عطار در میزبانی سیمرغ (بخش یازدَهُم)


در بخش دهُم، به علت افزایش سر و صدا و شلوغ‌شدن بیش از حدانتظار آرامگاه عطار، به پیشنهاد دوستم، به خانه‌ی آن‌ها رفتیم. آقای «هِرمان اِنو» اگر چه کمی جاخورده‌بود و نمی‌خواست بیاید اما دریافت که برای ایرانی‌ها، این رسم مهمان‌نوازانه، همچنان یک سنت دیرپاست و هنوز هم به حیات خود ادامه می‌دهد. او در آن‌جا، صحبت‌های خویش را در مورد ارزیابی داستان منطق‌الطیر و شخصیت «شیخ صنعان»که در آرامگاه عطار شروع کرده‌بود، ادامه‌داد. آقای «اِنو» در شماره‌ی پیشین، «شیخ صنعان» را از سه بُرش مورد ارزیابی قرارداد. اینک به دنباله‌ی صحبت های او توجه می‌کنیم.

 

در برش دوم، توصیف عطار از وی، توصیف مردی است دل از دست‌داده و به تَبَع آن، دین از دست داده نیز. مردی با آن یال و کوپال و احترام اجتماعی، ناگهان در دنیای درونی و خلوت قدیسانه‌ی خویش، درچندشب متوالی، خواب می‌بیند که از مجلس حدیث و عبادت خویش به کشور روم کوچ کرده است. خواب‌ها با وجود آن‌که بسیاری بر آن‌ها، باور چندانی ندارند و دست کم در حضور دیگران، گاه آن‌ها را به هیچ می‌گیرند، اما از آن پدیده‌های درونی و کاملاً حس‌شدنی انسانی‌است که می‌تواند به موازات دیگر اتفاقاتی که در زندگی روزانه‌ی ما پیش می‌آید، همچنان به زندگی حقیقی و تأثیرگذار خویش، ادامه‌دهد. «شیخ صنعان» نیز از این قاعده برکنار نبوده‌است. حضور یک پدیده در خواب، آن‌هم برای یک‌بار، همان معنایی را ندارد که پدیده‌ی مورد نظر، چند و چندین بار، برما ظاهرگردد و آرام و قرارمان را دستخوش آشفتگی‌کند. از این‌رو، ذهن «شیخ» از این خواب مکرر، به تلاطم در می‌آید و با توجه به حس تسلیم و جان و تن‌سپاری عابدانه به اراده‌ی خداوند، در او این ذهنیت شکل می‌گیرد که شاید در این خواب‌ها مصلحتی و یا پیامی‌است که به شکلی مبهم از سوی خداوند براو ابلاغ شده‌است. چه بسا این خود اوست که باید از آن مجمل خداوندی، حدیث مفصل انسانی خویش را بخواند. گذشته از این، باید به این موضوع نیز اشارت‌داشت که در بسیاری از داستان‌ها و یا حتی در بافت‌های اجتماعی آن دوران، سرزمین «روم» به عنوان قبله‌ی مغرب‌زمین شهرت داشته‌است. در هزاره‌ی پیشین قبل از میلاد مسیح، سه امپراتوری بزرگ، نماد قدرت‌های برتر جهان آن دوران بوده‌اند. طبیعی‌است که در آن روزگار، هنوز قاره‌ی آمریکا برای مردم این سوی اقیانوس، مفهموی نداشته‌است. باری، آن سه امپراتوری عبارت‌بوده‌اند از ایران، یونان و روم.

 

در این داستان، به دلیل آن‌که شخصیت دختر ترسایی از اهالی «روم»، مطرح‌است، عطار بر دو عنصر معین تکیه می‌کند. یکی مذهب و دیگری سرزمین. در مورد مذهب، صحبت از مذهبی است که دیگر «برحق» هم نیست و تاریخ مصرف آن از چشم‌انداز باورمندان آن مذهب دیگر که در این‌جا نظر به «عطار» است، به پایان رسیده‌است. از چنین نگاهی، وقتی دینی به پایان عمر خود می‌رسد، انگارحقانیت خویش را نیز از دست می‌دهد. نکته‌ی دوم، سرزمین بیگانه‌ و مرموزی مطرح‌است که به کلی با معیارها و ساختارهای دیگری اداره می‌شود. حتی در این زمینه، هیچ‌دور نیست که بتوان از چشم‌انداز تنگ و باریک، این نکته را مطرح‌ساخت که هرچیز متفاوت از آن چیزی که «من» با آن آشنانیستم، می‌تواند مشکوک، بی‌اعتبار و نادرست باشد. چه بسا دین مسیحیت و سرزمین روم که نماد بیگانگی‌ها و مرموزی‌هاست، پیشاپیش در ذهن عطار، بی‌اعتبار و درهم ریخته، به جلوه درآمده‌است. شکل‌دادن داستانی بدین‌گونه، آن‌هم در بافت داستانی بزرگ‌تر که سراینده‌ی آن، قصد به نمایش‌گذاشتن خودیابی انسانی را دارد، در عمل تأیید همان ذهنیت‌هاست. به باور من، داستان «شیخ‌صنعان» در «منطق‌الطیر» عطار، به شکلی قرارگرفته‌است که رابطه‌ی جدایی‌ناپذیری با همان خودیابی «سی‌مرغی» داشته‌باشد. شاید در ته ذهن عطار، این نکته او را قلقلک می‌داده‌است که «مرغ همسایه» نه تنها «غاز» نیست بلکه حتی از جوجه نیز جوجه‌تر است و یا فقط «گنجشک»‌ی است که «کله‌پاچه»‌اش نیز کسی را سیر نمی‌کند. اگر امیدی باید داشت، می‌بایست قاطعانه متوجه همان دینی باشد که به‌حق‌است و همان سرزمینی که سرزمین سرزمین‌هاست. چه بسا بهتر از آن برگستره‌ی زمین، سرزمین دیگری نبوده‌باشد.

