ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (4)


در این نوشتار، تلاش نگارنده برآن بوده‌است که باورها و تردیدهای خویش را در بُرش زمانی حکومت ضحاک و اندکی پیش از آن که به دوران شاهی جمشید ارتباط پیدا می‌کند، مورد بررسی قراردهد. در این نکته، تردید نیست که هیچ حرف اول و آخری در مورد موضوعاتی از این دست که هرگز کهنگی نمی‌پذیرند و در دوره‌های متفاوت و گوناگون تاریخی، ذهن نسل‌ها را به خود مشغول می‌دارند، نه گفته شده‌است و نه گفته خواهدشد. پرسش‌های تازه از سوی نسل‌هایی که جهان را متفاوت‌تر از ما می‌بینند، موجب خواهدشد که حرف‌های تازه‌ای مطرح‌گردد و ضحاک همچنان در دایره‌ی نفرین و برائت، در گشت و گذار باشد.

 

1.جمشید در ژرفای غرور

سال‌هایی را که فردوسی در شاهنامه، از آغاز پادشاهی کیومرث تا پایان پادشاهی یزدگرد با شعر خویش به توصیف کشانده، به سه‌هزار و هشتصد و چهل و شش سال بالغ می‌شود که تقریباً در برگیرنده‌ی سال‌های سلطنت پنجاه شاه‌ است که بر ایران سلطنت کرده‌اند. شگفت آن‌که دوهزار و دویست سال از این سال‌ها، دوران شاهی سه‌تن را در برمی‌گیرد که شامل جمشید، ضحاک و فریدون می‌گردد. دوران پادشاهی جمشید، هفتصد سال، ضحاک هزارسال و فریدون، پانصد سال بوده‌است. دیگر سال‌های باقی‌مانده که به هزار و ششصد و چهل و شش سال و پنج ماه می‌رسیده، دوران شاهی چهل و هفت شاه دیگر را در برمی‌گیرد.

 

باید دانست که توصیف یک دوره‌ی چهارهزارساله، توصیف دورانی‌است که شکفتگی‌های تمدنی و یا دگرگونی‌های ابزاری، چنان کُند پیش می‌رفته که شاید بتوان آن را از نظر جهش، با تحولات ده یا بیست‌ساله در دوران معاصر مقایسه‌کرد. وقتی صحبت از مقایسه به میان می‌آید، نباید به این اندیشه افتاد که چگونه می‌توان یک دوره‌ی افسانه‌ای را که حتی اسنادی برای درستی  طول و عرض آن در اختیار نیست، با سال‌های حقیقی و حقوقی که ما در روزگار کنونی با آن روبرو هستیم، در کنار هم‌گذاشت. به اعتقاد من، هرگز نباید چنین مقایسه‌ای را ساده‌دلانه تلقی‌کرد. در همه‌ی این دوران‌های یادشده، سیر حوادث، رفتار آدمیان، کین و انتقام و یا مهر و احترام آنان به یکدیگر، همه در بستری از زندگی خاکی و عینی اتفاق افتاده‌است.

 

هیچ‌کس حکومت هزارساله‌ی ضحاک را باورندارد اما هیچ‌کس حتی از شنیدن و خواندن آن، گره بر ابرو نمی‌افکند که چگونه ممکن‌است چنان دورانی، واقعیت داشته‌باشد. باور و یا تردید مردم نه بر شماره‌ی سال‌های حکومت ضحاک، جمشید یا فریدون ‌است بلکه برچگونگی برخورد این حکومت‌ها با مردم و اجرای عدالت در زندگی فردی و اجتماعی آنان، بناشده است. چه بسا شخصیتی از قبیل ضحاک، در واقعیت زندگی، به سن پنجاه سالگی هم نرسیده‌باشد و حکومتش از تعداد سال‌های انگشتان دو دست هم، فراتر نرفته‌‌باشد. اما با وجود این، ردِ پایی که این حکومت بر مردم و زندگی آنان گذاشته، چنان عمیق و گسترده بوده که اگر طول آن را نه به هزارسال که به هزاران سال‌هم بکشانند، خللی در نوع نگرش به «چگونگی» برخورد با مردم، ایجاد نمی‌کند.

 

تنها در دوران‌های اسطوره‌ای نیست که برخی جلوه‌های زندگی انسانی، تا این حد دگرگون می‌گردد و حکومت ده ساله، هزارساله از آب در می‌آید. مگردر افسانه‌های ملی سرزمین‌های گوناگون، به موردهایی برنمی‌خوریم که شخصیت‌ها، دست به کارها‌یی زده‌اند که به جز خَرقِ عادت، به هیچ چیز دیگر تعبیر نمی‌گردد. این در حالی‌است که چنان شخصیت‌هایی نه رستم بوده‌اند و نه جمشید، نه ضحاک بوده‌اند و نه فریدون. قهرمانان کوچه و بازار ذهن مردم بوده‌اند که در پذیرش باورمندانه‌ی آن‌ها، بدان‌گونه شکل گرفته‌اند. مردم آنان را نه به عنوان فرستادگان خدا یا زادگان اهریمن، بلکه به عنوان تجلی آرزومندی‌های انسانی خویش، در نظر آورده‌اند.  

 

جمشید، فرزند تهمورث/Tahmoores، انسان ارجمندی‌است. کلام فردوسی در توصیف او، شاهی را در برابر ما مجسم می‌سازد که با کمال قدرت و تسلط بر اوضاع کشور، به جای پدر، برتخت نشسته‌است. با برتخت نشستن شاهی از آن‌دست، انگار قدرتی خداگونه، بررگ‌های سرزمین‌های ملی و فراملی جاری می‌گردد. با چنین دریافتی است که در این زمان، نه تنها سرزمین ایران که همه‌ی جهان، بندگی او را پذیرا می‌گردند(1). باید به این نکته توجه‌کرد که غرض از همه‌ی جهان، به نمایش درآوردن اهمیت بندگی و اطاعت مردمانی‌است که شاید به روشنی، جزو مردمان قلمرو خاک ایران به شمار نیایند اما با وجود این، بندگی آن شاه را پذیرا ‌گردند. این نوع نگرش «خانه» و «جهان»، حتی در روزگار کنونی و در میان مردم شهرهای کوچک و روستاهای دوردست ایران، هنوز هم وجود دارد. وقتی مردم بخواهند موضوعی را فراتر از قلمرو خانه و خانواده، در نظرآورند، صحبت را به همه‌ی «عالم» می‌کشانند که غرض، گستردگی نفوذ و یا اعتبار یک پدیده در میان مردم‌است. گذشته از این، چنین پذیرشی بی‌چون و چند، نشان از آن دارد که جمشید چگونه توانسته است در پیرامون خویش، هاله‌ای از نفوذ، محبوبیت و قدرت به وجود بیاورد.

 

رشد و گسترش نام و توانمندی او تا بدان جا پیش می‌رود که نه او از جهان که جهان از او، نه او از تاج و تخت شاهنشهی که تاج و تخت شاهنشهی از او، اعتبار می‌گیرد(2). نکته آنست که در این اعتباربخشی‌های سیاسی و اجتماعی و شاید اندکی مذهبی، فردوسی، شخصیت «فرد» را فراتر از «نظام» قرار می‌دهد. او با بیان این نکته، چه خواسته‌ و چه ناخواسته، توانسته‌است «فره شاهنشهی» را حاصل شخصیت جمشید بداند نه جمشید را حاصل فرّ‌ شاهنشهی. فردوسی با این تعبیر، هرگز قصد مدح جمشید را نداشته و از بافت شعر نیز چنین چیزی برنمی‌آید. اما از سوی دیگر، می‌توان گفت که تقریباً در همه‌ی دوران‌های تاریخی کشور ما از دوران ابوحفص سُغدی/Aboohafs Soghdi به این سو، وقتی مداحان یک شاه، خواسته‌اند، سقف مرزهای ممکن را درهم بشکنند، تمامی اعتبارها را در وجود «فرد» که شاه یا حاکم بوده، گرد آورده و از آن میانه، سیلاب اعتبار و شکوه را به اطراف، پراکنده ساخته‌اند. شاعرانی که در دوران‌های گذشته، از راه «مدح»های بی‌پشتوانه، به پشتوانه‌ی مالی می‌رسیده‌اند، حتی روشنایی خورشید را حاصل وجود چنان شاهانی دانسته‌اند که ممدوح آن شاعر و یا آن شاعران بوده‌اند.

ادامه‌دارد

......................................

1/ 

کــــمربست بـــــا فــرّ شاهنشهی

       جهان سر به سرگشت، او را رهــی

              جلد اول/ص 21

 

2/

جــــهان را فـــــزوده بــدو آبروی

فروزان‌شده، تختِ شاهی بدوی

جلد اول/ ص 21

ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (3)


چهره‌ی ضحاک در ادبیات ما به عنوان چهره‌ای همیشه سیاه، همیشه خشن و  اهریمن‌صفت به تصویر درآمده‌است. این در حالی‌است که در همین ادبیات، تصویر شخصیت‌های برجسته، انسان‌دوست و فداکار نیز به عنوان تصویرهایی که تا ابدیت با چنان خصلت‌های گره‌خورده، به نمایش درآمده‌است. در ادبیات ما، چهره‌های سیاه و سفید، یا در برزخ نفی و نفرین بوده‌اند و یا در گذرگاه تحسین و ستایش. نفرین شدگان، تندیس‌های ابدی نفرینند و ستایش شدگان، مجسمه‌های احترام و ستایش همیشگی. انگار در سرزمین خداوندان، کسی از آغاز، با نیتی نابکارانه، تخم نابکاران را از یک سو و کسی دیگر از همان روز نخست، تخم نکوکاران را از سوی دیگر، برزمین‌های متفاوت جامعه‌ی انسانی و بر بدنه‌ی تاریخ کاشته‌است. در این رویش، یکی بدل به ضحاک گشته‌است و آن دیگری بدل به کاوه‌ی آهنگر. در چنین بافتی، جای چون و چراهای فلسفی و تاریخی، کاملاً خالی‌است. اصولاً پرسش برسر این نیست که چرا همه‌ی جامعه، در شمار ایثارگران و نیکوکاران قرار نمی‌گیرد و یا همه‌ی جامعه در ردیف سیاه‌کاران و بداندیشان؟ کدامین معیارها، ضحاک را سیاه‌کار به قلم آورده‌است و کاوه‌ی آهنگر را نماد حرکت و ایستایی در برابر خواست‌های او؟

 

واقعیت آنست که در این زمینه، ما در برابر شرایط بسیار پیچیده‌ای قرار گرفته‌ایم. ضحاک ساده دل، قربانی خوش‌اندیشی‌های خامانه‌ی خویش شده‌است. بر پدر می‌شورد، زیرا اهریمن، تصمیم به داشتن یک قربانی بزرگ گرفته‌است. شورش او بر پدر، هیچ‌گونه دلیل عقلانی، مقام‌پرستانه و حتی مادی ندارد. او باید، گام به گام، پا در سراچه‌ی سقوط بگذارد. فریب پشت فریب. ساده‌دلی، پشت ساده‌دلی. چگونه می‌توان به گونه‌ای دیگر اندیشید که اگر شاهی یا حاکمی بس مهربان و انسان‌دوست، مارانی بر دو کتف خویش داشته‌باشد و آنان، امان او را برای خوردن غذای روزانه گرفته‌باشند و او به اطرافیان خویش بگوید من شکنجه‌ی هردم فزون ماران گرسنه را تحمل می‌کنم اما دست به خون مردم نمی‌آلایم و سرانجام نیز جان خویش را در این راه می‌گذارم.

 

شنیدن چنین ماجرایی، بیشتر به یک افسانه‌ی غیر ممکن شباهت دارد. باید دانست که آن شاه مهربان، باید بلافاصله در معرض اشاره‌ی فرشته‌ای از آسمان‌ها قرار‌گیرد که از سوی اهورامزدا، پیغام می‌آورد که اگر این شاه مهربان، از دست ماران گرسنه نجات نیابد و به آنان، از مغز جوانان گناهکار، چیزی داده‌نشود، زمین و آسمان به هم خواهدریخت و بلایایی بس سنگین‌تر و درد افزاتر، گریبان آدمیان را خواهدگرفت. گذشته از آن، چنان جوانان گناهکاری، پس از قربانی شدن در برابر ماران، به بهشت ابدی خواهند رفت و از همه‌ی پرسش‌ها و بازجویی‌های بسیار سنگین روز رستاخیز، جان راحت به در خواهندبرد.

 

در این حالت به نظر می‌رسد که «ضحاک» دیگری با توجیه رفتاری بسیار متفاوت، این بار با نام یک «قدیس» که باید به او توجه‌داشت و خواست‌هایش را به هرقیمتی که باشد، برآورده‌ساخت، پا به میدان می‌گذارد. چنین قدیسی، می‌تواند بی‌هیچ مانعی از سوی مردم و یا حتی برانگیخته‌شدن خشم آنان، به زندگی درازمدت خویش ادامه دهد بی‌آن‌که خطر طغیان عمومی و یا حتی شورش فردی به نام کاوه‌ی آهنگر، در چشم‌انداز مردمان آن جامعه قرارگیرد. در این افسانه‌سرایی، حتی برخورد غذایی ماران، تبدیل به نوع برخورد غذایی دیگر حیوانات از قبیل سگ و گربه می‌گردد که با روزی یک وعده غذا، آرام می‌شوند. در حالی که در طبیعت ماران، این نکته نهفته‌است که آنان به غذای روزانه، نیاز ندارند. شاید هفته‌ای یک‌بار یا چند روز یک‌بار، مقداری غذا، آنان کفایت می‌کند که نیازی به حرکت و یا آزار اطرافیان نداشته‌باشند. ‌   

 

در چشم‌انداز انسان عام، صرف نظر از فرهنگ و تعلق جغرافیایی، نمی‌توان جنایت‌کاران آگاه را به سادگی بخشود و یا بر سیاه‌کاری‌های آنان، چشم بست. طبیعی‌است که در این زمینه، نمی‌توان در مورد  همه‌ی فرهنگ‌ها و رویدادهای مشابه، چنین حکمی صادرکرد اما از نمونه‌هایی که دیده‌شده، می‌توان این خصلت انسانی را تقریباً به همه‌جا و همه‌کس تعمیم داد. اگر جز این باشد، باید در ماهیت آن بخشیدن و یا ماهیت اعمالی که جنایت نامیده می‌شود، تردیدکرد. جنایت‌کاران آگاه، قطعاً در زمان حیاتشان و یا در دوران زندگی انسان‌هایی که از آن جنایات، خاطره‌های مستقیم و غیر مستقیم دارند، چنان مورد نفرت و خشم مردمند که انسان تصور می‌کند که این کوه آتشفشان، هرگز خاموش نخواهدشد. اما گذشت زمان، چهره‌ی جنایت‌کارترین جنایت‌کاران را در پرده‌ای از غبار فراموشی، فرو خواهدپوشاند.

