عنصر فرهنگ و اندیشه و نفوذ آن در شخصیت کودک و یا جوانان و بزرگ‌سالان، از موردهایی نیست که بتوان آن را فقط به دوران درس و مشق در مکتب، مدرسه و دانشگاه، محدود ساخت. هرگونه تأثیرپذیری خواسته و یا ناخواسته‌ی ما از محیط‌های پیرامونمان، سنگ‌بنای شخصیت و فکر ما را از دوران کودکی، به شکل‌های گوناگون، شکل می‌دهد. هرمقدار که یک کودک، نسبت به گویندگان و یا محیط‌هایی که به سر می‌برد، باور و اعتماد داشته‌باشد، میزان این تأثیر پذیری، بسیار بالاتر و عمیق‌ترست. طبیعی‌است که اگر پدر من با عبید زاکانی و شعر موش و گربه‌ی او آشنا بود، با من برخورد دیگری داشت و چه بسا همان‌روز، چنان اطلاعاتی در اختیار من قرار می‌داد که می‌توانستم فردای آن، با غرور و اعتماد به نفس کودکانه‌ام به سراغ ملاباجی‌بروم و دانش نیم‌پخته‌ی خویش را که شب قبل از پدرم کسب‌کرده‌بودم به رخ همه‌ی اهل مکتب بکشانم.

 

روز بعد که به مکتب رفتم، با توجه به چند کلمه‌ای که پدرم در رابطه با موش و گربه و نام عبید زاکانی مطرح کرده‌بود، مستقیماً پرسش خود را با ملاباجی در میان گذاشتم. پرسش من این بود که این عبید زاکانی کیست؟ آیا او هم به مکتب می‌آید و یا در شهر ما زندگی می‌کند؟ ملاباجی که در آن لحظه، مشغول دوختن کف سوراخ‌شده‌ی جوراب‌های شوهرش بود، گفت:«عبید زاکانی دیگر کیست؟ او هیچ‌گونه نسبتی با من یا شوهرم ندارد.» به ملاباجی گفتم:«عبید زاکانی همان‌است که داستان موش و گربه را نوشته‌است.» ظاهراً ملاباجی در آن روز صبح، زیاد حال خوشی نداشت. با صورتی نسبتاً عبوس، جواب‌داد:«هر کسی می‌خواهد باشد، باشد. اما من با او آشنا نیستم. حتماً یک آدم بدبختی مثل بقیه‌ی بدبخت‌هاست که دلش را به نوشتن مزخرفاتی مثل موش و گربه خوش کرده‌است. من نمی‌دانم که عبید زاکانی، زنده‌است یا مرده. خودِ من، هیچ‌وقت آن را نخوانده‌ام. اما «توران مُهنّا» تا به حال، پنج‌بار آن را برای شاگردهای من خوانده‌است. داستان موش و گربه، داستان موش و گربه‌است. گربه، همیشه دشمن موش‌است. چه سیر باشد و چه گرسنه. مگر نشنیده‌ای که بعضی وقت‌ها به آدم‌هایی که خود را در این جا و آن جا قایم می‌کنند تا بقیه، آن‌ها را نبینند، می‌گویند بس‌کنید و بازی موش و گربه را کنار بگذارید. موش‌ها همیشه از گربه‌ها نفرت دارند.» حرف‌های ملاباجی نه تنها چیزی بر دانش من نیفزود، بلکه مرا مقداری هم از اصل موضوع دورکرد. به هر صورت، من حرفم را مطرح کرده بودم و جوابم را نیز دریافت داشته‌بودم. بیشتر از آن، نه حرفی برای گفتن‌داشتم و نه ملاباجی در آن روز صبح، حوصله‌ی مادرانه‌ای از خود به نمایش گذاشته‌بود.

 

من بار دیگر در جمع دو سه نفره‌ی دوستان خود، به زمزمه‌ی همان آیه‌هایی مشغول‌شدم که ملاباجی به شکلی طوطی وار به من یاد داده‌بود و از یکی از دخترها که کلاس اول دبستان را تمام‌کرده بود و سومین تابستانی بود که به مکتب می‌آمد، خواست که اگر ما اشتباهی داریم، او در تصحیح آن‌ها به ما کمک‌کند.  واقعیت آنست که آشنایی من با نام عبید زاکانی، چه از طریق پدرم و چه ملاباجیِ دل مشغول و کم‌دانش که می‌بایست برای گذران زندگی و یا کمک به گذران بهتر زندگی، هم خانه‌داری کند، هم بچه‌داری و هم مکتب‌داری، چنان سطحی‌بود که هیچ ردپای فکری خاصی در من باقی نگذاشته‌بود. سال‌ها گذشت. وقتی که کلاس اول دبیرستان می‌رفتم، یک‌روز با کمال تعجب، دیدم که به جای معلم فارسی همیشگی ما، شخصی وارد کلاس‌شد که همسایه‌ی مرموز کوچه‌ی ما، حاج‌آقا توسل بود. او همان کسی بود که همیشه در رفت و آمدهایش به خانه و یا به بیرون، یکی دو کتاب زیر بغل‌داشت. البته همه می‌گفتند که آن‌ کتاب‌ها حلیه‌المتقین است. راست یا دروغ، ما بچه‌ها آن را شنیده‌بودیم و بدان باور نیزداشتیم. در حالی‌که حتی نمی‌دانستیم که حلیه المتقین چه می‌گوید و نویسنده‌ی آن کیست. اما از شنیدن نامش، بوی نوعی تقدس و یا هموارکردن راه بهشت، احساس می‌شد. بچه‌ها کاملاً ساکت و کنجکاو بودند تا بدانند این مرد سالخورده یا در مقایسه با معلم خودمان، این مرد پیر کیست. آیا به طور موقت، معلم ما خواهدبود یا آن‌که تا آخر سال، مسؤلیت درس فارسی ما را خواهدداشت؟ حاج‌آقا توسل مرا می‌شناخت. همیشه به او سلام می‌کردم و او نیز با برخوردی مؤدبانه اما نه چندان گرم و نه چندان سرد، جواب مرا می‌داد. با آمدن او به کلاس فارسی، لبخندی از رضایت بر لبان من و حسی از کنجکاوی عمیق برجان من حاکم‌شده‌بود. حاج آقا توسل همین‌که وارد کلاس‌شد، کتاب‌هایی را که در دست داشت، روی میز گذاشت. به بچه‌ها نگاهی‌کرد، لبخندی زد و به همه سلام‌کرد. او گفت نامش «اسفندیار توسّل» است اما مردم، وی را به نام «حاج توسّل» می‌شناسند. سپس با خنده‌ای، این نکته را نیز افزود:«و عده‌ای مرا حاج آقا توسّل صدا می‌زنند. اما همان‌طور که گفتم، نام من اسفندیار توسل‌است. نه کمتر و نه بیشتر.» او پس از این معرفی، نامش را هم محض احتیاط، روی تابلو کلاس نوشت.

