بیشتر مردم ما، «عبید زاکانی» را با سه پدیده می‌شناسند. «داستان موش و گربه»، «رساله‌ی اخلاق‌الاشراف» و «طنزهای گزنده و افشاگر» او در رابطه با قدرتمندان و ثروتمندان جامعه‌ی وقت. این طنزها تنها در رساله‌ی اخلاق الاشراف نیست بلکه هرجا که عبید دستش رسیده، آنان را در معرض نگاه خواننده قرارداده است. به راستی آیا این شاعر و نویسنده‌ی قرن هشتم و معاصر شخصیتی چون حافظ شیراز، موجودی فراتر از این نکات‌است؟ اگر کسی بخواهد قضاوت تند و بی‌احتیاطانه و مقداری هم بیرحمانه در مورد او داشته‌باشد، ممکن‌است بگوید نه! عبید همین‌است که دیده می‌شود و بیشتر از این، در معرض نگاه قرارندارد. اما به گمان من، چنین برخوردی با وی، بسیار ظالمانه‌است. اگر او در میان اقشاری از مردم ما، در گوشه‌ی انزوا بافی‌مانده نه از آن روست که او انسانی کوچک با اندیشه‌هایی کوچک‌تر بوده‌است. من چنین نگاه کم‌شمارنده‌ای را نمی‌پسندم. می‌توان گفت که عبید به دلیل زبان تحریک‌کننده و آمیخته با معدود واژه‌های جنسی و استفاده‌ی افراطی از آن‌ها، در طول تاریخ، نسبت به خود ظلم رواداشته است. بسیاری از مردم، خاصه زنان ما، می‌توانسته‌اند به او نزدیک‌شوند و در باره‌ی افکار و تلقی او از زندگی اجتماعی، به بررسی و مطالعه بپردازند. اما آنان نه تنها از وی فاصله گرفته‌اند بلکه بخش عظیمی از جامعه را از حاصل تفکرات و دیدگاه‌های خاص خود، محروم ساخته‌اند. به باور من، این فاصله‌گرفتن آنان، نمی‌توانسته است از چیز دیگری ناشی شود، غیر از زبان آلوده‌ی به محرمّات جنسی او، آن‌هم در جامعه‌ای کاملاً دربسته.

  

برخورد عبید، با داستان موش و گربه و اشارات و کنایات او به حوادث روزگار شاعر، براساس اطلاعات دیگری که ما داریم، برخورد چندان عمیقی نیست. البته نیاز به آن نبوده است و نیست که شاعر به گونه‌ای شخم‌زننده، مورخ‌وار و یا پژوهش‌گرانه، کار خود را ارائه‌دهد. درست‌است که دوران زندگی عبید، منطقه‌ی فارس، دوران ناآرامی‌است. اما شهر شیراز در چنان دورانی نه در فقر فکری به سر می‌برده و نه در قحطی شخصیت‌هایی که اهل اندیشه و پژوهش بوده‌اند. با توجه به چنان فضایی، می‌توان انتظار داشت که برخورد او با چنان پدیده‌ای، از عمق و گستردگی بیشتری برخوردار باشد. این بدان معنانیست که چون نگاه عبید، آن عمق و گستردگی را نداشته، باید بر او تاخت. این چنین منطقی، نه در شآن کارهای علمی و ادبی‌است و نه پذیرفتنی. انکار نمی‌توان‌کرد که زبان روایی او، زبان گرم و پرجاذبه‌ای است. هرکس که آشنایی ابتدایی با زبان فارسی داشته‌باشد و معنی ساده‌ترین کلمات را بفهمد، تقریباً بخش عمده‌ی داستان موش و گربه‌ی او را درک می‌کند. هرچند در آن، هم کلمات و اصطلاحات عربی به کار رفته و هم یک واژه‌ی غیر اخلاقی که در بافت چنان کتابی، آن را می‌آزارد. این که عبید در سراسر این داستان، چنان واژه‌ای را به کار برده، چندان تعجب‌آور نیست. چنان فردی که در بخشی از لطیفه‌ها و طنزهای خود، زبان به زشت‌نویسی و زشت‌گویی بازکرده، چندان ساده‌نیست که بتواند در جای دیگر، خود را کاملاً کنترل‌کند. گذشته از آن، زشتی بسیاری از واژه‌ها در ذهنِ به کاربرنده‌ی آن، در بستر زمان ناپدید می‌شود و او آن یا آن‌ها را به عنوان کلماتی معمولی، مورد استفاده قرار می‌دهد.

 

عبید زاکانی، حتی وقتی با زشت‌گویی‌های خویش، قصد تحقیر اعیان و اشراف آن زمان جامعه‌ی شیراز یا یزد و کرمان و قزوین را هم داشته، قبل از آن‌که ویژگی‌‌های رفتاری آنان را در مناسبات اجتماعی، به نمایش بگذارد، بیشتر و بیشتر، تلاش خود را روی جلوه‌های جنسی آنان و یا به تصور خود او، روابط جنسی آنان، خاصه در بُعد تحقیرآمیزآن نسبت به زن، متمرکز کرده‌است. از شاعر یا شخصیتی که در قرن هشتم زندگی می‌کرده، انتظار نمی‌توان‌داشت که زنان را برکشد و توانایی‌های آشکارشان را برزبان آورد. این کار را حتی حافظ شیراز، خواجوی کرمانی و یا سلمان ساوجی و یا سعدی که شخص اخیر، قبل از آنان هم می‌زیسته، نکرده‌است. اما در نگاه آنان، این گونه تحقیرها هم، دیده نمی‌شود. عبید زاکانی برای تحقیر هر گروه و یا شخصیت اجتماعی، بیشترین نوک حمله‌ی خویش را به سوی زنان توجه داده‌است. گذشته از این، زبانی را که نتوان در کلاس درس، در مکتب و مدرسه و یا دانشگاه و یا در محفل‌های خصوصی به کاربُرد، چه جای آنست که انسان آن را در نوشتن به کار ببرد و به نسل‌های آینده، انتقال‌دهد. او با نگاهی بسیار سطحی، عامیانه و با ناباوری به قدرت مردم کوچه و بازار، حتی یورش خشم‌آمیز آنان را به سوی کسی که در مرکز قدرت قرار دارد، بی‌فرجام و شکست‌خورده توصیف می‌کند. از نظر او، بُرد قطعی از آن کسانی است که قوی‌ترند. مهم آن نیست که نماینده‌ی چه نیروهایی هستند. نیروی اقلیت و معدود جامعه و یا نیروی اکثریت و بسیار زیاد آن.

