در شماره‌ی پیشین، بازگشتی داشتیم به دوران نوجوانی «میرزا محمد صحاف» و برخورد او در یک صبح زود با مردی که با او در چند کلمه، در باره‌ی «سلامت فکر» صحبت کرده‌بود و همین صحبت، ذهن این پسر جوان و طلبه را سخت به خود مشغول داشته‌بود. هرچند او از سوی افراد مختلف، پاسخ‌های مختلفی در این زمینه، دریافت کرده بود. پاسخ‌هایی که هرکس به تناسب دانش، منافع فکری و اجتماعی خویش، می‌توانسته‌است ارائه‌دهد.

 

«میرزا محمد صحاف»، پس از این ماجرا و دل‌مشغولی ذهنی اش نسبت به حرف‌های او،  همیشه در حسرت آن بود که بتواند آن شخص ناشناس را باردیگر ملاقات‌کند و پاسخ همان پرسش‌ها را از خود او نیز بگیرد. اما هرگز این توفیق را نیافت. از طرف دیگر، جواب بسیاری از پرسش‌های مطرح شده و ناشده‌ی خویش را از را‌ه‌های دیگری دریافت‌داشت. او به این نتیجه رسیده‌بود که جواب بسیاری از پرسش‌ها، تنها در یک یا دو پاسخ، خلاصه نمی‌شود. مگر موردهای مشخص علمی که نمی‌توان در دادن جواب به آن‌ها به «شاید» و «اما» و «اگر» توسل جست بلکه لازم‌است انسان، جواب دقیق، روشن و علمی یک پرسش را در برابر شخص پرسنده بگذارد. در مورد علوم انسانی، ارائه‌ی دریافت‌های یگانه و رضایت دادن به یک جواب، در عمل، به معنی آنست که شخص، خود را از بهره‌گیری اندیشه‌های جستجوگر و راهیاب، محروم کرده است. روی دیگر این سکه، آنست که شخص، در واقع خود را در یک چهار دیواری تنگ، متشکل از اندیشه‌هایی فردی و انحصاری، زندانی ساخته‌باشد. میرزا محمد صحاف، از مجموعه‌ی پاسخ‌های بسیاری که از مردمان گوناگون و با تفکرات گوناگون دریافت کرده‌بود به این نتیجه رسیده‌بود که نباید خود را در اسارت یک پاسخ معین و فکر معین نگاه‌دارد. چنین اسارتی، همان جزمیت‌است. همان چیزی است که اگر بدان باورداشته‌باشیم، عین حقیقت‌است و اگر نداشته‌باشیم «باطل» و بی‌ارزش‌است.

 

او متقاعد شده‌بود که حرف هریک از آن پاسخ‌دهندگان که بازتاب دریافت فردی آنان‌است، می‌توانسته برای خود آنان، پاسخی آرامش‌دهنده باشد. آنان جز آن چه ارائه داده‌اند، چیز دیگری در آستین نداشته‌اند. اما آن‌کس که قراراست پاسخی دریافت‌کند، لازم نیست خود را در همان چهارچوب تنگ به اسارت نگاه‌دارد. او بعدها، حتی جوابی را که دو استاد علوم دینی او در رابطه با سلامت‌فکر و رشد فکر به وی داده‌بودند، از همین چشم‌انداز می‌نگریست. طبیعی‌است که او هیچ‌کدام از آن‌ها را به عنوان یگانه پاسخ درخور و کافی، تلقی نمی‌کرد. او تا آن زمان، به اندازه‌ی کافی از سوی اطرافیان و همدرسی‌های خود، تنگ‌فکری و تنگ‌نظری دیده‌بود که به این اندیشه بیفتد که سلامت فکر در آنست که انسان بتواند برای تحول فکری و پذیرش تغییرات جدید، آمادگی بیشتری داشته‌باشد. هیچ‌کس، در زندگی انسانی، صاحب حرف اول و آخر نیست. تا زندگی وجود دارد و تا انسان‌ها بر گستره‌ی کره‌ی خاک، در جنب و جوش هستند، دیدگاه‌ها و دریافت‌های متفاوتی شکل می‌گیرد. هرمقدار که انسان، جهان را فقط به یک چراغ، به یک فکر، به یک شخصیت و آرمان، به یک راه حل، ختم‌شده نداند، می‌تواند زمینه‌ی فکر سالم را بیشتر آماده‌کند. بیماران فکری کسانی هستند که فکر خود را یگانه فکر سالم می‌دانند و افکار دیگران را یا محکوم‌می‌سازند و یا با آن مبارزه می‌کنند.

 

در آغاز، وقتی که او از چند و چندین نفر، جواب‌هایی کاملاً متفاوت دریافت کرده‌بود، با خود می‌اندیشید که چگونه ممکن‌است حقیقت را از میان این همه تلقی‌های متفاوت پیداکرد. اما در بستر زمان متوجه‌شد که اگر او حتی به آن شخص غریبه دسترسی می‌یافت، جواب او نیز یکی از همان جواب‌های متنوع‌بود. نه آخرین‌جواب و نه اولین‌جواب. زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند اولین و آخرین جواب را برای پدیده‌های فکری در آستین داشته‌باشد. البته انکار نبایدکرد که شخصیت آن فرد ناآشنا در آن سپیده‌دم، برای او، حالتی از خیال و رؤیا پدید آورده‌بود. خود او معتقد بود که به زمین خوردن او، پرتاب‌شدن کتاب و پاره‌شدن آن و آمدن تصادفی آن شخص، همراه با آن‌چه او به وی گفته‌بود، زمینه‌ساز بزرگ‌ترین دگرگونی‌ در زندگی اوشده‌است. او می‌گفت که کوری ذهن،  افکارتنگ، تاریک و شکننده در ذهن انسان، به سد بزرگی شباهت‌دارد که شخص تصور‌کند، حتی توفان‌ها نیز قادر نخواهند بود آن را درهم بشکنند. اما وقتی نخستین تَرَک برآن وارد‌گردد و انسان، پی‌درپی، با آن تَرَک کُشتی‌بگیرد، قاعدتاً شکاف سد چنان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود که پس از زمانی چند، کُل آن دیواره‌ی عظیم شکست ناپذیر، درهم می‌شکند. باور او برآن بود که جواب‌های متنوع اطرافیان، موجب آن‌شد که ذهن او از جزم‌اندیشی فاصله‌بگیرد.