 

در این داستان و داستان‌های مشابه آن، برای آن‌که یک بنده‌ی وفادار و مطیع که هم مطرح، قابل احترام و هم قابل اعتماد به شمار می‌آید، لازم‌است که گاه در معرض آزمون‌هایی از این دست قرارگیرد که هم عبرت‌‌آموز باشد و هم جان‌فرسا. همین که انسان در میان آتش قرارگیرد و نسوزد، نشان از آن‌دارد که از بوته‌ی آزمون غیرممکن‌ها، با توفیق گذشته‌است. گسترش دایره‌ و جغرافیای وسوسه‌های انسانی نیز، ابعاد دیگری به خود می‌گیرد. انگار اگر «عشق» و «وسوسه» در رابطه با فردی باشد که زبان و فرهنگ و آداب و رسوم دیگری داشته‌باشد، جوهره‌ی آن از نمود آزمونیِ عمیق‌تری برخوردار است. همین که «شیخ» مطیع  و منقاد، در چندین شب متوالی، خواب ببیند که در جغرافیای ناشناخته و قطعاً غیر محق، «بت»‌ی را عبادت می‌کند، نشان از «چیز»‌ی دارد که مادر چیزهاست. از طرف دیگر، «خواب»‌ها نیز گاه در حوادث بزرگ تاریخی، می‌توانسته‌اند پیش‌درآمد‌های اخطارکننده و در برخی اوقات، نوید دهنده‌ باشند. بیشتر اوقات، متوجه اتفاق‌های شوم و گاهی نیز متوجه اتفاق‌های شادی‌بخش بوده‌است. اما در مورد این شخصیت باید گفت که با دیدن خواب مورد نظر، متقاعد می‌شود که می‌بایست اتفاق شومی در راه باشد. از این‌رو، چنان خود را ناتوان می‌بیند که حتی به راه برون‌رفت از آن نیز نمی‌اندیشد. گویی می بایست، تن به تقدیر بسپرد.


چون بدید این خواب بیدار جهان

گـــفت دردا و دریـــغا این زمان

یوسف توفـــــیق در چاه اوفتاد

عقــــبهٔ دشوار در راه اوفــــتاد

 

من نـــدانم تا ازیـن غم جان‌برم

تـــرک جان گفتم اگر ایمان برم

ص 58/همان چاپ


در این ماجرا، «ایمان» به عنوان یک پدیده‌ی ارزشی، بر هرپدیده‌ی دیگر می‌چربد. جان، اعتبار اجتماعی، وضعیت خانوادگی و آرامش فکری، در برابر «ایمان» که او را مطیع دربست به شمار می‌آورد، برتری‌ها دارد. در این ماجرا، منافع «فرد» که همان بنده‌ی مطیع و عبادت‌گر است مطرح نیست. اراده‌ی معبود، نقطه‌ی مرکزی دایره‌ی دایره‌هاست. اتفاق را که «شیخ‌صنعان» از همین نکته درهراس‌است که «باورها»ی خویش را از دست‌بدهد. از چنان دیدگاهی که تعبد و آویزان‌شدن از چهارچوب فقه و سنت، یک اصل خدشه‌ناپذیراست، طبیعی می‌نماید که ازدست‌دادن باور به آن‌ها، به معنی سقوط در چاه ظلمات‌است. در حالی که در واقعیت زندگی و در بستر تاریخ متنوع انسان، هرباور تازه، به معنی گشایش افق‌های تازه‌ای به زندگی انسانی‌‌است. آنان که ایمان خویش را شکننده می‌بینند، حق‌دارند که با دیدن خوابی که بتی درآن پرستیده‌شود، آن‌را در آستانه‌ی درهم شکستن نیز احساس‌کنند. چنین‌است که با نگاهی به زیبارُخی، نه تنها دل و دیده بلکه همه‌ی استوانه‌ی باورهایی که بدان تکیه‌داده‌اند، ازدست می‌رود. باور انسان‌ها در واقع، جوهر همه‌ی تجربه‌ها، اندیشه‌ها، خوانده‌ها و شنیده‌های آنانست. اگر خوابی آن‌چنان، آن‌همه‌ اندوخته‌ی ذهنی و تجربی و فکری را از انسان بگیرد، شاید جای آن داشته‌باشد که در اندوخته‌ها، تردید روا گردد. «شیخ»، نه دل آن‌دارد که آن خواب را پنهان‌سازد و یا به هیچ انگارد و نه جرأت آن‌که خود را در معرض آن آزمون مهیب قراردهد. اما سرانجام، چنان ناآرامی و اضطراب برجانش چنگ می‌اندازد که هرگونه مقاومتی را از دست می‌دهد. به شاگردانش اطلاع می‌دهد که عازم سفری‌است به دیار روم تا بتواند خوابی را که چندین شب متوالی دیده‌است، در واقعیت، تعبیرکند. در این میان البته، مریدان چنان به استاد خویش وابسته‌اند که نمی‌خواهند و نمی‌توانند وی را تنها رهاکنند. از این‌رو، آنان نیز همراه او، راه سفر در پیش می‌گیرند.