 

باور من برآنست که این غبار فراموشی، به طور عمده، رنگ احساس دارد تا عقل. احساس از آن حالت‌هاست که با گذشت زمان و با کم رنگ‌شدن خطوط حوادث و یا جنایت‌ها، کم‌رنگ و یا به کلی بی‌رنگ خواهدشد. در این میان، اگر «کلامِ» سخنوران شاعر و یا نویسنده، نتوانسته‌باشد از آنان، چهره‌ای همیشه جنایتکار، همیشه خون‌ریز و بدمنش ارائه دهد، قدرت غبار زمان، این اهریمن مَنِشی را در نگاه نسل‌های آینده، تقریباً به فراموشی خواهدافکند. از طرف دیگر، باید گفت که حتی افراد بزهکار و یا جنایت‌کاری که ابزار دست نیروهای دیگر بوده و یا از خود در انجام چنان اعمالی، اراده‌ای نداشته‌اند، هنوز هم زودتر از آن گزینه‌ی دیگر، در خلال حرکت تاریخ، به فراموشی سپرده خواهندشد.

 

باید بدانیم که صرف نظر از اسناد تاریخی و یا حتی تجزیه و تحلیل پژوهشگران حوزه‌ی رفتار و جامعه، کینه‌ی ایرانیان به طور عام، نسبت به عرب‌ها بیشتر از کینه‌ی آنان نسبت به اسکندر و یا حتی چنگیزخان‌ و تیمور گورکانی است. ویرانگری‌های مادی و کشتارهای انسانی قوم مغول و یا ویرانگری‌های اسکندر در پایتخت هخامنشیان و دربار آنان، از موردهایی نیست که بتوان به سادگی ندیده‌گرفت. اگر دریافت من اشتباه نباشد، گمان می‌کنم که مردم ما، حتی نسبت به اسکندر، با همه‌ی ویران‌گری‌هایی که بر مظاهر تمدن ما واردساخته، کمترین کینه و یا نفرتی در دل ندارند. در مور مغول‌ها، باوجود مثال آوردن از آنان به عنوان یک قوم وحشی و انتقام‌جو، بازهم آتشفشان کینه‌ی مردم، قابل قیاس با عرب‌ها نیست.

 

صرف‌نظر از آن‌که ما با چنان برخوردهایی مخالف و یا موافق‌باشیم، باید بدین نکته بیندیشیم که گستردگی چنین برخوردی در میان مردم ما، نشان از یک حس عمیق درونی دارد که نمی‌توان برآن چشم‌بست و یا از حضور آن در گفتار و رفتار بسیاری از هموطنانمان، دچار حیرت‌شد. حتی این مخالفت تا آن جاست که به مخالفت با واژه‌های دخیل عربی در فارسی نیز سرایت کرده‌است. چنین برخوردی از سوی بسیاری از گروه‌های اجتماعی، ممکن‌است یک فرد بیگانه با تاریخ زبان فارسی را به این اندیشه وادارد که شاید واژه‌های عربی، یگانه واژه‌هایی هستند که به زور عرب‌ها، وارد زبان ما شده‌ و به تنهایی در آن‌جا، جاخوش کرده‌اند. بدین معنی که در زبان ما، اثری از واژه‌های دخیل یونانی، مغولی، ترکی و ترکمنی، پدیدار نیست. تردید ندارم که تأثیر کلام مکتوب پاره‌ای از شاعران ما، در این زمینه، نقش تشدیدکننده، داشته است. اما مخالفت اصلی و گسترده‌‌ای که ذکرشد، می‌تواند ریشه در تداوم تأثیر فرهنگی حمله‌ی عرب‌ها بر فرهنگ و زبان ما داشته‌باشد که مردم کتاب‌خوان و آگاه از نظر زبانی، جلوه‌های آن را در زندگی روزانه‌ی خویش، هنوز هم می‌بینند. برای این عده، حتی این نکته مطرح نیست که زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، چه تأثیری بر زبان عرب و فرهنگ آنان گذاشته‌است. این پدیده، ظاهراً برای اینان، هیچ‌گونه مزیت و یا افتخاری به وجود نیاورده‌است.

ادامه دارد

ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (2)


به راستی چگونه می‌توان این همه نفرین و نفرت را با نام شخصی گره‌زد که او آگاهانه هرگز در پی آن نبوده است تا برای رسیدن به مقام شاهی که دیر یا زود بدان دست می‌یافته و یا برای گسترش متصرفات خویش و تسلط بر جان و مال مردم، دست به دسیسه‌های پیاپی یازد. حتی با قرائنی که شاهنامه‌ی فردوسی و یا منابع دیگر به دست می‌دهند، می‌توان ادعاکرد که در او کمترین آمادگی برای واردشدن به گستره‌ای متلاطم و مناسباتی متلاطم‌تر نبوده‌است. این‌که یک شاه بی هیچ آمادگی روحی، هزار سال بر مردم حکومت‌کند و هر روز در ارتباط با شاهی غیرعادی او، تخم کین و عصیان در دل‌های مردم کاشته‌شود، طبعاً نمی‌تواند بازتاب حکومتی عادی و آرام باشد.

 

چگونه می‌توان این همه نفرین را به کسی حوالت‌داد که آگاهانه و با هدف رسیدن به مقاصد دور یا نزدیک، هرگز در حال زمینه‌چینی نبوده‌است. این اهریمن‌بوده‌‌است که برای ازمیان بردن تخمه‌ی انسان و خاصه جوانان که همه‌ی آینده‌ی زندگی از آن آن‌هاست، در صدد انجام دسیسه‌ برمی‌آید تا بدان وسیله، مغز دو جوان، غذای ماران دوش او گردد. ممکن‌است انسان بپرسد که اهریمن، چرا فقط ضحاک را نشانه‌گرفته و او را به عنوان قربانی‌خویش و قربانی‌کننده‌ی دیگران، انتخاب کرده‌است. ورود به این چرایی، تنها بر طولانی شدن بحث و فحص ما در این زمینه می‌افزاید بی‌آن‌که زمینه‌ای برای کاهش و یا افزایش بارگناهان ضحاک فراهم آورد. آن‌چه مسلم‌است اهریمن می‌باید قربانی خویش را از میان کسانی برمی‌گزیده، که انسان‌هایی مقاوم و چون و چرا‌کننده نباشند. شاید اگر اهریمن کسی را برمی‌گزید که پیشاپیش، بر رفتار خاص و مهربانانه‌ی ‌او تردید می‌کرد و در راه تحقق خواسته‌های وی، کمترین گام برنمی‌داشت، ما شاید شاهد صفحات پر اضطرابی از تاریخ اسطوره‌ای سرزمینمان، بدین شکل که اینک هستیم، نبوده‌ایم.

 

در این میان، چنان‌که می‌بینیم، ویران‌گری‌ها و دسیسه‌ها را اهریمن انجام داده‌است، در حالی که نفرین و خشم تاریخ و افسانه، متوجه قربانی نخست یا فرازین او، ضحاک است. اما قربانی دوم یا قربانی فرودین، توده‌های مردم هستند که این انتخاب، نصیب جوانان آنان شده‌است که جان به قربانگاه ماران ضحاکی برند. مگر این اهریمن بدسرشت، وقتی که در هیأت پزشک چاره‌گر بر ضحاک ظاهرگشت، نمی‌توانست برای چاره‌ی کار به او بگوید که باید دستوردهد تا هر روز صبح، مغز دو مُرده از تازه‌ترین مردگان کشور، آن هم مردگانی بسیار سالمند و فرسوده، در اختیار آن دو مار قرارگیرد. اگر اهریمن، شانه‌های ضحاک ساده‌دل را با هدف رویاندن دو مار برآن‌ها نبوسیده‌بود، چه بسا ضحاک در ردیف شاهی همچون کاووس کیانی قرار می گرفت که تن به دروغ همسر سپرد و سیاوش را واداشت تا برای نشان دادن بیگناهی خویش از میان آتش بگذرد. جایگاه کاووس کیانی با همه‌ی دیوانه‌سری‌ها کجا و جایگاه ضحاک کجا؟

 

ما در عمل، شاهد آنیم که شاهان و شخصیت‌های تاریخی و یا افسانه‌ای، حتی تا زمانی که کارهای آنان، مستقیماً به یک ستم دائمی و کاهنده‌ی آرامش و اَفزاینده درد و رنج آنان تبدیل نشود، مورد نفرین مردم قرار نمی‌گیرند. پرسش آنست که چرا مردم، با وجود آگاهی بر نقش مستقیم اهریمن، نفرینی به او حوالت نداده‌اند؟ آیا از آن‌رو نیست که مردم، شاهان و شخصیت‌های برجسته را دور از هرگونه اراده و اندیشه‌ی بازیگرانه و نقش‌دارانه، رها نمی‌کنند. شاید اگر ضحاک در مقابل اهریمن، چراغ قرمز مقاومت خویش را روشن می‌کرد اما در عمل، توفیقی برای تداوم آن مقاومت نمی‌یافت و یکسره به شکلی که هم‌اکنون گذشته‌است، می‌گذشت، بر وی و رفتار وی، نگاه دیگری داشتند. نگاهی بخشایشگر و قابل فهم. اما ظاهراً انسان‌ها نمی‌توانند شاهان را شاه بدانند بی‌آن که در آن‌ها در رابطه با موضوعاتی از این دست، کوچک‌ترین جوهر مقاومت و اندیشندگی و یا اعتراف به جوش‌آید و از آن‌چه بخواهد اتفاق بیفتد، سخت نگران و اندیشمند نباشد.

 

واقعیت آنست که ما انسان‌ها، چه در حوزه‌ی واقعیت و چه در دنیای اسطوره و افسانه، از یک روال منطق‌پذیرانه و عقلانی پیروی می‌کنیم. به جز موردهایی معدود از قبیل اغراق در قدرت بدنی یک شخصیت، اغراق در عمر طولانی چند و چندین صدساله‌ی او یا تماس و مشورت با پرنده‌ای به نام سیمرغ و یا موردهای دیگری از این دست، بقیه، همه از یک منطق خردمندانه‌ی ساختاری برخوردار هستند. اگر خواننده‌ی امروز و یا هرکسی دیگر، اعتراضی به عمر ششصد ساله‌ی رستم و یا دوران ستمگرانه‌ی هزارساله‌ی ضحاک ندارد، نه از آن‌روست که همه‌ی این موردها را باورکرده‌است. بلکه از آن‌روست که این سال‌ها و اعداد، برای تشکیل یک ذهنیت معین در او، نقشی ایفا نمی‌کند.

 

ضحاک با فریب و وسوسه‌ی ابلیس، پدر خویش را به قتل ‌رسانده و خود بر تخت شاهی نشسته‌است. او که شاهد آشفتگی فضای سیاسی ایران‌بوده و احساس کرده‌ که مردم از ستم‌های جمشیدشاه به ستوه آمده‌اند، فرصت را غنیمت‌شمرده تا به خاک ایران نه همچون تجاوزگر بلکه به عنوان نجات‌دهنده‌ی آنان، واردشود. حمله‌ی او مقارن است با خستگی مردم از حضور جمشیدشاه. او شاهی‌است که اینک فره‌ی ایزدی که به معنی حمایت آسمانیان از اوست، بر وی پشت کرده است. نکته‌ی قابل تأمل در این اسطوره آنست که ضحاک، اراده‌ای آگاهانه و برنامه‌ریزانه برای شاهی‌ نشان نداده است. از آن سوی دیگر، حتی در جمشید، خواستی برای رهاکردن پادشاهی، دیده نشده‌است. چنین به نظر می‌رسد که این هردو، ابزار دست نیروهای نامرئی و قدرتمندی هستند که درگیری‌های آسمانی خویش را از طریق جابه جایی مهره‌های دست نشانده در گستره‌ی خاک، به نمایش می‌گذارند. آیا این خشم خداوندانه بر جمشید، ناشی از آن بوده‌ که او به تدریج، ستم را جانشین عدالت کرده‌است؟

 

گذشته از این، چگونه می توان ضحاک را به نفرین ابدی تاریخ سپرد، در حالی که او، حادثه در پی حادثه، قربانی توطئه‌های موجودی گردیده، فرادست که در عرصه‌ی آسمان‌ها و زمین، رقیب خستگی‌ناپذیر اهورامزداست. اهریمنی که سنگ پله‌ی دیگر ترازوی بازی‌های آسمانی‌است. چگونه می‌توان مردی همانند ضحاک را پلشت و منفور به تصویرکشید، در حالی که او خود، از خاندان درستی می‌آید و اهریمن بدسرشت، از همان آغاز، برای عملی کردن دسیسه‌هایش، تنها او را نشانه گرفته است تا در بازی‌های تاریخی و اجتماعی، به عنوان وسیله‌‌ی دست‌آموز، کار خویش را انجام‌دهد. بی‌سببی نیست که نخست، وی را وامی‌دارد تا دست به خون پدر بیالاید. کاری کاملاً غیر ضرور و غیرقابل باور. او با همه‌ی ساده‌دلی‌ها، خوب می‌دانسته‌است که تاج و تخت شاهی، به زودی به وی تعلق می‌گرفته و هیچ فردی از خانواده‌ی او، ادعای رقابت با وی را نداشته‌است.

