یکی دیگر از شخصیت‌هایی که طاهر نصرآبادی، نام او را در شمار شاعران این عصر آورده، فردی است به نام «میرسَنَد». گذشته از آن‌که این فرد از دیدگاه نصرآبادی، انسانی دین دار بلکه بسیار پاک‌طینت و قناعت‌پیشه‌است. این فرد، هیچ  علاقه‌ای هم به سیر و سفر نداشته‌است. بخش آخر توصیف این شاعر را از زبان نصرآبادی می شنویم:«..از محصول فین کاشان، وظیفه‌دارد و به آن قناعت می‌کند». وقتی نصرآبادی به این نکته اشاره می‌کند که از محصول فین کاشان حقوق می‌گیرد و به همان نیز قانع‌است، این نکته را باز می‌گوید که آن‌چه به او می‌دهند، چندان چشمگیر نیست اما او بدان نیز قانع‌است و زندگی خویش را می‌گذراند. سخنان نصرآبادی وقتی معنی می‌دهد که دریابیم که در آن روزگار، در میان شاعران و دیگر مردمان که می‌توانستند سخن‌آرا، نقاش و یا خطاط باشند، این گرایش، بسیار قوی بود که سفری به هندوستان‌کنند و با اقامتی چند ساله در آن‌جا، ثروتی فراهم‌آورند و برگردند. در چنان روزگار و بافت رفتاری، جناب «میرسَنَد» نه علاقه‌ای به ترک زادگاه خویش داشته و نه گلایه‌ای از اوضاع روزگار. همان آب باریکه‌ای که از محصولات فین کاشان به وی می‌رسیده، برای انسانی چون او، کفایت می‌کرده‌است.

 

آنــــان کـــه رفته‌اند تـــــماشای مـــاکنند

نقش از برون پرده‌ی فانوس، دیدنی‌است

             .....

انسان، یــــکی هــــزارشود از فِــــتادگـــــی

هردانه‌ای که خاک‌نشین‌گشت، خرمن است                       ص 466

 

محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال «ملاسالک قزوینی»به نکته‌ی جالبی اشاره‌دارد. بدین معنا که این فرد، یک‌بار به هند می‌رود و در آن‌جا با افرادی نظر «کلیم کاشانی» و «حاجی محمدجان» به نشست و برخاست می‌پردازد و سپس با دستی پُر و کلی سرمایه به ایران برمی‌گردد. اما ظاهراً همه‌ی اموال او، توسط خویشانش به غارت می‌رود و برای شاعر، چیزی نمی‌ماند. او ناچار می‌شود بار دیگر، راهی هند شود تا توشه‌ای مجدد برای زندگی خویش، فراهم آوَرَد. نصرآبادی ننوشته‌است که این «غارت‌خویشان» چگونه صورت گرفته که «ملاسالک» بیچاره را یک‌بار دیگر، راهی هند کرده‌است. به راستی، اگر هند در این دوران نبود، شاعران و شاعر مسلکان و ماجراجویان ما چه می‌کردند. شماری برای عیش و عشرت، روانه‌ی هند می‌شدند تا داد خود از کهتر و مهتر بستانند و شماری دیگر برای آن بدان‌جا می‌رفتند تا شاید از نظر مادی برای آنان، گشایشی حاصل‌آید که عمدتاً نیز حاصل می‌آمده‌است.

 

همت برجسته از ننگ علایق، فارق‌است

خـــــار نتـــواندگــــرفتن دامـــنِ کوتاه را

                   ...

استخوانِ منِ  مجنون به تفاوت بردار

ای هُما، چاشنی دَرد فراموش مـکن          ص 467 و 468

 

یکی دیگر از این شاعران که قبلاً در شیراز، شغل «شانه‌رنگ‌کنی» داشته، به هند می‌رود و کم‌کم در خدمت «عبدالله قطب‌شاه»، از نظر مادی، وضع رو به راهی پیدا می‌کند. اما در همان جا، دزدان رند که دارندگی و برازندگی وی آگاه می‌شوند، خانه‌اش را غارت می‌کنند. البته اگر در این میان، شخصی به نام «دانشمندخان» که از اهالی شیراز بوده و به اعتبار هم‌شهری‌بودن، به دادش نرسیده‌بوده، شاید که از غصه، دق‌مرگ می‌شده است. با وجود این، شاعر مورد نظر، مدت‌زمانی کوتاه پس از کمک این همشهری در حوزه‌ی مادیات، زندگی را به درود می‌گوید.

