دنیای شاعران تذکرهی نصرآبادی (12)
شیوهی تذکرهنویسی محمد طاهر نصرآبادی از آن رو قابل تأملاست که هرچه را دیده و شنیده، صرفنظر از ارزش محتوایی آنها، در کتاب خویش جمع آوردهاست. بخش زیادی از اطلاعات او، از نوعِ «شنیدهها»ست. گاه این شنیدهها به یک فرد برمیگردد که خود شاهد یک رویداد و یا دیدن دیوان اشعار یک شاعر بوده. گاه به نظر میرسد که او از منابع مختلف، حرفهای مختلفی شنیده و سرانجام، وجه مشترک آنها را در کتاب خویش وارد ساختهاست. نکتهی جالب در این موضوع، آنست که انسان امروز، میتواند از خلال این اطلاعات واردشده که ظاهراً در آن هنگام جزو عادیات زندگی بوده، وارد دنیای قرن یازدهم هجری قمری گردد و تصویری نیمهروشن و در برخی موارد، نسبتاً روشن از مناسبات سیاسی، اجتماعی، مذهبی و ادبی آندوران به دست بیاورد.
او در بخشی از تذکرهی خویش، اشاره به فردی دارد به نام «ملاکَرَمی» که «یحتمل، پنجاههزار بیت گفته». این فرد، روزی به قهوهخانه میآید و اظهار میدارد که شب گذشته، دَه دینار و نیم به یک شمع داده و دو غزل سرودهاست. یکی از ساکنان قهوهخانه به نام «ملاحاتم»که ظاهراً دستی در تحقیر و کمشماری کار دیگران داشته، بلافاصله به وی جواب میدهد که معلوم نیست آن غزلها به یک دینار بیرزد. اینک بقیهی مطلب را مستقیماً از تذکرهی نصرآبادی نقل میکنم:«خمسهای هم گفته. چون زخمی در بینی داشت و پیوسته برآن، پنبه چسبانیدهبود، ملاحاتم میگوید(باز همان فرد تحقیرکننده) که خمسه را چون بدگفتهای، شیخ نظامی، تیر در بینی تو کرده».
شب چو روم به کوی او، روز زبیم مدعی
هـــمچو فلک نهان کنم آبـــلههای پای را
...
چراغی می برم در خاک از داغت پس از مُردن
که بـــزم کشتگان عشق را بــــی نــور نگذارم ص 417 و 418
نصرآبادی به شخص دیگری به نام «ملاطاهری نائینی» اشاره دارد که آلودهی هوا و هوس بوده و در همین راستا، دل در هوای وصال یکی از خانهزادهای شاه عباس ماضی داشتهاست. از نوشتهی نصرآبادی برنمیآید که آیا او به وصال آن خانهزاد رسیده یا نه. اما به هرصورت، خبر به گوش شاه عباس میرسد. شاه، او را احضار میکند تا دِمار از روزگارش درآوَرَد. بقیه را مستقیماً از زبان طاهر نصرآبادی میشنویم:«..به هنگامی که به کنار بخاری نشستهبود، بعد از پرسش و جوابهای نامسموع، آتشکش سرخشده را برداشته، فرمود که او را بوسیده خواهیبود. به تلافی آن، این را ببوس و آتشکش را بر لب و دهان او گذاشته، بسوخت و به این ترتیب، اعضای او را سوخت. به التماس یکی از خواص، او را بخشید».
