خاقانی، شاعر غرور و آزمون (4)
شعر ایوان مداین خاقانی و نگاه اغراقآمیز پدرم به آن،سرانجام مرا واداشت تا راه ورود به دنیای فکر و شعر این شاعر سدهی ششم قمری را به طور تصادفی پیداکنم. در این زمینه، آشنایی من با دنیای ذهنی آقای «منصور اقدامی» که معلم من نبود اما در مدرسهی ما تدریس میکرد، زمینه را برای گشایشهای جدیدی به دنیای خاقانی فراهم میساخت. زیرا آقای اقدامی، در آن هنگام، داماد شخصیتی همچون «میرزامحمد صحاف» بود که در شهرما، هرکس که نام وی را میشنید، اگر حتی از وی چیزی نمیدانست، در خوشنامی و اعتبار انسانی او، تردید نمیکرد.
تحول فکری آقای میرزا محمد صحاف از یک طلبهی ساده به دارندهی لیسانس فیزیک و چندی بعد، لیسانس ادبیات فارسی، همه را انگشت به دهان کردهبود. وقتی که او یکباره دست از ادامهی کار و تحصیل در زمینهی طلبگی برداشت، پدرش احساسکرد که فاجعهای در شرف وقوعاست. او متقاعدشد که این پسر، هم دنیایش را از دست میدهد و هم عُقبایش را. چنین بود که پدر، یکباره قصر آرزوهای خود را در مورد یگانه فرزند پسر خود، ویرانشده میدید. این را باید افزود که پدر میرزامحمد، در زمانهی خود، از دیدگاه دیگر مردمان، مرد روشن و «حکیم»ی بودهاست. دیوان حافظ و مثنویشریف از کتاب های دائمی و مورد استفادهی خانهی او بودهاست. گذشته از این دو کتاب، صاحب چند کتاب مذهبی هم بوده که از جملهی آنها، میتوان از چند جلد «بحارالانوار»علامهی مجلسی و یک جلد کتاب «نِصابالصِبیان» نام برد. البته، در زمانی که پسر، رشتهی علوم دینی را رهاکرد، دیگر پدرش، به سادگی از عهدهی استدلالهای فرزند خویش، برنمیآمدهاست. او به شکل عاقلانهای، این واقعیت را آرام آرام پذیرفتهبود که دنیا، دنیای دیگری است. پدر میرزامحمد، او را از همان دوران کودکی، به مکتب «حاج غلام ورامینی» که از همسایگان قدیم آنان بوده و خانههایشان نیز فاصلهی چندانی بایکدیگر نداشته، فرستاده بودهاست. وقتی میرزامحمد به سن دوازده سالگی میرسد،پدرش تصمیم میگیرد او را به محضر دو شخصیت برجسته و خاص مذهبی در شهر ما بفرستد تا پسر بتواند از دو بُعد با دنیای دین و مذهب و کتابهای مربوط به فقه و حدیث آشناشود. صبحها به حضور آن یک میرسیده و عصرها در محضر این دیگری، درس میخواندهاست.
او در یکی از روزهایی که صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، عازم محضر استاد خویش بوده، پایش به سنگی گیرمیکند و با شدت به زمین میخورد. کتابی که در دستش بوده، به سویی پرتاب میشود و صفحات آن، پاره، پراکنده و کثیف میگردد. دستش نیز مقداری آسیب میبیند. ظاهراً در آن صبح خلوت که حتی پرندهای هم در شهر پر نمیزده، مردی از آنجا عبورمیکرده و در همان لحظه، به محل حادثه رسیدهاست. مرد ناشناس، پسر را کمک میکند تا از زمین بلندشود و حتی از تمیزکردن و تکان لباسهایش نیز به شکلی مهربان و پدرانه، دریغ نمیرزد. آن مرد از او میپرسد که آیا جایی از بدنش درد میکند یا خیر! میرزامحمد جوان در حالی که صورتش را از درد به هم میکشد، می گوید:«درد بدنم به هیچ! این کتاب را بگو که این قدر اوراق شدهاست! من جواب پدر و استادم را چه بدهم!» مرد ناشناس به او میگوید:«سلامتی فکر و جسم شما واجبتر از سلامتی کتاب است. از اینکتابها فراوان یافت میشود. این کتاب پارهشود، میشود یکی دیگر تهیهکرد اما اگر جسم شما آسیب جدی ببینید، نسخه بدلی برای آن وجود ندارد. نمیتوان از بدن شما، یکی دیگر تهیهکرد. شما یگانه شخصیت این روزگارو همهی روزگارهای پیشین و پسین هستید که در این جهان به سر میبرید. نه کسی مانند شما قبلاً وجود داشته و نه وجود خواهدداشت. اما از این کتابها، بسیارها خواهدآمد و بسیارها خواهدرفت. بهتر است شما قدر سلامت فکر و قدر رشد فکر خویش را بدانید.» میرزامحمد صحاف که سخت تحت تأثیر مهربانی و توجه مرد ناشناس واقع شده است، از او تشکر میکند و لنگان لنگان به محل درس خویش میرود. برخورد بسیار مهربانانهی آن مرد با او و شنیدن حرفهایی که تا آن لحظه از زبان هیچکس نشنیدهبود، در درونش غوغایی به پا میکند. او تا آن زمان، هر چه شنیدهبود از سلامتی برای بدن انسان شنیدهبود و نه برای فکر او. مگر فکر هم میتوانست بیمارشود؟ او خود را دچار سرگیجه احساس میکرد. زیرا آن مرد ناشناس، برای او، از چیزی صحبت کردهبود که چندان معمول و قابلباور نبود.
