در شماره‌ی نخست این یادداشت، به این نکته اشاره‌کردم که چگونه مردانی بزرگ، اندیشمند و همواره در مسیر منافع مردم، به دلیل ایفای یک نقش کوچک و یا بزرگ در عرصه‌ی سیاسی، یک باره مورد خشم نسل جوان و خامِ از راه‌رسیده قرار می‌گیرند و حرمت آنان، چنان‌که بایسته است در میان این گروه، نگاه داشته نمی‌شود. دکتر پرویز ناتل خانلری یکی از آنان بوده است. اینک که نویسنده‌ی این سطور به گذشته‌ها می‌نگرد، دردی بر جانش سایه می‌اندازد که خامی، تعصب و فضای آمیخته با احساس و خشم، مجال اندیشه‌ورزی عاقلانه و منصفانه را از جوانان نه تنها می‌گیرد بلکه آنان را گاه تا سال‌های پایانی عمرشان، در بیشتر لحظه‌ها، همراهی می‌کند.

 

البته باید این نکته را افزود که میراث بدبینانه‌ی تاریخی ما نسبت به متفکران و پژوهشگران فرهنگی در دوران معاصر، نمی‌توانسته یک‌باره پدیدآید. این میراث، همچنان که از نامش پیداشت، آبشخوری در اعماق تاریخ دارد. از این‌روست که شکاف کنونی در میان دایره‌ی سیاست و دیگر حوزه‌های زندگی انسان، از قبیل ادبیات، دانش و فلسفه، چنان عمیق‌است که به این سادگی‌ها نیز قابل پرکردن نیست. در جوامعی که دمکراسی به عنوان بیگانه‌ای بیم‌انگیز و هولناک تلقی‌شود و راهی به درون خانه نداشته‌باشد، هرکس که از خاندان  هنر، ادب و علم به شمارآید و در جایی تصمیم بگیرد که با هراندیشه و هدفی درونی، وارد عرصه‌ی سیاست شود، عملاً در نگاه گستره‌ی قابل ملاحظه‌ای از نیروی متفکر اجتماعی، بدل به مهره‌‌ای سوخته می‌گردد. این نیروی متفکر، همان نیرویی‌است که حتی صدایش را می‌تواند مانند صدای جویبار ملایمی در زیر یخ‌های قطور سکوت مرگ و خودکامگی رفتاری شنید و یا از درون محافل گوناگون، زمزمه‌اش را اگر چه بسیار خاموشانه، به گوش جان شنید. در جامعه‌ای که مخالفت با هرچیز و هرکس که در رابطه با حاکمیت و یا افراد نزدیک به آن قرارداشته‌باشد، تبدیل به مهم‌ترین اصل و حتی وجه تمایز شخصیت افراد‌‌گردد، آنان که شیوه‌‌های دیگری برمی‌گزینند، اگر چه بر منطق و سلامت فکر هم بناشده‌باشد، می توانند به قربانیان زودرس و معصوم انسان‌دوستی خود، تبدیل گردند. و درست بر پایه‌ی چنین نگاهی بود که من در دوران جوانسالی و تا زمان وقوع انقلاب، نه تنها ارادتی به او نداشتم بلکه حتی آثارش را نیز با نظر مهر و اعتنا نگاه نمی‌کردم.

 

