عطار در میزبانی سیمرغ (بخش دَهُم)
در بخش پیشین، آقای «هِرمان اِنو» به ذکر خلاصهای از داستان «شیخ صنعان» و سرچشمهی آن پرداخت که همان منبع، احتمالاً مورد استفادهی شیخ فریدالدین عطار در شکلگیری این داستان نیز بودهاست. وی همچنین اشارهای به جنگهای صلیبیکرد که قطعاً یکی از عوامل نزدیکشدن مردمانی از مشرق زمین به کشورهای غرب و یا از مغربزمین به کشورهای شرق میتوانستهاست باشد. داستان شیخ صنعان و عشق او به یک دختر ترسا، میتواند ناشی از چنان مناسبات و مراوداتی باشد که در فاصلهی بیش از صد و پنجاه سال از جنگهای صلیبی ویرانگر اما بیهوده، به وجود آمدهاست. تردید نیست که نمونههایی از این دست که زنی و یا مردی با فاصله های جغرافیایی بسیار دور و فرهنگ و دریافتی متفاوت از آن دیگری، با یکدیگر آشنا میشوند، میتوانسته و میتواند بسیارتر از این باشد که تا این لحظه، وارد ادبیات ما و یا ادبیات جهانی شدهاست. شاید در آیندههای دور، بتوان نمونههایی بیشتری را نیز شاهد بود که میتواند از درون بسیاری نسخههای خطی تصحیح نشده، سربرکشد.
هنوز آقای «هرمان اِنو» با علاقه و شوق وافر خویش، مشغول صحبت کردن بود که میشد احساسکرد و دید که هر لحظه بر شمار مسافران و بازدیدکنندگان آرامگاه عطار و کمالالملک افزوده میشود. به تَبَع آن، افزایش سر و صداها نیز کاملاً محسوسبود. دوستم به آقای «هرمان اِنو» پیشنهادکرد که اگر مایلباشد، میتوانیم به خانهی آنان برویم و در آنجا، در کمال آرامش به صحبتهای وی گوشکنیم و نهار را نیز مهمان خانوادهی آنان باشیم. من از سالها پیش با این خصلت مهماننوازانهی خانوادهی دوستم آشنا بودم. پدر و مادرش به او میگفتند که تو همیشه این اختیار عمل را داری که وقت و بیوقت، کسانی را که مایل هستی، به شام و نهار به خانه دعوتکن. چنین برخوردی از سوی پدران و مادران، در شهر ما چندان عادی نبود اما در خانهی آنها واقعیتداشت و این را همهی کسانی که با آن دوست در ارتباط بودند، میدانستند. آنان خانهی قدیمی بسیار بزرگی داشتند که اتاقهای متعدد آن، میتوانست جوابگوی بسیاری مهمانهای خوانده و ناخواندهباشد. «هرمان اِنو» که کمی متعجب شدهبود، اول به این دعوت، پاسخ منفیداد. اما اصرار دوستم و توضیحات بیشتر وی، او را متقاعدکرد که حضور او، بار سنگینی بردوش آنخانواده نخواهدبود. از این رو، درشکهای را که درآنجا توقف کردهبود، اجارهکردیم و راهی خانهی آنان که در شهر قرارداشت، شدیم. قرار برآنشد که این بحث در آنجا تداومیابد. دوستم که مطالعات بیشتری از من داشت، پرسشهای بیشتری، هم در زمینهی عطار و هم در زمینهی دیگر شخصیتهای ادبی و عرفانی ایران به ذهنش آمدهبود که تمایلداشت با او در میان بگذارد. از اینرو، پس از رفع خستگی و عطش، حتی پیش از آنکه نهار میزبان آماده باشد، ما از آقای «اِنو» خواستیم که به حرف های خود ادامه بدهد.