 

حتی وقتی که اهریمن، مرحله‌ی آغازین کار خویش را پیش می‌برد، باز در هیأت مردی آشپز بر وی ظاهر می‌گردد تا او را با پختن غذاهای خوشمزه، مرهون و مدیون خویش سازد. این اهریمن بدکُنِش، حتی با بوسیدن شانه‌های او، وی را گرفتار عذاب ابدی دیگری می‌سازدکه در خواب و بیداری، یک‌دم از دست ماران مزاحم، آرامش و آسایش نداشته‌باشد. و در نهایت با حواله‌دادن مغز سرِ جوانان آن سرزمین، زمینه برای خشم تدریجی اما عمیق مردم علیه او، آماده‌گردد، بی‌آن که حتی کسی کوچک‌ترین نفرینی متوجه عامل اصلی آن سازد. آیا نمی‌توان در بازی‌های پشت پرده، نوعی سازش‌های معین، میان ایزد و اهریمن پیداکرد؟ چگونه می‌توان به سادگی، فره‌ی ایزدی را از سر شاهی که شکوه، قدرت، تجربه و جهان‌داری، جزو جدایی‌ناپذیر حکومت اوشده، برداشت و از آن سو، شاهزاده‌ای جوان را به دام توطئه‌های گوناگون رهاکرد؟ ظاهر رویدادها، سیر طبیعی خود را طی می‌کنند. چنین‌است که مردمان ایران‌زمین، در چنان شرایطی که قرعه به نام ضحاک خورده  و آنان، ورود او را به خاک ایران به فال نیک می‌گیرند، به طور طبیعی، از وی به عنوان شاه جدید، استقبال می‌کنند. در آن لحظات، مردم ایران‌زمین که ظاهراً بازیچه‌ی دست سرنوشت شده‌اند، می‌دانسته‌اند «چه کسی» را نمی‌خواهند اما «نمی‌دانسته‌اند»، چه کسی را می‌خواهند.

ادامه‌دارد

ضحاک در چشم‌انداز یک تعبیر (1)


ضحاک یکی از شخصیت‌های نفرین‌شده‌ی تاریخ و افسانه‌‌های ملی ماست. چه او، در بُرشی از تاریخ این سرزمین، وجود واقعی و خارجی داشته‌باشد و چه نداشته‌باشد، برای مردم ما، او یک واقعیت تردید ناپذیر به شمار می‌آید. وجود او، تجلی همه‌ی بدی‌های ممکن و ناممکن انسانی  است.  مردم ما، او را به عنوان شخصیتی می‌شناسند که در همه‌ی ابعاد، از وجودش ستم و ناروایی برمی‌خواسته است. این مردم، حتی لحظه‌ای به زمینه‌های نفرین‌شدگی او و عواملی که وی را بدان سو، سوق‌داده‌است، نیندیشیده‌اند. برای آنان، ضحاکی مطرح بوده که به گونه‌ای متداوم، روینده‌ترین عنصرهای انسانی یک سرزمین را، قربانی مارانی می‌کرده‌است که از شانه‌های او روییده بوده‌اند. مردم حتی به این نیاندیشیده‌اند که شاید او، قربانی تقدیر توطئه‌گر و دسیسه‌‌پردازی شده‌باشد که از  خامی و نادانی او، نابکارترین بهره‌های ممکن را برده‌است. برای مردم، آن‌چه اهمیت دارد، کارهایی‌است که از وی به نمایش درآمده‌است. این‌که او در انجام آن نابکاری‌ها، از خود اراده‌ای داشته یا نداشته، برای قضاوت نهایی آنان، نقش چندانی نداشته‌است.

 

شخصیت‌های افسانه‌ای تاریخ و یا اسطوره‌های ادبی، تنها زمانی به شکل بسیار برجسته و افراطی آن، ماندگار هستند که یا در قطب سیاهی و ستم گام زده‌باشند و یا در قطب سپیدی و ایثار، به سر برده‌باشند. ضحاک با این بختِ بد رو به روشده که نامش با هرچه پلیدی و نفرت رفتاری‌بوده، گره خورده‌است. آیا به راستی، چنین فردی، ستمکارترین شخصیت اسطوره‌ای تاریخ ما بوده‌است؟ من در این زمینه، تردیددارم. گمان نمی‌کنم که نادانی‌های کاووس کیانی، کمتر از ضحاک بر مردم این سرزمین، آسیب رواداشته‌باشد. لشکرکشی‌های بی‌اندیشه و برنامه ریزی ناشده‌ی او به نقاط مختلف جهان، برای ارضای حس خودخواهی و برترنشینانه‌ی وی، کمتر از ضحاک، بر طبیعت، جوانان و پدران و مادران آنان، داغ و درد، وارد نساخته‌است. جنگ‌های افراسیابی علیه مردمان ایران‌زمین، کشتارها و مکر و فریب‌های فراوان او، چه بسا کمتر از ضحاک نبوده‌است. بلکه به گمان من، هردوی این شاهان، یکی از ایران‌زمین و آن دیگری از خاک توران، بیشتر از ضحاک، بر مردم، آسیب و ستم وارد ساخته‌اند. اما با وجود همه‌ی این‌ها، نام ضحاک، در ذهن مردم و در خلال همه‌ی این سده‌های بی‌شمار، بیش از هرکسی دیگر، با نامردمی و دیوصفتی گره خورده‌است.

 

شاید برخی این نکته را مطرح‌کنند که کاووس و افراسیاب، هردو چهره‌ای اساطیری‌دارند و پذیرفتن و یا محاسبه‌کردن آن همه قتل و خون‌ریزی که بیشتر بر مبنای حدس و گمان مطرح می‌شود، به سادگی در باور انسانی، جای خود را باز نکند. اگر این حرف،درست هم باشد، باید گفت که ما شخصیت‌های حقیقی و تاریخی معین دیگری را هم داشته‌ایم که ضحاک و کارهای او در مقابل جنایت‌های آنان، رنگ می‌بازد. افرادی از قبیل چنگیزخان و تیمور گورکانی در صدر خونریزان تاریخ قرار می‌گیرند و در پی آن‌ها، شاهان دیگری از قبیل آغامحمدخان قاجار و نادرشاه افشار، از نمونه‌های ضعیف‌تر این چنین مهره‌هایی هستند که وجه برجسته‌ی زندگی آنان، ستم، کشتار و خونریزی بوده است. اما در پیرامون نام آنان و کارهای سیاهی که کرده‌اند، هرچه هست روایت‌های تاریخی‌است. در حالی که در پیرامون نام ضحاک، یک روایت ادبی‌ برجسته‌ از درون شاهنامه‌ی فردوسی است که انگار نام او را بر سنگ تاریخ و ذهنیات مردم این سرزمین، چنان کنده‌است که نام آن دیگران، هرگز نمی‌تواند با نام او،  قابل قیاس باشد.

 

نام ضحاک که از منشور ادبیات ما خاصه شاهنامه‌ی فردوسی گذشته‌است، او را در گستره‌ی پلشتی و پلیدی انسانی، بیشتر از هر فرد پلشت و پلید دیگر، جایگاه ویژه بخشیده‌است. این، خاصیت ادبیات‌است که با نوعی حیات جادویی و مرموز گره می‌خورد و افراد دست‌پروردِ خویش را چنان به درون زندگی مردم، خواب و بیداری آنان می‌برد که به تدریج، جزئی از زندگی، اندیشه‌ها، باورها، تعصب‌ها، خشم‌ها و مهرورزی های آنان می‌‌گردد.

 

ضحاکی که از درون تعبیرهای فردوسی سر برکشیده، برای مردمان این سرزمین، بیشترین سند غیرقابل تردید بر مُجرم‌بودن اوست. در خلال این همه‌ی سده‌های به تاریخ پیوسته، نسل‌ها، یکی بعد از دیگری، آمده‌اند و رفته‌اند و افسانه‌ی ضحاک را در فضایی از کوردلی‌های شگفت‌انگیز، برای یکدیگر، بازگفته‌اند. نکته آن‌که در هیچ‌یک از این روایت‌ها و حکایت‌ها، عنصر تردید در چگونگی ماجرا و یا اغراق در ارائه‌ی تصویرهای ارائه شده، جایی نداشته‌است. حتی اگر کسی سر برکشد و ادعاکند که ستمگری‌های ضحاک، هرگز به پای ویرانگری‌های کوردلانه‌ی کاووس کیانی و یا افراسیاب تورانی  نمی‌رسیده‌است و جا دارد که از او اعاده‌ی حیثیت گردد، خشم بسیاری از دیرباوران را برخواهد انگیخت.

 

به راستی آیا جرم بزرگ ضحاک آن بوده که از خردمندی انسانی خویش و قضاوت عادلانه بهره نبرده‌است تا از همان آغاز، اسیر وسوسه‌ی ابلیس نگردد و پدر نیک‌نام خویش را برای دسترسی به تاج و تختی که دیر یا زود نصیب او می‌شده، به قتل نرساند؟ آیا تسلیم‌پذیری‌های دیگر او به وسوسه‌ها، آن‌گاه که بار دیگر، همان ابلیس فریبکار، او را بی‌هیچ دیواری از اندیشه و تردید، می‌فریبد و زیر نام آشپزی خوش‌دست، به سراپرده‌ی شاهی وی راه می‌یابد، جرم او را در این حوزه، افزایش نداده‌است؟ خواننده می‌تواند بیندیشد که ضحاک حتی در مرحله‌ی سوم، بازهم فریب ابلیس را خورده و هرگز با خود نیندیشیده‌است که چرا همه‌ی چاکران درگاه شاهی، به بوسیدن دست او قناعت ورزیده‌اند و این موجود هرزه، به کمتر از شانه‌های او قانع نیست. بوسیدن شانه‌های او، نمودار این اندیشه نیز هست که ابلیس تا کجا به حریم انسانی او تجاوزکرده و وی را در دایره‌ی فریب خویش، تا آن حد که اقتدار داشته، به خواری کشانده‌است. اندیشه برانگیزتر آن‌که ابلیس حتی برای بار چهارم بر او ظاهر می‌شود و این‌بار نیز پیشنهاد و یا راه چاره‌ای را مطرح می‌سازد که از غیرعادی‌ترین پیشنهادها و چاره‌جویی‌هاست.

 

نام ضحاک در تاریخ ادبیات و اسطوره‌های باستانی ما، با نفرین و نفرت گره‌خورده‌است. شاید بتوان ادعاکرد که تداوم نام او در بافتی از ستمگری‌های کوردلانه، تنها بدان دلیل بوده‌است که شاهنامه‌ی فردوسی، به عنوان زنده‌ترین منبع سیاه‌کاری‌ها او، همچنان به حیات خویش در ذهن و زندگی مردم، ادامه داده‌است. شاید اگر شاهنامه در دوره‌های مختلف تاریخی از عصر غزنویان به این سو، تا این حد مورد توجه مردم قرار نمی‌گرفت و یا خواندن و شنیدن آن از سوی اقشار گوناگون اجتماعی، به بوته‌ی محاق می‌افتاد، چه بسا نام ضحاک و زندگی او، به آن در جه از شدتی که تا کنون باقی مانده‌است، در حافظه‌ی نسل ها، یکی بعد از دیگری، باقی نمی‌ماند. باید بدین نکته اقرارکرد که نام ضحاک و ستمگری‌های او، در همه‌ی این سال‌ها، با احساسات مردم بازی کرده‌است. بیهوده نیست که وقتی مردم از دست حاکم و یا امیری ظالم به ستوه می‌آمده‌اند، در نهایت خشم، او را به ضحاک تشبیه می‌کرده‌اند و یا حتی نام ضحاک را مستقیماً بر وی می‌نهاده‌اند بی‌آن که برای خوانندگان و یا شنوندگان، علامت سؤالی به وجود بیاید. این‌که نام ضحاک در متون اوستایی به شکلِ «اَژیدَهاکه /Ajidahaka» آمده و حتی از وی به نام اژدهای سه سر نام برده‌شده، حکایت از آن دارد که این نام نامبارک، در هربافتی که قرارگرفته، جز با بدی و ستم، با عنصر دیگری، آمیزش پیدا نکرده‌است. بی‌سببی نیست که در اوستا، معنی نیمه‌ی دوم این واژه  یعنی «دَهَکه» را «ویرانگر و نابودکننده» دانسته و «اژیدهاک» را «مار نیش‌زننده»، تعبیرکرده‌اند. چنان‌که می‌بینیم، می‌بایست در همه‌جا، نام او با کشتن و ویران‌کردن گره خورده‌باشد.

