دنیای شاعران تذکرهی نصرآبادی (10)
تذکرهی نصرآبادی به دلیل تنوع شخصیتها، اتفاقها و موضوعها از یکطرف و همچنین پیوند دادن سرایش شعرها از سوی نویسنده به پارهای ماجراهای خصوصی افراد که هرکدام اگر چه به ظاهر سادهدلانه و گاه سطحی جلوه میکند اما در عمق، نشان از موضوعاتیدارد که تفکربرانگیزهستند و پرده از مناسبات دورانی تاریخی و اجتماعی برمیدارند که تلاطمهای اجتماعی، آرام ارام، در حال جوانهزدن هستند. به همین جهت، بسیاری از پژوهشگران اجتماعی، کلامی، سیاسی و حتی رفتارشناس، میتوانند از این کتاب، بسیارها بیاموزند و با تجزیه و تحلیل آنها، سیمایی از تلاطم و جنب و جوش این دوران را که هنوز در لایههای زیرین جامعه، جاری هستند، به مردم علاقهمند ارائهدهند.
در ادامهی بررسی تذکرهی مورد نظر، به نام شخصی برمیخوریم که «غیاثای حلوایی» نام دارد. نصرآبادی، دیوان او را که سههزار بیت داشته از نظر گذرانده و به همین جهت، ابیاتی از وی را به عنوان نمونه در کتاب خویش، ذکر کردهاست. اما از زندگی خصوصی این فرد، ذکر این نکته را ضروری میداند که این فرد، در سالهای پایانی عمر، بینایی خویش را از دست داده و در یکی از شبها که از اتاقش که در طیقهی دوم ساختمانی در اصفهان قرارداشته، «جهت مهمی بیرون آمده، از بام افتاده به عالم بقا خرامیده»است.
زتیرهبختی خـــــود آنزمـــان شدم آگاه
که دایهام سر پستان خویش کرد سیاه
خوشم به شورش محشر که کس نخواهد دید
کــــه گَــــــردِ من زکــــدام آستان بــــــرخیزد ص 341 و 342
شخص دیگری که نصرآبادی به او اشارهدارد، «ملاشکوهی» نام داشته که «در مردمی و آدمیّت، همهدان بوده»است. این شخص، روزی به «قهوهخانهی عَرب» که «پسران زلفدار» نیز در آنجا حاضر میشدهاند رفته و از تصادف روزگار، شاه عباس ماضی نیز، وارد قهوهخانه میشود و از «ملاشکوهی» میپرسد چه کارهاست؟ او در جواب شاه، خود را به عنوان شاعر معرفی میکند. شاه نیز برای نمونه از وی، شعری میخواهد. او هم بلافاصله این بیت را میخواند که سخت، مورد توجه شاهانه قرار میگیرد:
ما بیدلان به باغ جهان، همچو بــرگِ گُل
پهلوی یکدگر همه در خون نشستهایم ص 343
یکی دیگر از این شاعران، «ملا زمانی یزدی» نام دارد که از دیدگاه نصرآبادی، شاعر زبردستی بوده، بیآنکه نویسندهی تذکره، دیوان شعر او را دیدهباشد. «مشهور است که دیوان خواجه حافظ را جواب گفته، به خدمت شاه عباس برده، گفت:خواجه حافظ را جواب گفتهام. شاه فرمود که جواب خدا را چه خواهی گفت»؟ چنان که میبینیم در تذکرهی نصرآبادی، میتوان رد پای برخی از شاهان صفوی از جمله شاه عباس کبیر، شاه صفی و شاه عباس دوم را دید. ظاهراً شعر در این دوره، بیش از هر زمان دیگری، از طریق قهوهخانهها و محفلهایی که بسیاری از مردم علاقهمند بدان جا رفت و آمد داشتهاند، گسترش یافتهبودهاست. چه این خبرِخاص که مربوط به شاه عباس است، درستباشد و چه نادرست، نمیتوان به همهی موردها شککرد و یا حتی چنین موردی را دور از حقیقت پنداشت. از این شاعر، یک رباعی را نقل میکنیم:
گیرم که به درد خسته، درمـانگشتی
در دیده، چو سرمهی سلیمان گشتی
حـــال دل مـــا اگـــر نـــپرسی بـــهتر
انـــگار کـــه گــفتیم و پشیمانگشتی ص 349 و 350
از آنجا که برای شعرای این دوره، سفر به هند، یکی از دل مشغولیهای روزانه بوده و بیشتر آنان نیز از طریق چنین سفر یا سفرهایی، به مال و منالی دست مییافتهاند، انگار آنان که قصد چنین سفرهایی نداشته، از عُرف جاری زمان، سرپیچی کرده اند. چنیناست که نصرآبادی در شرح حال یکی از آنان به نام «مقیما» مینویسد:«مردِ سادهلوحِ خوشذاتی بوده... از تهران به جایی نرفته، در آنجا فوتشد». غرض از «نرفتن به جایی» تا آن جا که فضای تذکرهی نصرآبادی اجازه میدهد، بیشتر «هند» مورد نظر بودهاست. در این جا به آوردن یک بیت از او قناعت میورزیم:
به راهش خانهای از نی بناکرد
درونِ نی، بسان نــاله جــا کرد ص 359
نصرآبادی در شرح حال «میرزا رضی دانش» که او را از سادات رضوی مشهد به شمار میآورد، میگوید که وی مدتی در هند، در خدمت «شاهجهان» بوده. اما بعدها به «دکن» رفته، در آنجا زندگی را به عیش و عشرت سپری کردهاست. هرچند سرانجام در آخر کار، توانسته به ساحل رستگاری برسد. او سپس به مشهد برگشته و در آنجا مقیم شدهاست. نصرآبادی شنیدهاست که :«پادشاه، هرساله سیتومان در وجه مشارالیه مقرر داشته که به نیابت وی، هرساله، زیارتکند. العهده علی الراوی».
