، ناگهان ذهن ما را متوجه این نکته کرد که ما تا آن زمان، چه معلم نامناسبی داشته‌ایم.» حاج آقا توسل، ساکت‌بود و با چهره‌ای اندیشمندانه به حرف‌های من که به بلبل‌زبانی افتاده‌بودم، گوش‌می‌کرد. او در جواب من گفت:«من کاملاً حق را به شما و همکلاسی‌هایتان می‌دهم. اما آن‌جا جایی نبود که بخواهم زیر پای معلمتان را خالی‌کنم. معلم شما به علت بدی وضع اقتصادی و داشتن هفت سر عائله، نه فرصت مطالعه‌دارد و نه علاقه به مطالعه. باید بگویم که او به کار دومی که دارد، اهمیت بیشتری می‌دهد تا کار اولش که معلمی‌است. او در تجارتخانه‌ی برنج یکی از تجار شهر، به عنوان حسابدار، منشی و گاهی «پادو» کار می‌کند. حقوقی که از آن‌جا می‌گیرد، بیشتر از حقوق معلمی‌است. او حتی معلمی را هم از روی علاقه انتخاب نکرده‌است.»

 

«در این سرزمین، کسی که از کلاس نُهُم به آموزشگاه گروهبانی برود، پس از مدت کمی، وارد خدمت ارتش یا ژاندارمری می‌شود و همان حقوقی را می‌گیرد که یک معلم پس از سال‌ها خدمت به بچه‌های مردم دریافت می‌دارد. منظورم آنست که برای معلم شما فرقی نمی‌کرد که گروهبان بشود یا معلم. این‌روزها، داشتن مدرک سیکل اول دبیرستان، دارد از رنگ و رو می‌افتد. بیشتر مردم به فکر ادامه‌ی تحصیل و گرفتن دیپلم هستند. من هیچ رابطه‌ی دوستانه‌ای با معلم شما ندارم. او پسر خاله‌ی مادر من‌است. و اتفاقاً کوچک‌ترین، در میان خواهرها و برادرهاست. من و او همدیگر را به عنوان پسرخاله خطاب می‌کنیم. اگر چه در حقیقت، پسرخاله هم نیستیم. تا کنون برای دوتا مدرسه، او از من خواهش‌کرده‌است که به جایش سرکلاس بروم. یک‌بار خودش مریض شده‌بود و این بار، یکی از بچه‌هایش سرخک گرفته‌بود و خانمش نیز همزمان بیمار‌بود و از عهده‌ی شش بچه‌ی دیگر با یک بچه‌ی مریض برنمی‌آمد. من کاملاً می‌فهمم که اگر در مدرسه‌های ما، معلمانی از این قبیل، مسؤلیت تدریس بچه‌های مردم را داشته‌باشند، فاجعه‌بار خواهد بود. اما من در این میان نه رئیس فرهنگ هستم و نه مدیر مدرسه. من در ته دلم به کار معلمی خیلی علاقه داشته‌ام. حتی چندماهی هم به عنوان معلم در یکی از روستاهای اطراف شهرمان در روزگار جوانی، کارکرده‌ام. اما به علت مرگ پدرم، مسؤلیت املاک او به گردن من افتاد و من به عنوان یگانه فرزند، ناچار بودم این مسؤلیت را جدی بگیرم. از طرف دیگر، به حقوق معلمی، احتیاجی نداشتم و از این رو، این کار را رهاکردم. اما به خواندن و نوشتن در اوقات فراغت، همیشه علاقه داشته‌ام.»

ادامه دارد