واقعیت آنست که فریدالدین عطار، در عمل، دو داستان بحث بر‌انگیز آفریده‌است. یکی منطق‌الطیر و دیگری داستان شیخ صنعان. برای بسیاری که نخستین‌بار با داستان شیخ‌صنعان برخورد می‌کنند، این اندیشه به ذهنشان می‌رسد که این داستان و یا این مثنوی عرفانی که شهرت آن کمتر از شهرت منطق‌الطیر نیست، داستان جداگانه‌ای است و آن دیگر، داستانی برای خود. البته باید این را گفت که تداخل داستان شیخ صنعان در مجموعه‌ای به نام منطق‌الطیر، چیزی را تغییر نمی‌دهد. زیرا با وجود آن که شباهت‌هایی میان آن دو وجود دارد، اما وجه اختلاف آن‌ها بیشتر از وجه اشتراکی است که در نظر خواننده به جلوه می‌آید. فریدالدین عطار، در داستان شیخ صنعان، تلاش کرده است تا از اسارت او در دام عشق و سرگردانی، آویزان‌شدن وی از طناب شوق و صال دختر ترسا و توسل‌جستن به باده‌ی بیهُش‌کننده برای تحقق خواست‌های پیش‌شرطانه‌ی وی، فضایی پُرتنش و غم‌انگیز بیافریند. شیخی آن‌گونه، مُراد برای بسیاران، ناگهان از یک‌سو، خود را به دختری جوان، بیگانه و با طراوت تحمیل‌ کرده‌است و از او می‌خواهد که بی‌محابا، وی را در آغوش خویش جادهد. از سوی دیگر، دختر که با مردی غریبه، پژمرده و سالمند روبروشده، یک‌باره از آن‌همه پیش‌داوری‌های لگدمال‌کننده توسط گفتار و رفتار او، شگفت‌زده می‌شود. اما حتی وقتی در برابر خواهش‌های گدامنشانه‌ی شیخ قرار می‌گیرد، سعی می‌کند به خواست‌های او با برخی پیش‌شرط ها و اما و اگرها پاسخ‌گوید. اما شگفتا که فریدالدین عطار، عملاً جانب شیخ را دارد و با دخترترسا، آشکارا، از در ستیز وارد می‌گردد. زیرا با دادن چنان تصویر مظلومانه‌ و مُحقّانه‌ای از شیخ، برآن سر است تا حتی دل افلاک را نیز به حال او، بسوزاند. اما در این ماجرا، سرانجام، آن مُنجی گمنام که گویی از عالم غیب مأموریت یافته‌بود تا شیخ را باردیگر به اوج برساند، کار خود را با اعتکافی چهل‌روزه آغاز می‌کند و ناگهان از افق‌های دور، خبر می‌رسد که شیخ، به حالت روحی و فکری اول بازگشته‌است. اینک نه تنها وقت خوشحالی‌کردن که حتی زمان انتقام‌گرفتن از چنان ترسازاده‌ی «چموش»ی است که شیخ ما را به خوکدانی و خوکبانی فرستاده‌است تا عمق تحقیر خویش را به چنان شخصیتی به نمایش بگذارد.

 

اینک که همه‌چیز در جهت توفیق شیخ صنعان پیش می‌رود، می‌بایست آن‌چیزهای دیگر، در جهت شکست، تحقیر و تنبیه دختر ترسا حرکت‌کند. و چنین است که در این راستا، ناگهان دختر، در خواب، آفتابی را می‌بیند که در کنار وی ظاهر شده‌است. آفتابی که به سخن می‌آید و به او دستور اکید می‌دهد که او باید در پی شیخ خویش روان‌‌گردد! این آفتاب تنها به روان‌شدن دختر در پی شیخ قانع نیست بلکه از او می‌خواهد به دین او درآید و خود را خاک درگاه وی سازد. شاید جرم دختر، آن بوده که بادادن مأموریت خوکبانی به شیخ، از آن‌جا که وجود او را پلید کرده، اینک باید با این رفتار تحمیلی حقارت‌طلبانه برای خویش، شیخ را از همه‌ی آن ناپاکی‌ها بازشوید. به او دستور داده می‌شود که از آن‌جا که شیخ بدون هیچ‌گونه مجوزی از طرف خداوند، راهی آستان کوی دختر شده، اینک او باید راهی کوی شیخ گردد. این او بوده‌است که در عمل، راهزن راه شیخ از کار درآمده است. از این رو، وی می‌بایست به جبران آن همه نکرده کاری‌ها، با او همراه‌گردد. هنگامی که دختر ترسا از خواب برمی‌خیزد، خود را چنان بی‌قرار می‌بیند که همه‌ی آن غرورها و ناز و طرب‌های زنانه‌ی خود را به یک‌سو می‌افکند و بی‌طاقت و خروشان، نعره سر می‌دهد، جامه بر تن می‌درد و راهی دیار شیخ می‌گردد. پرسش آنست که آیا این تغییر هویت ناگهانی در دختر ترسا، آن‌هم دور از هرگونه تأمل، دور از هرگونه تغییر تدریجی و گام به گام، تکرار همان ماجرای پیشین نیست که شیخ صنعان بر اثر آن تفکر جامد و غیر واقع‌بینانه، می‌خواست حتی تغییر و «دیگرشدن» حال خویش را نیز در هنگامه‌ی مستی و بیهُشی به انجام‌رساند؟

