شیوه‌ی کار آقای میرزامحمد صحاف که با روشن‌گری و بی‌طرفی کامل در تدریس علوم دینی، ادبیات و فیزیک انجام می‌شد، چنان دانش‌آموزان را شیفته‌ی خود کرده‌بود که کار به پدران و مادران آنان نیز کشیده‌شد. او در طول خدمت خود چه به عنوان معلم مدارس خصوصی و سپس دولتی و چه به عنوان مدیر کل فرهنگ استان و سرانجام فرمانداری شهر ما، تنها به یک چیز می‌اندیشید. خدمت صادقانه به مردم و تغییرات بنیادی در رفتار و گفتار آنان برای ایجاد جامعه‌ای قابل تحمل، انسانی و دلپذیر.

 

آقای صحاف پس از چند سال کار در مرکز استان به عنوان مدیرکل فرهنگ، سرانجام به تقاضای خود او که دوست داشت برای انجام کار با مسؤلیت‌های کمتر و دایره‌ی کاری کوچک‌تری به شهرزادگاه خویش برگردد، از طرف استاندار استان، به سمت فرماندار شهر ما منصوب‌شد. او چنان فرد قابل اعتمادی بود که مقام‌های برجسته‌ی کشوری، حتی دوست‌داشتند تا او از آنان تقاضایی داشته‌باشد و آن‌ها را با شوق و علاقه، آن‌را برآورده‌سازند. اما او از آن آدم‌هایی بود که نه زیاده‌خواهی داشت و نه هرگز استقلال و پاکی خود را به تقاضاهای خُرد و ناچیز معامله می‌کرد. اگر هم تقاضایی داشت نه برای شخص خویش بلکه برای بهبود و ضع مردم بود. جالب آن که او تنها شخصیتی بود که تا زمان بازنشستگی یعنی حدود پانزده سال از دوران خدمت خود را به عنوان فرماندار، انجام وظیفه‌کرد. او از آن فرماندارانی بود که شاید نظیرش را تا آن زمان در تاریخ فرمانداری کل کشور، کسی به خود ندیده‌بود. یکی از کارهای جانبی و تأثیرگذاری که او راه می‌اندازد، برگزاری مجلس شعر و ادب بود. او با چندنفر از شاعران و ادیبان قابل اعتماد شهر تماس می‌گیرد و از آن‌ها می‌خواهد که انجمنی ادبی و فرهنگی تأسیس کنند و برای مسائل مادی آن هم نگرانی نداشته باشند. مهم‌ترین توصیه‌ی او به آن افراد این‌بود که در درجه‌ی اول از کسانی به عنوان بنیان‌گذار این انجمن، دعوت به عمل بیاورند که آدم‌های سالم و قابل اعتمادی باشند. او بیشتر به آنانی نظر داشت که با هر تغییری در فضای سیاسی کشور و یا شهر، رفتار خود را تغییر نمی‌دهند. خاصه که حوادث قبل از سال سی و دو و بعد از آن، چهره‌ی بسیاری از افراد «نان به نرخ روزخور» را مشخص کرده‌بود.

 