ص 419
در شرح حال «ملامقیم» می گوید که به خدمت یکی از پادشاهان هند به نام «اورنگزیب» درآمده و شاه مورد نظر، به او، نهایت لطف و مهربانی را داشتهاست. روزی این شخص، ارادهی سفر به مکه را میکند. شاه، هزینهی سفر وی را میپردازد و او را روانهی خانهی خدا میسازد. اما جناب ملامقیم در مکه درمی گذرد. اما ظاهراً قبل از مرگ، فرصت کافی داشته که هم آگاهانه وصیت کند و هم دو نفر را به عنوان مجری و شاهد اجرای درست وصیت بگمارد. شخص مجری، یک شیخ عرب بوده که ملامقیم به او اعتماد داشته و شاهد، یک ایرانی درستکار بوده که میبایست برکار آن شیخ عرب، نظارت میکردهاست تا کتابهای اندک و روپیههای اهدایی شاه هند، به درستی توزیعشود. گوشهای از مطلب را از زبان نصرآبادی میشنویم :«...چندجلد کتاب و هفتصد روپیه که از او ماندهبود، پارهای به فقرا دهند و جزوی را به یکی از اقوامش که در هند است بدهند.» به آوردن بیتی از او قناعت میورزیم:
هرشیوه که ورزم به ریا، کارندارم
در بُتکده، عُمریست که زُنّار ندارم ص 429
در کتاب محمدطاهر نصرآبادی به نام شخص دیگری برمیخوریم به نام «میر مشرب». پدر او شیشهگر بوده اما خط نستعلیق و شکسته را هم خوب مینوشته. ظاهراً این پدر، به دربار شاه عباس، راه داشتهاست. روزی پدر، پسر را به دربار شاه می آورد و به معرفی او با ذکر خصائل برجستهی آن روزگار می پردازد تا شاید در ادامه، رزق و روزی وی، از دربار شاهان صفوی تأمینگردد. بهتر است رشتهی کلام به دست نصرآبادی دادهشود:«..که طالبِ عالِم صالحی است و از مغیّراتِ حلال هم، نچشیده و بندِ زیرجامهاش به حلال هم وانشده. شاه میفرماید که مگو پسری دارم، بگو کُرّهخری دارم..». ص 440
یکی دیگر از این افراد که نصرآبادی به تفصیل در بارهی او صحبتکرده، مردی است به نام «سعیدا» که دارای بیماری روانی بودهاست. او نخست به آیین یهود اعتقاد داشته و سپس به اسلام گرویدهاست. این شخص همچون بسیارانی دیگر، به هند کوچ میکند و پس از مدتی، در کوچه و بازار، لخت و عریان، راه میرود. خبر این شیوهی رفتار به شاه میرسد. شاه او را احضار میکند و دستور میدهد لباس بپوشد. «سعیدا» از پوشیدن لباس خودداری میکند. پس از این امتناع، فتوادهنگان دربار، حکم قتلش را صادر میکنند. اما شخصی از ماوراء النهر به نام «ملا عبدالقوی»که از دیگر فتوادهنگان عمیقتر می اندیشیده، میخواهد دست نگاهدارند تا او نیز با وی صحبتکند و بیشتر به احوالش آگاهگردد. وقتی ملاعبدالقوی وی را ملامت میکند که چرا لباس نمیپوشد، او پاسخ میدهد که شیطان قوی است و سپس استدلال خود را برای نپوشیدن لباس، با این رباعی ارائه میدهد:
خــــوشبالایی، کـرده چنین پست مرا
چشمی به دو جام بُرده از دست، مرا
او در بـــغل مناست و مـن در طلبش
دزدی عـــجبی برهنهکردست مــــــرا
ملاعبدالقوی وقتی پاسخ «سعیدا» را میشنود، خود را کاملاً ناتوان احساس میکند و در نتیجه به خدمت پادشاه هند میرسد و او نیز حکم قتل وی را تأیید میکند. بهتراست آخرین بخش این ماجرای درناکِ یک انسان بیمار را از زبان نصرآبادی بشنویم:«یکی از حلال خواران، مأمور میشود که او را به قتل برساند. همین که از برابر پیدا میشود، (سعیدا)میگوید که این چه جلوه است که دیگر به کار ما میکنی؟ و بر سرِ پای مینشیند که گردنش را میزنند». ص 441
