عینالقضات، متفکر و عاشق (9)
پرسشی که گاه ذهن انسان را فرا میگیرد آنست که «عینالقضات» را چه باید دانست و چهباید نامید؟ آیا او «عاشق» است یا «عاقل»؟ «عارف»است یا «متفکر»؟ پرسشهایی در این زمینه، نه پاسخی همانند منطق ریاضیات دارد و نه جوابی مانند ویژگیهای جغرافیایی که انسان بخواهد بر اساس واقعیت موجود، آبشخور این یا آن رودخانه را دقیقاً نام ببرد. به اعتقاد من، عینالقضات، ترکیبی از همهی این ویژگیهای رفتاری و اندیشندگیاست. خیام را نمیتوان عارف نامید. حافظ را نمیتواند اهل ریاضیات به شمار آورد. سعدی را نمیتوان جغرافیدان محاسبهکرد. هریک از اینان به تواناییها و خصلتهایی خاص مجهز هستند. اما شخصیتی همچون عینالقضات را میتوان ترکیبی از عشق و عقل به شمار آورد. دو عنصری که هم عرفان را در درون خویش میگنجاند و هم تفکر را. تردید نیست که در درون عینالقضات، تنشهایی میان این نوع حس و اندیشه وجود داشتهاست. چه بسا همین ویژگیها، او را بیشتر از پیش، در نگاه ما برجسته میسازد.
از لحظهای که آقای «مجدالله مَسندی» پشت تریبون قرار گرفتهبود، حتی لحظهای نفس تازه نکردهبود. با وجود آن که «سینهای مالامال از درد» داشت، اما قبل از آن که در پی «مرهمی» باشد، در اندیشهی «همدمی»بود. او اینک همدمان خویش را در قالب جمعیتی فراتر از هزار، پیداکردهبود. جمعیت عظیم شنوندهای که نگاههای خود را به دهان او دوختهبود تا بداند از این ماشین فکر و تحلیل، چه اندیشههایی به بیرون ریخته میشود. آقای مسندی به این نکته آگاه بود که شمار بسیاری از آن شنوندگان، نه در پی فهم جوهر سخنان او هستند و نه محتوای صحبتهای وی، مشکل زندگی آنانست. تا مردانی چون «کامران کنکاشی» هستند که برای یک بوته گل، هزاران بوتهخار را نیز آبیاری میکنند، غمی نبود که شمار شنوندگان وی که حرف دل او را درک میکردند و جان در گرو چنان صحبتهایی داشتند، اندک باشد. اگر مردمان دیگر برای جمعشدن در چنان فضایی و بهرهبردن از میوه و شیرینی «بادآورده»، به خود زحمت از خانه بیرون آمدن و تحمل شنیدن آن سخنرانی را میدادند، جای ملامتی نبود. نه لازم بود همهی مردم شیفتهی عرفان و خاصه، دوستدار عین القضات همدانی باشند و نه میبایست چنان انتظاری داشت.
«در آن شرایط که حکومت شاه، در همهی عرصههای فکر، دوستداشت کنترل خُرد و درشت را در نوشتن و سخنگفتن داشتهباشد، تردید نبود که آقای کنکاشی، اجازهی چنان سخنانی را پیشاپیش از مقامهای مسؤل گرفتهبود. گذشته از آن، سخن از «عینالقضات» به میان آوردن و با او همدل شدن و نیز نفرین و نفرت خاموش و بیکلام، نثار مخالفان و کُشندگان او کردن، بردامن بزرگان روزگار حال، گَردی که قابل رؤیت باشد، نمینشاند. اتفاق را که صحبت از نارواییهای آن روزگاران کردن، میتوانست این ذهنیت را در بسیاری از حاضران ایجادکند که اینک آزادی بیان، در همهی عرصههای اجتماعی، ریشهگذاشتهاست. هرچند تا آنجا که میدانستم، کامران کنکاشی در پی اثبات چنین فرضیهای نبود. اما کسانی که همیشه در پی بهرهبرداری از رویدادهای ریز و درشت اجتماعی و فرهنگی هستند، میتوانند در هرکجا و هر زمان، برداشتهای لازم را به نفع خویش، برزبان آورند و سپس در گسترهی جامعه بپراکنند. کلماتی که از دهان آقای مسندی بیرون میآمد، انگار میخ هایی بود که افراد را بر صندلیهایشان محکم میکوفت. حتی آنان که شنوندهی وفادار و دلبستهی چنین محافلی نبودند، از نظر رفتار و حرمتقائلشدن برای شخص سخنران، دست کمی از مشتاقان و شیفتگان عینالقضات نداشتند.