ادامه دارد 

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش دَهُم)


در بخش پیشین، آقای «هِرمان اِنو» به ذکر خلاصه‌ای از داستان «شیخ صنعان» و سرچشمه‌ی آن پرداخت که همان منبع، احتمالاً مورد استفاده‌ی شیخ فریدالدین عطار در شکل‌گیری این داستان نیز بوده‌است. وی همچنین اشاره‌ای به جنگ‌های صلیبی‌کرد که قطعاً یکی از عوامل نزدیک‌شدن مردمانی از مشرق زمین به کشورهای غرب و یا از مغرب‌زمین به کشورهای شرق می‌توانسته‌است باشد. داستان شیخ صنعان و عشق او به یک دختر ترسا، می‌تواند ناشی از چنان مناسبات و مراوداتی باشد که در فاصله‌ی بیش از صد و پنجاه سال از جنگ‌های صلیبی ویرانگر اما بیهوده‌، به وجود آمده‌است. تردید نیست که نمونه‌هایی از این دست که زنی و یا مردی با فاصله های جغرافیایی بسیار دور و فرهنگ و دریافتی متفاوت از آن دیگری، با یکدیگر آشنا می‌شوند، می‌توانسته و می‌تواند بسیارتر از این باشد که تا این لحظه، وارد ادبیات ما و یا ادبیات جهانی شده‌است. شاید در آینده‌های دور، بتوان نمونه‌هایی بیشتری را نیز شاهد بود که می‌تواند از درون بسیاری نسخه‌های خطی تصحیح نشده، سربرکشد.

 

هنوز آقای «هرمان اِنو» با علاقه و شوق وافر خویش، مشغول صحبت کردن بود که می‌شد احساس‌کرد و دید که هر لحظه بر شمار مسافران و بازدیدکنندگان آرامگاه عطار و کمال‌الملک افزوده می‌شود. به تَبَع آن، افزایش سر و صداها نیز کاملاً محسوس‌بود. دوستم به آقای «هرمان اِنو» پیشنهادکرد که اگر مایل‌باشد، می‌توانیم به خانه‌ی آنان برویم و در آن‌جا، در کمال آرامش به صحبت‌های وی گوش‌کنیم و نهار را نیز مهمان خانواده‌ی آنان باشیم. من از سال‌ها پیش با این خصلت مهمان‌نوازانه‌ی خانواده‌ی دوستم آشنا بودم. پدر و مادرش به او می‌گفتند که تو همیشه این اختیار عمل را داری که وقت و بی‌وقت، کسانی را که مایل هستی، به شام و نهار به خانه دعوت‌کن. چنین برخوردی از سوی پدران و مادران، در شهر ما چندان عادی نبود اما در خانه‌ی آن‌ها واقعیت‌داشت و این را همه‌ی کسانی که با آن دوست در ارتباط بودند، می‌دانستند. آنان خانه‌ی قدیمی بسیار بزرگی داشتند که اتاق‌های متعدد آن، می‌توانست جواب‌گوی بسیاری مهمان‌های خوانده و ناخوانده‌‌باشد. «هرمان اِنو» که کمی متعجب شده‌بود، اول به این دعوت، پاسخ منفی‌داد. اما اصرار دوستم و توضیحات بیشتر وی، او را متقاعدکرد که حضور او، بار سنگینی بردوش آن‌خانواده نخواهدبود. از این رو، درشکه‌ای را که درآن‌جا توقف کرده‌بود، اجاره‌کردیم و راهی خانه‌ی آنان که در شهر قرارداشت، شدیم. قرار برآن‌شد که این بحث در آن‌جا تداوم‌یابد. دوستم که مطالعات بیشتری از من داشت، پرسش‌های بیشتری، هم در زمینه‌ی عطار و هم در زمینه‌ی دیگر شخصیت‌های ادبی و عرفانی ایران به ذهنش آمده‌بود که تمایل‌داشت با او در میان بگذارد. از این‌رو، پس از رفع خستگی و عطش، حتی پیش از آن‌که نهار میزبان آماده باشد، ما از آقای «اِنو» خواستیم که به حرف های خود ادامه بدهد.

 

