ماجرای رفتن من به خانه‌ی حاج آقا توسل، همسایه‌ی قدیمی ما که همان‌روز به جای معلم گرفتار و غایبمان به مدرسه و کلاس ما آمده‌بود، موجب‌شد که دریچه‌ی تازه‌ای به دنیای فکری و تجربی افراد متفاوتی، در برابر من بازشود. رفتار بسیار پدرانه، دوستانه و قابل فهم اسفندیار توسل و پرسش من در باره‌ی موش و گربه‌ی عبید زاکانی که من آن‌را سال‌ها پیش در مکتب ملاباجی از زبان «توران مهنّا» شنیده بودم، به آن جاکشید که حاج اسفندیار توسل، به دوران درس و مشق خویش در زمان حکومت قاجاریه برگشت و موضوع موش و گربه را در بافت تدریس ملای مکتبی که او شاگردش بود، با من در میان‌گذاشت. این خود نشان می‌داد و می‌دهد که صرف‌نظر از این‌که ما چه قضاوتی در باره‌ی عبید زاکانی، شعر او و داستان موش و گربه‌اش داشته‌باشیم، این داستان، در خلال ششصد‌سال اخیر، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و در اطراف خود نیز موجی از تعبیر و تفسیر را به وجود آورده‌است. 

 

برای آن‌که من درک واقع‌بینانه و کاملاً محسوسی از موش و گربه‌ی عبید زاکانی داشته‌باشم و نیز بتوانم در مکتب‌خانه از دیگر هم‌مکتبی‌هایم عقب نمانم، پدرم برآن شد تا نخست، داستان موش و گربه را برایم به طور خلاصه اما نسبتاً کامل، تعریف‌کند و سپس قضاوت ارزیابانه‌ی خویش را نیز ارائه‌دهد. او خود داستان را چنین تعریف‌کرد:«داستان موش و گربه‌ی عبید زاکانی در 94 بیت سروده شده و خلاصه‌ی آن بدین‌قراراست. گربه‌ی چاق و بی‌رحمی در شهر کرمان زندگی می‌کرد که حتی شیر هم از او می‌ترسید. این گربه، روزی از روزها وارد شراب‌خانه‌ای شد تا موش بگیرد. در آن‌جا متوجه‌‌گردید که موشی، از خم‌شراب، مقدار زیادی باده‌ی ناب نوشیده و بسیار مست شده‌است. موش مورد نظر، در این مستی، گربه را تهدید می‌کرد که اگر دستش به وی برسد، با او چه‌ها خواهدکرد. گربه که در آن‌جا در کمین موش نشسته‌بود، بر وی چنگ انداخت و دستگیرش‌کرد. موش مست با التماس و خواهش از گربه خواست تا جسارت و زیاده‌گویی او را ببخشد و رهایش سازد. اما گربه که گرسنه بود، گوشش به این خواهش‌ها بدهکار نبود. او موش را لقمه‌ای کرد و خورد. اما ظاهراً پس از این خوردن، عذاب وجدان، گریبانش را گرفت. به همین جهت، پس از این کار، به مسجد رفت، وضو گرفت و در درگاه خداوند علاوه بر عبادت، از کار زشتی که کرده‌بود، نیزتوبه‌کرد.

 