 

زِ برق آه می سوزم، سراپا کوه و صحرا را

به اشک تلخ می‌گویم جواب شور دریـا را

                          ...

نشانـــت از لب دریــــا چو پرسیدم، به جوش آمد

صدف را گوش پیداگشت و ماهی را زبان، گُم‌شد          ص469

 

طاهر نصرآبادی یک‌بار دیگر در بررسی احوال «شاعران» عصر خود، خشم خود را از «نکبت موزونیّت»/ص 273/ ابراز می‌دارد. نکبت موزونیت به زبان امروز، می‌تواند نکبت شاعری نام بگیرد. البته چنان که از تذکره‌ی نصرآبادی و حتی دیگران برمی‌آید، آنان که توانسته‌بودند از طریق روابط خاص، به دربار حاکم، امیر، وزیر و یا شاهی راه پیداکنند، اگر به دلایلی، مورد خشم قرار نمی‌گرفتند، تا پایان عمر، می‌توانستند در رفاه و آسودگی زندگی‌کنند و به قول نصرآبادی:«اسباب و اموال بی‌حساب» به دست بیاورند/ص475/. اما نه همه چنین امکانی داشته‌اند و نه همه، در شاعری چنان توانا بوده‌اند که دیگران را مسحور خویش سازند و حاکمان را به دنبال خود روانه‌سازند. البته باید در این دوره‌ی زمانی، سخت شکرگزار هند بود که بسیاری از این شاعران، برای بهبود وضع زندگی خویش، سفری گردشگرانه به آن دیار می‌کرده‌اند و پس از مدتی اقامت، با «ثروت»‌ی که می‌توانست تا پایان عمر به آنان، تأمین اقتصادی ببخشد، به ایران برمی‌گشته‌اند. این را اضافه‌کنم که در زمینه‌ی بُعد منفی شاعری بر زندگی شماری از اشخاص، نصرآبادی در صفحات قبل، اشاره‌ای به زندگی شخصی به نام «قسمت مشهدی» کرده‌بود که هنر و حرفه‌اش طلاکوبی بوده اما از وقتی، پا به دایره‌ی شعرگذاشته بوده، آدم تنبل و بیکاره‌ای شده. گفته‌ی نصرآبادی، بازگو کننده‌ی این موضوع‌است که در میان شماری از اقشار اجتماعی، ظاهراً شاعری با «بیکارگی» و حتی چه بسا با «مُفت‌خوارگی» برابر شمرده شده‌است.

 

یکی دیگر از این افراد، شخصی‌است به نام «ملاوارسته» که هم به هند رفته و هم به جاهای دیگر و حتی سفرنامه‌ای هم به نام «سوانحیّه» قلمی کرده‌است. این شخص چنان نام‌آور و معتبر می‌شود که به دربار شاه عباس ثانی راه یافته و از مزایای خدمتگزار بودن معنوی شاه، برخوردار گردیده‌است. اما ظاهراً حد و اندازه‌ی خویش را ندانسته و با دیگر درباریان، مرتب اختلاف و درگیری داشته. همین دردسرهای ایجادشده از سوی وی، موجب‌شده که از دربار، طردشود. با وجود این، بازهم دست از درگیری با مخالفان خویش برنداشته‌است. تا آن‌جا که به قول نصرآبادی:«زبان به هجو او گشوده، مثنوی پُرزورِ نمکینی در آن باب گفته». ظاهراً این وجود نا آرام، در سال‌های آخر عمر، برای گذران زندگی، در اصفهان، دلال زُغال و هیزم شده و از این راه، زندگی خویش را تأمین می‌ ساخته‌است.

 

ای‌ ز آتشِ عِــــذار تــــو گُل‌ها شراره‌هــــا

چــــشم تـــرا فریب و فسون از اشاره‌هـا

از بس که چرخ، کشتی دریادلان شکست

این بحــــر، یــک سفینه‌شد از تخته‌پاره‌ها

                         ...

