عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (13)
بسیاری از مردم ما، «عبید زاکانی» را شاعری میشناسند که گذشته از داستان «موش و گربه»، به طور عمده، مشتی لطیفه و مقداری اشعار طنزآمیز سروده است. از جملهی آنها، این بیت است:«رو مسخرگی پیشهکن و مطربی آموز/تا داد خود از کِهتر و مِهتر بستانی». اما واقعیت آنست که عبید زاکانی، گذشته از غزلها، مثتویها ترجیعبندهایی که سروده، شخصیتیاست که در آن فضای خاص قرن هشتم، بازتاب یک نیاز فکری و رفتاری بوده است. در ادبیات ما، دو تن به این ویژگی طنز و زبان گزنده و خارج از حد متعارف اجتماعی معروفند. یکی سوزنی سمرقندی است که در قرن ششم میزیسته و دیگری عبید زاکانی است که دویست سال بعد در شیراز، زندگی میکردهاست. گاه این پرسش پیش میآید که آیا در تاریخ دیرینهسال ایران، تنها دوتن بودهاند که در هزل و طنز و هجا، زبان گزنده و زخمیکننده ای داشتهاند؟ جواب این پرسش، هم مثبت است و هم منفی. مثبت است از آنرو که این دو در این حوزه، بیشتر از هر شاعر دیگر ایران، شهرتیافتهاند. منفی است از آن جهت که چند و چندین شاعر دیگر نیز در ایران بودهاند(خاصه در دوران مشروطه و بعد از آن) که در میان آثارشان میتوان هزل و هجو و طنز را مشاهدهکرد. از جملهی آنان، ایرج میرزاست. اما شاعران دیگری نیز در سدههای پیشین بودهاند که اینجا و آن جا هزلیات و یا هجویاتی به مناسبتهای خاص سرودهاند. در واقعیت امر، چنان شاعرانی را نمیتوان مانند عبید و سوزنی، با این ویژگی کلامی و رفتاری مشخصکرد.
ملای مکتب ما از میان آن سه نفر، به اولین کسی که اشاره کرد تا داستان را برای بقیه بیانکند، من بودم. آنروز، اعتماد به نفس خاصیداشتم. نه از آنجهت که به توانایی خود غرّهباشم. بلکه بدان جهت که صادقانه میتوانستم در فضایی دلپذیر و خوشآیند، دور از هرگونه اضطراب و بیم، از نقش پدرم در این کار، چه برای فراهمساختن کتاب، چه خواندن داستان برای من و چه توضیح قسمتهای دشوار آن همراه با تعبیر و تفسیر وی، صحبتکنم و آن مقداری را که خود درضمن کمکهای او آموختهبودم، برای دیگران بازگویم. قبل از هرچیز به این نکته اشارهکردم که چگونه پدرم این کتاب را از جایی برای من به امانت گرفت و آن را از آغاز تا پایان، برایم خواند و سپس با زبانی قابل فهم، برایم توضیحداد که عبید زاکانی در این داستان، به چه کسانی و چه چیزهایی نظر داشتهاست.» پس از شنیدن سخنان من، برق مهر و خوشحالی در چشمان ملای مکتب، کاملاً آشکار بود. او نه تنها تشکر خود را از کاری که انجام دادهبودم، در حضور بچهها اعلامداشت بلکه صمیمانه از من خواست تا نتیجهی این داستان را تا همان اندازه که فهمیدهام برای بقیه بازگویم. پاسخ من به ملای مکتب، اینبود:«به نظر من، خواندن و یا شنیدن داستان موش و گربه، این فایده را دارد که به مابگوید جنگ و خونریزی بداست. کینه از هم داشتن نیز همان اندازه بد است. دو رویی و دروغ چه نسبت به دوستان و چه نسبت به مردم، رفتاری ناپسنداست. درست است که همیشه در دنیا، یک عده جزو آدمهای قوی و پولدار هستند و یک عدهی دیگر، جزو آدمهای فقیر و ضعیف. اما هیچ کس نمیتواند جزو قویترین و یا ضعیفترینهای دنیاباشد. زیرا در دنیایی به این بزرگی، میتوان کسانی را پیداکرد که قویتر یا ضعیفتر از یک عدهی دیگر باشند. درستاست که موش در مقابل گربه، قویاست اما گربه نیز در مقابل سگ، گرگ و یا روباه، بسیار ضعیف است و باز آنها در برابر حیوانهای قویتر از خودشان، ضعیف هستند.» ملای مکتب چنان از شنیدن نتیجهگیری من خوشحالشدهبود که چندتا آفرین و «بهبه!» نثار منکرد و بعد به بچهها گفت:«برای اسفندیار توسل دست بزنید.»
