آقای صحاف با خوشرویی و مهمان‌نوازی، سخن خود را آغازکرد و سپس پا به دنیای متفاوت شاعر از یک‌سو و اهل منطق، از سوی دیگر گذاشت. او به حس یقینانه‌ و جانبدار شاعر اشاره‌کرد که وقتی از چیزی سخن می‌گوید، گذشته از غلط و یا درست‌بودن آن، دوست دارد و برآنست که به هرشکلی، در باور مردم گنجانده‌شود. نوعی اعتقاد به درستی آن یقینانه در ذهن و رفتار شاعر، جزو نکات ابتدایی این نوع رابطه‌است. در حالی که اهل منطق، اگر حتی به چیزی یقین داشته‌باشند، در طرح موضوع خویش، از ابزار یقینانه استفاده نمی‌کنند. سفره‌ای در ذهن مخاطب، می‌گسترند و سپس به او مجال می‌دهند تا خود، تکلیف خویش را با آن موضوع، مشخص‌کند. او سپس به خاقانی اشاره‌کرد که در شعرش بر سر آنست که احساسات و دریافت هایش را در اختیار باور و یقین مردم بگذارد. در او چنان انتظاری نیست که کسی باورهای او را که همچون سیلابی از کوهسار شعرش جاری‌است، مورد تردید قراردهد. باری، ما همچنان به صحبت‌های آقای صحاف، گوش می‌کنیم.

 

«خاقانی مانند همه‌ی دیگر اقشار اجتماعی که از این فرهنگ، تغذیه کرده‌اند، حاصل بلافصل همان تنگ اندیشی‌هایی است که آن اقشار، گرفتارش بوده‌اند و تا امروز نیز، همچنان ادامه‌دارد. رفتار بالانشینانه و تک‌پندارانه، در بستر غبارینی از عوامل گوناگون تاریخی و اجتماعی، بر بیشترین پوسته‌های مردم این سرزمین، سایه‌ی خویش را گسترانده‌است. از این‌رو، عجبی نیست اگر شاهان، وزیران و امیران نیز در برخورد با زیردستان خویش، همان رفتار را از خود به نمایش بگذارند. خصلت‌هایی از قبیل «نمونه» و «گُزیده»‌دیدن خویش و درست‌پنداشتن همه‌ی رگه‌های سپید و سیاه فکری، اندکی از بسیاران‌است. در چنین بستری‌است که حتی خاقانی، چنان در شعر خویش به جلوه درمی‌آید که گویی شخصیتی دارد، مبرا از هرگونه خلل رفتاری و اندیشندگی. او در همان حال که مخالفان خود را تحقیر می‌کند، این‌گونه مدعی می‌شود که ظاهراً نه بدخواه‌ کسی‌‌است و نه او را با دیگران، سرِجنگ‌است. هرچه را که او می‌اندیشد، به دلیل آن‌که از دانش و توانایی فکری کافی برخوردار است، جزو بهترین و سالم‌ترین اندیشه‌ها می‌داند. او با چنان احاطه‌ای بردانش‌های زمان و چنان تسلطی بر واژگان زبان، چگونه نمی‌تواند در ردیف برگزیدگان خلقت نباشد؟ البته باید دانست که خاقانی هرگز با این کلمات که من برزبان می‌آورم، چیزی نگفته‌است. اما از لابلای شعر او، می‌توان خطوط ناخوانده و ناننوشته‌ی ادعاهای او را دید و خط اندیشندگی‌اش را به خوبی فهمید.

 

از دیدگاه او که سیلاب درد و بلای روزگار به سوی وی، حواله شده است، تنها چرخ ناسازگار نیست که به گونه‌ای ابهام‌آمیز باوی، سرجنگ‌دارد. بلکه مردمان نادان و «اهریمن‌وش»‌ همین روزگار غدار نیز، از آزار او، دمی فرو نمی‌گذارند. خاقانی از شاعرانی‌است که ارتفاع شکیبایی بسیار کوتاه و شکننده‌ای دارد. از این جهت، اگر از دست کسی آزرده خاطرشود، یک‌باره، همه‌ی گذشته‌های دوستانه و مهرآمیز خود را با آن دوست و یا با آن آشنا، ندیده می‌گیرد و واکنشی از خود بروز می‌دهد که جز انتقام و یا تحقیر آن مخالف یا دیگراندیش، به هیچ تعبیر خوش‌بینانه‌‌ی دیگری، درنمی‌گنجد. به عنوان مثال، ابوالعلاء گنجوی، شاعر قرن ششم، کسی‌است که به خاقانی، محبت‌های بسیار کرده‌است. نخست، او را به دربار شروانشاه، خاقان شروان معرفی می‌کند و حتی نام مستعار «بدیل» و «حقایقی» او را به علت نزدیکی به خاقان شروان، به «خاقانی» بدل می‌سازد. دوم آن‌که، دختر خود را به همسری او درمی‌آورد. اما باوجود همه‌ی این پیوندهای سببی و معنوی، همین‌که میان استاد و شاگرد، اختلافی بروز می‌کند، خاقانی بی آن که پاس مهربانی‌ها و یا گذشته‌ی آن فرد را داشته‌باشد، یک‌باره برمی‌آشوبد و استاد خویش را به دم تیغ هجو می‌کشاند. اگر ابوالعلاء گنجوی، تنها و تنها، یک فرد در این دایره‌ی خشم و بی‌مهری خاقانی قرارداشت، شاید که جای چندان درد و دریغی نبود. حتی چه بسا می‌شد به این عامل فکرکرد که شاید ناسازگاری‌های رفتاری، از آن استاد وی بوده‌است نه از این شاگرد مغرور.