آیا می توان تصورکرد که او با توجه به تجربههای زندگیاش در خلال آن چهارده، پانزده سال، همه ی مردمان در یککفهی ترازو ایستاده باشند و از باورهایی دفاع کردهباشند که بیش و کم به هم شباهت داشتهباشد و آن مرد ناشناس، به تنهایی از چیزی سخن گفتهباشد که فقط میتوانست در آن کفهی دیگر ترازو قرارگیرد؟ او همانروز، هم در محضر استاد صبح و هم استاد بعد از ظهر، مانند افراد خوابدیده و سرگیجهگرفته، ماجرای صبح را تعریفکرد. نه پارهشدن کتابش، پنهانکردنیبود و نه شوری که به جانش افتادهبود و او را یکدم رها نمیکرد. در آنروز، او از درس هردو استاد، حتی نتوانست مثقالی عِلم بیاموزد. زیرا هوش و حواسش یکسره در پی کشف معنی آن جملههای تازه و کوتاه بود که از دهان آن مرد غریبه بیرون آمدهبود. میرزا محمد از آنان پرسید:«سلامت فکر و رشدفکر» چه معنی میدهد؟» آنان هردو به شیوهی خاص خویش، توضیحاتی دادند. این توضیحات، تقریباً با کمی تفاوت در نحوهی بیان، محتوای یکسانی داشت. آنان به او گفتند:«چه سعادتی نصیب توشده که در اوان جوانی، خضر پیغمبر در آن صبحگاه زود، بر سر راهت سبز شده است. اگر عبای سیاه و عمامهی سبز بر سر نداشته، غمی نیست. خضر پیغمبر، میتواند به هرشکل و شمایلی درآید. منظور او آن بوده که قدر این درس و مشق و استادان خود را بدان. آنچه را که تو بدان مشغول هستی، همان سلامت فکر و رشد فکراست. تنها کسانی از سلامت واقعی فکر برخوردارند که به علم دین مجهز باشند. بقیهی مردمان، در ذهن خود، اندیشههای دیگری دارند که مانند بیماری، به جان آنان میافتد و سلامتیشان را به خطر میاندازد.» البته طبیعیبود که میرزا محمد صحاف جستجوگر و کاونده، با این توضیحات، قانع نشود. اما طبیعیتر نیز به نظر میرسید که نه جوابی در آستین داشتهباشد و نه جرأت مخالفت با افکار و اندیشههای آنان را.
از آن پس تا سن بیست سالگی که تصمیم میگیرد برای خواندن فیزیک، وارد دانشگاهشود، با تحقیقاتی که انجام میدهد، درمییابد که به عنوان زمینهی درس دانشگاهی، باید چه مطالبی را بخواند و درکجا امتحان بدهد تا خود را برای واردشدن به دانشگاه آمادهکند. از بخت خوش، پدرش مرد چندان سختگیر و یکدندهای نبوده که مانع وی از جستجو برای درک بهتر و اندیشههای بازتریشود. گذشته از آن، او تا زمانی که پاسخ خویش را در برابر حرفهای آن مرد ناآشنا پیدا نکردهبود، هرجا که میرسید و با هرکس که برخورد میکرد، همین نکته را در میان میگذاشت که منظور از سلامت و رشد فکر چیست؟ چه عناصری از پدیدههای زندگی و رفتار، به سلامت و رشد فکر کمک میکنند. او از هرکس جوابی میشنید. گذشته از دو استادش که حرفهای آنان، هرگز او را متقاعد نکرد، از دیگران، چیزهای دیگری شنیدهبود. کسی به او گفتهبود:«سلامت فکر در آنست که انسان قید هرچه کتاب و درس و مشق را بزند و وارد دنیای تجارتشود. وقتی که آدم رشد عددها را در رابطه با افزایش ثروت و سود میبیند، هم سلامت فکرش تأمین میشود و هم سلامت جسمش!» در برخورد با شخص دیگری، او پاسخ دیگری دریافت کردهبود:«سلامت فکر در آنست که انسان نماز و روزهاش را انجامدهد. به مال مردم چشم طمع نداشتهباشد. کسی را اذیت و آزارنکند و پایش را از گلیم خویش بیرون نگذارد.» شخصیت دیگری به او جواب داده بود:«اگر بتوانی در زمینهی موسیقی و آواز، کارهای بشوی، سلامت و رشد فکر تو تأمین میشود. موسیقی، آواز فرشتگان آسماناست.»
ادامهدارد
بخش پنجم این نوشته را در اینجا بخوانید.
http://barikeha.blogfa.com/post-331.aspx