 

اما چه جای شگفتی‌است که حتی در عالم عرفان نیز، اگر لازم باشد بنده‌ای از بندگان خدا، مورد تبعیض و تحقیر عامدانه قرارگیرد. و چه بهتر که آن بنده، از جنس زن‌باشد که هم سنت تحقیر در باره‌ی وی، سابقه‌ای هزاران ساله دارد و هم این که این موجود پولادین، در همه‌ی این هزاره‌ها، هرگونه ستم و نابرابری را صبورانه تحمل کرده اما از صحنه‌ی تاریخ، محو نشده‌است. خاصه آن‌که این زن نیز اکنون در مرکز تحقیر و انتقام کارهای ناخواسته‌ی پیشین خویش نیز، قرار گرفته‌است. در چنان نظام‌های فکری، نه حنس زن می‌تواند از «ارزش مردانه» برخوردارباشد و نه برای او، حسابی جدی بازشده‌است. او می‌بایست به گونه‌ای غیر مترقبه، با جلوه‌ای از «بیخودانگی»، دور از هرگونه شرم، همه‌ی ارزش‌های ذهنی و رفتاری دیرین خویش را ندیده بگیرد و غرور انسانی خود را با خوابی چنان آشفته، زیر پا لگدمال‌سازد و به شکلی دیوانه‌وار و نعره‌زنان، در پی شیخ هفتاد ساله‌ای راه بیفتد که تا همان چند روز پیش، در آرزوی وصل جسمی و جنسی او، آمادگی انجام هر«کار»ی را پیداکرده‌بوده‌است. مهم‌تر از همه آن‌که او باید با پذیرش تحقیر، خود را موجودی «عورتی»، درمانده، بیچاره و آواره‌ی یار و دیار بداند. راستی این چگونه لطف غیبی در حق یک انسان شایسته، مغرور و مستقل است؟ مگر دختر ترسا به عنوان یک انسان، حق چه کسی را خورده بوده‌است؟ به چه کسی اهانت رواداشته و کدام اصول انسانی را زیر پا گذاشته که اینک باید در هیپنوتیزم یک قدرت جادویی و به شکلی بیرحمانه، خانه و کاشانه‌ی خویش را رهاکند و نعره‌زنان و خواهش‌کنان، به دستور آن «آمر» نامریی، راه دیار شیخی را پیش‌گیرد که تا دیروز، خاک‌نشین کوی او بوده‌است. اینک چنان دختری باید به دستور قهارانه‌ی آن منبع غیبی، حتی بار انبوهی از خطاهای ناکرده را نیز یردوش بگیرد تا احتمالاً قطراتی از باران آن بخشش بر سر او ببارد. باری به شیخ‌صنعان، خبر می‌دهند- ظاهراً نیروهای غیبی چنین می‌کنند-، که دختر ترسا نه تنها دین خویش را رها کرده بلکه اینک دین تُرا پذیرفته‌است. همان منبع غیبانه، همچنین به شیخ اطلاع‌ می‌دهد که اینک با چنان وضع و حالی که دختر ترسا نسبت به «به فرمان قهارانه‌ی ما» پیداکرده، جای آن است که به استقبالش بشتابی. طبیعی‌است که وقتی یاران شیخ برای بار دیگر این نکته را می‌شنوند که شیخ می‌بایست به دیدار و استقبال او برود، یک‌باره طاقت از کف می‌نهند و بار دیگر به هراس می‌افتند که نکند باز آن ارواح خبیثه برای بار دوم، پا به دنیای درونی شیخ گذاشته‌اند. اما شیخ، یاران خویش را اطمینان می‌دهد که اینک، ورق به کلی برگشته‌است و این اوست که به همت یاران و قدرت نیروهای غیبی، تبدیل به انسانی فرادست‌ گشته‌است نه آن دختر ترسای مغرور که وی زمانی، خود را خاک‌نشین آستان کوی او کرده بوده‌است. وقتی که یاران شیخ نیز از این ماجرا آگاه می‌شوند، آنان نیز مرید خویش را شوقمندانه همراهی می‌کنند و خود را به جایی می‌رسانند که دختر ترسا، اُتراق کرده‌است. زمانی که همگی دختر را ملاقات می‌کنند، درمی‌یابند که این دیگر، آن دختر زیبای بالانشین نیست. با آن صورت پریده‌رنگ، گیسوان آشفته، جامه‌های پاره و از هم‌دریده، پاهای برهنه و بی‌کفش، قبل از آن که مسافری را یادآورگردد، اسیر جنگی ستم کشیده و تحقیرشده‌ای را در مقابل چشم مجسم می‌سازد.

ادامه دارد