خاقانی، شاعر غرور و آزمون (8)
در طول مدتی که آقای میرزامحمد صحاف به عنوان فرماندار شهر ما به کار مشغول بود، دو خدمت برجستهی فرهنگی او، عارف و عامی را متوجه اهمیت کار او کردهبود. یکی تشکلیل انجمن ادبی و فرهنگی «احترام و رشد» و دیگری تشکیل چهار کتابخانه در چهار گوشهی شهر. غرض از هردوی اینها آنبود که آگاهی و دانش مردم افزایشیابد و شخصیت سالم، شکوفنده، آزاد و تحملپذیری در آنان شکلگیرد. وقتی که من میخواستم دیوان خاقانی را از آقای اقدامی، داماد آقای صحاف قرض بگیرم، او آن را نداشت اما به کتابخانهی عمومی شهر حوالهداد که در آن جا نیز دیگر دیوان خاقانی و کتابهای مشابه آن را به بیرون قرض نمیدادند. زیرا بعضی از مردم، از آنها سوء استفاده کردهبودند.
طبیعی بود که من برای مطالعهی دیوان خاقانی، نمیتوانستم به علت دوری از نزدیکترین کتابخانه، هر روز به آنجا بروم و ساعتی چند، به مطالعهی این کتاب مشغولشوم. دیوان خاقانی رُمان نبود که من بیهیچ مشکلی، صفحات آن را یکی بعد از دیگری، پشتسر بگذارم. خواندن چنان دیوانی، نیاز به حداقلهایی از دانش ادبی و تاریخی داشت. چنان کتابی، می بایست مدتی طولانی در دست انسانباشد و هر روز، مقداری از قصاید و یا غزلیات آن خواندهشود. قاعدتاً من با همهی آن زمینههای لازم برای درک درست و بدون مشکل اشعار خاقانی، بیگانهبودم. وقتی من این موضوع را در دیدارهای بعدی، با آقای اقدامی در میانگذاشتم، او گفت:«من میتوانم با پدر همسرم صحبتکنم. اگر مشکلی نباشد، میتوانیم با همدیگر، در یک روز جمعه به خانهی ایشان که کمی دور از شهر است برویم. تصور من آنست که ایشان نه تنها دیوان خاقانی بلکه دیوان بیشتر شاعران ایران را دارد. گذشته از آن، این را میدانم که آقای صحاف نه تنها در طول زندگی خود، مرد خدمت به مردم و جامعه بوده بلکه هیچگاه از خواندن کتاب و یا قرضدادن آن به دیگران، فروگذار نکردهاست.» روز موعود فرارسید. آقای اقدامی، موافقت پدر همسرش را گرفتهبود که با من به دیدارش برویم. طبیعی بود که دیدارهای خانوادگی آنان، حساب و کتاب دیگری داشت. او که حالا میخواست با من به آنجا بیاید، بیشتر رفتاری رسمی و کمیهم بیگانهوار داشت تا دستکم من احساس تنهایینکنم.
او به من گفت:«وقتی به آقای صحاف گفتم که شما جوانی هستید، جویای دانش و بینش، ایشان بسیار خوشحالشد. با آنکه اینروزها، کمی هم مریضحالاست اما دوستداشت که حتماً شما را ببیند و اگر کاری از دستش ساختهاست، انجامهد.» آقای اقدامی اضافه کرد:« آقای صحاف میگفت که ما باید «قدر» جوانهایمان را بدانیم. از آنها مواظبتکنیم. به نیازهایشان به طور معقول و طبیعی، پاسخدهیم. آنها سرمایههای آیندهی کشورند. باید در تربیت فکری و رفتاریشان کوشابود. مدارس ما متأسفانه با وجود همهی تلاشهایی که صورت میگیرد، به این ضرورت، پی نبردهاند. هرگونه بیدقتی، سهلانگاری و آموزش نادرست به این جوانان، شبیه آنست که ما بذر گندم را به سم آلودهسازیم و سپس آن را روی زمین بپاشیم و در انتظار محصول سالم و تمیز هم باشیم. قطعاً چنین رفتاری، بیشتر جنونآمیز مینماید تا سهلانگارانه. مهم آن نیست که آگاهانه صورتگرفتهباشد و یا ناآگاهانه. حاصل کار است که ممکناست ویرانگر و یا حتی فاجعهبارباشد. از اینرو، ما نسل «در حال رفتن»، باید «تازهآمدهها» را دریابیم. در کشور ما، همیشه رسم براین بوده که گفتهاند، جوانان، باید قدر پیران را بدانند. اما نگفتهاند که این جوانان اگر آموزش نبینند، چگونه میتوانند قدردانِ افراد فهمیده، مجرب و بادانش باشند؟ تا آنان یادنگیرند که با چه معیاری، میتوان توانایی، دانش و تجربه را بازشناخت، چگونه میتوان از آنان، چنان انتظاراتی داشت؟ از طرف دیگر، بایست برایننکته تأکید داشت که قدردانستن و حرمت انسانهای دیگر را حفظکردن، یک نکتهاست و قدر افراد خاصی را بیشتر دانستن، نکتهی دیگر. اما در این قدرشناسی، اگر کاری هم صورتگیرد، در درجهی اول باید از طرف افراد با تجربه و دانشآموختهباشد.»