ادامه دارد


 

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (14)

 

نصرآبادی در شرح حال «ملارشدی رُستمداری» در چندخط، همه‌ی فراز و فرود زندگی وی را به نمایش در می‌آوَرَد. نخست، قسمت‌هایی از سخنان او را «نَقل به معنی»‌ می‌کنم تا درک بقیه‌ی مطلب، راحت‌تر صورت‌گیرد. جناب ملارشدی، فردی است اهل تحقیق و مطالعه اما می‌تواند با خوردن یک «مَویز» دچار گرمی‌ شود و با یک «غوره» به لرزه بیفتد. پس با این حساب، در کار او ثبات قابل اعتمادی وجود ندارد. این شخص، سخت، گرفتار افیون و دیگر مواد مخدر بوده‌است. بقیه‌ی سخن را مستقیماً از قول نصرآبادی نقل می‌کنم:«..یکی از اعتقادات فاسدش این‌بود که به فقیر/یعنی جناب نصرآبادی/ اعتقاد داشت. مدتی در ویرانه‌ی فقیربود. از آن جا به قم‌رفته و از قم به مشهد مقدس. در آن‌جا گویا اسبی لگدی به او زده و به آن سبب فوت‌شد». /ص538

 

یکی از شاعرانی که کلام خود را برای دریافت پاداش به پای شاهان و امیران نریخته، شاعری‌است به نام «ناجی لاهیجی». نصرآبادی، او را مرد درویش گمنامی می‌نامد که اگر چه در فقر زندگی کرده اما نه شکایت از کسی کرده ونه زبان به مدح کسی گشوده‌است.  ظاهراً یک‌بار، شخصی به نام «میرزاهاشم» وزیر می‌شود و جناب «ناجی لاهیجی» شعری می‌گوید که تاریخ انتصاب او را در بردارد. جناب ناجی، این‌کار را نه برای دریافت پاداش بلکه برای طبع‌آزمایی خویش انجام داده بوده‌است. اما جناب وزیر، چنان از کار او خوشحال می‌شود که در آن هنگام، مبلغ دوازده‌هزار دینار برای وی می‌فرستد. اما جناب ناجی، مبلغ وزیر را پس می‌فرستد و می‌گوید:«من شاعر گدا نیستم». /ص 539 

 

باز در شرح حال شخصی به نام «حاجی‌باقر» که به امر جرّاحی و کحّالی‌ مشغول بوده، نکته‌ی ظریفی را به بیان می‌کشد. بدین معنی که این شخص به علت فراز و فرودهای مختلف زندگی، با حالت قهر از این یا آن حاکم، وسائلش را به بندرعباس می‌فرستد تا از آن‌جا راهی هندشود و سرزمین مادری را به حال خود رهاکند. درست در لحظه‌ای که می‌خواسته سوارکشتی‌شود، حاکم اصفهان به نام «اغورلوخان» به مأموران خویش دستور می‌دهد تا مانع سفرش شوند و او را از بندر عباس، روانه‌ی اصفهان سازند. جناب «حاجی باقر»، اجبارآ به اصفهان می‌آید اما چون از آمدن بدان‌جا رضایت نداشته، عازم عتبات عالیات می‌شود و پس از زیارت نجف اشرف، در همان‌جا می‌میرد. اینک به نتیجه‌گیری طاهر نصرآبادی توجه می‌کنیم:«..در آن زمین مبارک مدفون‌شد. غرض که پاکی ذات او باعث‌ این شد که به هند نمُرده، در نجف مدفون‌شود». /ص 549

 

یکی دیگر از داستان های تأمل‌انگیز، ماجرای حرص مردی است به نام «مؤمنا» که پس از طبع‌آزمایی‌های فراوان در خدمت این و آن، راهی هند می‌شود. سپس به اصفهان برمی‌گردد. آن‌گاه راهی خانه‌ی خدا می‌شود. پس از خانه‌ی خدا، باز به اصفهان باز می‌گردد. بقیه‌ی ماجرا، از قول نصرآبادی، شنیدنی‌است:«..باز به تحریک حرص، از اصفهان روانه‌ی هندشد. در آن‌جا فوت‌شد. اسبابش که قریب به هزارتومان‌بود به اصفهان آوردند. برادرش از «نیرز» آمده با سایر ورثه‌ی مجازی که در اصفهان‌اند، قسمت‌کرده، عُشر خود را گرفته، رفت».  ص551

 

طاهر نصرآبای از شخصی نام می‌برد به نام «ملا محمد علی» که به توصیف نویسنده، شخص محجوبی بوده است تا آن جا محجوب که حتی هنر خود را که سرودن شعر باشد، به راحتی به دیگران نمی‌نموده‌است. همین امر در دیگران، این اندیشه را پدیدمی‌آورده که او نه شاعر است و نه شعر می‌سراید. اما از آن جا که طاهر نصرآبادی، همه‌ی انسان‌های پیرامون خویش را به جد می‌گرفته، قطعاً اعتماد وی را به خود جلب کرده‌است. این بخش را از زبان طاهرنصرآبادی می‌شنویم:«چون فقیر را غرض نیست و اخلاص به نامرادان دارم، گاهی به مسجد لُنبان/Lonban آمده، صحبتی می‌شود. مفرد تخلص دارد و مَدارش به کتابت احادیث می‌گذرد». می‌توان از لابلای کلمات نصرآبادی، این نکته را دریافت که چگونه برخورد تمسخرآمیز مردم زمانه در دوره‌های گوناگون تاریخی، انسان‌ها را گوشه‌نشین ساخته و از بروز توانایی‌های آنان در بافت‌های مناسب اجتماعی، جلوگیری به عمل آورده است. انزواجویی و قناعت‌پیشگی او، شاید از عواملی بوده که حتی وی را به اندیشه‌ی سفر هند و جمع کردن مال و منال وانداشته و همچنان به شغلِ رونویسی از احادیث، قانع بوده‌است.  

 

کی مُدارا، عجز من با خصمِ سرکش می‌کند

پنبه هـــــرگه بــــــرفـروزد، کارِ آتش می‌کند

                          ...

عــــــیب از پسِ پرده‌کند خـویش نمایی

بـی‌پرده شو ای شیخ که رسوا نکنندت                ص 555

 

در میان دیگر شاعران این دوره، نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «ناظم یزدی». طبق گفته‌ی نصرآبادی، او در همه‌ی فن‌های زمانه‌ی خویش، سرآمد بوده‌است. خاصه در شطرنج که وی مدعی بوده که «لَیلاج/Laylaj» را با طرح اسب، مات می‌کرده‌است. شخص «لیلاج یا لَجلاج » به عنوان بنیان گذار شطرنج  و تخته‌نرد شهرت‌دارد. او در آواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می‌زیسته‌است. نکته‌ی آخر از قول نصرآبادی، شنیدنی‌است:«فقیر با وجود عدم وقوف/به شطرنج/، چند نوبت متوالی او را مات کردم». /ص 576/

 

در تذکره‌ی نصرآبادی، شرح حال 919 شاعرآمده که یکی از آن‌ها، نویسنده‌ی کتاب، محمد طاهر نصرآبادی است. شاعران این تذکره، متعلق به 122 منطقه، آبادی، روستا و شهر هستند که ویرایشگر کتاب، نام هر شاعر را با تعلق جغرافیایی وی، فهرست کرده‌است. ویرایشگر کتاب، محسن ناجی نصرآبادی است که تذکره‌ی مورد نظر را در دوجلد و در هزار و سیصد و ده صفحه در سال 1378 منتشرساخته‌است. ناشر کتاب، نشر اساطیر است. یکی از کارهای جالب ویرایشگر کتاب، آنست که فهرستی از شغل‌های آن زمان، فهرستی از اشعار استنادشده در کتاب و شماری دیگر از فهرست‌ها که در چنین ویرایش‌هایی، انتظار آن می‌رود، ارائه داده‌است.  

پایان

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (13)


یکی دیگر از شخصیت‌هایی که طاهر نصرآبادی، نام او را در شمار شاعران این عصر آورده، فردی است به نام «میرسَنَد». گذشته از آن‌که این فرد از دیدگاه نصرآبادی، انسانی دین دار بلکه بسیار پاک‌طینت و قناعت‌پیشه‌است. این فرد، هیچ  علاقه‌ای هم به سیر و سفر نداشته‌است. بخش آخر توصیف این شاعر را از زبان نصرآبادی می شنویم:«..از محصول فین کاشان، وظیفه‌دارد و به آن قناعت می‌کند». وقتی نصرآبادی به این نکته اشاره می‌کند که از محصول فین کاشان حقوق می‌گیرد و به همان نیز قانع‌است، این نکته را باز می‌گوید که آن‌چه به او می‌دهند، چندان چشمگیر نیست اما او بدان نیز قانع‌است و زندگی خویش را می‌گذراند. سخنان نصرآبادی وقتی معنی می‌دهد که دریابیم که در آن روزگار، در میان شاعران و دیگر مردمان که می‌توانستند سخن‌آرا، نقاش و یا خطاط باشند، این گرایش، بسیار قوی بود که سفری به هندوستان‌کنند و با اقامتی چند ساله در آن‌جا، ثروتی فراهم‌آورند و برگردند. در چنان روزگار و بافت رفتاری، جناب «میرسَنَد» نه علاقه‌ای به ترک زادگاه خویش داشته و نه گلایه‌ای از اوضاع روزگار. همان آب باریکه‌ای که از محصولات فین کاشان به وی می‌رسیده، برای انسانی چون او، کفایت می‌کرده‌است.

 

آنــــان کـــه رفته‌اند تـــــماشای مـــاکنند

نقش از برون پرده‌ی فانوس، دیدنی‌است

             .....

انسان، یــــکی هــــزارشود از فِــــتادگـــــی

هردانه‌ای که خاک‌نشین‌گشت، خرمن است                       ص 466

 

محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال «ملاسالک قزوینی»به نکته‌ی جالبی اشاره‌دارد. بدین معنا که این فرد، یک‌بار به هند می‌رود و در آن‌جا با افرادی نظر «کلیم کاشانی» و «حاجی محمدجان» به نشست و برخاست می‌پردازد و سپس با دستی پُر و کلی سرمایه به ایران برمی‌گردد. اما ظاهراً همه‌ی اموال او، توسط خویشانش به غارت می‌رود و برای شاعر، چیزی نمی‌ماند. او ناچار می‌شود بار دیگر، راهی هند شود تا توشه‌ای مجدد برای زندگی خویش، فراهم آوَرَد. نصرآبادی ننوشته‌است که این «غارت‌خویشان» چگونه صورت گرفته که «ملاسالک» بیچاره را یک‌بار دیگر، راهی هند کرده‌است. به راستی، اگر هند در این دوران نبود، شاعران و شاعر مسلکان و ماجراجویان ما چه می‌کردند. شماری برای عیش و عشرت، روانه‌ی هند می‌شدند تا داد خود از کهتر و مهتر بستانند و شماری دیگر برای آن بدان‌جا می‌رفتند تا شاید از نظر مادی برای آنان، گشایشی حاصل‌آید که عمدتاً نیز حاصل می‌آمده‌است.

 

همت برجسته از ننگ علایق، فارق‌است

خـــــار نتـــواندگــــرفتن دامـــنِ کوتاه را

                   ...

استخوانِ منِ  مجنون به تفاوت بردار

ای هُما، چاشنی دَرد فراموش مـکن          ص 467 و 468

 

یکی دیگر از این شاعران که قبلاً در شیراز، شغل «شانه‌رنگ‌کنی» داشته، به هند می‌رود و کم‌کم در خدمت «عبدالله قطب‌شاه»، از نظر مادی، وضع رو به راهی پیدا می‌کند. اما در همان جا، دزدان رند که دارندگی و برازندگی وی آگاه می‌شوند، خانه‌اش را غارت می‌کنند. البته اگر در این میان، شخصی به نام «دانشمندخان» که از اهالی شیراز بوده و به اعتبار هم‌شهری‌بودن، به دادش نرسیده‌بوده، شاید که از غصه، دق‌مرگ می‌شده است. با وجود این، شاعر مورد نظر، مدت‌زمانی کوتاه پس از کمک این همشهری در حوزه‌ی مادیات، زندگی را به درود می‌گوید.

 

زِ برق آه می سوزم، سراپا کوه و صحرا را

به اشک تلخ می‌گویم جواب شور دریـا را

                          ...

نشانـــت از لب دریــــا چو پرسیدم، به جوش آمد

صدف را گوش پیداگشت و ماهی را زبان، گُم‌شد          ص469

 

طاهر نصرآبادی یک‌بار دیگر در بررسی احوال «شاعران» عصر خود، خشم خود را از «نکبت موزونیّت»/ص 273/ ابراز می‌دارد. نکبت موزونیت به زبان امروز، می‌تواند نکبت شاعری نام بگیرد. البته چنان که از تذکره‌ی نصرآبادی و حتی دیگران برمی‌آید، آنان که توانسته‌بودند از طریق روابط خاص، به دربار حاکم، امیر، وزیر و یا شاهی راه پیداکنند، اگر به دلایلی، مورد خشم قرار نمی‌گرفتند، تا پایان عمر، می‌توانستند در رفاه و آسودگی زندگی‌کنند و به قول نصرآبادی:«اسباب و اموال بی‌حساب» به دست بیاورند/ص475/. اما نه همه چنین امکانی داشته‌اند و نه همه، در شاعری چنان توانا بوده‌اند که دیگران را مسحور خویش سازند و حاکمان را به دنبال خود روانه‌سازند. البته باید در این دوره‌ی زمانی، سخت شکرگزار هند بود که بسیاری از این شاعران، برای بهبود وضع زندگی خویش، سفری گردشگرانه به آن دیار می‌کرده‌اند و پس از مدتی اقامت، با «ثروت»‌ی که می‌توانست تا پایان عمر به آنان، تأمین اقتصادی ببخشد، به ایران برمی‌گشته‌اند. این را اضافه‌کنم که در زمینه‌ی بُعد منفی شاعری بر زندگی شماری از اشخاص، نصرآبادی در صفحات قبل، اشاره‌ای به زندگی شخصی به نام «قسمت مشهدی» کرده‌بود که هنر و حرفه‌اش طلاکوبی بوده اما از وقتی، پا به دایره‌ی شعرگذاشته بوده، آدم تنبل و بیکاره‌ای شده. گفته‌ی نصرآبادی، بازگو کننده‌ی این موضوع‌است که در میان شماری از اقشار اجتماعی، ظاهراً شاعری با «بیکارگی» و حتی چه بسا با «مُفت‌خوارگی» برابر شمرده شده‌است.