در همان هنگام، موشی که در پشت منبر مخفی شده‌بود، منظره‌ی عبادت‌کردن گربه در پیشگاه خدا و طلب توبه از او را از نزدیک مشاهده‌کرد. به همین جهت، او شادمان به دیگر موش‌ها خبر دادکه گربه واقعاً از کاری که کرده، سخت پشیمان شده و حتی در پیشگاه خدا، گریه هم کرده‌است. وقتی موش‌ها این خبر را شنیدند، آن را به فال نیک‌گرفتند. به همین دلیل، هفت موش را از میان خود انتخاب‌کردند و آنان را با هدیه‌های ارزنده و گرانقیمت، به خانه‌ی گربه فرستادند تا از این راه، هم آشتی‌کرده باشند و هم بهانه‌ای‌باشد برای تضمین امنیت جانی موش‌های دیگر در روزها و سال‌های آینده. از طرف دیگر، وقتی که گربه، هفت موش برگزیده را در مقابل خود دید، باردیگر، فیلش یاد هندوستان‌کرد. هم شکمش گرسنه‌بود و هم حق طبیعی خویش می‌دانست که غذای خود را هرطور که دوست دارد، انتخاب‌کند. در همین فکر و ذکرها، چنان اشتهایش برای خوردن موش‌ها تحریک‌شد که از آن‌ها خواست کمی جلوتر بیایند تا او بتواند از نزدیک، صورتشان را ببیند. وقتی که موش‌ها به او نزدیک‌شدند، گربه‌ی گرسنه و توبه‌کرده، جستی‌زد و وحشیانه به آنان حمله‌کرد. در این حمله، پنج‌ موش را با چنگال‌ها و دندان‌های خودگرفت، درید و خورد. دو موش دیگر که توانستند جان سالم به دربرند، خبر این اتفاق دردناک را به موشان شهر بردند. موش‌ها بلافاصله لباس عزا برتن کردند و  و گریان و نالان، خود را به حضور شاه خود رساندند. آنان پس ادای احترام به او، موضوع وحشی‌گری گربه را با وی در میان گذاشتند و در ضمن گزارش‌ خود به شاه موشان گفتند که اگر گربه، قبلاً سالی یک موش از میان ما شکار می‌کرده، حالا کارش به آن‌جا رسیده که پنج‌تا پنج‌تا می‌گیرد. از این رو باید به حساب او رسیدگی‌کرد.

 

یکی از فرماندهان نظامی موشان که مقام بالایی داشت و بسیار زیرک و هوشیار بود، در حضور شاه موشان به حرف‌آمد و گفت:«چاره‌ی کار در آنست که باید موشی از میان موش‌های ما به شهر کرمان برود و  به گربه پیغام بدهد که یا تسلیم شود و به خدمت‌گزاری در دربار شاه موشان بپردازد و یا آماده‌ی جنگ‌باشد.» وقتی فرستاده‌ی موشان به حضور گربه رسید، او نه تنها جوابی به فرستاده‌ی موشان نداد بلکه با دادن دشنامی رکیک، او را از در بیرون راند. هرچند او متوجه‌شد که تهدید موش‌ها این بار خیلی جدی است. از این جهت، بدون آن‌که نشان بدهد که آن را جدی گرفته، مخفیانه، به فکرافتاد تا لشکر و نیروی نظامی، تدارک ببیند. سرانجام در روز موعود، لشکر موش‌ها از راه کویر و لشکر گربه‌ها ازراه کوهستان به سوی یکدیگر، راه افتادند. سرانجام در بیابان منطقه‌ی فارس به هم رسیدند و درگیری بزرگی آغازشد. در این جنگ‌، موشی چنان شجاعانه به پای اسب گربه حمله‌کرد که اسب به زمین افتاد و گربه را از پشت خود به زمین انداخت. موش‌ها به سرعت او را دستگیرکردند و دست‌ها و پاهایش را با طناب بستند تا وی را پیش شاه خود ببرند. شاه موش‌ها وقتی گربه را دید که به دست موشان به اسارت افتاده، گفت که این گربه‌ی بدکاره را به دار بیاویزند تا برای همیشه از شر او راحت گردند. گربه همین که این حرف را از شاه موشان شنید، چنان خشمگین‌شد که با به کار بردن همه‌ی نیروی بدن خود، طناب‌ها را پاره‌کرد و باردیگر موش‌ها را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن مورد حمله قرارداد. در این ماجرا، مقدار زیادی از موش‌ها کشته‌شدند و بقیه هم پا به فرارگذاشتند.»