 

اما با کمی گشت و گذار در شعر وی، می‌بینیم که رابطه‌ی او با «مجیرالدین بیلقانی» که از شاعران همان سده و اهل بیلقان بوده نیز پس از مدتی دوستی، چنان به تیرگی می‌گراید که مجیرالدین از سر آشفتگی، به هجو خاقانی می پردازد. این شاعر نه تنها دوست خاقانی بوده بلکه سمت شاگردی وی را نیز داشته‌است. شخص دیگری که در دایره‌ی همین نوع درگیری‌ها قرارداشته، رشید وطواط بوده که او نیز از شاعران قرن ششم هجری قمری‌است. نوع رابطه‌ی خاقانی با رشید وطواط نیز همین رنگ و بو را داشته‌است. بدین معنی که آنان در آغاز، دوستانی صمیمی بوده‌اند و سپس روابطشان تا آن‌جا تیره می‌شود که یکدیگر را به مسخره می‌گیرند و ضعف‌های هم را برمی‌شمرند. دو بیت زیر، از آنِ خاقانی در مورد رشید وطواط‌ است.

 

نـــیست طغرل شرف و عنقا نام                                                      

هست هدهد لقب و کرکس خیم

 

تـــا که خاقانی بلبل سخن است                                                      

اوست چـــون باشه گه باد عقیم

 

گذشته از همه‌ی این‌ها، خاقانی انسان تلخی نیز بوده است. شاید بتوان گفت که سازش او با افرادگوناگون، با کمترین نوسان و ضعیف‌ترین علت، به ناسازگاری می انجامیده‌است. واقعیت آنست که خاقانی از نظر ذهنی، از علوم رایج زمانه‌ی خویش، به خوبی بهره‌ور بوده‌است. طبیعی‌است که همین تسلط به دانش‌‌های رایج عصر، از او، شاعری مغرور و بالانشین ساخته‌است. گذشته از این، خاقانی نسبت به مردم پیرامون خویش، هرجا صحبت کرده، نگاهی کین‌توزانه و تحقیرآمیز داشته‌است. او مردم را عناصری غیر «قابل اعتماد»، «کرکس‌صفت«، «نااهل»، «دون» و «اهریمن‌وش» به توصیف می‌کشد. انگار آنان در هرکجا که هستند، کمین کرده‌اند تا دادخویش را از وی بستانند. برخلاف عطار و نظامی که نگاهشان به انسان، نگاهی باز، بخشایشگر و دور از هرگونه ناله و فریاد است. درشعرهای خاقانی، هجو افراد و شخصیت های دیگر که شاعر نبوده‌اند، نیز وجود دارد. یکی از آن‌ها، «خواجه اسعد» نامی‌است که خاقانی با الفاظی زشت، داد خویش از این «مهتر» زمانه بازمی‌ستاند.

 

خواجه اسعد چو می خورد پیوست                      

طرفه شکلی شود چـو گردد مست

 

پــــــارسا روی هست لیکن نیست                                                   

قلتبان شکل نیست لیـــکن هست

 

حتی فقیه، ادیب و کاتب قرن ششم هجری قمری که «شهروزی» نام داشته، از کنار آتش خشم و تحقیر خاقانی، بی‌نصیب، نگذشته‌است.

سیــزده جنس نــــهاده است نــبی                      

کـه همه مسخ شدند و همه هست

 

ز آن یــکی خرس که بد خنثی طبع                       

دیــــگری پیل که شد فسق پرست

 

مــــن خری دیــــــدم کو مسخ نبود                                                   

خوک‌شد چون ز خری کردن جست

 

یا در شعر دیگری، توصیفی که از او به دست می‌دهد، بازتاب شخصی‌است که شلاق در دست، آن را به دور سر خود می‌چرخاند و به همه‌ی پیرامونیانی که وی از آن‌ها به هردلیلی، آزرده خاطر بوده، فرود می‌آورد.

 

شهـــــروزی گـــدابود خاصه

کش به بعداد، پرورش کردند

ادامه دارد