برماست مِنّتی همه کس را، چرا که ما

مـــمنون آن کسیم کـه ممنون آن نه‌ایم          ص 476

 

یکی دیگر از این افراد که سرگذشت زندگی‌‌اش شنیدنی و تأمل‌کردنی‌‌است، فردی‌است به نام «ملاشوکتی» که از اهالی اصفهان بوده. بهتر است بقیه‌ی توصیف زندگی او را از زبان طاهر نصرآبادی بشنویم:«طبعش در کمال بی‌پروایی بود. با وجود کِبرِ سن، از جمیع فُسوق بهره‌ی وافی‌داشت. ..در مرتبه‌ی ثانی که به هند رفت، پسر «راجپوتی/Rajputi» ملازم کرده، با او اراده‌ی حرکت ناشایستی کرده، آن پسر، او را کُشت».

 

کو فریبی که بَرَم یک نفس از راه تُرا

سخت تـــنگ آمده، در بغلـــم آه ترا

                     ...

بـــه تماشاگه خورشید جـمالت امروز

آفتاب آمده و از همه‌کس گرم‌تر است

                    ...

نه شهری، نه باغی، نه صحرائی‌ام

تـــو از هرکجایـــی، مـن آن‌جایی‌ام               ص 478

 

یکی دیگر از این شاعران، فردی است به نام «ملا وفا» که از مردم هرات‌است اما به قول نصرآبادی، آوازه‌اش بیشتر از واقعیت وجودی اوست و به این مصرع استنادکرده که : آواز دُهُل‌شنیدن، از دور خوش‌است. او نیز مانند دیگر شاعران این دوران، در پی زندگی بهتر، به هند رفته و صاحب ثروت و مال شده است. اما ظاهراً اجل مهلتش نداده که  ازآن ثروت استفاده‌کند. پس از مرگ او، همه‌ی ثروت وی به برادرش رسیده‌است. آخرین جمله را از قول نصرآبادی نقل می‌کنم:«آن برادر هم توفیق خرج نیافته، فوت‌شد».

 

از ما مپوش چهره که ما بی‌ادب نه‌ایم

کـــوته‌تر است از مُـــژه‌ی ما، نگاه ما

                          ...

شاکرم چون بندگان از رزق صبح و شام خویش

از زبان چــــرب‌دارم، لقمه‌ای در کــــام خویش                      ص 479 و 480

 

نصرآبادی در تذکره‌ی خویش از فردی صحبت می‌کند که «محمدقاسم لاهیجی» نام‌دارد. این شخص که در آغاز زندگی، امکاناتی داشته، به تجارت از راه روسیه مشغول‌شده است. اما در یکی از این سفرها، احتمالاً توفان دریا، کشتی بار او را درهم می‌شکند و اموالش نابود می‌گردد. از بدِ حادثه، به کار «قهوه‌چی»‌باشی روی می‌آورد. ظاهراً از این کار چنان نفرت‌داشته که وقتی مشتری‌های بی‌خبر از همه‌جا، سفارش چای می‌داده‌اند، چنان «به چشم» می‌گفته که از نگاهش نسبت به مشتریان، تحقیر و شرر می‌باریده‌است. اما ظاهراً بخت، بار دیگر به او روی می‌آورد و این بار نه چون تاجر بلکه به عنوان خلیفه‌ای در یکی محلات لاهیجان به کار مشغول می‌شود و از سفارش‌گرفتن چای و قلیان، رهایی می‌یابد. بیتی که می‌آید، زبان حال او در زمان «قهوه‌چی»‌بودنش بوده‌است.

 

کسی کـــــه آتش غــــلیان طلب‌کــــند گویم

چنان به «چشم» که بیرون جهد زدیده، شرار            ص 533

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال «ظهیرای لاهیجی» از شخصیتی صحبت می‌کند که هم در ذهن و هم در رفتار، آدم واقع بینی بوده و دوست‌نداشته از موهبت‌های زندگی مادی، تنها به امید فردای قیامت، صرفِ نظر کند. این فرد، در آغاز به شغل «خبّازی» مشغول بوده. اما سعی کرده به مدرسه برود و دانش کسب‌کند همین تحصیل، موجب‌شده که :«نان خود را در دو سرا، پُختِ تجارتی هم می‌کند». به زبان ساده‌تر، این فرد، هم به دنیای خویش اهمیت داده و هم به آخرت‌خویش. هیچکدام را قربانی آن دیگری نکرده‌است.

 

جمال دوست به دیدن نمی شود آخر

گُــل بهشت، به چیدن نمی شود آخر

نیافـــتم که سررشته در کجا بندست

کــه آه من به کشیدن، نمی‌شود آخر         ص 537

ادامه دارد