 

یکی دیگر از این افراد، شخصی‌است به نام «ملاوارسته» که هم به هند رفته و هم به جاهای دیگر و حتی سفرنامه‌ای هم به نام «سوانحیّه» قلمی کرده‌است. این شخص چنان نام‌آور و معتبر می‌شود که به دربار شاه عباس ثانی راه یافته و از مزایای خدمتگزار بودن معنوی شاه، برخوردار گردیده‌است. اما ظاهراً حد و اندازه‌ی خویش را ندانسته و با دیگر درباریان، مرتب اختلاف و درگیری داشته. همین دردسرهای ایجادشده از سوی وی، موجب‌شده که از دربار، طردشود. با وجود این، بازهم دست از درگیری با مخالفان خویش برنداشته‌است. تا آن‌جا که به قول نصرآبادی:«زبان به هجو او گشوده، مثنوی پُرزورِ نمکینی در آن باب گفته». ظاهراً این وجود نا آرام، در سال‌های آخر عمر، برای گذران زندگی، در اصفهان، دلال زُغال و هیزم شده و از این راه، زندگی خویش را تأمین می‌ ساخته‌است.

 

ای‌ ز آتشِ عِــــذار تــــو گُل‌ها شراره‌هــــا

چــــشم تـــرا فریب و فسون از اشاره‌هـا

از بس که چرخ، کشتی دریادلان شکست

این بحــــر، یــک سفینه‌شد از تخته‌پاره‌ها

                         ...

برماست مِنّتی همه کس را، چرا که ما

مـــمنون آن کسیم کـه ممنون آن نه‌ایم          ص 476

 

یکی دیگر از این افراد که سرگذشت زندگی‌‌اش شنیدنی و تأمل‌کردنی‌‌است، فردی‌است به نام «ملاشوکتی» که از اهالی اصفهان بوده. بهتر است بقیه‌ی توصیف زندگی او را از زبان طاهر نصرآبادی بشنویم:«طبعش در کمال بی‌پروایی بود. با وجود کِبرِ سن، از جمیع فُسوق بهره‌ی وافی‌داشت. ..در مرتبه‌ی ثانی که به هند رفت، پسر «راجپوتی/Rajputi» ملازم کرده، با او اراده‌ی حرکت ناشایستی کرده، آن پسر، او را کُشت».

 

کو فریبی که بَرَم یک نفس از راه تُرا

سخت تـــنگ آمده، در بغلـــم آه ترا

                     ...

بـــه تماشاگه خورشید جـمالت امروز

آفتاب آمده و از همه‌کس گرم‌تر است

                    ...

نه شهری، نه باغی، نه صحرائی‌ام

تـــو از هرکجایـــی، مـن آن‌جایی‌ام               ص 478

 

یکی دیگر از این شاعران، فردی است به نام «ملا وفا» که از مردم هرات‌است اما به قول نصرآبادی، آوازه‌اش بیشتر از واقعیت وجودی اوست و به این مصرع استنادکرده که : آواز دُهُل‌شنیدن، از دور خوش‌است. او نیز مانند دیگر شاعران این دوران، در پی زندگی بهتر، به هند رفته و صاحب ثروت و مال شده است. اما ظاهراً اجل مهلتش نداده که  ازآن ثروت استفاده‌کند. پس از مرگ او، همه‌ی ثروت وی به برادرش رسیده‌است. آخرین جمله را از قول نصرآبادی نقل می‌کنم:«آن برادر هم توفیق خرج نیافته، فوت‌شد».

 

از ما مپوش چهره که ما بی‌ادب نه‌ایم

کـــوته‌تر است از مُـــژه‌ی ما، نگاه ما

                          ...

شاکرم چون بندگان از رزق صبح و شام خویش

از زبان چــــرب‌دارم، لقمه‌ای در کــــام خویش                      ص 479 و 480

 

نصرآبادی در تذکره‌ی خویش از فردی صحبت می‌کند که «محمدقاسم لاهیجی» نام‌دارد. این شخص که در آغاز زندگی، امکاناتی داشته، به تجارت از راه روسیه مشغول‌شده است. اما در یکی از این سفرها، احتمالاً توفان دریا، کشتی بار او را درهم می‌شکند و اموالش نابود می‌گردد. از بدِ حادثه، به کار «قهوه‌چی»‌باشی روی می‌آورد. ظاهراً از این کار چنان نفرت‌داشته که وقتی مشتری‌های بی‌خبر از همه‌جا، سفارش چای می‌داده‌اند، چنان «به چشم» می‌گفته که از نگاهش نسبت به مشتریان، تحقیر و شرر می‌باریده‌است. اما ظاهراً بخت، بار دیگر به او روی می‌آورد و این بار نه چون تاجر بلکه به عنوان خلیفه‌ای در یکی محلات لاهیجان به کار مشغول می‌شود و از سفارش‌گرفتن چای و قلیان، رهایی می‌یابد. بیتی که می‌آید، زبان حال او در زمان «قهوه‌چی»‌بودنش بوده‌است.

 

کسی کـــــه آتش غــــلیان طلب‌کــــند گویم

چنان به «چشم» که بیرون جهد زدیده، شرار            ص 533

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال «ظهیرای لاهیجی» از شخصیتی صحبت می‌کند که هم در ذهن و هم در رفتار، آدم واقع بینی بوده و دوست‌نداشته از موهبت‌های زندگی مادی، تنها به امید فردای قیامت، صرفِ نظر کند. این فرد، در آغاز به شغل «خبّازی» مشغول بوده. اما سعی کرده به مدرسه برود و دانش کسب‌کند همین تحصیل، موجب‌شده که :«نان خود را در دو سرا، پُختِ تجارتی هم می‌کند». به زبان ساده‌تر، این فرد، هم به دنیای خویش اهمیت داده و هم به آخرت‌خویش. هیچکدام را قربانی آن دیگری نکرده‌است.

 

جمال دوست به دیدن نمی شود آخر

گُــل بهشت، به چیدن نمی شود آخر

نیافـــتم که سررشته در کجا بندست

کــه آه من به کشیدن، نمی‌شود آخر         ص 537

ادامه دارد

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (12)


شیوه‌ی تذکره‌نویسی محمد طاهر نصرآبادی از آن رو قابل تأمل‌است که هرچه را دیده و شنیده، صرف‌نظر از ارزش محتوایی آن‌ها، در کتاب خویش جمع آورده‌است. بخش زیادی از اطلاعات او، از نوعِ «شنیده‌ها»ست. گاه این شنیده‌ها به یک فرد برمی‌گردد که خود شاهد یک رویداد و یا دیدن دیوان اشعار یک شاعر بوده. گاه به نظر می‌رسد که او از منابع مختلف، حر‌ف‌های مختلفی شنیده و سرانجام، وجه مشترک آن‌ها را در کتاب خویش وارد ساخته‌است. نکته‌ی جالب در این موضوع، آنست که انسان امروز، می‌تواند از خلال این اطلاعات واردشده که ظاهراً در آن هنگام جزو عادیات زندگی بوده، وارد دنیای قرن یازدهم هجری قمری گردد و تصویری نیمه‌روشن و در برخی موارد، نسبتاً روشن از مناسبات سیاسی، اجتماعی، مذهبی و ادبی آن‌دوران به دست بیاورد.

 

او در بخشی از  تذکره‌ی خویش، اشاره به فردی دارد به نام «ملاکَرَمی» که «یحتمل، پنجاه‌هزار بیت گفته». این فرد، روزی به قهوه‌خانه می‌آید و اظهار می‌دارد که شب گذشته، دَه دینار و نیم به یک شمع داده و دو غزل سروده‌است. یکی از ساکنان قهوه‌خانه به نام «ملاحاتم»که ظاهراً دستی در تحقیر و کم‌شماری کار دیگران داشته، بلافاصله به وی جواب می‌دهد که معلوم نیست آن غزل‌ها به یک دینار بیرزد. اینک بقیه‌ی مطلب را مستقیماً از تذکره‌ی نصرآبادی نقل می‌کنم:«خمسه‌ای هم گفته. چون زخمی در بینی داشت و پیوسته برآن، پنبه چسبانیده‌بود، ملاحاتم می‌گوید(باز همان فرد تحقیرکننده) که خمسه را چون بدگفته‌ای، شیخ نظامی، تیر در بینی تو کرده».  

 

شب چو روم به کوی او، روز زبیم مدعی

هـــمچو فلک نهان کنم آبـــله‌های پای را

                   ...

چراغی می برم در خاک از داغت پس از مُردن

که بـــزم کشتگان عشق را بــــی نــور نگذارم        ص 417 و 418

 

نصرآبادی به شخص دیگری به نام «ملاطاهری نائینی» اشاره دارد که آلوده‌ی هوا و هوس بوده و در همین راستا، دل در هوای وصال یکی از خانه‌زادهای شاه عباس ماضی داشته‌است. از نوشته‌ی نصرآبادی برنمی‌آید که آیا او به وصال آن خانه‌زاد رسیده یا نه. اما به هرصورت، خبر به گوش شاه عباس می‌رسد. شاه، او را احضار می‌کند تا دِمار از روزگارش درآوَرَد. بقیه را مستقیماً از زبان طاهر نصرآبادی می‌شنویم:«..به هنگامی که به کنار بخاری نشسته‌بود، بعد از پرسش و جواب‌های نامسموع، آتشکش سرخ‌شده را برداشته، فرمود که او را بوسیده خواهی‌بود. به تلافی آن، این را ببوس و آتشکش را بر لب و دهان او گذاشته، بسوخت و به این ترتیب، اعضای او را سوخت. به التماس یکی از خواص، او را بخشید».

ص 419

در شرح حال «ملامقیم» می گوید که به خدمت یکی از پادشاهان هند به نام «اورنگ‌زیب» درآمده و شاه مورد نظر، به او، نهایت لطف و مهربانی را داشته‌است. روزی این شخص، اراده‌ی سفر به مکه را می‌کند. شاه، هزینه‌ی سفر وی را می‌پردازد و او را روانه‌ی خانه‌ی خدا می‌‌سازد. اما جناب ملامقیم در مکه درمی گذرد. اما ظاهراً قبل از مرگ، فرصت کافی داشته که هم آگاهانه وصیت کند و هم دو نفر را به عنوان مجری و شاهد اجرای درست وصیت بگمارد. شخص مجری، یک شیخ عرب بوده که ملامقیم به او اعتماد داشته و شاهد، یک ایرانی درست‌کار بوده که می‌بایست برکار آن شیخ عرب، نظارت می‌کرده‌است تا کتاب‌های اندک و روپیه‌های اهدایی شاه هند، به درستی توزیع‌شود. گوشه‌ای از مطلب را از زبان نصرآبادی می‌شنویم :«...چندجلد کتاب و هفتصد روپیه که از او مانده‌بود، پاره‌ای به فقرا دهند و جزوی را به یکی از اقوامش که در هند است بدهند.» به آوردن بیتی از او قناعت می‌ورزیم:

 

هرشیوه که ورزم به ریا، کارندارم

در بُتکده، عُمریست که زُنّار ندارم        ص 429

 

در کتاب محمدطاهر نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم به نام «میر مشرب». پدر او شیشه‌گر بوده اما خط نستعلیق و شکسته را هم خوب می‌نوشته. ظاهراً این پدر، به دربار شاه عباس، راه داشته‌است. روزی پدر، پسر را به دربار شاه می آورد و به معرفی او با ذکر خصائل برجسته‌ی آن روزگار می پردازد تا شاید در ادامه، رزق و روزی وی، از دربار شاهان صفوی تأمین‌گردد. بهتر است رشته‌ی کلام به دست نصرآبادی داده‌شود:«..که طالبِ عالِم صالحی است و از مغیّراتِ حلال هم، نچشیده و بندِ زیرجامه‌اش به حلال هم وانشده. شاه می‌فرماید که مگو پسری دارم، بگو کُرّه‌خری دارم..».   ص 440

 

یکی دیگر از این افراد که نصرآبادی به تفصیل در باره‌ی او صحبت‌کرده، مردی است به نام «سعیدا» که دارای بیماری روانی بوده‌است. او نخست به آیین یهود اعتقاد داشته و سپس به اسلام گرویده‌است. این شخص همچون بسیارانی دیگر، به هند کوچ می‌کند و پس از مدتی، در کوچه و بازار، لخت و عریان، راه می‌رود. خبر این شیوه‌ی رفتار به شاه می‌رسد. شاه او را احضار می‌کند و دستور می‌دهد لباس بپوشد. «سعیدا» از پوشیدن لباس خودداری می‌کند. پس از این امتناع، فتوادهنگان دربار، حکم قتلش را صادر می‌کنند. اما شخصی از ماوراء النهر به نام «ملا عبدالقوی»که از دیگر فتوادهنگان عمیق‌تر می اندیشیده، می‌خواهد دست نگاه‌دارند تا او نیز با وی صحبت‌کند و بیشتر به احوالش آگاه‌گردد. وقتی ملاعبدالقوی وی را ملامت می‌کند که چرا لباس نمی‌پوشد، او پاسخ می‌دهد که شیطان قوی است و سپس استدلال خود را برای نپوشیدن لباس، با این رباعی ارائه می‌دهد:

 

خــــوش‌بالایی، کـرده چنین پست مرا

چشمی به دو جام بُرده از دست، مرا

او در بـــغل من‌است و مـن در طلبش

دزدی عـــجبی برهنه‌کردست مــــــرا

 

ملاعبدالقوی وقتی پاسخ «سعیدا» را می‌شنود، خود را کاملاً ناتوان احساس می‌کند و در نتیجه به خدمت پادشاه هند می‌رسد و او نیز حکم قتل وی را تأیید می‌کند. بهتراست آخرین بخش این ماجرای درناکِ یک انسان بیمار را از زبان نصرآبادی بشنویم:«یکی از حلال خواران، مأمور می‌شود که او را به قتل برساند. همین که از برابر پیدا می‌شود، (سعیدا)می‌گوید که این چه جلوه است که دیگر به کار ما می‌کنی؟ و بر سرِ پای می‌نشیند که گردنش را می‌زنند».   ص 441

 

