عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (13)


بسیاری از مردم ما، «عبید زاکانی» را شاعری می‌شناسند که گذشته از داستان «موش و گربه»، به طور عمده، مشتی لطیفه و مقداری اشعار طنزآمیز سروده است. از جمله‌ی آن‌ها، این بیت ‌است:«رو مسخرگی پیشه‌کن و مطربی آموز/تا داد خود از کِهتر و مِهتر بستانی». اما واقعیت آنست که عبید زاکانی، گذشته از غزل‌ها، مثتوی‌ها ترجیع‌بندهایی که سروده، شخصیتی‌است که در آن فضای خاص قرن هشتم، بازتاب یک نیاز فکری و رفتاری بوده است. در ادبیات ما، دو تن به این ویژگی طنز و زبان گزنده و خارج از حد متعارف اجتماعی معروفند. یکی سوزنی سمرقندی است که در قرن ششم می‌زیسته و دیگری عبید زاکانی است که دویست سال بعد در شیراز، زندگی می‌کرده‌است.  گاه این پرسش پیش می‌آید که آیا در تاریخ دیرینه‌سال ایران، تنها دوتن بوده‌اند که در هزل و طنز و هجا، زبان گزنده و زخمی‌کننده ای داشته‌اند؟ جواب این پرسش، هم مثبت است و هم منفی. مثبت است از آن‌رو که این دو در این حوزه، بیشتر از هر شاعر دیگر ایران، شهرت‌یافته‌اند. منفی است از آن جهت که چند و چندین شاعر دیگر نیز در ایران بوده‌اند(خاصه در دوران مشروطه و بعد از آن) که در میان آثارشان می‌توان هزل و هجو و طنز را مشاهده‌کرد. از جمله‌ی آنان، ایرج میرزاست. اما شاعران دیگری نیز در سده‌های پیشین بوده‌اند که این‌جا و آن جا هزلیات و یا هجویاتی به مناسبت‌های خاص سروده‌اند. در واقعیت امر، چنان شاعرانی را نمی‌توان مانند عبید و سوزنی، با این ویژگی کلامی و رفتاری مشخص‌کرد.

 

ملای مکتب ما از میان آن سه نفر، به اولین کسی که اشاره کرد تا داستان را برای بقیه بیان‌کند، من بودم. آن‌روز، اعتماد به نفس خاصی‌داشتم. نه از آن‌جهت که به توانایی خود غرّه‌باشم. بلکه بدان جهت که صادقانه می‌توانستم در فضایی دلپذیر و خوش‌آیند، دور از هرگونه اضطراب و بیم، از نقش پدرم در این کار، چه برای فراهم‌ساختن کتاب، چه خواندن داستان برای من و چه توضیح قسمت‌های دشوار آن همراه با تعبیر و تفسیر وی، صحبت‌کنم و آن مقداری را که خود درضمن کمک‌های او آموخته‌بودم، برای دیگران بازگویم. قبل از هرچیز به این نکته اشاره‌کردم که چگونه پدرم این کتاب را از جایی برای من به امانت گرفت و آن را از آغاز تا پایان، برایم خواند و سپس با زبانی قابل فهم، برایم توضیح‌داد که عبید زاکانی در این داستان، به چه کسانی و چه چیزهایی نظر داشته‌است.» پس از شنیدن سخنان من، برق مهر و خوشحالی در چشمان ملای مکتب، کاملاً آشکار بود. او نه تنها تشکر خود را از کاری که انجام داده‌بودم، در حضور بچه‌ها اعلام‌داشت بلکه صمیمانه از من خواست تا نتیجه‌ی این داستان را تا همان اندازه که فهمیده‌ام برای بقیه بازگویم. پاسخ من به ملای مکتب، این‌بود:«به نظر من، خواندن و یا شنیدن داستان موش و گربه، این فایده را دارد که به مابگوید جنگ و خونریزی بداست. کینه از هم داشتن نیز همان اندازه بد است. دو رویی و دروغ چه نسبت به دوستان و چه نسبت به مردم، رفتاری ناپسند‌است.  درست است که همیشه در دنیا، یک عده جزو آدم‌های قوی و پول‌دار هستند و یک عده‌ی دیگر، جزو آدم‌های فقیر و ضعیف. اما هیچ کس نمی‌تواند جزو قوی‌ترین و یا ضعیف‌ترین‌های دنیاباشد. زیرا در دنیایی به این بزرگی، می‌توان کسانی را پیداکرد که قوی‌تر یا ضعیف‌تر از یک عده‌ی دیگر باشند. درست‌است که موش در مقابل گربه، قوی‌است اما گربه نیز در مقابل سگ، گرگ و یا روباه، بسیار ضعیف است و باز آن‌ها در برابر حیوان‌های قوی‌تر از خودشان، ضعیف هستند.» ملای مکتب چنان از شنیدن نتیجه‌گیری من خوشحال‌شده‌بود که چندتا آفرین و «به‌به!» نثار من‌کرد و بعد به بچه‌ها گفت:«برای اسفندیار توسل دست بزنید.» 

 

حاج آقا توسل از بازگویی خاطرات دوران نوجوانی و کودکی خود چنان بر سر ذوق و شوق آمده‌بود که احساس می‌شد دوست‌دارد بسیاری از ماجراهای دیگر زندگی خود را در رابطه با کتاب و نوشتن، برای من بازگوید. اما من که به مادرم چیزی نگفته‌بودم، لازم بود هرچه زودتر به خانه برگردم تا احتمال هرگونه نگرانی از گم‌شدن و یا یک اتفاق ناگوار دیگر، از ذهن وی بیرون برود. از طرف دیگر، ذکر این نکته نیز ضروری‌است که من در دوران درس و مشق دانشگاه، به یاد نمی‌آورم که کسی حضور عبید زاکانی را در ادبیات ما به گونه‌ای جدی مطرح کرده باشد. گمان من آنست که در ذهن بسیاری از مردمان اهل قلم، احتمالاً شخصیت او، چنان با نوعی لودگی و «لجن‌پراکنی» آمیخته شده‌بود که بسیاری ترجیح می‌دادند به سراغ شاعران دیگری بروند که آثارشان از این گونه طعن و تسخرهای گزنده خالی است. طبیعی‌است که جای یک نقد علمی از کارهای عبید در ادبیات ما و در میان نسل کتاب‌خوان ما کاملاً خالی‌است. آن‌چه که من در این یادداشت‌ها مورد نظر دارم، هرگز به معنای نقد همه‌جانبه‌ی کارهای او نیست. از این رو، من عمدتاً به جلوه‌هایی از فکر و کار و زبان وی می‌پردازم که به شکلی با خاطره‌های دوران کودکی و نوجوانی من با مردم کوچه و بازار، پیوند خورده است. در همین زمینه، می‌توان به «لغت‌نامه»‌ای از عبید پرداخت به نام «تعریفات ملادوپیازه». در این تعریفات، توجه او به طور مشخص، روی دگرگونی معنایی یک واژه در بافت جامعه و در ذهن مردم تمرکز یافته‌است. در این قسمت به معنی چهارده واژه نگاه می‌کنیم که عبید، آن‌ها را در دوران رشد خویش و نیز در روزگار بزرگ‌سالی،چنان متفاوت از معنای واژه‌نامه‌ها دریافته‌است که ذهن هرانسان مسؤل، تازه‌جو و کنجکاو را به خود جلب می‌کند:

1/ الوزیر=لعنتی

2/ المُفتی=بی‌دین 

3/ الوکیل=مجتهد دروغ 

4/ الحمامی=زن فربه 

5/ الطبیب=پیک اجل

6/ الاستغفار= وظیفه‌ی نابکاران

7/ المؤذن=دشمن خواب

8/ النامُراد= امیدوار فردا

9/ البیگم= فسادکار در پرده

10/ الرشوت=درون دستار قاضی

11/ الروسیاه=قرض‌دار

12/ الریش= دستاویز متفکران

13/ الفلاکت= نتیجه‌ی علم

14/ الکذب= در هرگفتگو با الله

در این واژه‌نامه‌ با سبک و سیاق عبید زاکانی، به دو نکته‌ی اساسی می‌شود برخوردداشت. مورد اول، نگاه او به یک پدیده از دیدگاهی است که نشان‌دهنده‌ی تلخی‌های اجتماعی و ناروایی‌های رفتاری‌است. مورد دوم، بازتاب نگاه اوست به برخی پدیده‌ها و نیز پاره‌ای ظرافت‌های معنایی که عبید نسبت به آن‌ها، حساسیت خاصی دارد.

 

گذشته از تعریفات «ملادوپیازه»، به معنی برخی واژه های دیگر در «رساله‌ی تعریفات» که اصل آن شامل ده فصل‌است می‌پردازیم.

فصل اول

در: دنیا و مافی‌ها

1/العاقل=آن‌که به دنیا و اهل آن نپردازد

2/ الدانشمند= آن‌که عقل معاش ندارد

فصل دوم:

در تُرکان و اصحاب ایشان

1/ الواجب القتل= تمغاچی شهر(مأمور وصول مالیات)

2/ الغمّاز=منشی دیوان

فصل سوم:

در قاضی و متعلقات آن

1/ القاضی=آن که همه او را نفرین‌کنند

2/ چشم قاضی=ظرفی که به هیچ پُرنشود

3/ اصحاب قاضی= جماعتی که گواهی به سلف فروشند(شهادت دروغین دهند و آن را پیش فروش کنند)

4/ الحلال=آن‌چه نخورند

5/ الواعظ=آن‌که بگوید و نکند

6/ الروباه= مولانا شکلی که ملازم اُمرا و خوانین‌باشد

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (12)


بیشتر مردم ما، «عبید زاکانی» را با سه پدیده می‌شناسند. «داستان موش و گربه»، «رساله‌ی اخلاق‌الاشراف» و «طنزهای گزنده و افشاگر» او در رابطه با قدرتمندان و ثروتمندان جامعه‌ی وقت. این طنزها تنها در رساله‌ی اخلاق الاشراف نیست بلکه هرجا که عبید دستش رسیده، آنان را در معرض نگاه خواننده قرارداده است. به راستی آیا این شاعر و نویسنده‌ی قرن هشتم و معاصر شخصیتی چون حافظ شیراز، موجودی فراتر از این نکات‌است؟ اگر کسی بخواهد قضاوت تند و بی‌احتیاطانه و مقداری هم بیرحمانه در مورد او داشته‌باشد، ممکن‌است بگوید نه! عبید همین‌است که دیده می‌شود و بیشتر از این، در معرض نگاه قرارندارد. اما به گمان من، چنین برخوردی با وی، بسیار ظالمانه‌است. اگر او در میان اقشاری از مردم ما، در گوشه‌ی انزوا بافی‌مانده نه از آن روست که او انسانی کوچک با اندیشه‌هایی کوچک‌تر بوده‌است. من چنین نگاه کم‌شمارنده‌ای را نمی‌پسندم. می‌توان گفت که عبید به دلیل زبان تحریک‌کننده و آمیخته با معدود واژه‌های جنسی و استفاده‌ی افراطی از آن‌ها، در طول تاریخ، نسبت به خود ظلم رواداشته است. بسیاری از مردم، خاصه زنان ما، می‌توانسته‌اند به او نزدیک‌شوند و در باره‌ی افکار و تلقی او از زندگی اجتماعی، به بررسی و مطالعه بپردازند. اما آنان نه تنها از وی فاصله گرفته‌اند بلکه بخش عظیمی از جامعه را از حاصل تفکرات و دیدگاه‌های خاص خود، محروم ساخته‌اند. به باور من، این فاصله‌گرفتن آنان، نمی‌توانسته است از چیز دیگری ناشی شود، غیر از زبان آلوده‌ی به محرمّات جنسی او، آن‌هم در جامعه‌ای کاملاً دربسته.

  

برخورد عبید، با داستان موش و گربه و اشارات و کنایات او به حوادث روزگار شاعر، براساس اطلاعات دیگری که ما داریم، برخورد چندان عمیقی نیست. البته نیاز به آن نبوده است و نیست که شاعر به گونه‌ای شخم‌زننده، مورخ‌وار و یا پژوهش‌گرانه، کار خود را ارائه‌دهد. درست‌است که دوران زندگی عبید، منطقه‌ی فارس، دوران ناآرامی‌است. اما شهر شیراز در چنان دورانی نه در فقر فکری به سر می‌برده و نه در قحطی شخصیت‌هایی که اهل اندیشه و پژوهش بوده‌اند. با توجه به چنان فضایی، می‌توان انتظار داشت که برخورد او با چنان پدیده‌ای، از عمق و گستردگی بیشتری برخوردار باشد. این بدان معنانیست که چون نگاه عبید، آن عمق و گستردگی را نداشته، باید بر او تاخت. این چنین منطقی، نه در شآن کارهای علمی و ادبی‌است و نه پذیرفتنی. انکار نمی‌توان‌کرد که زبان روایی او، زبان گرم و پرجاذبه‌ای است. هرکس که آشنایی ابتدایی با زبان فارسی داشته‌باشد و معنی ساده‌ترین کلمات را بفهمد، تقریباً بخش عمده‌ی داستان موش و گربه‌ی او را درک می‌کند. هرچند در آن، هم کلمات و اصطلاحات عربی به کار رفته و هم یک واژه‌ی غیر اخلاقی که در بافت چنان کتابی، آن را می‌آزارد. این که عبید در سراسر این داستان، چنان واژه‌ای را به کار برده، چندان تعجب‌آور نیست. چنان فردی که در بخشی از لطیفه‌ها و طنزهای خود، زبان به زشت‌نویسی و زشت‌گویی بازکرده، چندان ساده‌نیست که بتواند در جای دیگر، خود را کاملاً کنترل‌کند. گذشته از آن، زشتی بسیاری از واژه‌ها در ذهنِ به کاربرنده‌ی آن، در بستر زمان ناپدید می‌شود و او آن یا آن‌ها را به عنوان کلماتی معمولی، مورد استفاده قرار می‌دهد.