من اما همچنان منتظر بودم تا او در جایی از سخنانش به دو چهارپارهای که از «عینالقضات» خواندهبود، اشارهای داشتهباشد و یا معنای آنها را برای حاضران بازکند. سرانجام، در همان لحظهای که او از قول خواجه نصیر طوسی در کتاب سیاستنامه، جملهای را نقلکرد که مو برتن انسان راست میساخت، ناگهان صدایش را پایین آورد و با نگاه و حرکت دستانش، خواست به جمعیت بفهماند که «فراز»ی از سخنانش را پشت سر گذاشته و اینک باید از «فرود» دیگری شروعکند. این فرود، چیزی جز بازگشت به همان دوپاره شعری که خواندهبود، نمیتوانست باشد. او برای آن که حاضران را مجدداً در متن شعر قراردهد، یکبار دیگر آن را خواند اما نه با آن طنطنه ی پیشین : «در عشق اگر نیست شوی هست شوی/ در عــــقل اگر هست شوی پست شوی / وین بوالعجبی ببین که از بــادهی عشق / هشیار گـهی شوی کـه سرمست شوی ●● انــدر ره عشق، حاصلی بــاید و نیست / در کـــوی امید، ساحلی بــاید و نـیست / گفتی کـــه بـــــه صبر، کار تو نیکشود / بـــا صبر، تو دانی که دلی باید و نیست.» و سپس ادامهداد:«به نظر من، عینالقضات را نمیتوان در ردیف شاعران برجسته کشورمان قرارداد. نه از آن رو که او خود ادعای شاعری کرده باشد و ما بخواهیم با سند و مدرک نشاندهیم که این ادعا، چندان درست نیست. شخصیتی چون او، اگر حتی شعری هم نمیگفت، باز هم همان عینالقضاتی که برگوشههای تاریکی از تاریخ وحشت، روشنی افکندهاست، باقی میماند. این نکته نیز درستاست که «مقدار» شعر، هیچگاه تعیینکنندهی شاعری یک فرد نبودهاست اما از میان اشعاری که به نام او ثبتاست، میتوان نمونههای برجستهای پیداکرد که خواندن و شنیدن آنها، ذهن را به دنیایی از آرامش، اندیشه، لطف و تپندگی احساس میبرد.»
«به گمان من، این شعرها، حاصل همان لحظات بیخودانهای بودهاست که عین القضات، آنها را تجربه کرده و در شعر خویش، ترکیبی از «متفکر و عاشق» پدید آوردهاست. شاید ذکر این نکته نیز ضرورت داشتهباشد که عینالقضات در نوشتههای خود، فرد سیاستپردازی نبوده که بخواهد در نکوهش و خردهگیری بردستگاه حکومت سلجوقیان سخنی به میان بیاورد. کینتوزی آن دستگاه و یا پارهای از عناصر درون آن در همراهی با فرادستبودن مردمان قشری و تنگنظر، عامل عمدهی برخورد مرگبارانهی آنان با او بودهاست. شگفتا که این برخورد مرگبارانه، آن هم به آن شکل نمادین و دردناک، در خلال هزارسالی که از آن گذشته، بسیارانی از مردمان اهل اندیشه و پژوهش را واداشته تا بیشتر و بیشتر، تاریکخانهی دوران سلجوقیان را بکاوند و از مناسبات فکری و رفتاری در آن عصر، پرده بردارند. با آن که او میتوانسته از باباطاهر همدانی(عُریان) در چهارپاره سرایی، تأثیر بپذیرد اما شاید بیشترین تأثیر پذیری او در چندتا از چهارپارههای خوبش، مربوط به عمرخیام نیشابوریاست.»
«در رباعیهای خیام، سوزش دردی نه کُشنده، نه به فریادبرآورنده، بلکه خورنده و سایندهی جان، خانه کردهاست. درد فنا. اینکه انسان چرا باید بیاید، بسازد، تربیتشود، رنج بکشد، مبارزهکند، محتاط باشد، جسارتکند و بسیاری از فوت و فنهای زندگی را با اُفت و خیزی عظیم بیاموزد، و ناگهان روزی نه چندان دور، در خاک سرد بیارامد. «توگویی سیاووش هرگز نبود!». رباعیهای او یکسره، پرسشاست و چرایی. با وجود آن که او منطق «آمدن و رفتن» آدمی را میفهمد و میداند که اگر قرار بود انسانها با همهی عشق، شعور و زیبایی و طراوت، باقی بمانند، چه بهتر و عادلانهتر که همان انسانهای آغازین، باقی میماندند و زندگی ابدی را تجربه میکردند. در آن صورت، بقای آنان به قیمت آن تمام میشد که زندگی بشری را از این همه تنوع و زیبایی پایان ناپذیر، برای همیشه محروم میکردند. خیام با وجود آگاهی براین فلسفه، بازهم دوستدارد نیش احساسی و فلسفی خویش را بردستگاه هستی فروبَرد. اما عینالقضات در اشعار خویش، نه حیرت فلسفی خیام را دارد و نه آن تلخی احساسی او را. در شماری از اشعار او، نوعی عشق، نوعی تلاطم، نوعی حرکت و جوش و خروشِ به وجد آورنده، جاریاست. پارهای دیگر از اشعارش، مانند چراغهای بیروغنی هستند که نه روشنایی دارند و نه گرما. واقعیت آنست که همان تعداد اشعاری که از او مانده و در ردیف چهارپارههای به شوق آورندهی او به شمار میآید، کافیاست که ما بتوانیم از بزرگراهی روشن و بیدردسر، وارد گسترهی درونی عینالقضاتشویم.»
ادامه دارد