حضور در خانه‌ی آقای صحاف، قاعدتاً برای من این هیجان را داشت که می توانستم با فردی آشناشوم که در شهر ما، یکی از مردان نام‌آوربود. از آن نام‌آورانی که هم در رفاه زیسته‌اند و هم در احترام. گذشته از آن، همیشه هرچه کرده‌اند نه اندیشیدن به منافع شخصی بلکه خدمتگزاری به آحاد مردم بوده است. در آغاز دیدار، او اشاره‌ای به خاقانی، عطار و نظامی گنجوی کرد و تفاوت های فکری آنان را در خلاصه‌ترین شکل ممکن، بازگفت.

 

آقای صحاف، لحظه‌ای مکث کرد و سپس ادامه‌داد:«آقای اقدامی، چندروز پیش، توضیحی در باره‌ی آشنایی آغازین شما با خاقانی به من‌دادند. ایشان گفتند که این آشنایی، نخستین‌بار، از طریق پدرتان صورت گرفته‌است. به نظر می‌رسد، اولین و برجسته‌ترین شعری که شما با آن برخورد داشته‌اید، همان شعر «ایوان مداین» او بوده است. همه‌ی ما در جایی و در زمانی، برای نخستین‌بار با افراد و یا پدیده‌ها آشنا می‌شویم. قطعاً نوع آشنایی اولیه‌ی ما با یک پدیده، می‌تواند، تعیین کننده‌ی تداوم و یا قطع رفتار ما با آن پدیده ‌باشد. احساس من آنست که برخورد پدر شما با شعر «ایوان مداین»، از نوعی بوده که در طول تمام این مدت، حس کنجکاوی شما را تا آن‌جا برانگیخته که خواسته‌اید باوجود نبود امکانات و عدم دسترسی به دیوان این شاعر، گردشی در حوزه‌های گوناگون شعر وی داشته‌باشید. به نظر من، برای آشنایی با شاعری مانند خاقانی، آن‌هم در وضع و حالی که شما دارید، شاید بهترین راه ورود، همان قصیده‌ی «ایوان مداین» او باشد. این قصیده، چندان دشوارخوان و دشوارفهم نیست. علاوه براین، از جاذبه‌های معنایی در حوزه‌ی ملیت، وطن‌پرستی و غرور ملی نیز برخورداراست. در این شعر، می‌توان تصویری نسبتاً خوب، از طبع تند خاقانی، از خشم و دریغ او و حتی از ملامت و هجوم احساسی وی را شاهدبود.

 

این‌را بگویم که شاعران، معمولاً اهل منطق نیستند. کسی که اهل منطق باشد،در لحظه‌ی ارائه‌چیزی که مورد نظر اوست، باید زمینه‌چینی و قرینه‌سازی داشته‌باشد تا بتواند شنونده و یا خواننده را در آن حوزه‌ی معین، قانع‌سازد. فردی که اهل استدلال هست، عوامل و دلایل را دور از هرگونه «های و هوی»، در کنار هم می‌گذارد تا شنونده و یا خواننده، به جنب و جوش بیفتد و آرام آرام، به نتیجه‌ای که مورد نظر استدلال‌کننده است، دست‌یابد. اما شاعر در شعرخویش، از باریک‌ترین و کوتاه‌ترین راه ممکن، دور از هرگونه استدلال، مستقیم وارد اصل مطلب می‌شود. حتی اگر در جایی، مستقیم هم وارد اصل مطلب نشود، نه از آن‌روست که بخواهد با زمینه‌چینی استدلالی، ذهن خواننده یا شنونده را برای درک مطلب آماده کند. بلکه بدان‌دلیل‌است که می خواهد ذهن خواننده یا شنونده را در معرض درک و پذیرش سریع‌تر و روشن‌تر مطلب قراردهد. مطلبی که از دیدگاه او، یقینی‌است، باید برای خواننده نیز، یقینی‌ باشد. شاعر، اندیشه‌ی خویش را بر سر سفره‌ی شعر می‌گذارد. خواننده یا شنونده، باید آن را به عنوان یک اصل یقینی و مُحقّانه بپذیرد. شعر، از راه احساس، دور از نظارت دولت‌مدارانه‌ی عقل، در جان انسان، نقب می‌زند و خود را به مرکز فرماندهی بخشی از وجود می‌رساند که تلاطم‌ها، نفرت‌ها و محبت‌ها در آن‌جا، جاخوش کرده‌است. در منطق، قابل درک‌بودن یک موضوع با قابل پذیرش بودن آن، تفاوت دارد. اقرار به درک مطلب در مسائل منطقی، می‌تواند در نخستین مرحله، پایان کار باشد. مرحله‌ی بعد، زمانی شروع می‌شود که شخص مورد نظر، در خلوت خود، بدان موضوع بیندیشد و پس از فراز و فرودهای فکری، به مرحله‌ی پذیرش آن موضوع و نه یقین بدان، دست‌یابد. برای اهل منطق، یقین مطرح نیست. درک و پذیرش مطرح‌است.  