باز نصرآبادی از شخص دیگری صحبت می‌کند به نام «قسمتِ مشهدی» که در فن طلاکوبی، نام و آوازه‌ای داشته‌است. به عقیده‌ی نصرآبادی، این شخص که شاعر هم بوده، به علت داشتن ذوق شعر، غالب اوقات از کار اصلی‌اش که طلاکوبی بوده و از این راه، زندگی‌اش را می‌گذانده، باز می مانده‌است. نصرآبادی در همین رابطه، شاعری را با کاهلی برابر می‌شمارد. آن‌گاه به ماجرایی اشاره می‌کند بدین شکل که این شخص، روزی به قهوه خانه می‌آید و بر اثر اختلاف دریافت در معنی یک شعر با فردی دیگر به نام «ملک‌حیدر»، بایکدیگر درگیر می‌شوند تا آن‌جا که احتمالِ قتل و خونریزی نیز می‌رفته‌است. نصرآبادی به نقش خویش در این دعوا اشاره‌دارد:«آن‌روز کمینه، سعی بسیار در اطفاء آتش فسادکرد. ملاقسمت، عصر آن روز بیمارشده، روز دیگر فوت‌شد».    ص445

 

در شرح حال شاعری به نام «ملامحشری خوانساری» می‌نویسد:«مردِ درویشِ بیچاره‌ای است. از قُدماست. قریب به نود سال دارد، اما بسیار زنده‌دل و شوخ طبیعت است». / ص 456/ همچنین در این رابطه باید به «ملاغیرت همدانی» اشاره‌کرد که کارش معرکه‌گرفتن در میدان‌های شهر بوده و از این طریق، زندگی را می‌گذرانده‌است. اما شبی خواب می‌بیند و صبح که بیدار می‌شود، خود را شاعر می‌یابد بی‌آن‌که سوادی داشته‌باشد. او خود گفته‌است:«بی‌سواد همدانم زِ سوادِ همدان»./ 458

 

نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «یوسفا خوانساری» نام‌داشته. وی، زندگی او را چنین توصیف می‌کند که همه‌ی عمر در فقر زیسته و هرگز روی سکه‌ی پول را ندیده‌است. طاهر نصرآبادی، داستان جالبی را نقل می‌کند که این فرد، همیشه از نظر ظاهر چنان بوده که مردم تصور می‌کرده‌اند اهل عبادت و پرهیزگاری بوده‌است. از همین‌رو، وقتی شخصی را داروغه‌ی خوانسار می‌کنند، داروغه‌ی مورد اشاره از فرط گرفتاری، پسرش را به دست همین «یوسفا» می‌سپارد که از تنهایی به درآید و در عین حال، آن‌چه می‌آموزد، اخلاق حسنه‌باشد. اما هنوز روزگار چندان نگذشته که پدر درمی‌یابد که پسرش در معاشرت با این مرد، نه تنها دست از عبادت کشیده که حتی به شراب‌خواری نیز دست یازیده‌است. نکته‌ی دیگر آن‌که خانه‌ی طاهر نصرآبادی چون بر سر راه خوانسار به اصفهان‌بوده، مرتب محل رفت و آمد مسافران بسیار قرار می‌گرفته و آنان از میهمان‌نوازی وی، بهره‌جسته، در آن‌جا اُتراق می‌کرده‌اند. یکی از همین افراد، جناب «یوسفا» بوده که وقتی به خانه‌ی نصرآبادی می‌آمده، حتی خود، دست به کار غذادرست کردن می‌شده و آن‌جا را خانه‌ی خویش می‌پنداشته‌است. نصرآبادی می‌نویسد که او بسیار عذاهای بدی می‌پخت و اگر از دست‌پخت او تعریف نمی‌کردی، هزار و یک آیه و دلیل می‌آورد که از نعمت خداوندی، بدگویی نباید‌کرد. نصرآبادی از او بیتی آورده‌است که ما نیز آن را در این جا می‌آوریم:

 

ما را زِتو هیچ پای، کم نیست

ای چـــرخ بـــگرد تا بــگردیم                   ص 456 و 457

 

باز در شرح حال فرد دیگری به نام «همایون محمد»، چنین می‌نویسد:«در اکثر علوم، دست داشته و اکثر خطوط را خوب می‌نوشت...شوق صحبتش به مرتبه‌ای بود در مجمعی که حاضربود، فرصتِ نماز به حُضّار نمی‌داد. در جوانی فوت‌شد».

 

مــجمع دهر بـه جمعیت مستان مانَد

کان یک از پای فتد، آن دگری برخیزد      ص 460 و 461

 

نصرآبادی باز از فردی نام می‌برد که «الفتی» خوانده می‌شده.«طبعش در کمال شوخی و نمک‌بود..شعرِ همواری می‌گفت. اما خود را بِه از اَنوری می‌دانست»./ص 464/ همچنین به نام فرد دیگری برمی‌خوریم به نام «محشری» که از ولایت نیشابور بوده و در سخن‌سنجی، چنان رتبه‌ای داشته که او را استاد «ملانظیری» می‌دانند. گمان من آنست که  اشاره‌ی نصرآبادی به «نظیری نیشابوری» باشد که از شاعران نام آور سبک‌هندی است. در این جا می‌توان این نکته را بازگفت که شاید نظیری از آن شاگردانی بوده که پس از چندی، بر استاد خویش، پیشی‌گرفته‌است. طاهر نصرآبادی به این نکته اشاره می‌کند که:««مقیمای مقصود» او را دیده‌بود. می‌گفت آن‌قدر پیرشده‌بود که تا ابرو را بالا نمی‌کرد، کسی را نمی‌دید»./    ص 465

ادامه‌دارد


دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (11)


محمد طاهر نصرآبادی در تذکره‌ی خویش از شخصی صحبت می‌کند به نام «یوسفی جربادقانی». این شخص، ظاهراً شنیده بوده که شاه عباس ماضی، شاعری به نام «ملاشانی» را که قصیده‌ای در مدح وی گفته، به «زر» کشیده‌است. جناب یوسفی جربادقانی به طمع می‌افتد که بخت خویش را بیازماید و با قصیده‌ای به سراغ شاه عباس برود. درباریان می‌گویند که شاه، هم‌اکنون در طویله‌ی شاهی‌است. او شتابان به آن‌جا می‌رود و قصیده‌ی مدحیه‌ی خویش را یا برای او می‌خواند و یا در اختیار وی می‌گذارد. شاه در جواب یوسفی جربادقانی می‌گوید وقتی ملاشانی، قصیده‌ی مدحیه ی خویش را خواند، ما در خزانه بودیم و به همین دلیل، او را به زر کشیدیم. اینک که ما در طویله هستیم، با تو چه باید کرد؟ چه این داستان، دقیقاً درست باشد یا نادرست، بازتاب زندگی شاعرانی‌است که برای زندگی بهتر، به قول ناصر خسرو قبادیانی:«زر در پای خوکان» می‌ریخته‌اند. هرچند این شاعر، زری هم در اختیار نداشته‌است تا به پای شاه صفوی بریزد. در این‌جا به دو بیت از مدحیه‌ی این شاعر برای شاه عباس صفوی، قناعت می‌کنیم:

 

هـــرآن زمین کـه خورَد آبِ جوی تیغ تو، شاید

کــــه سرخ‌بید بــــرون آیـــد از مـیانش و لرزد

شهید تـیغ تو رَست از عذاب قبر که در حشر

فرشته یــادکند زخـــمِ خون‌چـــکانش و لرزد            ص 388 و 389

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ملاذوقی اردستانی» می‌گوید که او «صد رباعی در هجوِ بینی حکیم شفایی» گفته‌است. با وجود این، نویسنده‌ی تذکره‌ در باره‌ی وی چنن می‌گوید:«اگر چه شعرش کم‌است اما آن‌چه هست به دو دیوان برابر است». ما نمی‌دانیم که منظور طاهر نصرآبادی، رباعی‌هایی است که این شاعر «خوش‌ذوق» از میان همه‌ی جلوه‌های هستی، در هجو بینی حکیم شفایی گفته یا آن‌که اشعار دیگری داشته که در آن‌ها، موضوع‌های مهمی را مطرح کرده که ارزش هربیت او را دوبرابر ابیات دیگر شاعران ساخته‌است.  ص 389

 

نویسنده‌ی تذکره در شرح حال فردی به «نام ملافتحی» چنین می‌گوید:«عزیزان که او را دیده‌اند، می‌گویند ریش سفید و قد بلندی‌داشت». البته اگر وی را در جوانی دیده‌بودند می‌گفتند :«ریش سیاه و قد بلندی داشت» اما ظاهراً آنان که از او برای طاهر نصرآبادی، نکاتی را نقل کرده‌اند، تصویر دورانی پیری‌اش را در ذهن داشته‌اند./ص391/ در ادامه‌ی این شرح حال‌ها، باز به نام فردی برمی‌خوریم به نام «شیخ شاه‌نظر» که نصرآبادی تمام زندگی او را در چند سطر چنین خلاصه می‌کند:«در بدایت حال، اسباب پدر را صرف نموده به هند رفته. مدتی در آن جا به عیش مشغول بوده. با طالب کلیم و یاران دیگر، هم‌صحبت بوده. بعد از مراجعت، به «خوش‌نفس» نامِ فاحشه، عاشق‌شده. بعد از صرف اسباب، او را به عقد دایمی درآورده. در اواخر عمر، پریشان شده از موقوفات امام‌زاده‌ای مدارا می‌کرد، تا فوت‌شد». به یک رباعی از وی توجه می کنیم:

 

گر هند شود کعبه، شوم سوی کُنشت

دوزخ طلبم اگـــر چه هند است بهشت

خــــواهم زغلط‌کرده‌ی خــــود برگردم

مـــانند نــــگاه غـــافل از صورتِ زشت         ص 392 و 393

 

یکی دیگر از شخصیت‌های ادبی این عصر، فردی است به نام «میرعقیل». نصرآبادی داستانی را نقل می‌کند که وی روزی به مجلس شاه عباس ماضی وارد می‌شود. شاه او را‌ به خوردن شراب دعوت می‌کند. میرعقیل سوگند می‌خورد که به سرِ حضرت علی، شراب نمی‌خورد. شاه اصرار دارد که به سرِ من شراب بخور و او پاسخ می‌دهد که من ترا از حضرت علی بیشتر دوست دارم، چگونه می‌گویی که به سرتو شراب بنوشم. شاه عباس از شنیدن این سخن چنان خوشحال می‌شود که در همان جا مبلغی نقد به وی هدیه می‌دهد. البته از این جواب و خوشحالی شاه‌عباس، خواننده نمی‌فهمد که آیا جناب میرعقیل، دست شاه را پس‌زده یا خیر! نصرآبادی می‌نویسد که پسر این شخص را در اصفهان ملاقات کرده و مقداری از شعرهای پدرش را خواسته که در تذکره‌ی خود بیاورد. اما پسر که خود نیز به قول نصرآبادی در «سِلکِ اهل قلم» بوده، حتی یک بیت از شعرهای پدر را به یاد نیاورده‌است اما به نویسنده تذکره، قول می‌دهد که برایش مقداری از شعرهای پدر را برایش بیاورد. البته این جوانِ «اهل قلم»، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. اما نصرآبادی که تصمیم خویش را گرفته‌بوده، از منابع دیگر، از جناب «میرعقیل»، مقداری شعر فراهم می‌‌سازد تا در تذکره‌اش، جای آن‌ها خالی نباشد. /ص394

 

نصرآبادی از شخصیت دیگری صحبت می‌کند به نام «ملامخفی رشتی». او از ندیمان مجلس امام‌قلیخان حاکم فارس بوده‌است. وی علاقه و اعتیاد خاصی به تریاک‌داشته و در گذر زمان، گذشته از آن‌که جثه‌ی چندانی هم نداشته، لاغر و لاغرتر هم شده‌است. روزی حاکم فارس به او می‌گوید که تو از بس تریاک می‌کشی، چیزی از جُثّه‌ات باقی نمانده‌است. ملامخفی که آدم ظریف طبعی بوده، در جواب حاکم فارس می‌گوید که کوچک‌شدن جثه‌ی او از تریاک نیست. از نفرینی است که کاتبان در حق وی روا می‌دارند. حاکم متعجب می‌شود و توضیح بیشتر می‌خواهد. او می‌گوید که کاتبان در اول هر نوشته، این گونه سخن خود را شروع می‌کنند:«مخفی نماند» و تکرار این موضوع، موجب آب‌رفتن جثه‌ی او شده‌است. در این جا به آوردن دوبیت از وی قناعت می‌ورزیم:

 

مـخفیا دختران خطه‌ی رشت

چون غزالان مست می‌گردند

از پـــــی مشتری به هربازار

بند تنبان به دست می‌گردند                ص 395 و 396       

 

محمدطاهر نصرآبادی در مورد فردی به نام «خضری لاری» می‌نویسد:«شاعر بدی نیست» و در مورد شاعر بعدی که «خضری قزوینی» نام داشته، نوشته‌است «شاعر خوبی‌است». نویسنده، این نکته را در مورد خضری قزوینی اضافه می‌کند که:«خضری لاری و خضری خوانساری، به او نمی‌رسند». پس بی‌سببی نبوده که آن یک را «شاعربدی نیست» توصیف کرده و این دیگری را «شاعرخوبی‌است» مشخص‌ساخته. در این‌جا نخست یک بیت از «شاعربدی نیست» می‌آورم و یک بیت هم از«شاعرخوبی‌است» نقل می‌کنم:

 

زناله‌ام دلِ کـــوه آن‌چنان بـــه درد آمد

که من خموش‌شدم، او هنوز می‌نالید

 

خُــرسند نیستم کــه تو جا در دلم‌کنی

جای تو در میانه‌ی این بحر خون مباد!        ص 400

 

در ادامه‌ی بررسی تذکره‌ی نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم که «ملانویدی» نام‌داشته‌است. توصیف نصرآبادی از وی جالب‌است:«از کهنه شاعران‌است. مدت‌هاست که از شیراز حرکت نکرده، به درویشی ساخته. مسموع‌شد که در کمال پریشانی‌است».