«در چنان شرایطی، حتی پناه آوردن افرادی از مغرب‌زمین به سرزمین‌های شرق و یا از مشرق‌زمین به سرزمین‌های غرب، نکته‌ی دور از ذهنی نمی‌توانسته‌است باشد. چه برسد به عاشق‌شدن یک مغرب‌زمینی به یک مشرق‌زمینی و یا بالعکس. طبیعی‌است که از دیدگاه متعصبان دینی و یا متعصبان عام که می‌توانست همه‌ی زمینه‌ها را شامل‌گردد، چنین دلبستگی‌هایی، قبل از آن که با مشترکات انسان به طور عام در نظرگرفته‌شود، به طور عمده، با پاره‌ای تعلقات متفاوت فرهنگی و مذهبی متمایز می‌گردد. در صورت چنین تمایزی، می‌بایست یک فرد یهودی در درجه‌ی اول و قبل از آن‌که انسان بودن او را در چهارچوب ویژگی‌های رفتاری و حتی فکری انسان عام که در همه‌ی نقاط دنیا، وجوه مشترک آن بر وجوه اختلاف آن‌ها می‌چربد در نظر بگیریم، بریهودی‌بودنش تکیه‌کنیم. از این رو باید آگاهانه گفت که نمی توان انسان‌ها را در درون چنان قالب‌هایی مورد بررسی و یا حتی مقایسه قرارداد. من به عنوان یک هلندی، با وجود تفاوت فرهنگ و زبان و نظام سیاسی و اقتصادی درکشورم، با شما احساس نزدیکی فکری و فرهنگی بیشتری‌دارم تا با میلیون‌ها تن از هموطنانم. من با آنان، هرگز نمی‌توانم از چنین اندیشه‌ها و موضوع‌هایی که مورد علاقه‌‌ام است، صحبت‌کنم. از این جهت، منطقی نخواهدبود که مرا در چهار چوب مسیحیت مادرزادی و شما را در چهاردیواری مسلمان مادرزادی قراردهند و بعد با چنان معیاری، ارزش‌های فکری ما را بسنجند. حتی در داستان عشق شیخ صنعان، قبل از آن‌که صحبت از عشق یک مرد به یک‌زن باشد و یا عشق فردی از اهالی مشرق زمین به زنی از مردمان مغرب‌زمین، آن‌را عمدتاً به عنوان عشق یک مرد مسلمان به یک زن مسیحی ذکر می‌کنند. طبیعی است که این گونه تقسیم‌بندی انسان‌ها بر اساس دین و مذهب، از آن تقسیم‌بندی‌هاست که نتیجه‌اش چیزی جز همان جنگ‌های صلیبی در آن زمان و بسیاری از جنگ‌های دیگر در طول سده‌های اخیر نبوده‌است. حتی کشتار یهودیان در آلمان هیتلری که بازهم براساس تقسیم‌بندی فرعی دیگری به عنوان تعلق نژادی و مذهبی مطرح‌شده بود، از همان بهانه‌هاست که می‌شود میلیون‌ها انسان را بی هیچ جرمی به کشتارگاه بُرد.

 

به نظر من، داستان «شیخ صنعان»، از دو نگاه متناقض سرچشمه گرفته‌است. نگاه نخستین، عشق و نیروی شگفت آن در مقابله با هرگونه مانعی ‌است که بر سر راهش سبزشود. نگاه دوم، نگاهیست که در سایه‌ی یک تلقی ویژه از ارزش‌های مذهبی، منزلت انسان و خصلت‌های فرازمانی، فرا ملیتی و بی‌مرز و دیوار او، به کلی ندیده گرفته می‌شود. در لحظه‌ی آغازین، عشق چنان می‌توفد که هرگونه اخطار و ابلاغ، وعده و وعید، به چیزی گرفته نمی‌شود اما در جریان کار، یک‌باره، آن توفندگی بدل به چراغ پِت‌پِت‌زنی می‌گردد که گویی هرگز از کنار چنان ارزش‌های والایی نگذشته‌است. چنین به نظرمی‌رسد که شیخ‌عطار، این داستان را در دو مرحله‌ی فکری از زندگی خود نوشته‌است. من برای اثبات این دریافت، هیچ سندی دردست ندارم. اما اگر قراربود به دلیل چنان نگاه متفاوتی در یک داستان کوتاه، قضاوتی مطرح‌کنم که پایه‌ای برای قرارگرفتن دریافت من برآن باشد، می‌توانم بگویم که بخش اول داستان مربوط به دورانی‌است که او هم جوان‌است و هم به دلیل روحیه و اندیشه‌های خاص آن سن و سال، برای توصیف و بازبینی چنان نگاه‌هایی، آمادگی بسیار دارد. اما در سال‌های پختگی، او انگار به گونه‌ای «عشق را در پستوی خانه نهان می‌کند.» تا آن‌جا که حتی داستان مورد نظر در پایان خود، به نتیجه‌ای غیر مترقبه و کاملاً غیر منطقی می‌انجامد. البته تردید ندارم که چنین دیدگاهی که من مدافع آنم، ممکن‌است با مذاق بسیاری از اهل ادب و عرفان سازگار نباشد.

 

توصیف عطار از شخصیت «شیخ‌صنعان» توصیف مردی‌است در سه برش فکری و رفتاری. در برش نخست، بیان حال انسانی‌است اهل دین و نه اهل اندیشه و تفکر. مردی که سر در عبادت و سرسپاری به فقه و حدیث و سنت دارد. او حتی ارزیاب هم نیست تا با حفظ حرمت همه‌ی آن پدیده‌ها، نقدارزشی خویش را به تماشا بگذارد. او مطیع محض دستورات و مقرراتی است که دین اسلام و دیگر تبعات آن، برای یک فرد معتقد، تعیین می‌کند. طبیعی‌است که مردان اهل دین، آنان که در آشکار و نهان، وفادارانه و دور از ریا، به دستورات مذهبی تن می‌سپرند، در بهترین و پیشرفته‌ترین حالت، مردانی هستند که نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند پای خویش را از چهارچوب تعیین‌شده از بالا، بیرون بگذارند. او مردی‌است اهل عبادت و ریاضت که پنجاه‌بار از عمر حدوداً هفتادساله‌ی خویش را به زیارت خانه‌ی خدا رفته‌ و سخت مورد اعتماد و احترام مردم کوچه و بازار بوده‌است. پنجاه سال از عمر او برسر این باور گذاشته‌است. اگر بگوییم که از سن بیست سالگی، در ردیف فارغ‌التحصیلان حوزه‌ی حدیث، فقه و علم‌ قرآن بوده‌است، در دوران مورد نظر که این داستان با آن پیوند می‌خورد، او قاعدتاً می‌بایست هفتاد سال عمر داشته‌باشد.