 

عبید زاکانی، حتی وقتی با زشت‌گویی‌های خویش، قصد تحقیر اعیان و اشراف آن زمان جامعه‌ی شیراز یا یزد و کرمان و قزوین را هم داشته، قبل از آن‌که ویژگی‌‌های رفتاری آنان را در مناسبات اجتماعی، به نمایش بگذارد، بیشتر و بیشتر، تلاش خود را روی جلوه‌های جنسی آنان و یا به تصور خود او، روابط جنسی آنان، خاصه در بُعد تحقیرآمیزآن نسبت به زن، متمرکز کرده‌است. از شاعر یا شخصیتی که در قرن هشتم زندگی می‌کرده، انتظار نمی‌توان‌داشت که زنان را برکشد و توانایی‌های آشکارشان را برزبان آورد. این کار را حتی حافظ شیراز، خواجوی کرمانی و یا سلمان ساوجی و یا سعدی که شخص اخیر، قبل از آنان هم می‌زیسته، نکرده‌است. اما در نگاه آنان، این گونه تحقیرها هم، دیده نمی‌شود. عبید زاکانی برای تحقیر هر گروه و یا شخصیت اجتماعی، بیشترین نوک حمله‌ی خویش را به سوی زنان توجه داده‌است. گذشته از این، زبانی را که نتوان در کلاس درس، در مکتب و مدرسه و یا دانشگاه و یا در محفل‌های خصوصی به کاربُرد، چه جای آنست که انسان آن را در نوشتن به کار ببرد و به نسل‌های آینده، انتقال‌دهد. او با نگاهی بسیار سطحی، عامیانه و با ناباوری به قدرت مردم کوچه و بازار، حتی یورش خشم‌آمیز آنان را به سوی کسی که در مرکز قدرت قرار دارد، بی‌فرجام و شکست‌خورده توصیف می‌کند. از نظر او، بُرد قطعی از آن کسانی است که قوی‌ترند. مهم آن نیست که نماینده‌ی چه نیروهایی هستند. نیروی اقلیت و معدود جامعه و یا نیروی اکثریت و بسیار زیاد آن.

 

درست است که عبید در بیت‌های پایانی داستان موش و گربه، اشاره‌ای به «فیل»، «فیل‌سوار»، «تخت و ایوان» دارد، متوجه شیخ ابواسحاق اینجو است اما نه او موش بوده‌است و نه امیر مبارزالدین، گربه. اگر هم چنین‌بوده، دست کم می‌بایست به سرنوشت خود این گربه‌ی واقعی نیز اشاره می‌داشت. او وقتی که به خواننده هشدار می‌دهد که می‌بایست از این قصه، پندگرفت، ظاهراً منظورش آنست که خواننده بداند و بفهمد که نمی‌شود با یک حریف قدرتمند، وارد نبردشد. مهم آن نیست که این حریف، ستمکار و «روسیاه» باشد. آن‌چه مهم‌است آن‌که، بُرد نهایی با اوست نه با آنان که مورد ستم واقع شده‌اند. اینک چند بیت از قسمت پایانی موش و گربه را در این جا می‌آوریم.»

شاه مــــوشان بشد به فیل سوار

لشگر از پــیش و پس خــــروشانا

گربه را هردو دست، بسته بـه هم

بــــا کلاف و طنــــاب و ریــــسمانا

 

شاه گـــــفتا بـــــــه دارآویـــــــزید

ایـــــن سگ روسیـــــــاه نـــــادانا

گــــربه چــــون دید شاه موشان‌را

غیـــرتش شد چـــو دیـک جوشانا

 

هــــمچو شیری نشست بــر زانو

کَنـــد آن ریسمـــــان بـــه دنـــدانا

مــــوشکان را گرفت و زد به زمین

کـــه شدنــــدی به خـــاک یکسانا

 

لشکر از هــرطــرف فــــراری شد

شاه از یــــک جهت گــــریـــزانـــا

از میــــان رفت، فـیل و فـیل‌سوار

مــــخزن تـــاج و تــــــخت و ایوانا

 

حرف‌های پدرم جالب و شنیدنی‌بود. اما اگر من می‌خواستم همان‌ها را حتی با زبان و شیوه‌ی خود، برای ملای مکتب و بچه‌ها نقل‌کنم، کار چندان ساده‌ای نبود. توانایی فهمیدن با توانایی انتقال‌دادن، تفاوت‌های بنیادی دارد. با وجود این، حس خوبی در من شکل گرفته‌بود. زیرا در همان مدت کوتاه، از زبان پدرم در باره‌ی موش و گربه‌ی عبید زاکانی و زندگی خود او، بسیاری چیزها شنیده‌بودم که تا آن زمان، جز شعرخوانی «توران مهنّا» از دوران خردسالی، چیز دیگری در ذهنم وجود نداشت. روزی که قرارشد، هرکدام از ما برای ملای مکتب، دریافت خود را از خواندن داستان «موش و گربه» بیان کنیم، فرارسید. در آن‌روز، من متوجه‌شدم که برای خیلی از بچه‌ها، حتی دسترسی به این داستان، نه امکان‌پذیر بوده و نه حتی آنان تلاشی در جهت انجام آن، از خود نشان‌داده‌بودند. در جمع پانزده نفره‌ی ما در آن مکتب، فقط سه نفر توانسته‌بودند به داستان موش و گربه دسترسی پیداکنند. به غیر از من، آن دو نفر دیگر، یکی پدرش کارگزار یکی از اعیان ورامین‌بود که هم از دانش نسبتاً خوبی برخوردار بود و هم به کتاب‌خانه‌ی ارباب خود که نسل اندر نسل، آن را محافظت می‌کردند، دسترسی داشت. نفر بعدی، فرزند یکی از محضرداران تهران بود که پدرش، مقام خود را کمتر از شاه و نخست‌وزیر نمی‌دانست. زیرا نه به سادگی کسی می‌توانست در آن زمان محضر داشته‌باشد و نه امکان مطالعه‌ی دقیق قوانین اسلامی برای همه امکان پذیربود. طبق اظهارات آن دو نفر، هردو به داستان موش و گربه‌ی عبید دسترسی داشتند. وقتی ملای مکتب، دریافت که فقط سه‌نفر توانسته‌اند به کمک پدرهایشان، به داستان موش و گربه‌ی عبید دسترسی‌یابند، هیچ واکنش خشمگینانه‌ای از خود نشان نداد. بلکه به آرامی گفت:«من می‌دانستم که دسترسی به این داستان و بسیاری کتاب‌های دیگر، چندان ساده نیست. از این جهت، خوشحالم که بازهم سه نفر از شما توانسته‌اید به این کتاب دسترسی پیداکنید و آن را بخوانید و نظر خودتان را برای من و بقیه‌ی بچه‌ها بیان‌دارید.