 

ای آن کـــه حدیث عقل را تفسیری

بیهوده ز بــــی زری چــــرا دلگیری

آوردن زر بـــه دست آسان نـــــبُوَد

خوابیده به روی هرفلوسی شیری     ص 405

 

شخص دیگری به نام «میرزاخصمی» از دیدگاه نصرآبادی، این‌گونه توصیف می‌شود:«...خالی از شور و سودایی نبوده. چنان‌چه لحافی به دوش بسته، در بازار می‌گشت. به هند رفته. به سبب حرکت‌ها و حرف‌های ناشایست، پادشاه از او رنجیده...».

 

ساقی بده آن باده که از هوشِ خـــود اُفتم

خود بار خودم، یک نفس از دوشِ خود اُفتم    ص 408

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ملاغروری» می‌نویسد که او به دلیل آن‌که در دوران زندگی خویش، مرتکب امور دنیوی نشده، عمرش به هشتاد رسیده است. این شخص بیشتر ساکن قهوه خانه بوده و زندگی خویش را از «جدول کشی» می‌گذرانیده‌است. اهل معنی، برای دیدار او به قهوه‌خانه می‌آمده‌اند. از جمله، پدر نویسنده نیز همراه با پسرش که محمدطاهر نصرآبادی باشد، به دیدارش می‌رفته‌اند. از خاطراتی که برای نصرآبادی مانده، آنست که «توجه بسیار به فقیر می‌کرد».  غرض از فقیر، نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی‌است.

 

باز در تذکره‌ی نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم به نام «میر محمد مؤمن» که :«خوش‌طرز و غریب‌خیال‌است». نصرآبادی می‌نویسد که این فرد، سی‌سال قبل به «الحاد» متهم‌شده و از ترس جان به هند گریخته‌است. شخصی به نام «حاجی مطیعا» که او را در بندر «سورت» ملاقات‌کرده، برای نصرآبادی تعریف کرده که:«مردی در کمال صلاح و دین‌داری و پرهیزگاری»‌بوده و مرتب به عبادت مشغول بوده‌است. اما او از زندگی ناخواسته در غربت چنان به تنگ آمده که به همین «حاجی مطیعا» گفته‌است:«از زندگی به تنگ آمده‌ام. توفیق پروازی خدا بدهد. بعد از آن، دو روز زنده‌بود. همان‌جا مدفون‌گردید».

 

هیزمِ تــــر به قیامت نــــخرنــــد ای زاهد

هیچ سودی ندهد، شانه و مسواک آن‌جا

                          ...

یــــک دلِ آزاد در ایــــــن دامگه فانی نیست

یوسفی نیست درین مصر که زندانی نیست      ص 413

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «حسن‌بیک» می‌گوید که او از تعریف مستغنی‌است. از اعتبارات او همین بس که شاه عباس ماضی، وی را به زر کشیده‌است.

 

چو آدمی به جهان نیست، دل به مهر که بندم

کسی ز صفحه‌ی خـــالی چــــه انتخاب نماید    ص 417

ادامه دارد


 

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (10)


 

تذکره‌ی نصرآبادی به دلیل تنوع شخصیت‌ها، اتفاق‌ها و موضوع‌ها از یک‌طرف و همچنین پیوند دادن سرایش شعرها از سوی نویسنده به پاره‌ای ماجراهای خصوصی افراد که هرکدام اگر چه به ظاهر ساده‌دلانه و گاه سطحی جلوه می‌کند اما در عمق، نشان از موضوعاتی‌دارد که تفکربرانگیزهستند و پرده از  مناسبات دورانی‌ تاریخی و اجتماعی برمی‌دارند که تلاطم‌های اجتماعی، آرام ارام، در حال جوانه‌زدن هستند. به همین جهت، بسیاری از پژوهشگران اجتماعی، کلامی، سیاسی و حتی رفتارشناس، می‌توانند از این کتاب، بسیارها بیاموزند و با تجزیه و تحلیل آن‌ها، سیمایی از تلاطم و جنب و جوش این دوران را که هنوز در لایه‌های زیرین جامعه، جاری هستند، به مردم علاقه‌مند ارائه‌دهند.

 

در ادامه‌ی بررسی تذکره‌ی مورد نظر، به نام شخصی برمی‌خوریم که «غیاثای حلوایی» نام دارد. نصرآبادی، دیوان او را که سه‌هزار بیت داشته از نظر گذرانده‌ و به همین جهت، ابیاتی از وی را به عنوان نمونه در کتاب خویش، ذکر کرده‌است. اما از زندگی خصوصی این فرد، ذکر این نکته را ضروری می‌داند که این فرد، در سال‌های پایانی عمر، بینایی خویش را از دست داده و در یکی از شب‌ها که از اتاقش که در طیقه‌ی دوم ساختمانی در اصفهان قرارداشته، «جهت مهمی بیرون آمده، از بام افتاده به عالم بقا خرامیده»‌است.

 

زتیره‌بختی خـــــود آن‌زمـــان شدم آگاه

که دایه‌ام سر پستان خویش کرد سیاه

 

خوشم به شورش محشر که کس نخواهد دید

کــــه گَــــــردِ من زکــــدام آستان بــــــرخیزد   ص 341 و 342

 

شخص دیگری که نصرآبادی به او اشاره‌دارد، «ملاشکوهی» نام داشته که «در مردمی و آدمیّت، همه‌دان بوده»‌است. این شخص، روزی به «قهوه‌خانه‌ی عَرب» که «پسران زلف‌دار» نیز در آن‌جا حاضر می‌شده‌اند رفته و از تصادف روزگار، شاه عباس ماضی نیز، وارد قهوه‌خانه می‌شود و از «ملاشکوهی» می‌پرسد چه کاره‌است؟ او در جواب شاه، خود را به عنوان شاعر معرفی می‌کند. شاه نیز برای نمونه از وی، شعری می‌خواهد. او هم بلافاصله این بیت را می‌خواند که سخت، مورد توجه شاهانه قرار می‌گیرد:

 

ما بیدلان به باغ جهان، همچو بــرگِ گُل

پهلوی یکدگر همه در خون نشسته‌ایم    ص 343

 

یکی دیگر از این شاعران، «ملا زمانی یزدی» نام دارد که از دیدگاه نصرآبادی، شاعر زبردستی بوده، بی‌آن‌که نویسنده‌ی تذکره، دیوان شعر او را دیده‌باشد. «مشهور است که دیوان خواجه حافظ را جواب گفته، به خدمت شاه عباس برده، گفت:خواجه حافظ را جواب گفته‌ام. شاه فرمود که جواب خدا را چه خواهی گفت»؟ چنان که می‌بینیم در تذکره‌ی نصرآبادی، می‌توان رد پای برخی از شاهان صفوی از جمله شاه عباس کبیر، شاه صفی و شاه عباس دوم را دید. ظاهراً شعر در این دوره، بیش از هر زمان دیگری، از طریق قهوه‌خانه‌ها و محفل‌هایی که بسیاری از مردم علاقه‌مند بدان جا رفت و آمد داشته‌اند، گسترش یافته‌بوده‌است. چه این خبرِخاص که مربوط به شاه عباس است، درست‌باشد و چه نادرست، نمی‌توان به همه‌ی موردها شک‌کرد و یا حتی چنین موردی را دور از حقیقت پنداشت. از این شاعر، یک رباعی را نقل می‌کنیم:

 

گیرم که به درد خسته، درمـان‌گشتی

در دیده، چو سرمه‌ی سلیمان گشتی

حـــال دل مـــا اگـــر نـــپرسی بـــهتر

انـــگار کـــه گــفتیم و پشیمان‌گشتی       ص 349 و 350

 

از آن‌جا که برای شعرای این دوره، سفر به هند، یکی از دل مشغولی‌های روزانه بوده و بیشتر آنان نیز از طریق چنین سفر یا سفرهایی، به مال و منالی دست می‌یافته‌اند، انگار آنان که قصد چنین سفرهایی نداشته، از عُرف جاری زمان، سرپیچی کرده اند. چنین‌است که نصرآبادی در شرح حال یکی از آنان به نام «مقیما» می‌نویسد:«مردِ ساده‌لوحِ خوش‌ذاتی بوده... از تهران به جایی نرفته، در آن‌جا فوت‌شد». غرض از «نرفتن به جایی» تا آن جا که فضای تذکره‌ی نصرآبادی اجازه می‌دهد، بیشتر «هند» مورد نظر بوده‌است. در این جا به آوردن یک بیت از او قناعت می‌ورزیم:                                                  

 

به راهش خانه‌ای از نی بناکرد

درونِ نی، بسان نــاله جــا کرد    ص 359

 

نصرآبادی در شرح حال «میرزا رضی دانش» که او را از سادات رضوی مشهد به شمار می‌آورد، می‌گوید که وی مدتی در هند، در خدمت «شاه‌جهان» بوده. اما بعدها به «دکن» رفته، در آن‌جا زندگی را به عیش و عشرت سپری کرده‌است. هرچند سرانجام در آخر کار، توانسته به ساحل رستگاری برسد. او سپس به مشهد برگشته و در آن‌جا مقیم شده‌است. نصرآبادی شنیده‌است که :«پادشاه، هرساله سی‌تومان در وجه مشارالیه مقرر داشته که به نیابت وی، هرساله، زیارت‌کند. العهده علی الراوی».

 

چسان‌بینم که مِی را محتسب در خاک می‌ریزد

کـــه می‌لرزد دلم بـــرگی اگـر از تــاک می‌ریزد

 

همچو دزدی که به باغ از گذر آب رَوَد

از رگ تــاک، به میخانه رهـی پیداکن          ص 359 و 360

 

محمد‌طاهر نصرآبادی وقتی به شرح حال «میرزاجانی» می‌رسد، تعجب می‌کند که از ولایت خلخال، چنان شخصیتی بروز کرده‌باشد. او البته ننوشته است چرا. اما می‌توان گمان‌کرد که کوچکی منطقه و نبود آموزگاران سخن‌شناس، از جمله‌ی این عوامل، به ذهن وی رسیده است. ص365 و 366 / در همین راستا، به شخصی به نام «تسلی» اشاره‌دارد که در آغاز کار«در شیراز، قمچی بافی می‌کرد(قمچی/Ghamchi به معنی تازیانه است). تازیانه‌ی همتی بر مَرکبِ توفیق زده، خود را در صف شعرا رسانیده، پایه‌ی سخن را بلند رتبه‌کرد.» چند بیت از او را در این‌جا می‌آوریم:

 

جُز آه، کسم گَردِ غم از دل نفشاند

جـاروبِ سرا، باد بُوَد خاک‌نشین را

 

هیچ‌کس داغ تو با خویش نبرده‌است به خاک

این چراغی‌است که در خلوتِ من می‌سوزد

 

بـــر مُرادِ خود نـرفتم، نیم‌گام از دستِ دل

هچون آن بینا که عمری، دستِ نابیناکشید     ص 366 و 367

 

طاهر نصرآبادی از شخصیتی نام می‌برد به نام «ملا مُلهِمی» که در خدمت یکی از حُکام تبریز بوده‌است. او در برخورد با پسران خدمتکار حاکم، ظاهراً شوخی‌های خارج از دایره‌ی ادب و عِفاف می‌کرده. به همین جهت، حاکم از یک‌سو از این کارِ وی ناراحت بوده و از طرف دیگر، نمی‌خواسته‌است او را از درگاه خود براند. زیرا از مصاحبت وی، بهره می‌برده‌است. نکته آنست که هرمقدار که حاکم به وی تذکر می‌داده که دست از این آزار کلامی فرزندان خدمتکار وی بردارد، در او تأثیر نمی‌کرده‌است. سرانجام، به دستور وی، کلاهی از چرم به نام «تُماقه» که واژه‌ای تُرکی است و معنی کلاه می‌دهد، می‌سازند تا او در زمان صحبت‌کردن، آن‌را بر سر بگذارد تا کمی وی را بیازارد و همین نکته موجب‌شود که دست از این کار بکشد. ظاهراً استفاده از این کلاه چرمی، چنان خُلق او را تنگ کرده‌بوده‌است که جناب «مُلهِمی» پس از مدتی، فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد و از خدمت حاکم تبریز می‌گریزد. نصرآبادی می‌نویسد:«کتاب‌های خوب از او مانده. همشیره‌زاده‌اش که وارثش بود از تبریز آمده، در اندک روزی، آن‌چه مانده‌بود، ضایع‌کرده، در کمال پریشانی و اِفلاس، مراجعت‌کرد». ص 376 و 377

 

یکی دیگر از این شاعران که دیوان اشعارش به دوازده هزار بیت می‌رسیده، «عرشی‌یزدی» نام داشته‌است. نصرآبادی در مورد او چنین می‌نویسد:«مسموع‌شد که پسر زشتی داشته. عزیزی بعد از دیدن آن پسر، گفته که «ملاعرشی»، این بیت را در باب این پسر گفته:

 

تخم دیــــگر بـه کف‌آریم و بــــکاریم زِ نو

کان‌چه کشتیم، زِ خجلت، نتوان کرد درو     ص 377

 

طاهر نصرآبادی در شرح حالِ «میرزا نظام» که از سادات دست‌غیب شیراز است و دیوانش سه‌هزار بیت شعر دارد، چنین می‌نویسد:«شهرت ایشان به دست‌غیب، سببش آنست که شخصی از عِناد، شجره‌ای از ایشان طلبیده، از غیب دستی پیداشده، شجره‌ی ایشان را آورد». از وی به آوردن یک رباعی، اکتفا می‌کنیم:

 