 

او عادت کرده‌بود که با تکیه بر عنصر فکری «وحدانیت» در همه‌چیز، دیگر پدیده‌های فکری و حتی رفتاری را در آن دایره قراردهد. به عنوان مثال، به قیاس از یگانگی خداوندی، می بایست یگانگی «پاسخ» نیز یکی از توابع آن‌باشد. وقتی استاد انسان، پاسخ پرسشی را در آستین‌داشته‌باشد، باید به آن پاسخ قناعت‌کرد. تنوع در پاسخ‌ها، انسان را سردرگم، آشفته و نگران می‌سازد. برای داشتن آرامش، باید به یک پاسخ قانع‌بود آن‌هم پاسخی که از سوی یک رهبر فکری در یک رشته‌ی فکری مطرح می‌شود. همین تحول فکری و فاصله‌گرفتن از چنان دیدگاه‌هایی بود که او را واداشت به گونه‌ای افراطی از درس علوم دینی و فقه و حدیث فاصله بگیرد و یک‌سره به دنیای قوانین مادی و طرز کارآنان و تأثیرهای متقابل بر یکدیگر پابگذارد. وقتی که او در نیمه های راه، در حال به پایان بردن رشته‌ی فیزیک خویش‌بود، احساس‌کرد که آتش‌فشان احساسی درونی‌اش، مقداری آرام گرفته است. اما علم فیزیک، تنها ابزار کار را در اختیار انسان می‌گذارد و مهم‌تر آن‌که نوعی «روش‌شناسی» را به انسان، آن‌هم دور از واقعیات زمینی و منطقی، می‌آموزد. زمانی که با این شیوه‌کار و تفکر آشناشد، احساس‌کرد که در زمینه‌ی فکر و فلسفه و ادبیات، انسان تشنه و نیازمندی‌است. از این رو، همزمان، رشته‌ی ادبیات را نیز برگزید تا در آن زمینه، بتواند به شکل آکادمیک آن، چیزهایی بیاموزد. هرچند او خود می‌دانست که آموخته‌های مورد نظر، تنها الفبای کار در این رشته است. چندی نگذشت که او به عنوان دبیر ادبیات، دبیر فیزیک و همچنین دبیر تعلیمات دینی در سه دبیرستان خصوصی در تهران شروع به کارکرد. شاید آنان که او را نمی‌شناختند، این فکر به ذهنشان راه می‌یافت که او  قصد دارد، تبدیل به ماشین تولید پول گردد. اما میرزا محمدصحاف، این کار را نه به دلیل به دست آوردن پول، بلکه به به علت تمایل به انجام یک آزمون، انجام می‌داد.

 

او می خواست بداند که چگونه می‌شود در رشته‌ی فیزیک به پرسش‌های دانش‌آموزان جواب‌داد و چگونه در زمینه‌ی تعلیمات دینی با آنان برخوردکرد و چگونه در زمینه‌ی ادبیات و فلسفه، با آن‌ها وارد بحث و گفتگوشد. در خلال دو سالی که او به کار تدریس در هر سه رشته مشغول‌بود، تجربه‌های ارزنده‌ای کسب‌کرد. تجربه‌هایی که در عمل، زمینه‌ساز تحولات فکری عمیق‌تر و همچنین جایگاه اجتماعی بهتر و قابل احترام‌تری‌شد. او در خلال آن دو سال، دریافت که اصولاً مهم آن نیست که انسان در چه رشته‌ای تخصص‌دارد و چه چیزی تدریس می‌کند. آن‌چه اهمیت دارد آنست که انسان از نظر فکری، چگونه تربیت‌شده و چه القائاتی در ذهن او انجام گرفته و در زندگی روزانه، با چه معیارهای فکری و رفتاری، رشد کرده‌است. اگر شخصی با تفکر آشفته، تعصبات کور، قضاوت‌های شتاب‌زده، تنگ‌نظری دیوانه‌کننده و عدم تحمل نظرها و دریافت های دیگران، بزرگ شده باشد، اگرحتی متخصص علم فیزیک که هیچ بلکه متخصص هررشته‌ی علمی و مهم دیگر هم باشد، در عمل، رفتار او بر روی شاگردان و زیردستانش، رفتاری منفی و ویرانگر خواهدبود. اما اگر شخصی، حتی فقط مدرس علوم دینی، فقه و حدیث باشد اما از چنان تربیتی که او را فردی روشن‌نگر، دارای قدرت تحمل و شنیدن آراء و نظرات مخالف و باورمند به تفکر علمی و منطقی، بارآورده‌باشد، تأثیر تدریس و تأثیر رفتار و گفتار او، برشاگردانش، بسیار آموزنده، رشددهنده و شکوفاکننده خواهد‌بود.

ادامه‌دارد