 

درست است که عبید در بیت‌های پایانی داستان موش و گربه، اشاره‌ای به «فیل»، «فیل‌سوار»، «تخت و ایوان» دارد، متوجه شیخ ابواسحاق اینجو است اما نه او موش بوده‌است و نه امیر مبارزالدین، گربه. اگر هم چنین‌بوده، دست کم می‌بایست به سرنوشت خود این گربه‌ی واقعی نیز اشاره می‌داشت. او وقتی که به خواننده هشدار می‌دهد که می‌بایست از این قصه، پندگرفت، ظاهراً منظورش آنست که خواننده بداند و بفهمد که نمی‌شود با یک حریف قدرتمند، وارد نبردشد. مهم آن نیست که این حریف، ستمکار و «روسیاه» باشد. آن‌چه مهم‌است آن‌که، بُرد نهایی با اوست نه با آنان که مورد ستم واقع شده‌اند. اینک چند بیت از قسمت پایانی موش و گربه را در این جا می‌آوریم.»

شاه مــــوشان بشد به فیل سوار

لشگر از پــیش و پس خــــروشانا

گربه را هردو دست، بسته بـه هم

بــــا کلاف و طنــــاب و ریــــسمانا

 

شاه گـــــفتا بـــــــه دارآویـــــــزید

ایـــــن سگ روسیـــــــاه نـــــادانا

گــــربه چــــون دید شاه موشان‌را

غیـــرتش شد چـــو دیـک جوشانا

 

هــــمچو شیری نشست بــر زانو

کَنـــد آن ریسمـــــان بـــه دنـــدانا

مــــوشکان را گرفت و زد به زمین

کـــه شدنــــدی به خـــاک یکسانا

 

لشکر از هــرطــرف فــــراری شد

شاه از یــــک جهت گــــریـــزانـــا

از میــــان رفت، فـیل و فـیل‌سوار

مــــخزن تـــاج و تــــــخت و ایوانا

 

حرف‌های پدرم جالب و شنیدنی‌بود. اما اگر من می‌خواستم همان‌ها را حتی با زبان و شیوه‌ی خود، برای ملای مکتب و بچه‌ها نقل‌کنم، کار چندان ساده‌ای نبود. توانایی فهمیدن با توانایی انتقال‌دادن، تفاوت‌های بنیادی دارد. با وجود این، حس خوبی در من شکل گرفته‌بود. زیرا در همان مدت کوتاه، از زبان پدرم در باره‌ی موش و گربه‌ی عبید زاکانی و زندگی خود او، بسیاری چیزها شنیده‌بودم که تا آن زمان، جز شعرخوانی «توران مهنّا» از دوران خردسالی، چیز دیگری در ذهنم وجود نداشت. روزی که قرارشد، هرکدام از ما برای ملای مکتب، دریافت خود را از خواندن داستان «موش و گربه» بیان کنیم، فرارسید. در آن‌روز، من متوجه‌شدم که برای خیلی از بچه‌ها، حتی دسترسی به این داستان، نه امکان‌پذیر بوده و نه حتی آنان تلاشی در جهت انجام آن، از خود نشان‌داده‌بودند. در جمع پانزده نفره‌ی ما در آن مکتب، فقط سه نفر توانسته‌بودند به داستان موش و گربه دسترسی پیداکنند. به غیر از من، آن دو نفر دیگر، یکی پدرش کارگزار یکی از اعیان ورامین‌بود که هم از دانش نسبتاً خوبی برخوردار بود و هم به کتاب‌خانه‌ی ارباب خود که نسل اندر نسل، آن را محافظت می‌کردند، دسترسی داشت. نفر بعدی، فرزند یکی از محضرداران تهران بود که پدرش، مقام خود را کمتر از شاه و نخست‌وزیر نمی‌دانست. زیرا نه به سادگی کسی می‌توانست در آن زمان محضر داشته‌باشد و نه امکان مطالعه‌ی دقیق قوانین اسلامی برای همه امکان پذیربود. طبق اظهارات آن دو نفر، هردو به داستان موش و گربه‌ی عبید دسترسی داشتند. وقتی ملای مکتب، دریافت که فقط سه‌نفر توانسته‌اند به کمک پدرهایشان، به داستان موش و گربه‌ی عبید دسترسی‌یابند، هیچ واکنش خشمگینانه‌ای از خود نشان نداد. بلکه به آرامی گفت:«من می‌دانستم که دسترسی به این داستان و بسیاری کتاب‌های دیگر، چندان ساده نیست. از این جهت، خوشحالم که بازهم سه نفر از شما توانسته‌اید به این کتاب دسترسی پیداکنید و آن را بخوانید و نظر خودتان را برای من و بقیه‌ی بچه‌ها بیان‌دارید.

ادامه دارد