گــر از کتاب، دعـوی دانش‌کند کسی

صندوق را رسد که زند تخته بر سرت

دود چـــراغ‌خوردن اگــــر دانش آوَرَد

بـــایـــد چـــراغ‌دان بنشیند بَــرابَــرت      ص 383 تا 385

 

نصرآبادی در کتاب خود از شخص دیگری به نام «میرزا صادق دست غیب» که زمانی قاضی‌القُضات شیراز بوده، صحبت می‌کند. ظاهراً شاه صفی، او را به علت خط خوشی که داشته، در کتاب‌خانه‌ی سلطنتی به خدمت می‌گیرد. اما او از این کار رضایت نداشته، ترک خدمت می‌کند و به شیراز باز می‌گردد. نصرآبادی در مورد مرگ او، چنین می‌نویسد:«مسموع‌شد که روز فوت او، غزلی که در آن روزها گفته‌بود، در پیشِ جنازه‌ی او می‌خواندند»:

 

از ازل، صادق به دنیا، میل آمیزش نداشت

چندروزی آمــــد و یاران خود را دید و رفت   ص385

ادامه دارد

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (9)


برخی ساده‌پردازی‌های طاهر نصرآبادی در بیان ویژگی‌های رفتاری اشخاص، خاصه در حوزه‌ی اخلاقیات، ذهن انسان را سخت به خود جلب می‌کند. این گفته‌ها مربوط به شخصی است به نام «مولانا علیرضا» که نوشته‌های درِ مسجدِ شیخ لطف‌الله و چند نقطه‌ی دیگر در اصفهان به خط اوست. توصیف نصرآبادی چنین است:«آن‌هم تبریزی است اگر چه فضیلت او به «مولانا عبدالباقی» نمی‌رسد. اما بسیار پاکیزه وضع و آدمی‌روش‌بود و هفت قلم را خوش می‌نوشت.»/ص297

 

در شرح حال «میرعماد» خطاط دوره‌ی صفویه، تقریباً چیزی که ملاک عمل نصرآبادی نیست، توانایی شاعرانه‌ی اوست. زیرا نصرآبادی فقط اشاره به این دارد که از او، یک رباعی شنیده‌ و وی همان رباعی را در تذکره‌ی خود آورده‌است. برای نصرآبادی، حوادث زندگی فرد، فراز و فرودهای سیاسی، کینه‌ورزی‌ها و محبت‌دیدن‌ها و موردهایی از این قبیل، به طور جد، حائز اهمیت‌است. از این‌رو، نویسنده به شرح ماجرایی می‌پردازد که برای این خطاط، به قیمت جانش تمام شده‌است. او می‌گوید که «میرعماد» در میان مردم، تظاهر می‌کرده که به مذهب سنت گرویده‌است. شاه عباس ماضی از این کار او چنان خشمگین می‌شود که آرزوی مرگ او را می‌کند و این آرزو را در حضور یکی از افراد خویش به نام «مقصود مسگر» برزبان می‌آورد. شاه صفوی به این فرد می‌گوید که آیا کسی پیدا نمی‌شود که این «شخص سُنی» را به قتل برساند؟ «مقصود مسگر» نیز که مانند بسیاری، مصداق این شعرند:«ازتو به یک اشارت، از ما به سر دویدن»، همان شب، هنگام به حمام‌رفتن «میرعماد»، او را به قتل می‌رساند و دستور غیر مستقیم شاه را به اجرا می‌گذارد. طاهر نصرآبادی در مورد او می‌گوید:«خط نستعلیق را به مرتبه‌ای رسانیده که حمل بر اِعجاز می‌توان‌کرد»./ ص 297 / در همین راستا یعنی گروه خطاطان، باز محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال فرد دیگری به نام «تُرابا» چنین می‌گوید:«دست مبارکی‌داشت که هرکس از او تعلیم‌گرفت، خوش‌نویس‌شد»./ص 298

 

در بخش «اشعار درویشان»، نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «درویش محمد صالح» نام داشته‌. این فرد، آدم مُرتاضی بوده‌است. یکی از اشخاص نیکوکار به نام «حاج صفی قلی بیک» که مروارید فروش بوده، برای او محلی در مسجد «لُنبان/Lonban» می‌سازد که وی در آن جا به «دست‌افشانی» مشغول بوده‌است. اما پس از مدتی، جناب درویش محمد صالح، از این مسجد، خسته می‌شود و تمایل پیدا می‌کنددر زمینی مرغوب‌تر که در کنار «نهرِ تاق‌نما» قرارداشته، تکیه‌ای داشته‌باشد و در آن‌جا به انجام مراسم درویشانه و یا مذهبی خود بپردازد. از طرف دیگر، صاحب آن زمین مرغوب، رضایت به فروش ملک خود نداشته‌است. شاه عباس ثانی که از این موضوع آگاه می‌شود، برای رضایت «درویش محمد صالح»، زمین مورد نظر را از صاحب آن، به زور می‌گیرد و وی را به آرزویش می‌رساند. شاید شاه عباس فکرمی‌کرده که گرفتن زمین با قدرت قهر از یک آدم ثروتمند، چندان گناهی متوجه او نمی سازد. اما درست کردن یک «تکیه» و دادن آن به مرد درویش خوش‌سلیقه‌ای چون «درویش محمد صالح» برای آخرت او، دستِ کم، پس‌اندازی فراهم می‌آورد. /ص 301

 

محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «درویش صادق»، چنین می‌گوید:«مردِ درویشِ بیچاره‌ای است». نویسنده‌ی تذکره، از وی یک بیت شعر، نقل کرده‌است:

 

دل، خانه‌ی خداست، مکن وقف چون مَزار

این خانه را بـــــه صاحب ایــن خانه واگذار           ص 303

 

یکی دیگر از این افراد، شخصی است به نام «شیخ صمد» که از نواده‌های شیخ سعدی شیرازی بوده و در زندگی خویش، فراز و فرودهای بسیار داشته است. هرچند در این فراز و فرودهای رفتاری، نشانه‌ای از فراز و فرودهای شاعرانه و کلامی نیست. نخست آن‌که این شخص:«مرد درویشِ پاک‌طینتِ شکسته احوال بوده». اما با وجود درویشی و شکسته ‌احوالی، وقتی کشف می‌کند که جد پدری‌اش در زمان شاه تهماسب، از دربار مواجبی می‌گرفته، با خود می اندیشد که مگر او از جد پدری‌اش کمتر است که نباید همان مواجب را از دربار دریافت‌دارد. از این‌رو، اسناد و مدارک آن زمان را به حضور «محمدخان» که مقام وزارت داشته می‌آورد و ثابت می‌کند که برای گرفتن مواجب، کاملاً مُحِق‌است. به همین جهت، مواجب او، باردیگر برقرار می‌شود. البته با وجود برقرارکردن مواجب، بازهم به روال کار دنیا اعتنایی نداشته و در شیراز، همچنان به کار کفش‌دوزی خویش مشغول بوده‌است. اما کمی بعدتر، مشکل بزرگ دیگری روزگارش را تیره و تار می‌سازد. این مشکل، آن بوده که او را متهم می‌سازند که با پسر بچه‌ای روابط جنسی برقرارکرده‌است. این اتهام، چنان بر وی گران می‌آید که :«از فرط تقوا و تعصب، آلت تناسل خود را بریده، در آن اوقات فوت‌شد». ص 303 و 304

 

در این بخش، نصرآبادی به ذکر نام «شاعران و موزونان» می‌پردازد که اولین گروه از اینان، «شاعران عراق و خراسان» هستند. نصرآبادی در بررسی زندگی «حکیم شفائی» بدین نکته اشاره می کند که یک‌بار هنگامی که او به «تخت‌گاهِ هارون‌ولایت» می‌رفته در نزدیکی «نیماورد» به کاروان شاه عباس و همراهانش برخورد می‌کند. شاه عباس سعی می‌کند که به احترام حکیم شفائی، از اسب به زیر آید. اما حکیم شفایی مانع می‌شود. اما وزیران و همراهان شاه، همگی به احترام حکیم شفایی از اسب به زیر می‌آیند و صبر می‌کنند تا کاروان وی از آن جا بگذرد. طاهر نصرآبادی از او، اشعار بسیاری نقل کرده که ما به آوردن دوبیت از آن‌ها بسنده می‌کنیم:

 

صبحی که سردهم بـه فلک، دودِ آه را

در سینه بــشکنم نـــفس صبحــگاه را

عُذر گنه بخواه که رحمت بهانه‌جوست

خـــواهد وسیله‌ای که نبخشد گـناه را                  ص309 تا 311

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال شاعری به نام «محمدقلی سلیم تخلص» می‌گوید که یک‌بار در وصف «لاهیجان»، یک مثنوی سروده بوده است. وقتی که او به هند می‌رود، همان مثنوی را به اسم «کشمیر»، تحویل دربار شاه آن‌جا می‌دهد. کرد. شاید از دیدگاه شاعر، همه‌ی مناظر کشمیر، شبیه لاهیجان بوده‌است و او با خود اندیشیده که لزومی ندارد، یک‌بار دیگر، همان‌ها را تکرارکند. پس بهتر است یک نسخه‌ی دیگر از اصل اشعار خود آماده‌سازد و این بار، کشمیر و کشمیریان را بدان توصیف‌ها مفتخرسازد. نصرآبادی می‌نویسد:«چنین مسموع‌شد که بدخو بوده و لطیفه های بیجا، بیشتر از او سر می‌زده». یکی از نمونه‌هایی را که نصرآبادی از وی نقل کرده، بدین گونه‌است که او را در شیراز، به خدمت «امام قلی‌خان» می‌برند. با این که تنباکو در آن هنگام ممنوع بوده، امام قلی‌خان دستور می‌دهد به احترام وی، یک قلیان چینی بزرگ جثه برایش بیاورند. او تا قلیان را می‌بیند می‌گوید:«در خانه، به کدخدای مانَد همه‌چیز!» خان که فرد درشت اندامی بوده، از شنیدن از این مصراع، آزرده خاطر می‌شود. با وجود این، پنج تومان خلعت به وی می‌دهد و دیگر به او اعتنایی نمی‌کند. از اشعار او، یک بیت را به عنوان نمونه می‌آوریم:

 

میان یوسف و معشوق ما، نسبت نمی‌گنجد

مـــن اندر راست‌گویی، روی پیغمبر نمی‌بینم      ص327 تا 331

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «زلالی» که ما او را به «زلالی خوانساری» می‌شناسیم، چنین می‌گوید:«...در تازه‌گویی و نمکِ کلام، فرد است. در فن مثنوی، طرز تازه‌ای به عرصه آورده که کسی تتبع آن نتواندکرد. رطب و یابس در کلامش بسیار است. اما ابیات بلندش از قبیل اعجازاست». چنین نگاهی صریح، برکشنده در بُعدی و فروکشنده در بُعدی دیگر، از ویژگی‌های محمد طاهر نصرآبادی‌است. نویسنده به ماجرایی اشاره می‌کند که شنیدن آن جالب است. روزی این شاعر به قهوه‌‌خانه‌ای می‌آید که محل تجمع شاعران‌بوده‌است. او دفتر اشعارش را نیز با خود همراه داشته و آن را به شخصی می‌دهد که «ملاغُروری» نام داشته‌است. وقتی ملاغُروری، دفتر وی را ورق می‌زند، بیتی می‌بیند که روی آن را خط کشیده‌بوده‌است. ملاغُروری علت این کار را جویا می‌شود. شاعر جواب می‌دهد:«بعضی یاران گفتند که معنی ندارد». جالب آنست که نصرآبادی اضافه می‌کند که این بیت شعر زلالی، چنان غنی‌است که ارزش یک دیوان شعر را دارد. آن بیت را در این‌جا می‌آوریم تا از نظر شما نیز بگذرد:

 

زِ جُستن جُستن آن سایه در دشت

چـــو زاغ آشیان گُم‌کرده می‌گشت      ص 332   

 

نصرآبادی توضیح می‌دهد که غرض شاعر از این بیت، توصیف حیوانی‌است به نام «بُراق» که از اسب کوچک‌تر و از الاغ بزرگ‌تر است. با چنین توصیفی، باید همان قاطر باشد. واژه‌ی بُراق، به معنی اسب هم هست. نتیجه‌ای که نصرآبادی می‌گیرد آنست که با وجود ارزش‌داشتن این بیت، وقتی دوستانش آن را بی‌معنی تصورکردند، او در کمال تواضع، برآن خط بطلان کشید. البته ناگفته نماند که نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی می‌گوید:«...آن‌چه می‌گفت، از غیب به زبانش می‌دادند». شاید جناب شاعر وقتی خود فهمیده که همه‌ی آن شعرها از غیب به وی واصل می‌شده، با خود فکر کرده که چه بسا ابیات سست و بی معنی نیز به وی تحویل داده شده‌است و به همین جهت، به مجرد آن که دوستان، آن بیت را باطل اعلام کرده‌اند، او نیز مقاومتی از خود بروز نداده است. در این جا به آوردن یک بیت دیگر از اشعار او قناعت می‌کنیم:

 

زِ بس که مغز مرا عشق کرده، دست‌افشار

خـمیرمــــایه‌ی دیــــوانـگی شد آخــــــرِ کار        ص 336

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «آقاشاپور»، از وی چنین نام می برد:«در فن قصیده، کمال قدرت دارد. به عنوان تجارت به هندوستان رفته، اسبابی به هم‌رسانیده، به ایران آمد...الحق فراخور استطاعت، خسّت بسیار داشت». از این «شاعر خسیس» که به اندازه‌ی کافی از سفر هندوستان، مال و منال به هم‌زده، دو بیت می‌آوریم:

 

نــــمی‌گویم کـــه از زنــــدان غـــم آزاد کـن ما را

اگــــر جــــایی گرفتاری ببینی، یـــاد کـــن مــا را

تفاوت نیست، لطف و جُـــور یکسان است نزد ما

تو می‌دانی، به هرنوعی که دانی، شادکن ما را                                  ص 340

ادامه دارد