 

آن‌گاه پدرم سعی کرد با زبانی ساده و قابل فهم، برخی از نکات مهم داستان موش و گربه را مورد ارزیابی قراردهد تا من بتوانم آن را برای روزی که ملای مکتب از ما خواسته‌بود، در حد درک و فهم خویش، آماده سازم. او همچنان اعتقادداشت که نفس ارزیابی واقع‌بینانه و دور از غرض و مرض اهمیت دارد و نه این که چه کسی آن ارزیابی را ارائه داده‌است :«در داستان موش و گربه، به نظر می‌رسد که عبید زاکانی، گربه را به عنوان نماینده‌ی قدرتمندان و موش را به عنوان نماینده‌ی مردم ستمدیده معرفی کرده‌است. درست است که عده‌ای براین عقیده‌اند که عُبید زاکانی در این داستان، به هیچ کس دیگر، جز شاه ابواسحاق و امیر مبارزالدین، نظر نداشته‌است. اگر او چنین نظری هم داشته، برای من، چندان ساده نیست که بتوانم این داستان را با واقعیت‌های تاریخی، انطباق‌دهم. اگر عبید، چنین قصدی هم داشته، در کار خود، کاملاً ناموفق بوده‌است. تردیدنیست که برخی خصلت‌های گربه با ویژگی‌های رفتاری امیر مبارزالدین آل مظفّر، انطباق پیدا می‌کند. اما می‌توان چنان نمونه‌های رفتاری را نه تنها در زمان عبید بلکه در سال‌ها و سده‌های قبل و بعد از او نیز شاهد بود. از این رو، پیدا‌کردن چنان وجوه مشترکی میان گربه و این شاه متظاهر، موضوع را چندان ساده نمی‌کند که ما بگوییم این داستان، ماجرای درگیری‌ها و اختلاف‌های آنان و سرانجام مرگ شیخ ابواسحاق‌ را به بیان درکشیده‌است. عبید در این داستان، به غیر از آن که موضوع اخلاق و باورهای مذهبی را به عنوان یک عامل تعیین‌کننده برای محکومیت یک طبقه و بالابردن طبقه‌ای دیگر مطرح‌کرده، در کل داستان، گربه را به عنوان پیروز نهایی در مقابل خواننده قرارداده‌است. البته اگر این داستان را امیرمبارزالدین نوشته‌بود، شاید درک چنان رفتارهایی، طبیعی‌تر به نظر می‌رسید. زیرا در آن صورت، قلم در دست دشمن بود و دشمن نیز جز به نفع خویش، به چیز دیگر نمی‌اندیشد.

 

عبید در این داستان، هیچ کلنگی به ریشه‌های درگیری نمی‌زند. گربه، موجود نادانی‌ به تصویر کشیده می‌شود که فقط به گرسنگی خویش می‌اندیشد. هرچند حتی در فضای میخانه، با آن‌که او آگاه‌است که جنگ‌طلبی‌های موش مست و یا تهدیدهای او نسبت به وی، هیچ ریشه‌ی اندیشمندانه‌ای ندارد اما با وجود این، تصمیم می‌گیرد، موش مست را بخورد. البته غیرعادی‌بودن موضوع از جایی شروع می‌شود که او از کاری که کرده، چنان پشیمان می‌گردد که در مسجد به درگاه خداوند از ارتکاب چنین گناه بزرگی، طلب بخشایش می‌‌کند. اگر گربه سیر بود و به هیچ غذایی احتیاج نداشت، اگر گربه موش را به گونه‌ای شکنجه آمیز می‌کشت و می‌خورد، جای آن‌داشت که او از آن چه کرده، از درگاه خدای خویش، طلب بخشش‌کند. اما واقعیت، چیز دیگری را نشان می‌دهد. گربه در زمان خوردن موش اول، اگر گرسنه هم نبوده، چندان سیر هم به نظر نمی‌آمده است. از این‌رو، خوردن چنان موشی که مستانه، گربه را به چالش می‌کشیده، هیچ توجیهی عقلانی ندارد. جز آن‌که گربه گرسنه بوده و می‌بایست به هربهانه‌ای، خود را سیرسازد. حتی در برخورد دوم که باز هفت موش برگزیده به حضور گربه می‌آیند و با خود مقدار زیادی هدیه‌های ارزنده می‌آورند، برخورد گربه، قبل از آن که کینه‌ورزانه باشد، گرسنه صفتانه است. اگر او گرسنه نبود و تنها به دلیل کین و دشمنانگی، دست به کشتن موش‌های نماینده می‌زد، در آن‌صورت، می‌بایست جنازه‌ی آنان را پس از کشتن، در میان کوچه و خیابان رها می‌کرد تا نشان‌بدهد که او در پی خوردن موجوداتی که از آن‌ها نفرت دارد نیست.»

ادامه دارد