چسانبینم که مِی را محتسب در خاک میریزد
کـــه میلرزد دلم بـــرگی اگـر از تــاک میریزد
همچو دزدی که به باغ از گذر آب رَوَد
از رگ تــاک، به میخانه رهـی پیداکن ص 359 و 360
محمدطاهر نصرآبادی وقتی به شرح حال «میرزاجانی» میرسد، تعجب میکند که از ولایت خلخال، چنان شخصیتی بروز کردهباشد. او البته ننوشته است چرا. اما میتوان گمانکرد که کوچکی منطقه و نبود آموزگاران سخنشناس، از جملهی این عوامل، به ذهن وی رسیده است. ص365 و 366 / در همین راستا، به شخصی به نام «تسلی» اشارهدارد که در آغاز کار«در شیراز، قمچی بافی میکرد(قمچی/Ghamchi به معنی تازیانه است). تازیانهی همتی بر مَرکبِ توفیق زده، خود را در صف شعرا رسانیده، پایهی سخن را بلند رتبهکرد.» چند بیت از او را در اینجا میآوریم:
جُز آه، کسم گَردِ غم از دل نفشاند
جـاروبِ سرا، باد بُوَد خاکنشین را
هیچکس داغ تو با خویش نبردهاست به خاک
این چراغیاست که در خلوتِ من میسوزد
بـــر مُرادِ خود نـرفتم، نیمگام از دستِ دل
هچون آن بینا که عمری، دستِ نابیناکشید ص 366 و 367
طاهر نصرآبادی از شخصیتی نام میبرد به نام «ملا مُلهِمی» که در خدمت یکی از حُکام تبریز بودهاست. او در برخورد با پسران خدمتکار حاکم، ظاهراً شوخیهای خارج از دایرهی ادب و عِفاف میکرده. به همین جهت، حاکم از یکسو از این کارِ وی ناراحت بوده و از طرف دیگر، نمیخواستهاست او را از درگاه خود براند. زیرا از مصاحبت وی، بهره میبردهاست. نکته آنست که هرمقدار که حاکم به وی تذکر میداده که دست از این آزار کلامی فرزندان خدمتکار وی بردارد، در او تأثیر نمیکردهاست. سرانجام، به دستور وی، کلاهی از چرم به نام «تُماقه» که واژهای تُرکی است و معنی کلاه میدهد، میسازند تا او در زمان صحبتکردن، آنرا بر سر بگذارد تا کمی وی را بیازارد و همین نکته موجبشود که دست از این کار بکشد. ظاهراً استفاده از این کلاه چرمی، چنان خُلق او را تنگ کردهبودهاست که جناب «مُلهِمی» پس از مدتی، فرار را بر قرار ترجیح میدهد و از خدمت حاکم تبریز میگریزد. نصرآبادی مینویسد:«کتابهای خوب از او مانده. همشیرهزادهاش که وارثش بود از تبریز آمده، در اندک روزی، آنچه ماندهبود، ضایعکرده، در کمال پریشانی و اِفلاس، مراجعتکرد». ص 376 و 377
یکی دیگر از این شاعران که دیوان اشعارش به دوازده هزار بیت میرسیده، «عرشییزدی» نام داشتهاست. نصرآبادی در مورد او چنین مینویسد:«مسموعشد که پسر زشتی داشته. عزیزی بعد از دیدن آن پسر، گفته که «ملاعرشی»، این بیت را در باب این پسر گفته:
تخم دیــــگر بـه کفآریم و بــــکاریم زِ نو
کانچه کشتیم، زِ خجلت، نتوان کرد درو ص 377
طاهر نصرآبادی در شرح حالِ «میرزا نظام» که از سادات دستغیب شیراز است و دیوانش سههزار بیت شعر دارد، چنین مینویسد:«شهرت ایشان به دستغیب، سببش آنست که شخصی از عِناد، شجرهای از ایشان طلبیده، از غیب دستی پیداشده، شجرهی ایشان را آورد». از وی به آوردن یک رباعی، اکتفا میکنیم:
گــر از کتاب، دعـوی دانشکند کسی
صندوق را رسد که زند تخته بر سرت
دود چـــراغخوردن اگــــر دانش آوَرَد
بـــایـــد چـــراغدان بنشیند بَــرابَــرت ص 383 تا 385
نصرآبادی در کتاب خود از شخص دیگری به نام «میرزا صادق دست غیب» که زمانی قاضیالقُضات شیراز بوده، صحبت میکند. ظاهراً شاه صفی، او را به علت خط خوشی که داشته، در کتابخانهی سلطنتی به خدمت میگیرد. اما او از این کار رضایت نداشته، ترک خدمت میکند و به شیراز باز میگردد. نصرآبادی در مورد مرگ او، چنین مینویسد:«مسموعشد که روز فوت او، غزلی که در آن روزها گفتهبود، در پیشِ جنازهی او میخواندند»:
از ازل، صادق به دنیا، میل آمیزش نداشت
چندروزی آمــــد و یاران خود را دید و رفت ص385
ادامه دارد