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (11)

ماجرای رفتن من به خانه‌ی حاج آقا توسل، همسایه‌ی قدیمی ما که همان‌روز به جای معلم گرفتار و غایبمان به مدرسه و کلاس ما آمده‌بود، موجب‌شد که دریچه‌ی تازه‌ای به دنیای فکری و تجربی افراد متفاوتی، در برابر من بازشود. رفتار بسیار پدرانه، دوستانه و قابل فهم اسفندیار توسل و پرسش من در باره‌ی موش و گربه‌ی عبید زاکانی که من آن‌را سال‌ها پیش در مکتب ملاباجی از زبان «توران مهنّا» شنیده بودم، به آن جاکشید که حاج اسفندیار توسل، به دوران درس و مشق خویش در زمان حکومت قاجاریه برگشت و موضوع موش و گربه را در بافت تدریس ملای مکتبی که او شاگردش بود، با من در میان‌گذاشت. این خود نشان می‌داد و می‌دهد که صرف‌نظر از این‌که ما چه قضاوتی در باره‌ی عبید زاکانی، شعر او و داستان موش و گربه‌اش داشته‌باشیم، این داستان، در خلال ششصد‌سال اخیر، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و در اطراف خود نیز موجی از تعبیر و تفسیر را به وجود آورده‌است. 

 

برای آن‌که من درک واقع‌بینانه و کاملاً محسوسی از موش و گربه‌ی عبید زاکانی داشته‌باشم و نیز بتوانم در مکتب‌خانه از دیگر هم‌مکتبی‌هایم عقب نمانم، پدرم برآن شد تا نخست، داستان موش و گربه را برایم به طور خلاصه اما نسبتاً کامل، تعریف‌کند و سپس قضاوت ارزیابانه‌ی خویش را نیز ارائه‌دهد. او خود داستان را چنین تعریف‌کرد:«داستان موش و گربه‌ی عبید زاکانی در 94 بیت سروده شده و خلاصه‌ی آن بدین‌قراراست. گربه‌ی چاق و بی‌رحمی در شهر کرمان زندگی می‌کرد که حتی شیر هم از او می‌ترسید. این گربه، روزی از روزها وارد شراب‌خانه‌ای شد تا موش بگیرد. در آن‌جا متوجه‌‌گردید که موشی، از خم‌شراب، مقدار زیادی باده‌ی ناب نوشیده و بسیار مست شده‌است. موش مورد نظر، در این مستی، گربه را تهدید می‌کرد که اگر دستش به وی برسد، با او چه‌ها خواهدکرد. گربه که در آن‌جا در کمین موش نشسته‌بود، بر وی چنگ انداخت و دستگیرش‌کرد. موش مست با التماس و خواهش از گربه خواست تا جسارت و زیاده‌گویی او را ببخشد و رهایش سازد. اما گربه که گرسنه بود، گوشش به این خواهش‌ها بدهکار نبود. او موش را لقمه‌ای کرد و خورد. اما ظاهراً پس از این خوردن، عذاب وجدان، گریبانش را گرفت. به همین جهت، پس از این کار، به مسجد رفت، وضو گرفت و در درگاه خداوند علاوه بر عبادت، از کار زشتی که کرده‌بود، نیزتوبه‌کرد.

 

در همان هنگام، موشی که در پشت منبر مخفی شده‌بود، منظره‌ی عبادت‌کردن گربه در پیشگاه خدا و طلب توبه از او را از نزدیک مشاهده‌کرد. به همین جهت، او شادمان به دیگر موش‌ها خبر دادکه گربه واقعاً از کاری که کرده، سخت پشیمان شده و حتی در پیشگاه خدا، گریه هم کرده‌است. وقتی موش‌ها این خبر را شنیدند، آن را به فال نیک‌گرفتند. به همین دلیل، هفت موش را از میان خود انتخاب‌کردند و آنان را با هدیه‌های ارزنده و گرانقیمت، به خانه‌ی گربه فرستادند تا از این راه، هم آشتی‌کرده باشند و هم بهانه‌ای‌باشد برای تضمین امنیت جانی موش‌های دیگر در روزها و سال‌های آینده. از طرف دیگر، وقتی که گربه، هفت موش برگزیده را در مقابل خود دید، باردیگر، فیلش یاد هندوستان‌کرد. هم شکمش گرسنه‌بود و هم حق طبیعی خویش می‌دانست که غذای خود را هرطور که دوست دارد، انتخاب‌کند. در همین فکر و ذکرها، چنان اشتهایش برای خوردن موش‌ها تحریک‌شد که از آن‌ها خواست کمی جلوتر بیایند تا او بتواند از نزدیک، صورتشان را ببیند. وقتی که موش‌ها به او نزدیک‌شدند، گربه‌ی گرسنه و توبه‌کرده، جستی‌زد و وحشیانه به آنان حمله‌کرد. در این حمله، پنج‌ موش را با چنگال‌ها و دندان‌های خودگرفت، درید و خورد. دو موش دیگر که توانستند جان سالم به دربرند، خبر این اتفاق دردناک را به موشان شهر بردند. موش‌ها بلافاصله لباس عزا برتن کردند و  و گریان و نالان، خود را به حضور شاه خود رساندند. آنان پس ادای احترام به او، موضوع وحشی‌گری گربه را با وی در میان گذاشتند و در ضمن گزارش‌ خود به شاه موشان گفتند که اگر گربه، قبلاً سالی یک موش از میان ما شکار می‌کرده، حالا کارش به آن‌جا رسیده که پنج‌تا پنج‌تا می‌گیرد. از این رو باید به حساب او رسیدگی‌کرد.

 

یکی از فرماندهان نظامی موشان که مقام بالایی داشت و بسیار زیرک و هوشیار بود، در حضور شاه موشان به حرف‌آمد و گفت:«چاره‌ی کار در آنست که باید موشی از میان موش‌های ما به شهر کرمان برود و  به گربه پیغام بدهد که یا تسلیم شود و به خدمت‌گزاری در دربار شاه موشان بپردازد و یا آماده‌ی جنگ‌باشد.» وقتی فرستاده‌ی موشان به حضور گربه رسید، او نه تنها جوابی به فرستاده‌ی موشان نداد بلکه با دادن دشنامی رکیک، او را از در بیرون راند. هرچند او متوجه‌شد که تهدید موش‌ها این بار خیلی جدی است. از این جهت، بدون آن‌که نشان بدهد که آن را جدی گرفته، مخفیانه، به فکرافتاد تا لشکر و نیروی نظامی، تدارک ببیند. سرانجام در روز موعود، لشکر موش‌ها از راه کویر و لشکر گربه‌ها ازراه کوهستان به سوی یکدیگر، راه افتادند. سرانجام در بیابان منطقه‌ی فارس به هم رسیدند و درگیری بزرگی آغازشد. در این جنگ‌، موشی چنان شجاعانه به پای اسب گربه حمله‌کرد که اسب به زمین افتاد و گربه را از پشت خود به زمین انداخت. موش‌ها به سرعت او را دستگیرکردند و دست‌ها و پاهایش را با طناب بستند تا وی را پیش شاه خود ببرند. شاه موش‌ها وقتی گربه را دید که به دست موشان به اسارت افتاده، گفت که این گربه‌ی بدکاره را به دار بیاویزند تا برای همیشه از شر او راحت گردند. گربه همین که این حرف را از شاه موشان شنید، چنان خشمگین‌شد که با به کار بردن همه‌ی نیروی بدن خود، طناب‌ها را پاره‌کرد و باردیگر موش‌ها را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن مورد حمله قرارداد. در این ماجرا، مقدار زیادی از موش‌ها کشته‌شدند و بقیه هم پا به فرارگذاشتند.»