 

در آن سال، هنوز تازه رایج شده‌بود که از گچ‌های بازاری لوله‌ای برای مدرسه استفاده‌کنند. آن گچ‌ها محکم و فشرده‌بود و دست‌ها نیز کثیف نمی‌شدند. اما فراش مدرسه‌ی ما، همیشه مقداری از گچ‌هایی که خودش قبلاً درست کرده‌بود، در یکی از انبارهای مدرسه، به عنوان ذخیره نگه داشته‌بود. آن روز نیز، هم مقداری گچ‌ لوله‌ای تر و تمیز، قابل دسترس بود و هم مقداری از گچ‌های خود مدرسه. برخورد نخستین آقای اسفدیار توسل، در سطح کلاس، تأثیری گرم، مهربانانه و حتی پدرانه داشت. او توضیح‌داد که معلم ما به علت گرفتاری خانوادگی، ممکن‌است چند جلسه‌ای نتواند بیاید. اگر گرفتاری ایشان زودتر رفع‌شود، چه بسا هفته‌ی آینده، خود به کلاس برگردد. اما به هرصورت، وی تا زمانی که او نیامده‌است، مسؤلیت درس فارسی را خواهد داشت. یکی از دانش‌آموزان کلاس به نام «احسان قیماقی» که همیشه در نکته‌پراکنی، شهره‌ی مدرسه و دیگر معلمان بود، گفت:«امیدوارم حاج آقا، گرفتاری معلم محترم ما خیر باشد!» بجه‌ها زیر لبی، خنده‌ی آرام و مرموزی سردادند و اسفندیار توسل‌گفت:«خدا دعایتان را اجابت‌کند!» شنیدن چنین جواب قاطع، طنزآمیز و دو پهلو، همکلاسی ما را ساکت‌کرد و لبخند مرموز بقیه، از روی لبانشان به کلی محوگردید. درس فارسی آن روز ما، تصادفاً یکی از غزل‌های حافظ‌بود. آقای توسل گفت:«قبل از آن که غزل حافظ را بخوانیم، دوست‌دارم مقداری در باره‌ی حافظ، زمانه‌ی او، شاهانی که در آن دوران حکومت می‌کردند و نیز شاعران و نویسندگانی که با او هم‌دوره‌بودند، صحبت‌کنم. نظر من این است که همیشه می‌بایست شعرهای یک شاعر را با آگاهی به زمانه و شرایط اجتماعی او خواند. مزیت این کار در آنست که انسان، درک بهتری از معنای شعر خواهد داشت.»

 

او در ضمن صحبت‌هایش، به شاه شیخ ابو اسحاق، امیر مبارزالدین و شاه شجاع اشاره‌کرد. سپس به ذکر نام شاعرانی مانند سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی و عبید زاکانی پرداخت. با شنیدن نام عبید زاکانی، یک‌باره ذهن من به دنیای غبارآلود مکتب‌ و شعرخوانی «توران مهنّا»رفت و این که داستان موش و گربه چه می‌گوید. من هنوز نه این داستان را خوانده‌بودم و نه درکی از شخصیت عبید زاکانی داشتم. همان‌گونه که ملاباجی ما نیز نداشت. بی‌اختیار به این فکر افتادم که از آقای توسل، در این زمینه، پرسشم را مطرح‌کنم. اما از طرف دیگر، او چنان جدی، قاطع، روان و دلپذیر صحبت می‌کرد که من نمی‌توانستم حرف‌های او را قطع‌کنم. گذشته از آن، پس از مقداری اندیشیدن، با خود فکرکردم که من به علت همسایگی با او، این امکان را دارم که در فرصت‌های مناسب، کمی اطلاعاتم را نسبت به عبید زاکانی افزایش‌دهم و شخصیت او را از محاق ذهنی خویش به دلیل بی‌سوادی ملاباجی و پدرم، بیرون بیاورم. آن‌روز پس از آن که او مقداری در زمینه‌ی تاریخ عصر حافظ و معاصران او صحبت کرد، غزل حافظ را با صدایی ملایم، آرام و مسلط خواند. تک‌تک بیت‌های آن را معنی‌کرد و سپس به توضیح کلی آن غزل پرداخت. پس از آن‌که صحبت‌های او به پایان‌رسید، احساس‌کردم که دریچه‌ی بسیار بزرگی به یکی افق‌های ‌تاریخ کشورمان در برابر من بازشده‌است. این حس رضایت، حرمت و شکفتگی ذهنی را می‌شد در نگاه همه مشاهده‌کرد.

ادامه دارد