عطار در میزبانی سیمرغ (بخش نُهُم)
نگاه باز و تؤام با احترام آقای «هِرمان اِنو» به ادبیات فارسی و عرفان ایرانی، در ما نیز با وجود خامی و جوانی، این حس را ایجادکردهبود که میتوان خارجی بود اما نگاه منصفانهای به پدیدههای فکری در عرفان و ادبیات ایران داشت. «هرمان اِنو» از آن شخصیتها نبود که نگاهی عاشقانه و اغراقآمیز نسبت به ادبیات ایران داشتهباشد. نگاه او نگاهی بود عمیق اما مبتنی بر منطق و شعور. از همین رو، وی با وجود همهی کمبودها، تضادها و خمیدگیهای فکری در این حوزه، آن را دارندهی طیفی گستره و غنی از عناصر فکری گوناگون میشمرد که ذهن انسان اندیشمند را پس از گذشت سدههای متوالی، هنوز هم میتواند به خودجلبکند. از دیدگاه او، ادبیات ایران آمیزهای است از ادبیات مبارزه، سازش، انتقام، خشونت، گذشت و مهربانی. این نوع ادبیات، طبیعیترین جلوههای رفتاری یک انسان تاریخی را به نمایش میگذارد.
واقعیت آنست که ما با وجود آنکه مطمئن شدهبودیم که آقای «اِنو» احساس خستگی نمیکند و دوست دارد برای ما تا چند ساعت دیگر همچنان صحبتکند، اما خود ما که بر اثر گرمشدن هوا، سخت تشنهشدهبودیم، نیاز به آن داشتیم که عطش خویش را با نوشیدن مشتی آب برطرفسازیم. اما از آنجا که او گفتهبود نیازی به استراحت ندارد، ما نیز برای حفظ حرمت او، دلمان نیامد که رشتهی کلامش را قطعکنیم. شاید این هم از همان رفتارهای غیر طبیعی ما ایرانیان است که از همان کودکی با آن آشنا میشویم و با آن ادامهی حیات نیز میدهیم. ناگفته نماند که گاهگاه، صدای برخی بچهها که در محوطهی آرامگاه به جست و خیز میپرداختند و پارهای مادران که فرزندانشان را صدا میزدند، حواس ما را از تمرکزی که باید داشتهباشیم، منحرف میکرد. خاصه آن که لحظه به لحظه نیز بر شمار افراد بازدیدکننده افزوده میشد. اما آقای «هرمان اِنو» یا چنین موردهایی را نمیشنید و یا اگر هم میشنید، چنان در حال و هوای ارزیابی شخصیت عطار قرارداشت که اعتنایی به آنها نمیکرد. از طرف دیگر، در ما این احساس قوتگرفتهبود که میبایست تا آنجا که امکانداشت از سخنان او بهرهورمیشدیم. نه چنان دیدارهایی یکبار دیگر تکرار میشد و نه چنان آدمی با آن وسعت دانش و نگاه ارزیابانه و عمیق به ادبیات و عرفان ایرانی، میتوانست در دسترس ما قرارداشتهباشد. باری، «هِرمان اِنو» به سخنان خویش، اینگونه ادامهداد.
«داستان «شیخ صنعان» که در درون مثنوی «منطقالطیر» قراردارد، دارای 405 بیتاست. خلاصهی داستان ایناست:«مردی روحانی که از اعتبار فقهی و علمی در حوزههای دین و عرفان برخوردار بوده و بیش از چهارصد مرید از محضر تدریس او استفاده میکردهاند، شبی خواب بُتی را میبیند که در روماست و او به ستایش آن پرداختهاست. او چنان کنجکاو و بیقرار میشودکه درس و منبر را رها میکند و تصمیم میگیرد که خود را به دیار روم برساند تا بداند که تعبیر آن خواب وسوسهگر، چه میتوانستهاست باشد. این شخص به توصیف عطار، دارای سن و سالی بالای هفتاد است. زیرا پنجاه سال سابقهی شیخی و استادی داشتهاست. مریدان و شاگردانش هرچه میکنند، نمیتوانند مانع سفر استاد خودشوند. در نتیجه آنان، به دلیل ارادتی که به او دارند و نگران حالش نیز، او را در این سفر همراهی میکنند. شیخ در روم، به دختری برخورد میکند که از معتقدان دین مسیح است. در هنگامهی این دیدار است که بیشتر و بیشتر مسحور زیبایی و رعنایی او میشود و دل در مهر و وصل وی میبندد. بُتی را که شیخ در خواب دیده، چیزی جز همان دختر زیبای مسیحی، کس دیگر نبودهاست. در این دلدادگی دیوانهوار، شیخ چنان خویشتن را فراموش میکند که حاضر است برای رسیدن به وصل وی، هرگونه هزینهای را بپردازد. دختر به او میگوید به چند شرط حاضراست تن به وی بسپارد و رضایت به وصل خویشدهد. نخست آنکه دین خود را که اسلام است رها کند و به دین مسیح درآید. دوم آنکه برای متمایزشدن از مسلمانان باید زُنّار برکمربندد. سوم آنکه خوکبان دخترشود که در عمل گماردن او به چوپانی آن حیوانها بودهاست. شیخ، همهی اینها را با کمال میل میپذیرد.