 

اگر خواننده یا شنونده، با شعری ساده اما مهاجم روبرو باشد، پیغام مهاجمانه‌ی شاعر چنان بر جان او شَتَک می‌زند که بخشی از احساساتش را یا به حوزه‌ی محبت می‌کشاند و یا به حوزه‌ی نفرت. نمی‌توان به چیزی یا کسی محبت‌ و یا نفرت داشت مگر آن‌که تغییری در درون انسان رخ داده‌باشد. تغییری که می‌تواند از نوع یقینی عمیق‌، سنگین و طولانی باشد و یا از نوع یقینی سطحی و کوتاه مدت. زمانی که یک انسان، از کسی که دوستش دارد، آزرده خاطر می‌شود، شاید برای لحظاتی و حتی ساعاتی، نتواند با آن شخص، برخورد عادی و مهرآمیز همیشگی را داشته‌باشد. اما همین‌که آن احساسات، فروکش‌کرد، انسان به حالت اولیه برمی‌گردد. از این رو، باید دانست که این برخورد یقینی، به معنی برخورد ابدی نیست. اما برخوردی ماندگار است. اگر چه در کمترین وجه آن و برای ساعاتی چند. شاعر از آن رو شعر می‌سراید که نه تنها دیده و خوانده‌شود، بلکه بدان دلیل که سخنش در باورذهنی خواننده یا شنونده، جای بگیرد. یک فرد اهل استدلال، ممکن‌است بگوید که من، گونه‌ای از تفکر و دیدگاه را ارائه می‌دهم. این نه آخرین دیدگاه‌است و نه نخستین آن. اما شاعر می‌خواهد که خواننده یا شنونده را در حوزه‌ی باور خویش به بندبکشد. وقتی شاعر می‌گوید:«من آن‌چه شرط بلاغ‌است با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پندگیر، خواه ملال.» صحبت از ارائه‌ی یک نوع دیدگاه نیست که حتی می‌تواند از سوی بسیارانی دیگر، ردشود. صحبت از ارائه‌ی چیزی‌است که عین حقیقت‌است. همان شرط بلاغ‌است. چند و چونی در آن نیست. اگر شخص به دنبال رستگاری و یا حقیقت می‌گردد، آن هردو در همین‌جاست. مهم آن نیست که از سخن وی، کسی آزرده خاطرشود و یا پندبگیرد. پندگرفتن، چیزی جز پذیرش «حقیقت» نیست. در حالی که آزرده خاطرشدن، پشت‌کردن به «حقیقت» ‌است.

 

تلاش یک شاعر برآنست که هرکس از کنار شعر او می گذرد، عطر واژه‌های وی را با جان و دل بشنود. خاصه، شعرهایی که پیام‌آور تأسف، دریغ، خشم و نفرت هستند. شعرهایی که ساختار افاعیل عروضی آن‌ها از چنان و عرض و طولی برخورداراست که خواننده می‌تواند در آن‌ها بدود، اتراق‌کند، بگردد و بکاود. اگرکسی می‌توانست از روانشناسی کلام، آگاهی داشته‌باشد، شاید که امکان آن را می‌داشت که از واژه‌ها و ترکیب‌های به کار رفته توسط خاقانی، به کشف ویژگی‌های شخصیتی او بپردازد. خاقانی به دانش‌های رایج زمان خویش تسلط‌داشته‌است. گذشته از آن، زبان فارسی و عربی را بسیار خوب بلد بوده و همین تسلط، زمینه‌ساز آن می‌شده که بتواند از ترکیب‌ها و واژه‌ها، بیشترین بهره‌ی زبانی را ببرد. به نظر من، یکی از علل غرور خاقانی، «علم» او بوده‌است. اما قطعاً برای آن‌که یک فرد دارای خصلت‌هایی از آن دست بوده‌باشد که او بوده، باید به بسیاری عوامل شناخته و ناشناخته‌ی دیگر هم اشاره‌داشت. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان از مرگ زودرس پدر، رومی بودن مادر که لزوماً عناصر فرهنگی و رفتاری دیگری را در این مقوله وارد می‌کند و دانشمند بودن عموی وی کافی‌الدین عمربن عثمان نام برد. عموی او، هم پزشک بوده و هم متفکر و تا بزرگ‌سالی شاعر، از وی حمایت می‌کرده‌است. مهم آن نبوده که او به حمایت عوی خویش، نیازداشته یا نداشته، مهم آنست که خاقانی ظاهراً از هرکدام از این رویدادهای تاریک و روشن، عناصری را برای آبیاری‌کردن غرور خویش و تقویت ستون اعتماد به نفس خود، فراچیده است. به نظر می‌رسد که خاقانی، شاعری عصبی‌است. او خود را از مردم طلبکار می‌داند. نگاه او به مردم زمانه، نگاهی از سر تردید و تحقیر، بدشماری و بددانی‌است. او خود، مرکز مرکزهاست. در آن مرکز مرکزها، هرچه خوبی و بزرگی است، از آن اوست. هرچه بدی و حقارت‌است، از آن دیگران‌است. بدین معنی که هرچه در گستره‌ی زندگی اجتماعی پیش می‌آید، اگر رنگ و بویی از شکست، کارشکنی و دشواری در به پیش‌بردن زندگی روزانه داشته‌باشد، بدون هیچ تأمل و تردیدی، حاصل زشت سیرتی انسان‌هایی است که خود را با خوبی‌های زمانه و خصلت‌های برجسته‌ی رفتاری وی، وفق نداده‌اند.»

ادامه دارد