عطار در میزبانی سیمرغ (بخش یازدَهُم)
در بخش دهُم، به علت افزایش سر و صدا و شلوغشدن بیش از حدانتظار آرامگاه عطار، به پیشنهاد دوستم، به خانهی آنها رفتیم. آقای «هِرمان اِنو» اگر چه کمی جاخوردهبود و نمیخواست بیاید اما دریافت که برای ایرانیها، این رسم مهماننوازانه، همچنان یک سنت دیرپاست و هنوز هم به حیات خود ادامه میدهد. او در آنجا، صحبتهای خویش را در مورد ارزیابی داستان منطقالطیر و شخصیت «شیخ صنعان»که در آرامگاه عطار شروع کردهبود، ادامهداد. آقای «اِنو» در شمارهی پیشین، «شیخ صنعان» را از سه بُرش مورد ارزیابی قرارداد. اینک به دنبالهی صحبت های او توجه میکنیم.
در برش دوم، توصیف عطار از وی، توصیف مردی است دل از دستداده و به تَبَع آن، دین از دست داده نیز. مردی با آن یال و کوپال و احترام اجتماعی، ناگهان در دنیای درونی و خلوت قدیسانهی خویش، درچندشب متوالی، خواب میبیند که از مجلس حدیث و عبادت خویش به کشور روم کوچ کرده است. خوابها با وجود آنکه بسیاری بر آنها، باور چندانی ندارند و دست کم در حضور دیگران، گاه آنها را به هیچ میگیرند، اما از آن پدیدههای درونی و کاملاً حسشدنی انسانیاست که میتواند به موازات دیگر اتفاقاتی که در زندگی روزانهی ما پیش میآید، همچنان به زندگی حقیقی و تأثیرگذار خویش، ادامهدهد. «شیخ صنعان» نیز از این قاعده برکنار نبودهاست. حضور یک پدیده در خواب، آنهم برای یکبار، همان معنایی را ندارد که پدیدهی مورد نظر، چند و چندین بار، برما ظاهرگردد و آرام و قرارمان را دستخوش آشفتگیکند. از اینرو، ذهن «شیخ» از این خواب مکرر، به تلاطم در میآید و با توجه به حس تسلیم و جان و تنسپاری عابدانه به ارادهی خداوند، در او این ذهنیت شکل میگیرد که شاید در این خوابها مصلحتی و یا پیامیاست که به شکلی مبهم از سوی خداوند براو ابلاغ شدهاست. چه بسا این خود اوست که باید از آن مجمل خداوندی، حدیث مفصل انسانی خویش را بخواند. گذشته از این، باید به این موضوع نیز اشارتداشت که در بسیاری از داستانها و یا حتی در بافتهای اجتماعی آن دوران، سرزمین «روم» به عنوان قبلهی مغربزمین شهرت داشتهاست. در هزارهی پیشین قبل از میلاد مسیح، سه امپراتوری بزرگ، نماد قدرتهای برتر جهان آن دوران بودهاند. طبیعیاست که در آن روزگار، هنوز قارهی آمریکا برای مردم این سوی اقیانوس، مفهموی نداشتهاست. باری، آن سه امپراتوری عبارتبودهاند از ایران، یونان و روم.
در این داستان، به دلیل آنکه شخصیت دختر ترسایی از اهالی «روم»، مطرحاست، عطار بر دو عنصر معین تکیه میکند. یکی مذهب و دیگری سرزمین. در مورد مذهب، صحبت از مذهبی است که دیگر «برحق» هم نیست و تاریخ مصرف آن از چشمانداز باورمندان آن مذهب دیگر که در اینجا نظر به «عطار» است، به پایان رسیدهاست. از چنین نگاهی، وقتی دینی به پایان عمر خود میرسد، انگارحقانیت خویش را نیز از دست میدهد. نکتهی دوم، سرزمین بیگانه و مرموزی مطرحاست که به کلی با معیارها و ساختارهای دیگری اداره میشود. حتی در این زمینه، هیچدور نیست که بتوان از چشمانداز تنگ و باریک، این نکته را مطرحساخت که هرچیز متفاوت از آن چیزی که «من» با آن آشنانیستم، میتواند مشکوک، بیاعتبار و نادرست باشد. چه بسا دین مسیحیت و سرزمین روم که نماد بیگانگیها و مرموزیهاست، پیشاپیش در ذهن عطار، بیاعتبار و درهم ریخته، به جلوه درآمدهاست. شکلدادن داستانی بدینگونه، آنهم در بافت داستانی بزرگتر که سرایندهی آن، قصد به نمایشگذاشتن خودیابی انسانی را دارد، در عمل تأیید همان ذهنیتهاست. به باور من، داستان «شیخصنعان» در «منطقالطیر» عطار، به شکلی قرارگرفتهاست که رابطهی جداییناپذیری با همان خودیابی «سیمرغی» داشتهباشد. شاید در ته ذهن عطار، این نکته او را قلقلک میدادهاست که «مرغ همسایه» نه تنها «غاز» نیست بلکه حتی از جوجه نیز جوجهتر است و یا فقط «گنجشک»ی است که «کلهپاچه»اش نیز کسی را سیر نمیکند. اگر امیدی باید داشت، میبایست قاطعانه متوجه همان دینی باشد که بهحقاست و همان سرزمینی که سرزمین سرزمینهاست. چه بسا بهتر از آن برگسترهی زمین، سرزمین دیگری نبودهباشد.