ادامه‌دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش نُهُم)


نگاه باز و تؤام با احترام آقای «هِرمان اِنو» به ادبیات فارسی و عرفان ایرانی، در ما نیز با وجود خامی و جوانی، این حس را ایجادکرده‌بود که می‌توان خارجی بود اما نگاه منصفانه‌ای به پدیده‌های فکری در عرفان و ادبیات ایران داشت. «هرمان اِنو» از آن شخصیت‌ها نبود که نگاهی عاشقانه و اغراق‌آمیز نسبت به  ادبیات ایران داشته‌باشد. نگاه او نگاهی بود عمیق اما مبتنی بر منطق و شعور. از همین رو، وی با وجود همه‌ی کمبودها، تضادها و خمیدگی‌های فکری در این حوزه، آن را دارنده‌ی طیفی گستره و غنی از عناصر فکری گوناگون می‌شمرد که ذهن انسان اندیشمند را پس از گذشت سده‌های متوالی، هنوز هم می‌تواند به خودجلب‌کند. از دیدگاه او، ادبیات ایران آمیزه‌ای است از ادبیات مبارزه، سازش، انتقام، خشونت، گذشت و مهربانی. این نوع ادبیات، طبیعی‌ترین جلوه‌‌های رفتاری یک انسان تاریخی را به نمایش می‌گذارد.

 

واقعیت آنست که ما با وجود آن‌که مطمئن شده‌بودیم که آقای «اِنو» احساس خستگی نمی‌کند و دوست دارد برای ما تا چند ساعت دیگر همچنان صحبت‌کند، اما خود ما که بر اثر گرم‌شدن هوا، سخت تشنه‌شده‌بودیم، نیاز به آن داشتیم که عطش خویش را با نوشیدن مشتی آب برطرف‌سازیم. اما از آن‌جا که او گفته‌بود نیازی به استراحت ندارد، ما نیز برای حفظ حرمت او، دلمان نیامد که رشته‌ی کلامش را قطع‌کنیم. شاید این هم از همان رفتارهای غیر طبیعی ما ایرانیان است که از همان کودکی با آن آشنا می‌شویم و با آن ادامه‌ی حیات نیز می‌دهیم. ناگفته نماند که گاه‌گاه، صدای برخی بچه‌ها که در محوطه‌ی آرامگاه به جست و خیز می‌پرداختند و پاره‌ای مادران که فرزندانشان را صدا می‌زدند، حواس ما را از تمرکزی که باید داشته‌باشیم، منحرف می‌کرد. خاصه آن که لحظه به لحظه نیز بر شمار افراد بازدیدکننده افزوده می‌شد. اما آقای «هرمان اِنو» یا چنین موردهایی را نمی‌شنید و یا اگر هم می‌شنید، چنان در حال و هوای ارزیابی شخصیت عطار قرارداشت که اعتنایی به آن‌ها نمی‌کرد. از طرف دیگر، در ما این احساس قوت‌گرفته‌بود که می‌بایست تا آن‌جا که امکان‌داشت از سخنان او بهره‌ورمی‌شدیم. نه چنان دیدارهایی یک‌بار دیگر تکرار می‌شد و نه چنان آدمی با آن وسعت دانش و نگاه ارزیابانه و عمیق به ادبیات و عرفان ایرانی، می‌توانست در دسترس ما قرارداشته‌باشد. باری، «هِرمان اِنو» به سخنان خویش، این‌گونه ادامه‌داد.

 

«داستان «شیخ صنعان» که در درون مثنوی «منطق‌الطیر» قراردارد، دارای 405 بیت‌است. خلاصه‌ی داستان این‌است:«مردی روحانی که از اعتبار فقهی و علمی در حوزه‌های دین و عرفان برخوردار بوده و بیش از چهارصد مرید از محضر تدریس او استفاده می‌کرده‌اند، شبی خواب بُتی را می‌بیند که در روم‌است و او به ستایش آن پرداخته‌است. او چنان کنجکاو و بی‌قرار می‌شودکه درس و منبر را رها می‌کند و تصمیم می‌گیرد که خود را به دیار روم برساند تا بداند که تعبیر آن خواب وسوسه‌گر، چه می‌توانسته‌است باشد. این شخص به توصیف عطار، دارای سن و سالی بالای هفتاد است. زیرا پنجاه سال سابقه‌ی شیخی و استادی داشته‌است. مریدان و شاگردانش هرچه می‌کنند، نمی‌توانند مانع سفر استاد خودشوند. در نتیجه آنان، به دلیل ارادتی که به او دارند و نگران حالش نیز، او را در این سفر همراهی می‌کنند. شیخ در روم، به دختری برخورد می‌کند که از معتقدان دین مسیح است. در هنگامه‌ی این دیدار است که بیشتر و بیشتر مسحور زیبایی و رعنایی او می‌شود و دل در مهر و وصل وی می‌بندد. بُتی را که شیخ در خواب دیده، چیزی جز همان دختر زیبای مسیحی، کس دیگر نبوده‌است. در این دلدادگی دیوانه‌وار، شیخ چنان خویشتن را فراموش می‌کند که حاضر است برای رسیدن به وصل وی، هرگونه هزینه‌ای را بپردازد. دختر به او می‌گوید به چند شرط حاضراست تن به وی بسپارد و رضایت به وصل خویش‌دهد. نخست آن‌که دین خود را که اسلام است رها کند و به دین مسیح درآید. دوم آن‌که برای متمایزشدن از مسلمانان باید زُنّار برکمربندد. سوم آن‌که خوک‌بان دخترشود که در عمل گماردن او به چوپانی آن حیوان‌ها بوده‌است. شیخ، همه‌ی این‌ها را با کمال میل می‌پذیرد.