حتی زمانی که او رئیس فرهنگستان ادب و هنر شده‌بود، من خود در فرهنگستان زبان ایران که دکتر صادق کیا رئیس آن بود، کار می‌کردم. خبرهای فراوانی از آن فرهنگستان به گوش من می‌رسید و خاصه آن که می‌دانستم که رئیس فرهنگستان زبان ایران که نقش معاون مهرداد پهلبد، داماد خاندان پهلوی را نیز یدک می‌کشید، درتلاش بود که از نظر اعتبار و احترام در نگاه شاه و یا مراکز قدرت، چیزی از آن کم‌نیارد. در این کم‌نیاوردن‌ها بود که صادق‌کیا چنان نقش پژوهشگرانه‌ی خویش را به فراموشی سپرده‌بود که یکسره در بند «نقش‌ایوان» بود تا هرچیز دیگر. هم او بود که هزینه‌های سرسام‌آوری را به فرهنگستان زبان ایران تحمیل می‌کرد تا میز ریاستش تا آن حد «فقیرانه» ‌باشد که کمتر از میز هیچ وزیر و وکیلی به چشم نیاید. در همین‌راستا، او دستورداد تا مبل‌های اتاق و فرش و پرده‌های آن را، یکسره به رنگ لباس همایونی درآورند که نقاشی، آن را به رنگ آبی خوش‌آیندی ترسیم کرده‌بود. من اما به فرهنگستان ادب و هنر خانلری نرفته‌بودم و هرگز از همکاران و دوستانم نشنیده‌بودم که او توجهی به نقش بند ایوان داشته‌باشد. با وجود این چه باکا اگر هنگامی که انسان در مورد یک شخصیت یا پدیده، تصمیم خود را پیشاپیش گرفته و حکم خود را نیز صادر کرده‌باشد، دیگر چندان ساده نخواهد بود که بتواند بسیاری نمونه‌های قابل اعتماد را، در باور خویش قراردهد. باید تکان‌هایی بنیادین در باورها فرازآید تا موج موج آن، به چنان باورداشت هایی نیز سرایت‌کند.

 

مشکل من آن نبود که نمی‌شد رنگی از اعتلای عمیق فرهنگی و باورمند به نقش انسان آزاده، در رفتار فرهنگی دکتر صادق کیا دید. شخصی که آب و نان از دهانش می‌افتاد و نام همایونی، هرگز از نفس‌گاه گرمش نمی‌افتاد. برای من و بسیاری از من‌ها، دیگر انتظاری فراتر از آن‌چه که روی می‌داد، از چنان شخصیتی نمی‌رفت. وجود و رفتار او، حتی برای آنان که از هیچ‌گونه باور افراطی نیز رنگ نخورده‌بودند، چندان حرمتی از آن گونه که خانلری می‌بایست در دل‌ها داشته‌باشد، برنمی‌انگیخت. زیرا بسیاری جلوه‌های تحقیقی و ظاهراً «خالصانه» در آن، فقط جلوه‌های اندکی از بازی‌های بسیار پشت پرده‌بود. ظاهر‌پرستی‌ها، مقام‌جویی‌ها و منفعت‌‌طلبی‌های مادی مسؤلان آن، بر همه‌ی ارتقاءجویی‌های ادعاشده برای زبان و فرهنگ ایران سنگینی می‌کرد. وقتی که فرهنگستان زبان ایران برای من که در آن به پژوهش مشغول بودم، چنین جلوه‌ای داشت، می‌بایست برپایه‌ی چنان اندیشه‌های یخ‌زده‌ای، وضع و حال فرهنگستان ادب و هنر، هنوز هم بدتر از آن به تصور درآید. خاصه آن که رئیس آن کسی بوده که روزگاری در کابینه‌ی اسدالله علم، وزیر فرهنگ او بوده و حتی گفته می‌شد که هم او، سپاه دانش را در اصول انقلاب سفید شاه، بنیان گذاشته‌است.

 