باز نصرآبادی از شخص دیگری صحبت میکند به نام «قسمتِ مشهدی» که در فن طلاکوبی، نام و آوازهای داشتهاست. به عقیدهی نصرآبادی، این شخص که شاعر هم بوده، به علت داشتن ذوق شعر، غالب اوقات از کار اصلیاش که طلاکوبی بوده و از این راه، زندگیاش را میگذانده، باز می ماندهاست. نصرآبادی در همین رابطه، شاعری را با کاهلی برابر میشمارد. آنگاه به ماجرایی اشاره میکند بدین شکل که این شخص، روزی به قهوه خانه میآید و بر اثر اختلاف دریافت در معنی یک شعر با فردی دیگر به نام «ملکحیدر»، بایکدیگر درگیر میشوند تا آنجا که احتمالِ قتل و خونریزی نیز میرفتهاست. نصرآبادی به نقش خویش در این دعوا اشارهدارد:«آنروز کمینه، سعی بسیار در اطفاء آتش فسادکرد. ملاقسمت، عصر آن روز بیمارشده، روز دیگر فوتشد». ص445
در شرح حال شاعری به نام «ملامحشری خوانساری» مینویسد:«مردِ درویشِ بیچارهای است. از قُدماست. قریب به نود سال دارد، اما بسیار زندهدل و شوخ طبیعت است». / ص 456/ همچنین در این رابطه باید به «ملاغیرت همدانی» اشارهکرد که کارش معرکهگرفتن در میدانهای شهر بوده و از این طریق، زندگی را میگذراندهاست. اما شبی خواب میبیند و صبح که بیدار میشود، خود را شاعر مییابد بیآنکه سوادی داشتهباشد. او خود گفتهاست:«بیسواد همدانم زِ سوادِ همدان»./ 458
نصرآبادی از شخصی نام میبرد که «یوسفا خوانساری» نامداشته. وی، زندگی او را چنین توصیف میکند که همهی عمر در فقر زیسته و هرگز روی سکهی پول را ندیدهاست. طاهر نصرآبادی، داستان جالبی را نقل میکند که این فرد، همیشه از نظر ظاهر چنان بوده که مردم تصور میکردهاند اهل عبادت و پرهیزگاری بودهاست. از همینرو، وقتی شخصی را داروغهی خوانسار میکنند، داروغهی مورد اشاره از فرط گرفتاری، پسرش را به دست همین «یوسفا» میسپارد که از تنهایی به درآید و در عین حال، آنچه میآموزد، اخلاق حسنهباشد. اما هنوز روزگار چندان نگذشته که پدر درمییابد که پسرش در معاشرت با این مرد، نه تنها دست از عبادت کشیده که حتی به شرابخواری نیز دست یازیدهاست. نکتهی دیگر آنکه خانهی طاهر نصرآبادی چون بر سر راه خوانسار به اصفهانبوده، مرتب محل رفت و آمد مسافران بسیار قرار میگرفته و آنان از میهماننوازی وی، بهرهجسته، در آنجا اُتراق میکردهاند. یکی از همین افراد، جناب «یوسفا» بوده که وقتی به خانهی نصرآبادی میآمده، حتی خود، دست به کار غذادرست کردن میشده و آنجا را خانهی خویش میپنداشتهاست. نصرآبادی مینویسد که او بسیار عذاهای بدی میپخت و اگر از دستپخت او تعریف نمیکردی، هزار و یک آیه و دلیل میآورد که از نعمت خداوندی، بدگویی نبایدکرد. نصرآبادی از او بیتی آوردهاست که ما نیز آن را در این جا میآوریم:
ما را زِتو هیچ پای، کم نیست
ای چـــرخ بـــگرد تا بــگردیم ص 456 و 457
باز در شرح حال فرد دیگری به نام «همایون محمد»، چنین مینویسد:«در اکثر علوم، دست داشته و اکثر خطوط را خوب مینوشت...شوق صحبتش به مرتبهای بود در مجمعی که حاضربود، فرصتِ نماز به حُضّار نمیداد. در جوانی فوتشد».
مــجمع دهر بـه جمعیت مستان مانَد
کان یک از پای فتد، آن دگری برخیزد ص 460 و 461
نصرآبادی باز از فردی نام میبرد که «الفتی» خوانده میشده.«طبعش در کمال شوخی و نمکبود..شعرِ همواری میگفت. اما خود را بِه از اَنوری میدانست»./ص 464/ همچنین به نام فرد دیگری برمیخوریم به نام «محشری» که از ولایت نیشابور بوده و در سخنسنجی، چنان رتبهای داشته که او را استاد «ملانظیری» میدانند. گمان من آنست که اشارهی نصرآبادی به «نظیری نیشابوری» باشد که از شاعران نام آور سبکهندی است. در این جا میتوان این نکته را بازگفت که شاید نظیری از آن شاگردانی بوده که پس از چندی، بر استاد خویش، پیشیگرفتهاست. طاهر نصرآبادی به این نکته اشاره میکند که:««مقیمای مقصود» او را دیدهبود. میگفت آنقدر پیرشدهبود که تا ابرو را بالا نمیکرد، کسی را نمیدید»./ ص 465
ادامهدارد