 

شاگردان و دوستدارانش، هرچه می‌کنند، نمی‌توانند او را از این تسلیم و پذیرش بازدارند. آنان افسرده و نومید به سرزمین خویش بازمی‌گردند. دربرگشت به یکی دیگر از دوستداران شیخ برمی‌خورند که در زمان رفتن او به روم، به علت مسافرت، در آن‌جا حضور نداشته و در نتیجه از این ماجرا، بی‌خبر بوده‌است. او شاگردان و دوست‌داران شیخ را که همراه او به روم رفته‌بودند، ملامت می‌کند که چرا شیخ را تنها گذاشته و در بازداشتن وی از ترک اسلام و پذیرفتن عشق دختر، به اندازه‌ی کافی تلاش نورزیده‌اند. او دیگر یاران و دوست‌داران شیخ، تصمیم می‌گیرند که به مدت چهل‌روز به اعتکاف بنشینند و به درگاه خدا دعا‌کنند تا شاید از این طریق، گشایشی حاصل‌شود. که البته پس از چهل‌شبانه‌روز، دعایشان مستجاب می‌شود. بدین‌گونه که رهبر آن‌ها، پیغمبر اسلام را در خواب می‌بیند که به وی مژده می‌دهد که شیخ از هرچه کرده، سخت پشیمان‌است و هم‌اینک به آیین دیرین خویش که مسلمانی‌باشد بازگشته‌است.

 

آنان به روم می‌روند و می‌بینند که آن پیام حقیقت دارد. آن‌گاه، آنان بی اعتنا به معشوق شیخ، مراد و استاد خویش را با شکوه و جلال به شهر و دیار وی برمی‌گردانند. اما مدتی بعد، دختر ترسا که ظاهراً در غیاب شیخ، دچار دگرگونی روحی شده و پی می‌برد که از میان مسیحیت و اسلام، دین اسلام، برتری مسلمی نسبت به مسیحیت دارد، به اسلام می‌گرود و تازه در آن‌جاست که شیفتگی عاشقانه‌ی او نسبت به شیخ شروع می‌شود. در این میان، ندا به شیخ می‌رسد که باید به روم برگردد و دختر را در راه گرویدن به اسلام، کمک‌کند. شاگردان شیخ که متوجه بازگشت او به روم می‌‌گردند، باردیگر هراس از آن دارند که نکند فیل او، یاد هندوستان کرده‌‌باشد. اما خیلی زود درمی‌یابند که شیخ این‌بار نه برای تکرار خطاهای پیشین بلکه برای پذیرش دختر و رهایی او از آن گمراهی دیرین می‌رود. آنان نیز خوشحال می‌شوند. اما وقتی که شیخ به آن‌جا می‌رسد، دختر را با حالی پشیمان و پریشان می‌بیند. و هنوز مقدمات سفر او را به عنوان کسی که مسلمان‌شده و دست از گذشته‌ی خویش شسته‌است، فراهم نکرده که دختر، به علت فشارهای روحی، جان به جان آفرین تسلیم می‌کند.

 

قبل از آن‌که به بررسی داستان «شیخ صنعان» بپردازم باید بگویم که اصل این داستان، نخستین‌بار در کتاب «تُحفه‌المُلوک» آمده که منسوب به «امام محمد غزالی» فیلسوف و فقیه قرن پنجم قمری «تولد 450/مرگ 505» ‌است. شماری از پژوهشگران، منبع داستان عطار را کتاب مورد اشاره می‌دانند اما برخی دیگر آن را منسوب به حدیثی می‌دانند که از پیغمبر روایت‌شده که داستانی مشابه آن را در خود دارد. این نکته را نیز یادآورشوم که در کتاب «تحفه‌الملوک»، نام فرد مورد نظر «شیخ سمعان»‌ آمده‌است. این‌که فردی از مشرق‌زمین، دل در بر دختری از اهالی مغرب‌زمین بسته‌باشد، با توجه به زمانی که این کتاب نوشته‌شده، نکته‌ی غریبی نیست. علت این نکته نیز آنست که جنگ‌های صلیبی که میان مسیحیان و مسلمانان جریان‌داشت، خواه ناخواه، در ابعادی دیگر، موجب آمیزش، رد و بدل افکار و همچنین ایجاد علاقه‌مندی میان زنان و مردان شرق و غرب می‌شده است. باید یادآورشدکه جنگ‌های صلیبی، از سال 1095 تا سال 1250 میلادی به درازا کشید. بهانه‌ی این جنگ، سلطه‌ی ترک‌های مسلمان بر بیت‌المقدس‌بود که مسیحیان اروپا و عمدتاً نجبا و مالکان آن سرزمین‌ها، تصمیم گرفته‌بودند مسلمانان را از آن‌جا بیرون برانند. این جنگ برای همه‌ی متعصبان مذهبی، به عنوان جنگی مقدس تلقی می‌شد. اما باید گفت که محتوای جنگ 155 ساله‌ی مورد نظر که خود مرکب از 9 جنگ گوناگون بوده، چیزی جز دعوا بر سر لحاف ملانصرالدین نبوده‌است. به همین دلیل است که در روزگار امروز نیز هر جنگ بی‌معنایی را که با بهانه‌های غیر موجه و سطحی اما در باطن با انگیزه‌های اقتصادی و سیاسی دنبال می‌شود،«جنگ صلیبی» می‌نامند. در جنگ‌هایی از این دست، قدرتمندان و سیاستمداران، مردم را زیر عنوان‌های مذهبی و یا حتی نژاد و سنت به جان هم می‌اندازند و خود با خیال آسوده به هدف‌های پنهانی خویش می‌رسند.»