 

آن‌گاه پدرم سعی کرد با زبانی ساده و قابل فهم، برخی از نکات مهم داستان موش و گربه را مورد ارزیابی قراردهد تا من بتوانم آن را برای روزی که ملای مکتب از ما خواسته‌بود، در حد درک و فهم خویش، آماده سازم. او همچنان اعتقادداشت که نفس ارزیابی واقع‌بینانه و دور از غرض و مرض اهمیت دارد و نه این که چه کسی آن ارزیابی را ارائه داده‌است :«در داستان موش و گربه، به نظر می‌رسد که عبید زاکانی، گربه را به عنوان نماینده‌ی قدرتمندان و موش را به عنوان نماینده‌ی مردم ستمدیده معرفی کرده‌است. درست است که عده‌ای براین عقیده‌اند که عُبید زاکانی در این داستان، به هیچ کس دیگر، جز شاه ابواسحاق و امیر مبارزالدین، نظر نداشته‌است. اگر او چنین نظری هم داشته، برای من، چندان ساده نیست که بتوانم این داستان را با واقعیت‌های تاریخی، انطباق‌دهم. اگر عبید، چنین قصدی هم داشته، در کار خود، کاملاً ناموفق بوده‌است. تردیدنیست که برخی خصلت‌های گربه با ویژگی‌های رفتاری امیر مبارزالدین آل مظفّر، انطباق پیدا می‌کند. اما می‌توان چنان نمونه‌های رفتاری را نه تنها در زمان عبید بلکه در سال‌ها و سده‌های قبل و بعد از او نیز شاهد بود. از این رو، پیدا‌کردن چنان وجوه مشترکی میان گربه و این شاه متظاهر، موضوع را چندان ساده نمی‌کند که ما بگوییم این داستان، ماجرای درگیری‌ها و اختلاف‌های آنان و سرانجام مرگ شیخ ابواسحاق‌ را به بیان درکشیده‌است. عبید در این داستان، به غیر از آن که موضوع اخلاق و باورهای مذهبی را به عنوان یک عامل تعیین‌کننده برای محکومیت یک طبقه و بالابردن طبقه‌ای دیگر مطرح‌کرده، در کل داستان، گربه را به عنوان پیروز نهایی در مقابل خواننده قرارداده‌است. البته اگر این داستان را امیرمبارزالدین نوشته‌بود، شاید درک چنان رفتارهایی، طبیعی‌تر به نظر می‌رسید. زیرا در آن صورت، قلم در دست دشمن بود و دشمن نیز جز به نفع خویش، به چیز دیگر نمی‌اندیشد.

 

عبید در این داستان، هیچ کلنگی به ریشه‌های درگیری نمی‌زند. گربه، موجود نادانی‌ به تصویر کشیده می‌شود که فقط به گرسنگی خویش می‌اندیشد. هرچند حتی در فضای میخانه، با آن‌که او آگاه‌است که جنگ‌طلبی‌های موش مست و یا تهدیدهای او نسبت به وی، هیچ ریشه‌ی اندیشمندانه‌ای ندارد اما با وجود این، تصمیم می‌گیرد، موش مست را بخورد. البته غیرعادی‌بودن موضوع از جایی شروع می‌شود که او از کاری که کرده، چنان پشیمان می‌گردد که در مسجد به درگاه خداوند از ارتکاب چنین گناه بزرگی، طلب بخشایش می‌‌کند. اگر گربه سیر بود و به هیچ غذایی احتیاج نداشت، اگر گربه موش را به گونه‌ای شکنجه آمیز می‌کشت و می‌خورد، جای آن‌داشت که او از آن چه کرده، از درگاه خدای خویش، طلب بخشش‌کند. اما واقعیت، چیز دیگری را نشان می‌دهد. گربه در زمان خوردن موش اول، اگر گرسنه هم نبوده، چندان سیر هم به نظر نمی‌آمده است. از این‌رو، خوردن چنان موشی که مستانه، گربه را به چالش می‌کشیده، هیچ توجیهی عقلانی ندارد. جز آن‌که گربه گرسنه بوده و می‌بایست به هربهانه‌ای، خود را سیرسازد. حتی در برخورد دوم که باز هفت موش برگزیده به حضور گربه می‌آیند و با خود مقدار زیادی هدیه‌های ارزنده می‌آورند، برخورد گربه، قبل از آن که کینه‌ورزانه باشد، گرسنه صفتانه است. اگر او گرسنه نبود و تنها به دلیل کین و دشمنانگی، دست به کشتن موش‌های نماینده می‌زد، در آن‌صورت، می‌بایست جنازه‌ی آنان را پس از کشتن، در میان کوچه و خیابان رها می‌کرد تا نشان‌بدهد که او در پی خوردن موجوداتی که از آن‌ها نفرت دارد نیست.»

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (10)


چندان ساده نیست که بتوان در مورد مُردگان خاصه آنان که صاحبان کلام بوده‌اند، از روی بی‌انصافی سخن‌گفت. آنان در چنین لحظاتی، نه حضور جسمانی‌دارند و نه می‌توانند از خود دفاع‌کنند. حتی چندان ساده نیست که بتوان در این زمینه، بی‌انصاف‌بود. شاید زبان گشادن در مورد افرادی که هنوز در قید حیات‌هستند، کار ساده‌تری باشد تا در مورد مردگان. اگر شخص، در مورد اینان، از خط انصاف و تعادل خارج‌شود، چه بسا خود آنان به سخن درآیند و پاسخ فرد ارزیاب فکری را چنان‌که در خور اوست بدهند. در مورد شخصیت‌های ادبی، فلسفی و اجتماعی که دیگر زنده نیستند، اگر کسی از مرز تعادل خارج‌گردد، درست است که خود آنان به پاسخ‌گویی برنمی‌خیزند اما جامعه، به عنوان یک مجموعه‌ی مُنسَجِم، مُنصِف و دورنگر، دیر یا زود، قضاوتی عادلانه و عاقلانه خواهدداشت. تقریباً من نمونه‌ای را سراغ‌ندارم که در طول تاریخ، قدر شاعر، نویسنده و یا شخصیتی بزرگ، برای همیشه ناشناخته مانده‌باشد. اگر چنین فرد یا افرادی به طور بالقوه وجود داشته‌باشند و ما از آنان همچنان بی‌خبرباشیم، این نه از آن‌روست که این قانونمندی در آن مورد، کار نکرده‌است. بلکه بدان جهت‌است که چنان شخصیت یا شخصیت‌هایی، اصولاً در معرض دید فکری ما قرار نگرفته‌اند. اما در مورد شماری از شخصیت‌های گوناگون تاریخ، گاه یک یا دو و حتی چند و چندین سده، برآن‌ها گذشته‌ و قدرشان برکسی معلوم نبوده‌است. تا آن‌که ناگهان، به مناسبتی، همه‌چیز از پرده برون افتاده و توانایی‌های احترام برانگیز آن فرد یا آن افراد، در معرض نگاه مردم جامعه، قرارگرفته‌است. من براین نکته، باوری عمیق و بی‌تزلزل دارم که مردم یک جامعه، در دراز مدت، منصف‌ترین ناقدان پدیده‌های گوناگون آن جامعه‌هستند. در این زمینه، تاریخ، حتی یک نمونه‌ی خلاف هم، ارائه نداده‌است. در این بررسی‌ها، تلاش من برآنست که اگر وارد حوزه‌ی فکر و کلام عبید می‌شوم، نخست با احتیاط بدان‌جا پا بگذارم تا بتوانم زاویه‌هایی از اندیشه‌های او را که دیگران، کمتر بدان پرداخته‌اند با ساز و کاری که ریشه در ردیابی‌های رفتاری و فکری مردم کوچه و بازار دارد، مورد بررسی قراردهم.

