نصرآبادی در شرح حال «ملارشدی رُستمداری» در چندخط، همه‌ی فراز و فرود زندگی وی را به نمایش در می‌آوَرَد. نخست، قسمت‌هایی از سخنان او را «نَقل به معنی»‌ می‌کنم تا درک بقیه‌ی مطلب، راحت‌تر صورت‌گیرد. جناب ملارشدی، فردی است اهل تحقیق و مطالعه اما می‌تواند با خوردن یک «مَویز» دچار گرمی‌ شود و با یک «غوره» به لرزه بیفتد. پس با این حساب، در کار او ثبات قابل اعتمادی وجود ندارد. این شخص، سخت، گرفتار افیون و دیگر مواد مخدر بوده‌است. بقیه‌ی سخن را مستقیماً از قول نصرآبادی نقل می‌کنم:«..یکی از اعتقادات فاسدش این‌بود که به فقیر/یعنی جناب نصرآبادی/ اعتقاد داشت. مدتی در ویرانه‌ی فقیربود. از آن جا به قم‌رفته و از قم به مشهد مقدس. در آن‌جا گویا اسبی لگدی به او زده و به آن سبب فوت‌شد». /ص538

 

یکی از شاعرانی که کلام خود را برای دریافت پاداش به پای شاهان و امیران نریخته، شاعری‌است به نام «ناجی لاهیجی». نصرآبادی، او را مرد درویش گمنامی می‌نامد که اگر چه در فقر زندگی کرده اما نه شکایت از کسی کرده ونه زبان به مدح کسی گشوده‌است.  ظاهراً یک‌بار، شخصی به نام «میرزاهاشم» وزیر می‌شود و جناب «ناجی لاهیجی» شعری می‌گوید که تاریخ انتصاب او را در بردارد. جناب ناجی، این‌کار را نه برای دریافت پاداش بلکه برای طبع‌آزمایی خویش انجام داده بوده‌است. اما جناب وزیر، چنان از کار او خوشحال می‌شود که در آن هنگام، مبلغ دوازده‌هزار دینار برای وی می‌فرستد. اما جناب ناجی، مبلغ وزیر را پس می‌فرستد و می‌گوید:«من شاعر گدا نیستم». /ص 539 

 

باز در شرح حال شخصی به نام «حاجی‌باقر» که به امر جرّاحی و کحّالی‌ مشغول بوده، نکته‌ی ظریفی را به بیان می‌کشد. بدین معنی که این شخص به علت فراز و فرودهای مختلف زندگی، با حالت قهر از این یا آن حاکم، وسائلش را به بندرعباس می‌فرستد تا از آن‌جا راهی هندشود و سرزمین مادری را به حال خود رهاکند. درست در لحظه‌ای که می‌خواسته سوارکشتی‌شود، حاکم اصفهان به نام «اغورلوخان» به مأموران خویش دستور می‌دهد تا مانع سفرش شوند و او را از بندر عباس، روانه‌ی اصفهان سازند. جناب «حاجی باقر»، اجبارآ به اصفهان می‌آید اما چون از آمدن بدان‌جا رضایت نداشته، عازم عتبات عالیات می‌شود و پس از زیارت نجف اشرف، در همان‌جا می‌میرد. اینک به نتیجه‌گیری طاهر نصرآبادی توجه می‌کنیم:«..در آن زمین مبارک مدفون‌شد. غرض که پاکی ذات او باعث‌ این شد که به هند نمُرده، در نجف مدفون‌شود». /ص 549

 

یکی دیگر از داستان های تأمل‌انگیز، ماجرای حرص مردی است به نام «مؤمنا» که پس از طبع‌آزمایی‌های فراوان در خدمت این و آن، راهی هند می‌شود. سپس به اصفهان برمی‌گردد. آن‌گاه راهی خانه‌ی خدا می‌شود. پس از خانه‌ی خدا، باز به اصفهان باز می‌گردد. بقیه‌ی ماجرا، از قول نصرآبادی، شنیدنی‌است:«..باز به تحریک حرص، از اصفهان روانه‌ی هندشد. در آن‌جا فوت‌شد. اسبابش که قریب به هزارتومان‌بود به اصفهان آوردند. برادرش از «نیرز» آمده با سایر ورثه‌ی مجازی که در اصفهان‌اند، قسمت‌کرده، عُشر خود را گرفته، رفت».  ص551

