در نوشته‌های پیشین، به این نکته اشاره کردم که چگونه پدرم جذب قصیده‌ی «ایوان مداین» خاقانی شده‌بود. اینک به بررسی این شاعر از میان گرد و غبار خاطره‌های کودکی و نوجوانی خویش، ادامه می‌دهم.

 

باید بگویم که شعر ایوان مداین خاقانی، دارای تشبیهات و استعاراتی است که پدر من به طور یقین نمی‌توانست معنی دقیق آن‌ها را دریابد. اما این نفهمیدن دقیق تخصصی و واژگانی، مانع از آن نبود که احساسان وطن پرستانه و اندوه حاصل از ویرانی وطن که خاقانی با همه‌ی شور و تپش انسانی خود، به درون کلمات دمیده‌بود، برجان او نیش نزند. زیبایی و یا ویژگی این قصیده‌ی مفصل در آنست که با وجود همه‌ی پیچیدگی‌های لفظی، می‌تواند افراد گوناگون را با زمینه‌های ذهنی متفاوت، صمیمانه مخاطب قراردهد. هرکس به سهم خویش، چه با داشتن توانایی ذهنی برای درک مفاهیم آن و چه با داشتن اشتیاق روحی برای کاواندن اعماق واژه‌ها و مصراع ها، می‌تواند از آن بهره ببرد. به بیان دیگر، هیچ خواننده‌ای نمی‌تواند از کنار این قصیده بگذرد و در آن خشم و دریغ آشکار شاعر را نبیند. تردید نیست که خاقانی در قرن ششم هجری قمری، از ویرانه‌های تخت جمشید و حمله‌ی انتقام‌جویانه اسکندر مقدونی به آن مجموعه‌ی بزرگ، اطلاع‌داشته و این جا و آن‌جا، چیزهایی خوانده‌بوده‌است. گمان من برآنست که شاید نقاشانی نیز آن ویرانه‌ها را نقاشی کرده و به همین دلیل، دیدن آن ها از راه تصویر، برای عده‌ای، هم امکان‌پذیر بوده‌است. ویرانه‌های تخت جمشید با ویرانه‌ی طاق کسری، اصولاً قابل قیاس نیست. عظمت، پیچیدگی، زیبابی و بزرگی پایتخت هخامنشیان، نمی تواند برکسی پوشیده باشد.

 

می‌توان این تصور را داشت که شاعری همچون خاقانی، می‌بایست از کسی شنبده و یا در جایی خوانده‌باشد که اسکندر، آن کاخ را به آتش کشیده‌بوده‌است. اما شگفتا که کسی، تا آن‌جا که من می‌دانم، صحنه‌های تخیلی به آتش‌کشیدن آن کاخ را از طریق شعر، آن‌هم شعری متلاطم و دردبار، به توصیف نکشیده است. از میان انبوه شاعران مداح و قصیده‌سرای دربار محمود غزنوی، نمی‌توان شعری را یافت که همچون شعر ایوان مداین، جان شاعری را همچون جان خاقانی گزیده‌باشد. شعری که بازتاب احساسات دریغاگونه‌ی آن شاعر، از آن شکوه‌ خاکسترشده ‌باشد. حتی وقتی فرخی سیستانی شاعر قرن چهارم و اویل قرن پنجم قمری، در قصیده‌ی غَرّای خود می‌گوید:«فسانه گشت و کُهَن شد حدیث اسکند/ سخن نوآر که نو را حلاوتی‌است دگر» آشکار است که او در جریان حوادث تاریخی دوران هخامنشیان، قرارداشته است. اما برای شاعری که دل در گرو ارباب و نواختن‌های مادی او دارد، دیگر چه جای پرداخت به موضوعاتی‌است که نه «نان» دارد و نه «آب». شاعرانی از قبیل فرخی، عنصری، منوچهری، عسجدی و شاعران درجه چندم دیگری از قبیل مسعودی مروزی، ابوالمؤید بلخی، منجیک ترمذی، ابوالفتح بُستی و صدها نفر دیگر،  همه و همه، چنان درگیر کارفرمایان خویش در ساختن مدیحه‌ها و غزل‌های دستوری بوده‌اند که نه مجالی برای ندبه سردادن بر ویرانی‌های دیروزین باقی می‌مانده و نه لازم بوده‌است یاد روزگارانی را زنده‌کرد که مقایسه آن‌ها، می‌توانسته خشم و بددلی اربابان شمشیر به دست را برانگیزد.