در این داستان و داستانهای مشابه آن، برای آنکه یک بندهی وفادار و مطیع که هم مطرح، قابل احترام و هم قابل اعتماد به شمار میآید، لازماست که گاه در معرض آزمونهایی از این دست قرارگیرد که هم عبرتآموز باشد و هم جانفرسا. همین که انسان در میان آتش قرارگیرد و نسوزد، نشان از آندارد که از بوتهی آزمون غیرممکنها، با توفیق گذشتهاست. گسترش دایره و جغرافیای وسوسههای انسانی نیز، ابعاد دیگری به خود میگیرد. انگار اگر «عشق» و «وسوسه» در رابطه با فردی باشد که زبان و فرهنگ و آداب و رسوم دیگری داشتهباشد، جوهرهی آن از نمود آزمونیِ عمیقتری برخوردار است. همین که «شیخ» مطیع و منقاد، در چندین شب متوالی، خواب ببیند که در جغرافیای ناشناخته و قطعاً غیر محق، «بت»ی را عبادت میکند، نشان از «چیز»ی دارد که مادر چیزهاست. از طرف دیگر، «خواب»ها نیز گاه در حوادث بزرگ تاریخی، میتوانستهاند پیشدرآمدهای اخطارکننده و در برخی اوقات، نوید دهنده باشند. بیشتر اوقات، متوجه اتفاقهای شوم و گاهی نیز متوجه اتفاقهای شادیبخش بودهاست. اما در مورد این شخصیت باید گفت که با دیدن خواب مورد نظر، متقاعد میشود که میبایست اتفاق شومی در راه باشد. از اینرو، چنان خود را ناتوان میبیند که حتی به راه برونرفت از آن نیز نمیاندیشد. گویی می بایست، تن به تقدیر بسپرد.
چون بدید این خواب بیدار جهان
گـــفت دردا و دریـــغا این زمان
یوسف توفـــــیق در چاه اوفتاد
عقــــبهٔ دشوار در راه اوفــــتاد
من نـــدانم تا ازیـن غم جانبرم
تـــرک جان گفتم اگر ایمان برم
ص 58/همان چاپ
در این ماجرا، «ایمان» به عنوان یک پدیدهی ارزشی، بر هرپدیدهی دیگر میچربد. جان، اعتبار اجتماعی، وضعیت خانوادگی و آرامش فکری، در برابر «ایمان» که او را مطیع دربست به شمار میآورد، برتریها دارد. در این ماجرا، منافع «فرد» که همان بندهی مطیع و عبادتگر است مطرح نیست. ارادهی معبود، نقطهی مرکزی دایرهی دایرههاست. اتفاق را که «شیخصنعان» از همین نکته درهراساست که «باورها»ی خویش را از دستبدهد. از چنان دیدگاهی که تعبد و آویزانشدن از چهارچوب فقه و سنت، یک اصل خدشهناپذیراست، طبیعی مینماید که ازدستدادن باور به آنها، به معنی سقوط در چاه ظلماتاست. در حالی که در واقعیت زندگی و در بستر تاریخ متنوع انسان، هرباور تازه، به معنی گشایش افقهای تازهای به زندگی انسانیاست. آنان که ایمان خویش را شکننده میبینند، حقدارند که با دیدن خوابی که بتی درآن پرستیدهشود، آنرا در آستانهی درهم شکستن نیز احساسکنند. چنیناست که با نگاهی به زیبارُخی، نه تنها دل و دیده بلکه همهی استوانهی باورهایی که بدان تکیهدادهاند، ازدست میرود. باور انسانها در واقع، جوهر همهی تجربهها، اندیشهها، خواندهها و شنیدههای آنانست. اگر خوابی آنچنان، آنهمه اندوختهی ذهنی و تجربی و فکری را از انسان بگیرد، شاید جای آن داشتهباشد که در اندوختهها، تردید روا گردد. «شیخ»، نه دل آندارد که آن خواب را پنهانسازد و یا به هیچ انگارد و نه جرأت آنکه خود را در معرض آن آزمون مهیب قراردهد. اما سرانجام، چنان ناآرامی و اضطراب برجانش چنگ میاندازد که هرگونه مقاومتی را از دست میدهد. به شاگردانش اطلاع میدهد که عازم سفریاست به دیار روم تا بتواند خوابی را که چندین شب متوالی دیدهاست، در واقعیت، تعبیرکند. در این میان البته، مریدان چنان به استاد خویش وابستهاند که نمیخواهند و نمیتوانند وی را تنها رهاکنند. از اینرو، آنان نیز همراه او، راه سفر در پیش میگیرند.
ادامه دارد