 

«تقریباً همه‌ی ما برای هفته‌ی آینده، دچار نوعی هراس بودیم که از این داستان بلند موش و گربه چه چیزی را تعریف کنیم. در آن هنگام، در خانواده‌ها نه افراد باسواد خیلی زیادبود و نه حتی کتاب چندانی در دسترس مردم قرارداشت که بتوان به سادگی به آن‌چه که انسان، منظور نظر دارد، دسترسی یابد. ملّای مکتب ما، آدم بدی نبود. حتی آدم بداخلاقی هم نبود. اما با وجود این، ما از او می‌ترسیدیم. من نه کتاب موش و گربه را در اختیارداشتم و نه در آن زمان، امکان آن وجودداشت که انسان بتواند یک نسخه‌ی چاپ سنگی و یا دستنویس را تکثیرکند. من این موضوع را چهار روز مانده به زمان موعود، با پدرم در میان‌گذاشتم. منظور ملای مکتب ما آن‌بود که ما یک ارزیابی، چه مفصل و چه مختصر، از داستان موش و گربه ارائه دهیم. او حتی تأکیدکرده بود که انتظار ندارد که ما معنی همه‌ی این داستان را بفهمیم. حتی اگر چیزی هم از آن نفهمیدیم، از نظر او عیبی نداشت. برای او، مهم آن‌بود که ما تلاش خودمان را کرده باشیم. او به این تلاش اگر حتی موفقیت‌آمیز هم نبود، بیشتر ارزش می‌گذاشت تا این‌که ما هیچ تلاشی نمی‌کردیم و بعد، به او می‌گفتیم که هیچ توفیقی نداشته‌ایم. وقتی که پدرم فهمید من چه می‌خواهم، واکنش بسیار مثبت و نیروبخشی نشان‌داد. پدرم نه تنها سواد خواندن و نوشتن‌داشت بلکه در روزگارجوانی، به عنوان یک مالک، به شخصی که عربی و فلسفه بلدبود، پول می‌داد تا هفته‌ای دوبار به عنوان معلم سرخانه، پیش او بیاید و در این دو رشته، وی را آموزش بدهد. از این جهت، پدرم در زبان عربی و در فلسفه، آدم پیاده‌ای نبود. او نه تنها با شخصیت‌هایی مانند ملاصدرا، شیخ شهاب‌الدین سهروردی و ابن سینا و غزالی آشنابود بلکه به زبان عربی تا آن‌جا تسلط‌داشت که می‌توانست یک متن مشکل را تا هشتاد، نود درصد بفهمد.»

 

«پدرم در جواب من گفت:«حرف ملای شما حرف درستی‌است. اگر من هم به جای او بودم، تقریباً همین‌کار را می‌کردم. برای من نیز توفیق آدم‌ها درکاری که شروع می‌کنند، کمتر اهمیت دارد. آن چه اهمیت دارد، شروع‌کردن آن‌است و این که به کار خود، باور داشته‌باشند.» پدرم ادامه داد:«من متأسفانه به علت گرفتاری‌های کشاورزی‌ام، فرصت چندانی برای کتاب‌خواندن نداشته‌ام. حتی چنان که خودت دیده‌ای، شمار کتاب‌هایی که من در خانه‌دارم، بسیار کم‌است. البته این را بگویم که من بیشتر از آن مقداری که کتاب در خانه دارم، کتاب خوانده‌ام. اما با وجود این، از کار خود، چندان رضایت ندارم. من ملای شما را فقط یک‌بار از نزدیک ملاقات کرده‌ام. بهترین‌کار این‌است که کتاب موش و گربه‌ی او را یک‌شب به امانت بگیریم و از روی آن، رونویسی‌کنیم. مقداری از آن را خودت رونویسی کن و اگر احساس خستگی کردی، من هم در رونویسی آن به تو کمک می‌کنم. البته برای من، خوشحال‌کننده خواهدبود که بتوانی، همه‌اش را خودت رونویسی‌کنی. از رونوشتن اگر با حواس‌پرتی انجام‌نگیرد، خود، نوعی آموختن‌است.» همان شب به اتفاق پدرم به خانه‌ی مُلای مکتب رفتیم. وقتی پدرم او را دید، شنیدم که او را با نام دیگری، یعنی «ابوالقاسم تعیینی» مخاطب قرارداد. تصورم آن بود که نام این شخص، «مُلا»‌است. در حالی‌که نام  واقعی او چیز دیگر بود.  وقتی که به خانه آمدیم، از پدرم پرسیدم که من نام ابوالقاسم را زیاد شنیده‌ام اما «تعیینی» را نشنیده‌ام. این کلمه چه معنی می‌دهد. پدرم گفت:«من فکر می‌کنم که پدر یا پدربزرگ او، احتمالاً «مَسّاح»‌بوده‌است. بدین معنی که زمین‌های مردم یا دولت را اندازه می‌گرفته و مرز آن‌ها را تعیین می‌کرده‌است. البته ممکن‌است چنین نبوده‌باشد. اما زیاد جالب نخواهد‌بود که من علت انتخاب نام خانوادگی‌اش را بپرسم. زیرا ترس از آن دارم که به فضولی در مسائل شخصی و خانوادگی وی تعبیرشود. اما تو می‌توانی بعدها در مکتب‌خانه، از او بپرسی که به چه علت، نام خانوادگی او «تعیینی»‌ انتخاب شده‌است.»

 

باری، پدرم مقداری با ملای مکتب صحبت‌کرد و کتاب موش و گربه را از او به امانت‌گرفت و قول داد که پس‌فردا، من آن‌را برایش به مکتب برگردانم. همان‌شب، من شروع به رونویسی شعرهای موش و گربه‌کردم. هرجا که معنی آن را نمی‌فهمیدم و یا نمی‌توانستم خط کتاب را که چاپ سنگی کلکته‌بود بخوانم، پدرم کمکم می‌کرد. نشانی به آن نشانی، که من همان‌شب، رونویسی از این کتاب را تمام‌کردم. اگر چه بسیار خسته‌شدم و دیر هم خوابیدم اما خوشحال‌بودم که کار بزرگی انجام داده‌ام و خوشحال‌تربودم که کتاب آقای ابوالقاسم تعیینی را یک‌روز زودتر از موعد مقرر به وی برمی‌گردانم. شب بعد که پدرم به خانه آمد، یک‌بار با دقت و آرامش، کتاب موش و گربه را برایم خواند و تک‌تک بیت‌های آن را معنی‌کرد و سس نظر خود را به عنوان ارزیابی کتاب، دراختیارم گذاشت. او البته آن را با زبانی ساده، روی کاغذ نوشت و گفت:«سعی‌کن آن چه را که من نوشته‌ام خوب بخوانی. اگر نصفِ نصفِ چیزهایی را که من نوشته‌ام به طور شکسته بسته برای آقای تعیینی، تعریف‌کنی، تصورم آنست که هم او خوشحال‌خواهدشد و هم خودِ تو و هم من که پدرت هستم. یادت‌باشد که وقتی ما دیشب به دمِ درِ خانه‌ی آقای تعیینی رفتیم، خیلی تعجب‌کرد اما خیلی هم خوشحال‌شد. او گفت که اولین باراست که یک شاگرد، آن‌قدر تکلیفی را که من برایش تعیین‌کرده‌ام، جدی گرفته که شبانه با پدرش به دمِ درِ خانه‌ی من آمده‌است تا کتاب را بگیرد و رونویسی‌کند.»

