برخی ساده‌پردازی‌های طاهر نصرآبادی در بیان ویژگی‌های رفتاری اشخاص، خاصه در حوزه‌ی اخلاقیات، ذهن انسان را سخت به خود جلب می‌کند. این گفته‌ها مربوط به شخصی است به نام «مولانا علیرضا» که نوشته‌های درِ مسجدِ شیخ لطف‌الله و چند نقطه‌ی دیگر در اصفهان به خط اوست. توصیف نصرآبادی چنین است:«آن‌هم تبریزی است اگر چه فضیلت او به «مولانا عبدالباقی» نمی‌رسد. اما بسیار پاکیزه وضع و آدمی‌روش‌بود و هفت قلم را خوش می‌نوشت.»/ص297

 

در شرح حال «میرعماد» خطاط دوره‌ی صفویه، تقریباً چیزی که ملاک عمل نصرآبادی نیست، توانایی شاعرانه‌ی اوست. زیرا نصرآبادی فقط اشاره به این دارد که از او، یک رباعی شنیده‌ و وی همان رباعی را در تذکره‌ی خود آورده‌است. برای نصرآبادی، حوادث زندگی فرد، فراز و فرودهای سیاسی، کینه‌ورزی‌ها و محبت‌دیدن‌ها و موردهایی از این قبیل، به طور جد، حائز اهمیت‌است. از این‌رو، نویسنده به شرح ماجرایی می‌پردازد که برای این خطاط، به قیمت جانش تمام شده‌است. او می‌گوید که «میرعماد» در میان مردم، تظاهر می‌کرده که به مذهب سنت گرویده‌است. شاه عباس ماضی از این کار او چنان خشمگین می‌شود که آرزوی مرگ او را می‌کند و این آرزو را در حضور یکی از افراد خویش به نام «مقصود مسگر» برزبان می‌آورد. شاه صفوی به این فرد می‌گوید که آیا کسی پیدا نمی‌شود که این «شخص سُنی» را به قتل برساند؟ «مقصود مسگر» نیز که مانند بسیاری، مصداق این شعرند:«ازتو به یک اشارت، از ما به سر دویدن»، همان شب، هنگام به حمام‌رفتن «میرعماد»، او را به قتل می‌رساند و دستور غیر مستقیم شاه را به اجرا می‌گذارد. طاهر نصرآبادی در مورد او می‌گوید:«خط نستعلیق را به مرتبه‌ای رسانیده که حمل بر اِعجاز می‌توان‌کرد»./ ص 297 / در همین راستا یعنی گروه خطاطان، باز محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال فرد دیگری به نام «تُرابا» چنین می‌گوید:«دست مبارکی‌داشت که هرکس از او تعلیم‌گرفت، خوش‌نویس‌شد»./ص 298

 

در بخش «اشعار درویشان»، نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «درویش محمد صالح» نام داشته‌. این فرد، آدم مُرتاضی بوده‌است. یکی از اشخاص نیکوکار به نام «حاج صفی قلی بیک» که مروارید فروش بوده، برای او محلی در مسجد «لُنبان/Lonban» می‌سازد که وی در آن جا به «دست‌افشانی» مشغول بوده‌است. اما پس از مدتی، جناب درویش محمد صالح، از این مسجد، خسته می‌شود و تمایل پیدا می‌کنددر زمینی مرغوب‌تر که در کنار «نهرِ تاق‌نما» قرارداشته، تکیه‌ای داشته‌باشد و در آن‌جا به انجام مراسم درویشانه و یا مذهبی خود بپردازد. از طرف دیگر، صاحب آن زمین مرغوب، رضایت به فروش ملک خود نداشته‌است. شاه عباس ثانی که از این موضوع آگاه می‌شود، برای رضایت «درویش محمد صالح»، زمین مورد نظر را از صاحب آن، به زور می‌گیرد و وی را به آرزویش می‌رساند. شاید شاه عباس فکرمی‌کرده که گرفتن زمین با قدرت قهر از یک آدم ثروتمند، چندان گناهی متوجه او نمی سازد. اما درست کردن یک «تکیه» و دادن آن به مرد درویش خوش‌سلیقه‌ای چون «درویش محمد صالح» برای آخرت او، دستِ کم، پس‌اندازی فراهم می‌آورد. /ص 301

 

محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «درویش صادق»، چنین می‌گوید:«مردِ درویشِ بیچاره‌ای است». نویسنده‌ی تذکره، از وی یک بیت شعر، نقل کرده‌است:

 

دل، خانه‌ی خداست، مکن وقف چون مَزار

این خانه را بـــــه صاحب ایــن خانه واگذار           ص 303

 

یکی دیگر از این افراد، شخصی است به نام «شیخ صمد» که از نواده‌های شیخ سعدی شیرازی بوده و در زندگی خویش، فراز و فرودهای بسیار داشته است. هرچند در این فراز و فرودهای رفتاری، نشانه‌ای از فراز و فرودهای شاعرانه و کلامی نیست. نخست آن‌که این شخص:«مرد درویشِ پاک‌طینتِ شکسته احوال بوده». اما با وجود درویشی و شکسته ‌احوالی، وقتی کشف می‌کند که جد پدری‌اش در زمان شاه تهماسب، از دربار مواجبی می‌گرفته، با خود می اندیشد که مگر او از جد پدری‌اش کمتر است که نباید همان مواجب را از دربار دریافت‌دارد. از این‌رو، اسناد و مدارک آن زمان را به حضور «محمدخان» که مقام وزارت داشته می‌آورد و ثابت می‌کند که برای گرفتن مواجب، کاملاً مُحِق‌است. به همین جهت، مواجب او، باردیگر برقرار می‌شود. البته با وجود برقرارکردن مواجب، بازهم به روال کار دنیا اعتنایی نداشته و در شیراز، همچنان به کار کفش‌دوزی خویش مشغول بوده‌است. اما کمی بعدتر، مشکل بزرگ دیگری روزگارش را تیره و تار می‌سازد. این مشکل، آن بوده که او را متهم می‌سازند که با پسر بچه‌ای روابط جنسی برقرارکرده‌است. این اتهام، چنان بر وی گران می‌آید که :«از فرط تقوا و تعصب، آلت تناسل خود را بریده، در آن اوقات فوت‌شد». ص 303 و 304

 

در این بخش، نصرآبادی به ذکر نام «شاعران و موزونان» می‌پردازد که اولین گروه از اینان، «شاعران عراق و خراسان» هستند. نصرآبادی در بررسی زندگی «حکیم شفائی» بدین نکته اشاره می کند که یک‌بار هنگامی که او به «تخت‌گاهِ هارون‌ولایت» می‌رفته در نزدیکی «نیماورد» به کاروان شاه عباس و همراهانش برخورد می‌کند. شاه عباس سعی می‌کند که به احترام حکیم شفائی، از اسب به زیر آید. اما حکیم شفایی مانع می‌شود. اما وزیران و همراهان شاه، همگی به احترام حکیم شفایی از اسب به زیر می‌آیند و صبر می‌کنند تا کاروان وی از آن جا بگذرد. طاهر نصرآبادی از او، اشعار بسیاری نقل کرده که ما به آوردن دوبیت از آن‌ها بسنده می‌کنیم:

 

صبحی که سردهم بـه فلک، دودِ آه را

در سینه بــشکنم نـــفس صبحــگاه را

عُذر گنه بخواه که رحمت بهانه‌جوست

خـــواهد وسیله‌ای که نبخشد گـناه را                  ص309 تا 311

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال شاعری به نام «محمدقلی سلیم تخلص» می‌گوید که یک‌بار در وصف «لاهیجان»، یک مثنوی سروده بوده است. وقتی که او به هند می‌رود، همان مثنوی را به اسم «کشمیر»، تحویل دربار شاه آن‌جا می‌دهد. کرد. شاید از دیدگاه شاعر، همه‌ی مناظر کشمیر، شبیه لاهیجان بوده‌است و او با خود اندیشیده که لزومی ندارد، یک‌بار دیگر، همان‌ها را تکرارکند. پس بهتر است یک نسخه‌ی دیگر از اصل اشعار خود آماده‌سازد و این بار، کشمیر و کشمیریان را بدان توصیف‌ها مفتخرسازد. نصرآبادی می‌نویسد:«چنین مسموع‌شد که بدخو بوده و لطیفه های بیجا، بیشتر از او سر می‌زده». یکی از نمونه‌هایی را که نصرآبادی از وی نقل کرده، بدین گونه‌است که او را در شیراز، به خدمت «امام قلی‌خان» می‌برند. با این که تنباکو در آن هنگام ممنوع بوده، امام قلی‌خان دستور می‌دهد به احترام وی، یک قلیان چینی بزرگ جثه برایش بیاورند. او تا قلیان را می‌بیند می‌گوید:«در خانه، به کدخدای مانَد همه‌چیز!» خان که فرد درشت اندامی بوده، از شنیدن از این مصراع، آزرده خاطر می‌شود. با وجود این، پنج تومان خلعت به وی می‌دهد و دیگر به او اعتنایی نمی‌کند. از اشعار او، یک بیت را به عنوان نمونه می‌آوریم:

 

میان یوسف و معشوق ما، نسبت نمی‌گنجد

مـــن اندر راست‌گویی، روی پیغمبر نمی‌بینم      ص327 تا 331

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «زلالی» که ما او را به «زلالی خوانساری» می‌شناسیم، چنین می‌گوید:«...در تازه‌گویی و نمکِ کلام، فرد است. در فن مثنوی، طرز تازه‌ای به عرصه آورده که کسی تتبع آن نتواندکرد. رطب و یابس در کلامش بسیار است. اما ابیات بلندش از قبیل اعجازاست». چنین نگاهی صریح، برکشنده در بُعدی و فروکشنده در بُعدی دیگر، از ویژگی‌های محمد طاهر نصرآبادی‌است. نویسنده به ماجرایی اشاره می‌کند که شنیدن آن جالب است. روزی این شاعر به قهوه‌‌خانه‌ای می‌آید که محل تجمع شاعران‌بوده‌است. او دفتر اشعارش را نیز با خود همراه داشته و آن را به شخصی می‌دهد که «ملاغُروری» نام داشته‌است. وقتی ملاغُروری، دفتر وی را ورق می‌زند، بیتی می‌بیند که روی آن را خط کشیده‌بوده‌است. ملاغُروری علت این کار را جویا می‌شود. شاعر جواب می‌دهد:«بعضی یاران گفتند که معنی ندارد». جالب آنست که نصرآبادی اضافه می‌کند که این بیت شعر زلالی، چنان غنی‌است که ارزش یک دیوان شعر را دارد. آن بیت را در این‌جا می‌آوریم تا از نظر شما نیز بگذرد:

 

زِ جُستن جُستن آن سایه در دشت

چـــو زاغ آشیان گُم‌کرده می‌گشت      ص 332   

 

نصرآبادی توضیح می‌دهد که غرض شاعر از این بیت، توصیف حیوانی‌است به نام «بُراق» که از اسب کوچک‌تر و از الاغ بزرگ‌تر است. با چنین توصیفی، باید همان قاطر باشد. واژه‌ی بُراق، به معنی اسب هم هست. نتیجه‌ای که نصرآبادی می‌گیرد آنست که با وجود ارزش‌داشتن این بیت، وقتی دوستانش آن را بی‌معنی تصورکردند، او در کمال تواضع، برآن خط بطلان کشید. البته ناگفته نماند که نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی می‌گوید:«...آن‌چه می‌گفت، از غیب به زبانش می‌دادند». شاید جناب شاعر وقتی خود فهمیده که همه‌ی آن شعرها از غیب به وی واصل می‌شده، با خود فکر کرده که چه بسا ابیات سست و بی معنی نیز به وی تحویل داده شده‌است و به همین جهت، به مجرد آن که دوستان، آن بیت را باطل اعلام کرده‌اند، او نیز مقاومتی از خود بروز نداده است. در این جا به آوردن یک بیت دیگر از اشعار او قناعت می‌کنیم:

 

زِ بس که مغز مرا عشق کرده، دست‌افشار

خـمیرمــــایه‌ی دیــــوانـگی شد آخــــــرِ کار        ص 336

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «آقاشاپور»، از وی چنین نام می برد:«در فن قصیده، کمال قدرت دارد. به عنوان تجارت به هندوستان رفته، اسبابی به هم‌رسانیده، به ایران آمد...الحق فراخور استطاعت، خسّت بسیار داشت». از این «شاعر خسیس» که به اندازه‌ی کافی از سفر هندوستان، مال و منال به هم‌زده، دو بیت می‌آوریم:

 

نــــمی‌گویم کـــه از زنــــدان غـــم آزاد کـن ما را

اگــــر جــــایی گرفتاری ببینی، یـــاد کـــن مــا را

تفاوت نیست، لطف و جُـــور یکسان است نزد ما

تو می‌دانی، به هرنوعی که دانی، شادکن ما را                                  ص 340

ادامه دارد