شنیدن حرفهای آقای صحاف از زبان آقای اقدامی، برایم بسیار خوشحالکنندهبود. هنوز تا آن زمان نشنیده بودم که کسی از نقش ما جوانان به عنوان سازندگان فردای زندگی با چنان عمق و مسؤلیتی یادکند. روزی که به دیدار آقای صحاف رفتیم، اوائل مهرماهبود. هوا ترکیبی از تابستان و پاییز را به نمایش میگذاشت. روستای محل سکونت آقای صحاف، فقط نیمساعت از شهر فاصلهداشت. هم آقای اقدامی دوچرخهداشت و هم من. ساعت ده صبح بود که وارد خانهی آقای صحاف شدیم. آقای اقدامی چنان رفتاریداشت که انگار میهمانبود. بعدها او میگفت که در اینجور وقتها، او مرز مناسبات اجتماعی را حتی با پدر همسرش به طوررسمی نگاه میدارد. آقای صحاف، مردی بود بالابلند، لاغر، اما قویبنیه و بسیار خوشلباس. انگار که دوران خدمت او به عنوان نمایندهی مجلس، مدیرکل فرهنگ استان و فرماندار شهرما، در او عادت خوشپوشی را چنان عمیق به یادگارگذاشتهبود که اینک باوجود بازنشستهبودن، همچنان در همان حال و هوا لباس میپوشید. تقریباً از همهجای خانهی او، دیوارهای داخل حیاط، اتاقها و راهروها، زیبایی، سلیقه، گرایش به هنر نقاشی و اشرافیت میبارید. آقای صحاف، خیلی پدرانه و دوستانه، از درس و مشق من پرسشهاییکرد و سپس، صحبت را به خاقانیکشاند.
اوگفت:«آقای اقدامی گفتهبودند که شما کنجکاو هستید تا دیوان خاقانی را بخوانید. جوانهایی که در سن و سال شما هستند، معمولاً چنین کنجکاوی پیگیرانهای ندارند. مگر آنکه از طرف مدرسه و یا پدر و مادر خود، به این کار مجبور شدهباشند. شاید این را بدانید که خاقانی از شاعران هم عصر عطار نیشابوری و نظامی گنجوی بودهاست. عطار، بیست و چندسال پس از مرگ خاقانی هنوز زنده بوده و نظامی نیز، هفده سال پس از مرگ خاقانی درگذشتهاست. من البته غرضم آن نیست که بخواهم عدد و رقم در اختیار شما بگذارم. اما بیشتر به این نکته توجه دارم که سه شاعر برجسته، در ایران آن زمان، همعصر بودهاند. خاقانی شروانی (520- 595)، عطار نیشابوری (540-618) و نظامی گنجوی (535-621). خاقانی و نظامی، هردو از مناطق شمال غربی ایران امروز میآیند و عطار که زادهی شرق ایران بوده، در نیشابور زاده شده و در همانجا نیز درگذشتهاست. اما این سه شاعر همعصر، هرگز در نگاه و تلقی خود از جهان اطراف، یکسان نمیاندیشیدهاند. عطار، شاعری عارف و مستقل از هرگونه حاکم و ارباب بوده و از این جهت، در شعر او، این گونه وابستگیهای کلامیِ ستایشانگیز، دیده نمیشود. خاقانی که حتی نام شاعرانهی خویش را از خاقان شروان، منوچهر شروانشاه گرفته، شاعری همیشه مداح نبوده اما در شعرهایش قصایدی در مدح شماری از شاهان و حاکمان و شخصیتهای برجستهی آن دوران، دیده میشود. او نخست با تخلص «حقایقی»، شعر میگفتهاست. مادر او از رومیان نستوری بوده که شاخهای از مسیحیتاست. وی بعدها به دین اسلام نیز گرویدهاست. آیا مسیحیبودن مادر، تأثیری در تربیت فکری و رفتاری خاقانی داشتهاست یا خیر! تا آنجا که من اطلاعدارم و از آثار خاقانی برمیآید، مادر وی، در اشعار شاعر، حضور چندانی ندارد. در حالی که پدرش که در دوران کودکی او درگذشته، مردی نجار بودهاست و در شعر او به عنوان مردی برجسته حضوردارد. هرچند عمویش بیشترین تأثیر را بر تربیت و رشد وی داشتهاست. شاعر سوم نظامی گنجوی بوده که تبار کردی داشته و از نظر مادی به پادشاهی وابسته نبوده است که بخواهد برای گذران زندگی خویش، به مداحی او بپردازد. هرچند با شاهان معاصر خود، رابطهی خوب و احترام آمیزی داشتهاست. نظامی، شاعریاست داستانسرا، ملایم و دور از عتاب و خطاب و غرور فرازنشینانه نسبت به مردمان روزگار. عطار، شاعریاست عارف که گویی امکانات مادی و جایگاه اجتماعی او چنان بوده که زمینهای برای ملامت اهل روزگار، فراهم نیاوردهاست. خاقانی، اما شاعری است قصیدهسرا، مغرور و آزرده از روزگار و مردمان آن.»
ادامه دارد