 

من در جواب پدرم گفتم:«من به آقای تعیینی نخواهم گفت که آن چه را برایش تعریف می‌کنم، حاصل درک من‌است. بلکه توضیح خواهم‌داد که پدرم این مطلب را برای من توضیح‌داده است.» پدرم لبخندی زد و گفت:«من نیز هرگز قصد آن نداشتم که تو به آقای تعیینی، چنین چیزی بگویی! اگر هم می‌گفتی، او می‌فهمید که آن مطلب، حاصل فکر تو نیست. به نظر من، این موضوع، هیچ اهمیتی ندارد که چه کسی، در باره‌ی موش و گربه‌ی عبید، داوری خود را ارائه داده‌است. آن‌چه اهمیت‌دارد آن‌است که این داوری، بتواند فکر بچه‌ها و جوانان را تقویت‌کند و آنان را وادارد که بیشتر در این زمینه‌ها فکرکنند و به عُمق پدیده‌ها پا بگذارند. هیچ‌کس از آغاز زندگی، نه دانش کافی دارد و نه توانایی نوشتن و خواندن و سرودن. همه از همه می‌آموزند. البته کسی که در آغاز، از دیگران می‌آموزد، آرام‌آرام چنان ذهنش تقویت می‌شود که در بزرگ‌سالی، خود می‌تواند به اندیشه‌های تازه‌ای، دسترسی پیدا‌کند و آن اندیشه‌ها را به سهم خود، در اختیار دیگران بگذارد.» پدرم مطالبی را که در باره‌ی موش و گربه‌ی عبید یادداشت کرده‌بود، برای من به آرامی و شمردگی خواند.»

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (9)


بررسی افکار و آثار یک هنرمند، بدون توجه به عصر او و رویدادهای گوناگونی که در آن دوران رُخ داده و بیشترین برجستگی را داشته، شاید نوعی نگاه انتزاعی و فاصله‌گرفته از واقعیت تلقی‌شود. ادبیات ایران، مانند ادبیات هر سرزمین دیگر، مجموعه‌ای از اندیشه‌ها، تلقی‌ها، خلاقیت‌ها و به طور حتم، ضعف‌های فکری کارگزاران ادبی و هنری آن بوده‌است. درست‌است که می‌توان عبید را از یک بُعد، شاعر طنز و تسخر نامید. اما او در بخشی از کارهای فکری خود، چنان پا را از مرز عادیات زندگی و مُحَرّمات آن فراتر گذشته‌ که قبل از آن که بخواهد وسیله‌ای برای پرده‌دری از قشر و یا طبقه‌ی معینی باشد، وسیله‌ای است که در عمل، می‌تواند بر ضد خود شاعر و اعتبار بناشده‌ی او از کارهای دیگرش تمام‌شود. شگفتی من از آنست که جامعه‌ی تنگ‌نظر و متعصبی که ما تقریباً در بیشتر دوران‌های تاریخی، شاهدش بوده‌ایم، نسبت به هرگونه واژه‌ی جنسیِ پرده‌درانه، کمتر واکنش نشان‌داده تا نسبت به بازگشایی‌های فکری که می‌توانسته راه را بر مردم‌فریبی مردان قدرت در هر دوره‌ای ببندد. ظاهراً آنان بیمی نداشته‌اند که شاعری مانند عبید و یا سوزنی سمرقندی پیداشوند و در برخی از آفریده‌های خویش، مرز اخلاق و شرم عام انسانی را درهم بشکنند. اما اگر همان شاعر یا نویسنده، در کار خویش، طوری رفتار می‌کرده که موجب سستی پایه‌های حاکمیت آن یا این یک می‌گردیده، بهانه‌های کافی برای محکوم‌کردن و یا حتی به دارآویختن چنان افرادی وجود داشته‌است. حتی در دوران امیر مبارزالدین که در شعر حافظ نیز به عنوان مظهر دورویی از او یادشده، ظاهراً عبید واهمه‌ای از به کاربردن واژه‌های جنسی نداشته اما هم او، مطمئنا از سرودن موش و گربه و افتادن آن به دست مأموران امیر مبارزالدین، در هراس بوده‌است.

ما همچنان به صحبت‌های حاج آقا توسل گوش می‌کنیم:

 

«این را بگویم که عُبید زاکانی، ارادت خاصی به شیخ ابو اسحاق‌داشته‌است. این ارادت، تنها ارادت یک زیردست که شاعر هم بوده نسبت به بالادست خویش که پادشاه یک سرزمین به حساب می‌آمده نیست. به نظر می‌رسد که نوعی ارادت عاطفی میان او و شیخ ابو اسحاق پدید آمده‌است. در این میان، آن چه مستند است، محبت و ارادت عبید به اوست. اما خواننده می‌تواند آن روی دیگر سکه را نیز ببیند. اگر عبید از او مهربانی و اعتنا نمی‌دیده، طبعاً در غزلیات و قطعات خویش، وی را مورد ستایش قرار نمی‌داده‌است. از این رو، چندان غیر عادی نیست که آتش خشم عبید، بدان شکل، درکتاب موش و گربه، نسبت به قاتل شاه محبوب او، شعله ور گردد. در همان زمان، حافظ نیز در شیراز، زندگی می‌کرده و حتی چه بسا در دستگاه او، کار دیوانی هم داشته‌است. در این میان، برخورد حافظ با این شاه، برخوردی احترام‌آمیز اما کاملاً غیر خخصوصی‌است. دست‌کم در شعر وی، می‌توان شاهد این معنی‌بود. غرضم آنست که اگر شاه ابو اسحاق از آن کسانی بود که سرسپردگی عمیق خویش را به اهل قلم نشان می‌داد، قطعاً حافظ در واکنش به این برخورد، اشعاری می‌سرود و از آن همه مهر و احترام با تجلیل یاد می‌کرد. اما همین که او در یکی از غزل‌های خویش می‌گوید:

راستی خـــاتم فــــیروزه بـــــواسحاقـی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 دیــــدی آن قهقهه کــــبک خرامان حافظ

کــــه ز سرپنجه شاهین قضا غــافل بود

 