ادامه‌دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش هشتم)


در چند بخش پیش، آقای «هِرمان اِنو» به ما قول‌ انجام دو بررسی را داده‌بود. نخست آن‌که بررسی کوتاهی از رابطه‌ی مراحل هفت‌گانه‌ی عرفان با یکدیگر به عمل بیاورد و نظر خویش را در رابطه با تنگناهای چنان نگاهی به انسان، شناخت و ارزش شناخت، ابرازدارد. دوم آن‌که نگاهی نیز به داستان شیخ صنعان بیندازد و طرز تلقی عطار و همچنین دریافت خویش را نسبت به این شخصیت افسانه‌ای اما در واقعیت روزانه منطبق با واقعیت، به بیان‌درکشد.

 

بخش آخر سخنان «هِرمان اِنو» به طور طبیعی در ما این تأثیر مثبت را گذاشت که دریابیم که هر نقدی از یک پدیده، به معنی نفی آن پدیده نیست. نه ما در زمانه‌ی عطار زندگی می‌کردیم که بتوانیم از بافت دقیق فرهنگی و عرفانی جامعه‌ی آن زمان شناختی زنده و تصویری کامل داشته‌باشیم و نه عطار در چنان زمانه‌ای می‌توانسته بر همه‌ی اندیشه‌های پیرامونی خویش، اشراف کامل داشته‌باشد که از کمبود آن‌ها، تصویری روشن و متقاعدکننده در ذهن خود به وجود آورده‌باشد. درست است که در پدیده‌ی عرفان، عنصر منطق عقلی، چندان جایی ندارد اما اگر این پدیده را به عشق تعبیرکنیم و عشق را نیز کاردل بدانیم و نه کار گِل، در آن صورت بازهم دل، قانونمندی‌های خاص خویش را دارد که قاعدتاً از منطق عقلی فاصله می‌گیرد. هرچند عملاً نمی‌تواند از منطق احساسی تغذیه‌نکند. منطقی که در درون خویش، ساز و کار معینی را فراروی انسان قرارمی‌دهد. نکته‌ی جالب و حتی راه‌گشاینده برای ما آن‌بود ‌که ما نه به تضادهای درونی مراحل هفت‌گانه‌ی عرفان که عطار در منطق‌الطیر خویش به تفصیل در باره‌ی آن سخن گفته‌است، آگاهی داشتیم و نه با ابزار اندکی که از کتاب و فکر در اختیارمان بود، می‌توانستیم سایه‌روشن‌های آن تضادها را در برابر نگاه خویش و دیگران بگذاریم.

 

شاید برخی این نتوانستن را تنها ناشی از همان خامی و بی‌دانشی ما می‌دانستند. در حالی که من معتقدم که بی‌دانشی ما می‌توانست یکی از عوامل تعیین‌کننده‌باشد. یکی از عامل‌هایی که در این‌گونه مواقع، نقش آشکاری بازی می‌کند، طرز تلقی افراد است. اگر این تلقی، فقط فردی و فکری بود، باز، موضوع به گونه‌ای دیگر مطرح می‌شد. تصور من آنست که این طرز تلقی، کاملاً فرهنگی‌است. درست است که ما از زمانه‌ی عطار، بیش از هشتصد سال فاصله‌داریم اما نگاه ما به بسیاری از پدیده‌های فکری و حتی عرفانی و یا فلسفی، تداوم همان نگاه‌هاست. نگاه‌هایی که به عنوان میراث فکری از طریق مکتب و مدرسه، معلم و پدر و مادر به ما انتقال یافته‌است. در حالی که وقتی کسی از سرزمینی دیگر، با فرهنگ و تلقی متفاوتی به جلوه‌های عرفانی و فکری ما می‌نگرد، آن‌ها را در برخی از ابعاد، با توجه به پیش‌زمینه‌های تربیتی و فرهنگی خویش، در جایگاه دیگری قرار می‌دهد. نگاه «هِرمان اِنو» را به مراحل هفت‌گانه‌ی عرفان که از آشفتگی، تضاد و سردرگمی خاصی رنگ خورده است، می‌بایست از این زاویه‌دید. اما برای ما که نه سرد و گرم روزگار را چشیده‌بودیم و نه حتی سردی و گرمی اندیشه‌های متفاوت و گاه متضاد را، جاداشت که یک‌باره، شمع شوقمان، رو به خاموشی بگذارد. کافی‌‌بود که در آن شرایط خاص، شخص بزرگسالی از راه «خامی» انسانی، با نگاهی سرشار از تعصب و کژنگری، چنان شمعی را در وجود انسان، برای همیشه خاموش‌کند. در حالی‌که «هِرمان اِنو» نه تنها این شمع را خاموش‌نکرد بلکه آگاهانه به ما این پیغام فکری را داد که نقد فکر، نفی فکر نیست. باید یک فکر یا مکتب فکری را، مسؤلانه بررسی‌کرد. اما از پاشیدن تخم نومیدی و یا ایجاد حس بدبینی در ذهن افراد خام برحذر‌بود.