 

در آن روزگار، چنان درد و دریغ‌هایی نه تنها نسبت به ویرانی سرای ایرانیان در حمله‌ی اسکندر مقدونی وجود نداشته بلکه در ویران سازی کاخ مداین در دوران حمله‌ی عرب‌ها نیز سخنی که حکایت از اندوه عمیق مرگ فرهنگ و قدرت و شوکت‌ دیرینه کند، شنیده نشده است. در این زمینه، تنها می‌توان به  همدلی عمیق شاعری همچون خاقانی اشاره‌داشت. آن هم نه با ویرانه‌های تخت جمشید بلکه با کاخ شاهان ساسانی که طعمه‌ی خشم کسانی‌شد که خود از تمدنی بسیار ابتدایی و صحرانشینانه برخوردار بودند. همدلی ایرانیان با کاخ شاهان ساسانی به عنوان تجلی تمدن از دست رفته، تنها از درون بیت‌های خروشنده و تسخرزننده‌ی خاقانی، به تماشا آمده‌است. همچنان‌که قبلاً نیز گفته‌ام، ایوان مداین، برای پدرم، آینه‌ی عبرت تاریخ‌بود. همان گونه که خاقانی در شعر خویش، آن را ارائه داده‌بود. اما آینه‌ی عبرت برای «که» و برای «چه»؟ نه در شعر خاقانی از این مخاطب، اثری‌است و نه در استدلال‌های ساده‌انگارانه‌ی پدر من، از آن نشانه‌ای پیدابود. نگاه خاقانی در این قصیده، تنها نگاهی دریغاگوی، به تمدنی لگدمال شده از سوی قومی عقب‌مانده نیست. شعر او، گاه رنگ و بوی فلسفی به خود می‌گیرد و بی آن که بتواند با رباعی‌های محکم، آرام و عمیق خیام رقابت‌کند، یادآور فضای فکری پاره‌ای از آن‌هاست.    

 

مست‌است زمین زیرا خورده‌است به‌جای می

در کــــــاسِ سر هُــرمز خــــون دل نــوشروان          

کسری و تــــرنــــج زر، پــــرویـــز و بــــه زریـن

بــــر بـــاد شده یکسر، بــــا خاک شده یکسان

 

گــــفتی کــــه کـجار رفتند آن تـاجــــوران اینک

ز ایشان شکـــم خـــاک است آبستن جــاویدان

چندین تن جـباران کایـن خاک فرو خورده است

این گرسنه‌چشم آخر، هــم سیر نشد ز ایشان

 

سال‌هایی چند از این ماجراگذشت. برخورد پدر و خواندن شعر خاقانی برای من که شاید فقط چند بیت آن می‌توانست در درک نوجوانانه‌ی من بگنجد، ذهنم را گاه و بی‌گاه به خود مشغول می‌داشت. وقتی به کلاس دوم دبیرستان پاگذاشتم، تصمیم‌گرفتم که با خاقانی و دیوان شعرش آشناشوم. در میان خویشان و دوستان پدرم، کسی را نمی‌شناختم که کتابی داشته‌باشد و مهم‌تر از همه کتابی که نام آن، دیوان خاقانی باشد. چندتا معلم خوب در مدرسه‌ی ما بودند که شماری از آنان حتی مستقیماً در کلاسی که من بودم و یا درس‌هایی که من داشتم، تدریس نمی‌کردند. اما می‌دانستم که یکی نفر از آنان، کتاب، زیاد می‌خواند و حتی به طور مرتب، بخشی از درآمد خویش را صرف خرید آن می‌کند. او به علت آن‌که با دختر یکی از شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماعی، علمی و فرهنگی شهر ما به نام «میرزا محمد صحّاف» ازدواج کرده‌بود، در عمل، بار دو اعتبار را بردوش می کشید.

 

اعتبار نخست، پیوند وی با آن شخصیت بود و اعتبار دوم، دهان به دهان گشتن این نکته که دبیر مورد نظر، آقای «منصور اقدامی»، نه تنها کتاب زیاد می‌خرد، بلکه زیاد هم می‌خواند و در مدرسه، با معلم‌ها و دانش‌آموزان، برخوردی انسانی و از سر شعور دارد. این را نیز بگویم که آقای صحاف که در آن زمان، هنوز در قید حیات بود، زندگی جالبی را پشت سر گذاشته‌بود. او تا سن بیست سالگی، درس طلبگی خوانده‌بود. پدرش خواسته‌بود او را به نجف بفرستد تا کم‌کم به مقام‌های بالای مذهبی نائل‌شود. اما او یک‌باره، پس از چند سال خواندن در حوزه‌های گوناگون دینی، دل از این لباس و آینده‌ی این کار می‌بُرَد و در صدد تغییر شغل برمی‌آید. به تهران می‌رود و در آن‌جا در رشته‌ی فیزیک، لیسانس می‌گیرد.او فردی پرتلاش و بسیار با استعداد بوده‌است. آنان که این تغییر رشته را می‌شنوند، سخت به حیرت می‌افتند که چگونه او از جهانی خاص و متفاوت، پا به دنیای دیگری گذاشته‌است. جالب‌تر آن‌که، او هنوز لیسانس فیزیک خود را نگرفته‌بود که دل‌بسته‌ی ادبیات می‌شود و در رشته‌ی ادبیات فارسی نیز پس از چند سال، به دریافت لیسانس نائل می‌گردد.

ادامه‌دارد


بخش چهارم این نوشته را در این‌جا بخوانید.

http://barikeha.blogfa.com/post-330.aspx