شماری بودند که تا چند روز قبل، در مدح مصدق شعر می‌سرودند و چند روز بعد، پس از تغییر اوضاع، هرچه در توان داشتند، کلام و توانایی خویش را در خراب‌کردن شخصیت او، به کار می‌گرفتند. آقای صحاف به شاعران و شخصیت‌های مؤسس آن انجمن ادبی گفته‌بود که غرض از بنیاد چنین انجمنی، آن نیست که ما در شهر خودمان، یکی دیگر بر شمار انجمن‌های ادبی بی‌خاصیت بیفزائیم. بلکه باید زمینه را برای تحقق چند هدف آماده‌سازیم. هدف اول آن که استعدادهای تازه را کشف‌کنیم و در تقویت و رشد آن‌ها بکوشیم. هدف دوم، آن‌که فضایی به وجود بیاوریم که انسان‌ها قبل از آن که چشم و گوششان به نگاه، دست و صدای این و آن باشد، خود دارای تفکر سالم و مستقلی باشند و اگر اثری هم می‌آفرینند، در این مسیر قرارداشته‌باشد. سوم آن‌که در چنین فضایی، ما بتوانیم به افراد، آن هم به شکل غیر مستقیم، بیاموزانیم که همه، حق سرودن و اظهار نظر کردن‌دارند و لزومی ندارد که یک فرد به دلیل داشتن سن بالا و یا سن کم، زن یا مرد بودن، مقام بالا و یا مقام پایین داشتن و یا حتی به علت وابستگی های خانوادگی به شخصیت‌های سیاسی و یا اقتصادی جامعه، از حقوق برتر و امتیازهای غیرعادی‌تر برخوردارباشد. طبیعی‌است که اگر شمار افراد داوطلب و شرکت‌کننده در این انجمن افزایش یابد، ما می‌توانیم چندین «زیرانجمن» نیز تشکیل بدهیم. زیرا اگر انجمنی بخواهد فعالانه کارکند، شماره‌ی افراد شرکت‌کننده در آن، نباید کمتر از هفت و بیشتر از دوازده نفرباشد. این به معنی آن نیست که اگر بیست‌نفر باشد، نمی‌توان انجمن‌داشت. اما در چنان جمع بزرگ، افرادی هستند که مجال ظهور و رشد پیدا نمی‌کنند. باید همه بتوانند به شکل عادلانه‌ای حرف بزنند، شعر و مطلب بخوانند و شخصیت فکری و ادبی خود را نشان بدهند. باری، دیری نگذشت که انجمن ادبی «احترام و رشد»، چنان بزرگ‌شد که شش «زیر انجمن» نیز در کنار آن نیز تشکیل‌گردید.

 

آقای صحاف، مسؤلیت جا و مکان آن را نیز به عهده گرفته‌بود. او دستور داده‌بود که شب‌های جمعه از ساعت هفت بعد از ظهر تا ده شب، این انجمن و زیرشاخه‌هایش در یکی از مدارس نوبنیاد شهر، دور هم جمع‌شوند. او تأکید کرده‌بود که در انجمن مورد نظر، جای گفتگوهای سیاسی، بدگفتن از یک شخصیت و یا تعریف‌کردن از شخصیت دیگر نخواهد‌بود. حتی مقام‌های امنیتی شهر و استان از این موضوع آگاه بودند و خوداو، استاندار را در جریان همه‌ی تحولات آن انجمن می‌گذاشت. او حتی به هزینه‌ی فرمانداری، از آن مدارس خواسته‌بود که اگر خدمتگزاران آن‌ها دوست داشته‌باشند، می‌توانند در ساعت‌های تشکیل انجمن به آن‌جا بیایند و برای درست‌کردن چای و یا پذیرایی از مهمانان، به کار مشغول‌شوند و اضافه‌کاری نیز دریافت دارند. اگر هم آمادگی نداشته‌باشند، فرمانداری، برای این‌کار، افراد دیگری را استخدام خواهدکرد. برای بسیاری از اهل ادب، حتی نام انجمن مورد نظر، جای چون و چراداشت. مردم عادت داشتند بشنوند و یا بخوانند که نام انجمن‌های ادبی، غالباً به یاد شاعران و نویسندگان و یا موسیقیدانان کشور و نام آنان باشد. مانند انجمن ادبی حافظ، سعدی و یا رودکی و غیره. اما آقای صحاف براین نکته تکیه‌داشت که حتی گزینش نام برای یک انجمن، باید هدف آموزشی هم داشته‌باشد. شنیدن کلمه‌ی «احترام» و حتی «رشد»، انسان‌ها را به فکر وا می‌دارد و غرض نیز همان‌است که چنین کاری صورت‌گیرد. کار دیگری که آقای صحاف در مقام فرماندار شهر انجام داد، آن بود که بودجه‌ی معینی به اداره‌ی فرهنگ آن زمان و شهرداری اختصاص دهد تا با کمک همدیگر، در شهر ما چهار کتاب‌خانه‌ی عومی راه بیندازند. یکی در شرق و دیگری در غرب شهر. یکی هم در شمال و آن دیگری در جنوب. او تأکید کرده‌بود که این هرچهار کتاب‌خانه باید از مزایای مساوی و امکانات مشابه هم برخوردارباشند.