 

هوا رو به گرمی می‌گذاشت. مسافران شهری، شماری با درشکه، دو سه نفری با ماشین شخصی و عده‌ای با دوچرخه، خود را به آرامگاه عطار رسانده‌بودند. خانواده‌ای که مسافر یکی از درشکه‌ها بود، با چند و چندین بچه‌ی سر و نیم‌سر، همه‌ی بساط ظهر را برای میهمانی در کنار مقبره‌ی عارف نیشابور، آماده می‌کرد. به نظر می‌رسید که حنجره‌ی آقای «اِنو» دارد خسته می‌شود. اما متأسفانه ما نه چیزی با خود داشتیم که او را بدان میهمان‌کنیم و نه مغازه‌ای در آن نزدیکی‌ها بود که برایش چیزی بخریم. البته این نکته را به‌یاد نمی‌آورم که آیا در جیب‌هایمان پولی هم ‌داشتیم؟ اما تا آن‌جا که حافظه‌ام یاری می‌دهد، نگران این موضوع نبودم. شاید از آن‌رو که اگر من پول اندکی هم در جیب نداشتم، دوست همراهم، آن اندک و یا کمی بیشتر از آن اندک را همیشه در جیب داشت. تنها کاری که ما در آن شرایط می‌توانستیم انجام‌دهیم آن بود که این گردشگر مهربان را به نوشیدن جرعه‌ای آب میهمان‌کنیم. اما از بخت بد، حتی لیوانی هم در اختیار نبود که بتوان برایش آبی تهیه‌کرد. البته ما نیازی به تظاهر نداشتیم. برخود صادقانه‌ی او، از ما نیز می‌طلبید که واکنشی همان‌گونه زلال از خود نشان‌دهیم. از این‌رو به او گفتیم که اگر احساس تشنگی می‌کند، می‌تواند از آن شیر آبی که برلب حوض آب نصب‌است جرعه‌ای بنوشد و یه صحبت‌هایش ادامه‌دهد. او تشکرکرد. تشنه‌نبود و احساس خستگی هم نمی‌کرد.

 

در جواب ما گفت:«خوشحالم که شنوندگان صبوری مانند شما پیداکرده‌ام. در هلند، من نمی‌توانم هر زمان که دوست‌دارم و برای هر که تمایل‌دارم، حرف‌هایم را مطرح‌کنم. درست به این می‌ماند که شخصی از هموطنان شما بخواهد در کوچه و خیابان، کسی را پیداکند و برای او در باره‌ی «شکپیر» و کارهای او داد سخن‌بدهد. من البته در هلند، دوستانی‌دارم که به ادبیات مشرق‌زمین، خاصه عرفان ایرانی و ادبیات ایران علاقه‌دارند. اما اگر صحبتی هم میان ما رد و بدل می‌شود، از نوع سخنرانی‌گونه‌ی من برای شما نیست. بلکه بیشتر بحث و بررسی دوجانبه یا مخالفت و موافقت دوسویه‌است. اما در ایران، تقریباً هربار که من آمده‌ام، دوستان خوبی پیداکرده‌ام. دوستانی که در سفرهای بعد، آن‌ها را دیگر ندیده‌ام اما در همان دیدارهای نخستین، به دریافت‌ها و نظرهای من احترام گذاشته‌اند و من نیز در یک حد معمول و معقول، اظهارنظرهایی کرده‌ام. از همه‌ی این سفرها، تنها یک‌بار در شهر شیراز، وقتی با مردی که خود را اهل عرفان، فقه و حدیث و حتی ادبیات می‌دانست، وارد گفتگوشدم، دریافتم که تعصب افراطی خطرناکی نسبت به حافظ دارد. در ضمن صحبت با او، متوجه‌شدم که ادعایش بیشتر از دانشی‌است که دارد. به عبارت دیگر، خیلی زود، به این نکته پی بردم که حتی در زمینه‌ی فقه و حدیث و عرفان، هیچ نمی‌داند و در باره‌ی حافظ، آن‌‌چه می‌داند آن‌چنان سطحی است که بهتر است وارد بحث عمیق‌تری نشوم که البته نشدم. این را نیز اضافه‌کنم که من کمی هم در زمینه مذهب، فقه و حدیث مطالعه کرده‌ام. اما اطمینان دارم که دانشم در این زمینه، بسیار اندک‌است. با همین دانش اندک، دریافتم که دانش او در این زمینه‌ها، از اندک هم، اندک‌تراست. فقط وقتی که در آغاز سخنش گفت که :«حافظ در کشور ما، لسان الغیب نامیده می‌شود زیرا او می‌تواند حتی با عالم غیب نیز ارتباط‌هایی داشته‌باشد.» من نیز با زبانی که بوی خرده‌گیری نمی‌داد به او گفتم:«غرض از دادن لقب لسان‌الغیب به حافظ نه از آن‌روست که او با عالم غیب در ارتباط‌ باشد بلکه بدان‌جهت‌است که او چنان سخن از زبان دل آدمیان می‌گوید و چنان دردها و آرزومندی‌های آنان را به کلام درمی‌کشد که دادن این لقب به او، نه تنها معنایی نمادین‌دارد بلکه در عمل ارزش فکر و زبان او را نیز بالا می‌برد.» آن آقا چنان از دست من ناراحت‌شد که با لحنی توهین‌آمیز، مرا مورد ملامت قرارداد که :«حالا کار شما خارجیان به آن‌جا رسیده که دارید ادبیات ما را به خودمان یاد می‌دهید. این نوع برداشت شما، جز توهین به ایرانی و به زبان فارسی و حافظ شیرازی، به کسی دیگر نیست.» من با شنیدن این سخنان، ترجیح‌دادم که سکوت‌کنم و بیش از آن دنبال یحث را نگیرم. اما در این فضا که دارم با شما صحبت می‌کنم، شما را از این‌گونه تعصبات، بری دیده‌ام و امیدوارم که درآینده نیز همین راه را ادامه‌دهید.»   

ادامه‌دارد