 

طاهر نصرآبای از شخصی نام می‌برد به نام «ملا محمد علی» که به توصیف نویسنده، شخص محجوبی بوده است تا آن جا محجوب که حتی هنر خود را که سرودن شعر باشد، به راحتی به دیگران نمی‌نموده‌است. همین امر در دیگران، این اندیشه را پدیدمی‌آورده که او نه شاعر است و نه شعر می‌سراید. اما از آن جا که طاهر نصرآبادی، همه‌ی انسان‌های پیرامون خویش را به جد می‌گرفته، قطعاً اعتماد وی را به خود جلب کرده‌است. این بخش را از زبان طاهرنصرآبادی می‌شنویم:«چون فقیر را غرض نیست و اخلاص به نامرادان دارم، گاهی به مسجد لُنبان/Lonban آمده، صحبتی می‌شود. مفرد تخلص دارد و مَدارش به کتابت احادیث می‌گذرد». می‌توان از لابلای کلمات نصرآبادی، این نکته را دریافت که چگونه برخورد تمسخرآمیز مردم زمانه در دوره‌های گوناگون تاریخی، انسان‌ها را گوشه‌نشین ساخته و از بروز توانایی‌های آنان در بافت‌های مناسب اجتماعی، جلوگیری به عمل آورده است. انزواجویی و قناعت‌پیشگی او، شاید از عواملی بوده که حتی وی را به اندیشه‌ی سفر هند و جمع کردن مال و منال وانداشته و همچنان به شغلِ رونویسی از احادیث، قانع بوده‌است.  

 

کی مُدارا، عجز من با خصمِ سرکش می‌کند

پنبه هـــــرگه بــــــرفـروزد، کارِ آتش می‌کند

                          ...

عــــــیب از پسِ پرده‌کند خـویش نمایی

بـی‌پرده شو ای شیخ که رسوا نکنندت                ص 555

 

در میان دیگر شاعران این دوره، نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «ناظم یزدی». طبق گفته‌ی نصرآبادی، او در همه‌ی فن‌های زمانه‌ی خویش، سرآمد بوده‌است. خاصه در شطرنج که وی مدعی بوده که «لَیلاج/Laylaj» را با طرح اسب، مات می‌کرده‌است. شخص «لیلاج یا لَجلاج » به عنوان بنیان گذار شطرنج  و تخته‌نرد شهرت‌دارد. او در آواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می‌زیسته‌است. نکته‌ی آخر از قول نصرآبادی، شنیدنی‌است:«فقیر با وجود عدم وقوف/به شطرنج/، چند نوبت متوالی او را مات کردم». /ص 576/

 

در تذکره‌ی نصرآبادی، شرح حال 919 شاعرآمده که یکی از آن‌ها، نویسنده‌ی کتاب، محمد طاهر نصرآبادی است. شاعران این تذکره، متعلق به 122 منطقه، آبادی، روستا و شهر هستند که ویرایشگر کتاب، نام هر شاعر را با تعلق جغرافیایی وی، فهرست کرده‌است. ویرایشگر کتاب، محسن ناجی نصرآبادی است که تذکره‌ی مورد نظر را در دوجلد و در هزار و سیصد و ده صفحه در سال 1378 منتشرساخته‌است. ناشر کتاب، نشر اساطیر است. یکی از کارهای جالب ویرایشگر کتاب، آنست که فهرستی از شغل‌های آن زمان، فهرستی از اشعار استنادشده در کتاب و شماری دیگر از فهرست‌ها که در چنین ویرایش‌هایی، انتظار آن می‌رود، ارائه داده‌است.  

پایان