«در چنان شرایطی، حتی پناه آوردن افرادی از مغربزمین به سرزمینهای شرق و یا از مشرقزمین به سرزمینهای غرب، نکتهی دور از ذهنی نمیتوانستهاست باشد. چه برسد به عاشقشدن یک مغربزمینی به یک مشرقزمینی و یا بالعکس. طبیعیاست که از دیدگاه متعصبان دینی و یا متعصبان عام که میتوانست همهی زمینهها را شاملگردد، چنین دلبستگیهایی، قبل از آن که با مشترکات انسان به طور عام در نظرگرفتهشود، به طور عمده، با پارهای تعلقات متفاوت فرهنگی و مذهبی متمایز میگردد. در صورت چنین تمایزی، میبایست یک فرد یهودی در درجهی اول و قبل از آنکه انسان بودن او را در چهارچوب ویژگیهای رفتاری و حتی فکری انسان عام که در همهی نقاط دنیا، وجوه مشترک آن بر وجوه اختلاف آنها میچربد در نظر بگیریم، بریهودیبودنش تکیهکنیم. از این رو باید آگاهانه گفت که نمی توان انسانها را در درون چنان قالبهایی مورد بررسی و یا حتی مقایسه قرارداد. من به عنوان یک هلندی، با وجود تفاوت فرهنگ و زبان و نظام سیاسی و اقتصادی درکشورم، با شما احساس نزدیکی فکری و فرهنگی بیشتریدارم تا با میلیونها تن از هموطنانم. من با آنان، هرگز نمیتوانم از چنین اندیشهها و موضوعهایی که مورد علاقهام است، صحبتکنم. از این جهت، منطقی نخواهدبود که مرا در چهار چوب مسیحیت مادرزادی و شما را در چهاردیواری مسلمان مادرزادی قراردهند و بعد با چنان معیاری، ارزشهای فکری ما را بسنجند. حتی در داستان عشق شیخ صنعان، قبل از آنکه صحبت از عشق یک مرد به یکزن باشد و یا عشق فردی از اهالی مشرق زمین به زنی از مردمان مغربزمین، آنرا عمدتاً به عنوان عشق یک مرد مسلمان به یک زن مسیحی ذکر میکنند. طبیعی است که این گونه تقسیمبندی انسانها بر اساس دین و مذهب، از آن تقسیمبندیهاست که نتیجهاش چیزی جز همان جنگهای صلیبی در آن زمان و بسیاری از جنگهای دیگر در طول سدههای اخیر نبودهاست. حتی کشتار یهودیان در آلمان هیتلری که بازهم براساس تقسیمبندی فرعی دیگری به عنوان تعلق نژادی و مذهبی مطرحشده بود، از همان بهانههاست که میشود میلیونها انسان را بی هیچ جرمی به کشتارگاه بُرد.
به نظر من، داستان «شیخ صنعان»، از دو نگاه متناقض سرچشمه گرفتهاست. نگاه نخستین، عشق و نیروی شگفت آن در مقابله با هرگونه مانعی است که بر سر راهش سبزشود. نگاه دوم، نگاهیست که در سایهی یک تلقی ویژه از ارزشهای مذهبی، منزلت انسان و خصلتهای فرازمانی، فرا ملیتی و بیمرز و دیوار او، به کلی ندیده گرفته میشود. در لحظهی آغازین، عشق چنان میتوفد که هرگونه اخطار و ابلاغ، وعده و وعید، به چیزی گرفته نمیشود اما در جریان کار، یکباره، آن توفندگی بدل به چراغ پِتپِتزنی میگردد که گویی هرگز از کنار چنان ارزشهای والایی نگذشتهاست. چنین به نظرمیرسد که شیخعطار، این داستان را در دو مرحلهی فکری از زندگی خود نوشتهاست. من برای اثبات این دریافت، هیچ سندی دردست ندارم. اما اگر قراربود به دلیل چنان نگاه متفاوتی در یک داستان کوتاه، قضاوتی مطرحکنم که پایهای برای قرارگرفتن دریافت من برآن باشد، میتوانم بگویم که بخش اول داستان مربوط به دورانیاست که او هم جواناست و هم به دلیل روحیه و اندیشههای خاص آن سن و سال، برای توصیف و بازبینی چنان نگاههایی، آمادگی بسیار دارد. اما در سالهای پختگی، او انگار به گونهای «عشق را در پستوی خانه نهان میکند.» تا آنجا که حتی داستان مورد نظر در پایان خود، به نتیجهای غیر مترقبه و کاملاً غیر منطقی میانجامد. البته تردید ندارم که چنین دیدگاهی که من مدافع آنم، ممکناست با مذاق بسیاری از اهل ادب و عرفان سازگار نباشد.
توصیف عطار از شخصیت «شیخصنعان» توصیف مردیاست در سه برش فکری و رفتاری. در برش نخست، بیان حال انسانیاست اهل دین و نه اهل اندیشه و تفکر. مردی که سر در عبادت و سرسپاری به فقه و حدیث و سنت دارد. او حتی ارزیاب هم نیست تا با حفظ حرمت همهی آن پدیدهها، نقدارزشی خویش را به تماشا بگذارد. او مطیع محض دستورات و مقرراتی است که دین اسلام و دیگر تبعات آن، برای یک فرد معتقد، تعیین میکند. طبیعیاست که مردان اهل دین، آنان که در آشکار و نهان، وفادارانه و دور از ریا، به دستورات مذهبی تن میسپرند، در بهترین و پیشرفتهترین حالت، مردانی هستند که نمیتوانند و یا نمیخواهند پای خویش را از چهارچوب تعیینشده از بالا، بیرون بگذارند. او مردیاست اهل عبادت و ریاضت که پنجاهبار از عمر حدوداً هفتادسالهی خویش را به زیارت خانهی خدا رفته و سخت مورد اعتماد و احترام مردم کوچه و بازار بودهاست. پنجاه سال از عمر او برسر این باور گذاشتهاست. اگر بگوییم که از سن بیست سالگی، در ردیف فارغالتحصیلان حوزهی حدیث، فقه و علم قرآن بودهاست، در دوران مورد نظر که این داستان با آن پیوند میخورد، او قاعدتاً میبایست هفتاد سال عمر داشتهباشد.
ادامهدارد