 

هنگامی که من با آقای منصور اقدامی، داماد میرزا محمد صحاف آشنا شده‌بودم، دیرزمانی بود که آقای صحاف بازنشسته شده‌بود و در روستایی کوهستانی و دور از شهر، خانه‌ی مجهز و مدرنی درست کرده‌بود و در آن‌جا زندگی می‌کرد. همچنان که قبلاً به این نکته پرداختم، ذهن من از شعر ایوان مداین خاقانی و القائات پدرم سرشار بود. وقتی که فهمیدم آقای اقدامی، فرد فهمیده و اهل مطالعه‌ای است، کنجکاوشدم که از او دیوان خاقانی را قرض بگیرم. او به من گفت که متأسفانه او دیوان خاقانی را ندارد و اصولاً در زمینه‌ی شعر و شاعری، مطالعه‌ی چندانی نکرده‌است. نه تنها دیوان خاقانی در خانه‌ی او نیست بلکه او دیوان هیچ شاعر دیگری را هم جز رباعیات خیام و دیوان حافظ ندارد. این که او استثنائاً رباعیات خیام و دیوان حافظ را در خانه‌داشت، بدان دلیل بود که او، آن‌‌ها را به عنوان شاعران معمولی درنظر نمی‌گرفت. بلکه معتقد بود که شعر حافظ و خیام آن‌چنان با زندگی و سرنوشت ما سرشته‌شده که صرف نظر از آن که ما به شعر به عنوان یک پدیده، علاقه داشته‌باشیم یا نه، از شاعران فارسی‌زبان خوشمان بیاید یا نیاید، این دو نفر باید جزو زندگی ماباشند. اعتقاد او برآن بود که آنان، عملاً حزو زندگی ما هستند اگر چه ما خود بدان واقف نیستیم. او ضرورت وجودی آن‌ها را بیشتر به «دارو» تشبیه می‌کرد که ممکن‌است ما از مزه‌ی آن خوشمان نیاید اما لازم‌است برای بهبود خویش، از آن استفاده‌کنیم. آقای اقدامی، مرا به یکی از همان چهار کتاب‌خانه‌های شهرمان حوالت‌داد. در آن جا، دیوان خاقانی را داشتند اما از چندی قبل تصمیم گرفته‌بودند که دیگر آن را به بیرون امانت ندهند. وقتی من از مسؤل کتاب‌خانه، علت این قرض‌ندادن را سؤال‌کردم، گفت که این چهارمین دیوان خاقانی‌است که ما برای این کتاب‌خانه می‌خریم. زیرا کسانی که آن را قرض کرده‌اند، پس از مدتی گفته‌اند که کتاب مورد نظر یا پاره شده و یا گم‌شده است. ما حتی جسد پاره شده‌ی کتاب را هم ندیده‌ایم که باورکنیم که چنان اتفاقی افتاده‌است. در این میان، اگر حرف آن‌ها درست هم باشد، این نوع رفتار، حکایت از آن دارد که شماری از انسان‌ها نسبت به امانت‌داری کتاب آن هم کتاب‌هایی از این دست، چندان قابل اعتماد نیستند. از همین‌رو، تصمیم گرفته‌شد که تا اطلاع بعدی، کتاب‌های مرجع و ارزشمند به بیرون، امانت داده نشود.

ادامه‌دارد