حکایت از آن دارد که شاه ابو اسحاق، مرد ملایم، صبور و احترام‌گزار اهل فکر و قلم بوده‌است. با وجود این، می‌بینیم که حافظ، مرز خویش را با خاندان قدرت، به شکل معقولی حفظ کرده‌است. حتی گمان نمی‌رود که او این غزل را در دوره‌ی حاکمیت پنج‌ساله امیر مبارزالدین بر شیراز، آفتابی کرده‌باشد. چه بیم آن همیشه وجود داشته که امیر مبارزالدین خشن و یکه‌تاز، شاعر شیراز را به درد سربیندازد. چنان که می‌بینیم، حافظ با حالتی بی‌طرفانه، شاه ابواسحاق را در ترازوی ارزش‌های اجتماعی و انسانی می‌گذارد و حتی تا آن‌جا پیش می‌رود که بُرشی از زندگی او را همچون قهقهه‌ی کبک خرامان به توصیف می‌کشاند که از بازی‌های روزگار غافل بوده‌است. شاید این معنی شعر حافظ نیز آن‌باشد که شیخ ابواسحاق، مرد شادخواری بوده و از این کار هراسی نداشته‌است و به طور طبیعی، دیگران را نیز از شادخواری، منع نمی‌کرده‌است. اما عبید زاکانی، نسبت به شیخ ابو اسحاق، نگاه دیگری دارد. در این جا قبل از آن که به داستان موش و گربه بپردازم، دوست‌دارم بخش‌هایی از یک شعر عبید را که در مدح شیخ ابو اسحاق سروده است برای شما بخوانم. برخورد عبید با این شاه، برخوردی بسیار اغراق آمیز است. او اولین شاعر این سرزمین نیست که شاه یک سرزمین را چنان به اوج قدرت و شکست ناپذیری می‌رساند که انگار، می‌بایست او، در آسمان‌ها و در کنار آن خدای دیگر نشسته‌باشد. شاهی که گویی از دیدگاه او، نه قدرت‌های زمینی، توان مقابله با او را دارند و نه عوامل دیگر، می‌توانند بر اعتبار و قدرت او رخنه ایجادکنند. طبیعی است که وقتی عبید، امیر مبارزالدین را می‌بیند که شاه محبوب و معبود وی را در مقابل قصر سلطنتی، سر می‌بُرد، تمامی وجودش از خشمی پایان ناپذیر، سر ریزمی‌گردد.

 هــــمیشه تا سپر مـهر زرفشان باشد         

غـــلام سایـه‌ی چـــــتر خدایگان باشد

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق         

کـــــه پادشاه جهانست تا جهان باشد

 

خـــدایگانا، گـــــردون پــیر می‌خواهد        

 کــــه در حمایت آن دولت جوان باشد

 کـــــمینه بنده‌ای از چاکران این درگاه        

 هـــزار چون جم و دارا و اردوان باشد

 

بـــه زخم گرز گران خُــرد کن سرِ اَعدا        

چنانکه عـادت شاهان خُرده‌دان باشد

بـــه روز رزم بــــبین پــهلوانی خسرو        

 کــه پادشاه کم افتد که پهلوان باشد

 

فـــدای خاک در کبـــریات خـواهد بود         

عُبید را نـــه یکی گـر هزار جان باشد

 

چنان که می‌بینیم وقتی عبید تا این حد نسبت شیخ ابو اسحاق ارادت داشته، ناگهان مرد خشن و ستمگری مانند امیر مبارزالدین، شیراز را تصرف می‌کند و عبید را از رابطه‌ی مهرآمیز و احترام‌برانگیزی که با شاه دوران داشته، یک‌سره محروم می‌سازد. من نمی‌دانم که او داستان موش و گربه را در همان زمانی که امیر مبارزالدین در منصب قدرت بوده، سروده‌است یا بعد از آن یعنی هنگامی که پسرانش او را کور و خانه نشین‌کرده‌اند. شاید این نکته، چندان درخور اهمیت نباشد. آن‌چه اهمیت دارد، آنست که عبید در داستان موش و گربه ، نفرت احساسی خود را نسبت به چنان شاهی که ما می شناسیم و او وی را با گوش و پوست خویش، تجربه کرده‌بوده‌، ابراز داشته است. او داستان خود را به گونه‌ای شروع می‌کند که کمی برای خواننده، پرسش برانگیز است. تا آن جا که می‌دانم، در ادبیات ایران، چه ادبیات جدی و چه ادبیات طنزآمیز، کسی در هنگامه‌ی آفرینش یک اثر، درایت و هوش مردم را زیر سؤال نبرده‌است. اما عبید وقتی می‌گوید:

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

بـــــیا بشنو حــدیث گربه و موش

بــــخوانم از بــــرایـــت داستانی

کـــــه در معنای آن حیران بمانی   

 

آشکارا آن را به زیر سؤال می‌کشاند. کمتر می‌توان گمان برد که عبید چنان در تنگنای قافیه گیر کرده‌ که برای آوردن کلمه‌ای هماهنگ با موش، چنان مصراعی را سروده‌باشد. البته داستان موش و گربه، داستان پیچیده و دشواری نیست که معنای آن، کسی را حیران و سرگردان‌کند. خاصه آن‌که شاعر، بلافاصله، بخش مذهبی رفتار امیر مبارزالدین را ملاک عمل قرار می‌دهد و موضوع شراب‌خواری و زاهدنمایی او را تبدیل به پیچیده‌ترین موضوع شعر خویش می‌سازد و از همین دیدگاه است که انتظار دارد، خواننده در معنای آن‌چه شاعر ارائه می‌دهد، حیران بماند. صرف‌نظر از این که این داستان منظوم، قرن‌ها توسط پدران و مادران ما برای فرزندانشان خوانده شده‌باشد و یا در سی‌سال اخیر یعنی از زمان روی کار آمدن رضاشاه، در مدارس ما تدریس شده‌باشد، تقریباً مشخص‌است که این داستان برای کودکان نوشته نشده و مخاطب آن بزرگ‌سالان هستند. من به خوبی به یاددارم که در زمان محمدعلی شاه قاجار، من در همین شهر به مکتب می‌رفتم. ملای مکتب، یک مرد روحانی بود که هم قرآن درس می‌داد و هم کمی از شاعران دیگر. مثلاً او فردوسی را دوست داشت. اما مشخص‌بود که شاهنامه را نخوانده‌بود. و فقط عاشق داستان بیژن و منیژه بود. شاید او با اشاره به این داستان، نوعی با خاطرات گذشته‌ی خویش تجدید نظر می‌کرد. ملای ما چند بیتی از حافظ بلد بود. از سعدی، شعرهای بیشتری می‌دانست. از مولوی، غزل‌هایش را دوست نداشت اما چند داستان مثنوی و از جمله، داستان شاگردانی که معلم خود را با تلقین مریض کرده‌بودند را خوب بلد بود و دوست داشت که ما هم بخوانیم. او داستان موش و گربه را با دقت نخوانده‌بود اما یک‌بار به ما گفت که این داستان را در خانه بخوانید و آن را در هفته‌ی آینده برای من تعریف‌کنید.

ادامه‌دارد