حاج آقا توسل از بازگویی خاطرات دوران نوجوانی و کودکی خود چنان بر سر ذوق و شوق آمدهبود که احساس میشد دوستدارد بسیاری از ماجراهای دیگر زندگی خود را در رابطه با کتاب و نوشتن، برای من بازگوید. اما من که به مادرم چیزی نگفتهبودم، لازم بود هرچه زودتر به خانه برگردم تا احتمال هرگونه نگرانی از گمشدن و یا یک اتفاق ناگوار دیگر، از ذهن وی بیرون برود. از طرف دیگر، ذکر این نکته نیز ضروریاست که من در دوران درس و مشق دانشگاه، به یاد نمیآورم که کسی حضور عبید زاکانی را در ادبیات ما به گونهای جدی مطرح کرده باشد. گمان من آنست که در ذهن بسیاری از مردمان اهل قلم، احتمالاً شخصیت او، چنان با نوعی لودگی و «لجنپراکنی» آمیخته شدهبود که بسیاری ترجیح میدادند به سراغ شاعران دیگری بروند که آثارشان از این گونه طعن و تسخرهای گزنده خالی است. طبیعیاست که جای یک نقد علمی از کارهای عبید در ادبیات ما و در میان نسل کتابخوان ما کاملاً خالیاست. آنچه که من در این یادداشتها مورد نظر دارم، هرگز به معنای نقد همهجانبهی کارهای او نیست. از این رو، من عمدتاً به جلوههایی از فکر و کار و زبان وی میپردازم که به شکلی با خاطرههای دوران کودکی و نوجوانی من با مردم کوچه و بازار، پیوند خورده است. در همین زمینه، میتوان به «لغتنامه»ای از عبید پرداخت به نام «تعریفات ملادوپیازه». در این تعریفات، توجه او به طور مشخص، روی دگرگونی معنایی یک واژه در بافت جامعه و در ذهن مردم تمرکز یافتهاست. در این قسمت به معنی چهارده واژه نگاه میکنیم که عبید، آنها را در دوران رشد خویش و نیز در روزگار بزرگسالی،چنان متفاوت از معنای واژهنامهها دریافتهاست که ذهن هرانسان مسؤل، تازهجو و کنجکاو را به خود جلب میکند:
1/ الوزیر=لعنتی
2/ المُفتی=بیدین
3/ الوکیل=مجتهد دروغ
4/ الحمامی=زن فربه
5/ الطبیب=پیک اجل
6/ الاستغفار= وظیفهی نابکاران
7/ المؤذن=دشمن خواب
8/ النامُراد= امیدوار فردا
9/ البیگم= فسادکار در پرده
10/ الرشوت=درون دستار قاضی
11/ الروسیاه=قرضدار
12/ الریش= دستاویز متفکران
13/ الفلاکت= نتیجهی علم
14/ الکذب= در هرگفتگو با الله
در این واژهنامه با سبک و سیاق عبید زاکانی، به دو نکتهی اساسی میشود برخوردداشت. مورد اول، نگاه او به یک پدیده از دیدگاهی است که نشاندهندهی تلخیهای اجتماعی و نارواییهای رفتاریاست. مورد دوم، بازتاب نگاه اوست به برخی پدیدهها و نیز پارهای ظرافتهای معنایی که عبید نسبت به آنها، حساسیت خاصی دارد.
گذشته از تعریفات «ملادوپیازه»، به معنی برخی واژه های دیگر در «رسالهی تعریفات» که اصل آن شامل ده فصلاست میپردازیم.
فصل اول
در: دنیا و مافیها
1/العاقل=آنکه به دنیا و اهل آن نپردازد
2/ الدانشمند= آنکه عقل معاش ندارد
فصل دوم:
در تُرکان و اصحاب ایشان
1/ الواجب القتل= تمغاچی شهر(مأمور وصول مالیات)
2/ الغمّاز=منشی دیوان
فصل سوم:
در قاضی و متعلقات آن
1/ القاضی=آن که همه او را نفرینکنند
2/ چشم قاضی=ظرفی که به هیچ پُرنشود
3/ اصحاب قاضی= جماعتی که گواهی به سلف فروشند(شهادت دروغین دهند و آن را پیش فروش کنند)
4/ الحلال=آنچه نخورند
5/ الواعظ=آنکه بگوید و نکند
6/ الروباه= مولانا شکلی که ملازم اُمرا و خوانینباشد
ادامه دارد