باری، به نظرم دکتر خانلری از آن شخصیت‌ها بوده‌ که در طول زندگی خویش، هم طعن دشمن را چشیده‌است و هم لعن دوست را. این نیز از بازی‌های نابرابر و ستمگرانه‌ی روزگار است که انسانی با همه‌ی نیات روشن، عمیق، دوراندیشانه و ترقی‌خواه خویش، بازهم در حوزه‌ی شماری از دوستان، به گرمی و اعتماد پذیرفته نشود و در حوزه‌ی دشمنان مردم نیز، گاه و بیگاه بر او طعن و تسخرهایی رواگردد. اما اینک نام خانلری در سال‌های اخیر، در ذهن من با نوعی دریغ، با نوعی ذهن غمگین و دردمند، آکنده گشته‌است. من نیز در واقع جزو همان نسلی بوده‌ام که در شور و شر جوانی، او را انسانی «خودفروخته» مجسم می‌کردم. همین که به مقام وزارت فرهنگ وقت انتخاب شده‌بود، برای خودفروختگی وی کافی بوده‌است. این از آن استدلال‌های ابتدایی، بی‌پایه و بسیار دردناک‌است که بسیاری از جوانان ما در آن سال‌ها، سخت در چنبره‌ی آن اسیر بودند. شاید بسیارانی، خانلری را با چند مشخصه‌ی بسیار برجسته، بتوانند بهتر به جا‌آورند. شعر عقاب (1321)، مجله‌ی سخن (1320) مقام وزارت فرهنگ 1341)، بنیان‌گذاری «بنیاد فرهنگ ایران»(1344)، بنیاد‌گذاری فرهنگستان ادب و هنر»(1351) و «پژوهشکده‌ی فرهنگ ایران»(1351). گذشته از این‌ها، او بسیاری پژوهش های ارزنده‌ی ادبی و زباتی در راه گسترش فرهنگ ایران انجام‌داده که هم اینک، کم و بیش، در اختیار علاقه‌مندان آن نیز قرار گرفته‌است. مقالاتی را که خانلری در مجله‌ی سخن و پاره‌ای مجلات دیگر انتشار داده و سپس شماری از آن‌ها به صورت کتاب منتشر شده، گویای نگاه همدلانه، عمیق و بسیار انسانی او به فرهنگ ایران و مردم آن بوده‌است.

 

من در طول آن‌سال‌ها، فقط یک‌بار از راه دور، در پای سخنرانی دکتر خانلری حضور داشته‌ام. آن هم زمانی بود که به دعوت دانشگاه مشهد و شاید هم به دعوت دانشکده‌ی ادبیات این دانشگاه، به این شهر آمده‌بود و در یکی از تالارهای اجتماعات آن زمان، می‌خواست سخنرانی‌کند. من زمان دقیق این رویداد را به یاد نمی‌آورم اما می‌توانم فکرکنم که در فاصله‌ی سال‌های 1348 تا 1349 خورشیدی بوده‌است. در آن هنگام، خانلری چندان جوان هم نبود. او که متولد 1292 خورشیدی‌ بود، در آن زمان، پنجاه و شش و یا پنجاه و هفت سال‌داشت. مردی تنومند، با لباس‌هایی روشن و بسیار شیک، با صورت توپُر و چهره‌ای خوش‌آیند که از آن اعتماد به نفس می‌بارید. من حتی موضوع سخنرانی‌اش را به یاد نمی‌آورم. قبل از آن که کنجکاو برای صحبت‌هایش باشم، کنجکاو برای دیدنش بودم. زیرا در دل خویش، برای کسی که ادیب بود و وزیر شاه شده‌بود، چندان منزلتی قائل نبودم.

 

جوانی، غالباً دوران توازن نیست. انسان یا به چپ می‌زند و یا به راست. هردوی این‌ گرایش‌ها، افراطی، احساساتی و دور از تأمل و ژرفش به عمق پدیده‌هاست. انسان جوان و خام که هنوز در چنته‌ی تجربه‌ی خویش نه «موجودیت»‌ی برای مقایسه‌کردن دارد و نه حتی در انباره‌ی اندیشه‌ها و خوانده‌های خود، آویزگاه‌هایی که بتواند با متانت و استحکام، پدیده ها و شخصیت‌ها را از نظر بگذراند. درست‌است که معمولاً نگاه چپ‌روانه، به نگاهی عدالت‌خواهانه تعبیر می‌شود و نگاه راست‌روانه به نگاهی ستم‌پرورانه، اما بنیان هردوی آن‌ها در چشم‌انداز یک انسان جوان، بر ناشکیبایی و شتاب برای دگرگون‌کردن جهان استوار است. جهانی که آن نسل پا در راه، با آن نظم کُهن نمی‌پسندد و در آرزو و یا تلاش برای برقراری نظمی دیگراست.

ادامه دارد