شاگردان و دوستدارانش، هرچه میکنند، نمیتوانند او را از این تسلیم و پذیرش بازدارند. آنان افسرده و نومید به سرزمین خویش بازمیگردند. دربرگشت به یکی دیگر از دوستداران شیخ برمیخورند که در زمان رفتن او به روم، به علت مسافرت، در آنجا حضور نداشته و در نتیجه از این ماجرا، بیخبر بودهاست. او شاگردان و دوستداران شیخ را که همراه او به روم رفتهبودند، ملامت میکند که چرا شیخ را تنها گذاشته و در بازداشتن وی از ترک اسلام و پذیرفتن عشق دختر، به اندازهی کافی تلاش نورزیدهاند. او دیگر یاران و دوستداران شیخ، تصمیم میگیرند که به مدت چهلروز به اعتکاف بنشینند و به درگاه خدا دعاکنند تا شاید از این طریق، گشایشی حاصلشود. که البته پس از چهلشبانهروز، دعایشان مستجاب میشود. بدینگونه که رهبر آنها، پیغمبر اسلام را در خواب میبیند که به وی مژده میدهد که شیخ از هرچه کرده، سخت پشیماناست و هماینک به آیین دیرین خویش که مسلمانیباشد بازگشتهاست.
آنان به روم میروند و میبینند که آن پیام حقیقت دارد. آنگاه، آنان بی اعتنا به معشوق شیخ، مراد و استاد خویش را با شکوه و جلال به شهر و دیار وی برمیگردانند. اما مدتی بعد، دختر ترسا که ظاهراً در غیاب شیخ، دچار دگرگونی روحی شده و پی میبرد که از میان مسیحیت و اسلام، دین اسلام، برتری مسلمی نسبت به مسیحیت دارد، به اسلام میگرود و تازه در آنجاست که شیفتگی عاشقانهی او نسبت به شیخ شروع میشود. در این میان، ندا به شیخ میرسد که باید به روم برگردد و دختر را در راه گرویدن به اسلام، کمککند. شاگردان شیخ که متوجه بازگشت او به روم میگردند، باردیگر هراس از آن دارند که نکند فیل او، یاد هندوستان کردهباشد. اما خیلی زود درمییابند که شیخ اینبار نه برای تکرار خطاهای پیشین بلکه برای پذیرش دختر و رهایی او از آن گمراهی دیرین میرود. آنان نیز خوشحال میشوند. اما وقتی که شیخ به آنجا میرسد، دختر را با حالی پشیمان و پریشان میبیند. و هنوز مقدمات سفر او را به عنوان کسی که مسلمانشده و دست از گذشتهی خویش شستهاست، فراهم نکرده که دختر، به علت فشارهای روحی، جان به جان آفرین تسلیم میکند.
قبل از آنکه به بررسی داستان «شیخ صنعان» بپردازم باید بگویم که اصل این داستان، نخستینبار در کتاب «تُحفهالمُلوک» آمده که منسوب به «امام محمد غزالی» فیلسوف و فقیه قرن پنجم قمری «تولد 450/مرگ 505» است. شماری از پژوهشگران، منبع داستان عطار را کتاب مورد اشاره میدانند اما برخی دیگر آن را منسوب به حدیثی میدانند که از پیغمبر روایتشده که داستانی مشابه آن را در خود دارد. این نکته را نیز یادآورشوم که در کتاب «تحفهالملوک»، نام فرد مورد نظر «شیخ سمعان» آمدهاست. اینکه فردی از مشرقزمین، دل در بر دختری از اهالی مغربزمین بستهباشد، با توجه به زمانی که این کتاب نوشتهشده، نکتهی غریبی نیست. علت این نکته نیز آنست که جنگهای صلیبی که میان مسیحیان و مسلمانان جریانداشت، خواه ناخواه، در ابعادی دیگر، موجب آمیزش، رد و بدل افکار و همچنین ایجاد علاقهمندی میان زنان و مردان شرق و غرب میشده است. باید یادآورشدکه جنگهای صلیبی، از سال 1095 تا سال 1250 میلادی به درازا کشید. بهانهی این جنگ، سلطهی ترکهای مسلمان بر بیتالمقدسبود که مسیحیان اروپا و عمدتاً نجبا و مالکان آن سرزمینها، تصمیم گرفتهبودند مسلمانان را از آنجا بیرون برانند. این جنگ برای همهی متعصبان مذهبی، به عنوان جنگی مقدس تلقی میشد. اما باید گفت که محتوای جنگ 155 سالهی مورد نظر که خود مرکب از 9 جنگ گوناگون بوده، چیزی جز دعوا بر سر لحاف ملانصرالدین نبودهاست. به همین دلیل است که در روزگار امروز نیز هر جنگ بیمعنایی را که با بهانههای غیر موجه و سطحی اما در باطن با انگیزههای اقتصادی و سیاسی دنبال میشود،«جنگ صلیبی» مینامند. در جنگهایی از این دست، قدرتمندان و سیاستمداران، مردم را زیر عنوانهای مذهبی و یا حتی نژاد و سنت به جان هم میاندازند و خود با خیال آسوده به هدفهای پنهانی خویش میرسند.»
ادامهدارد