آقای «اِنو» این گردشگر هلندی، در برخوردهای خود، هم درپی بررسی تضادهای رفتاری شیخ‌فریدالدین عطار در داستان شیخ صنعان است و هم با کاویدن و وارد جزء جزء داستان شدن، می‌خواهد براهمیت این اثر در درون «منطق‌الطیر» عطار، تکیه‌کند. بررسی‌های او، این نکته را به نمایش می‌گذارد که میراث‌های فکری و فرهنگی در همه‌ی ابعاد زندگی، انسان را چنان تحت تأثیر قرارمی‌دهد که دیگر تعلق یک فرد به خاندان عرفان و قرارگرفتن فردی دیگر در چهارچوب سیاست، تأثیر تعیین‌کننده‌ای برای رهانیدن آنان از آن تأثیرپذیری‌ها ندارد.

 

واقعیت آنست که جمع‌شدن عنصر«سرخوشی» و «سرگردانی» در شیخ صنعان، مجموعه‌ای از تضاد‌های رفتاری انسان در شکل کلی ‌آنست. نمی‌شود برای داشتن پدیده‌ای مانند عشق که شیخ، به علت زودتر گرفتار آن نشدن، خود را حتی مغبون احساس می‌کند، اینک هم خود را سرخوش به شمارآورد و هم سرگردان و قافیه‌باخته. البته باید این نکته را بازگفت که گاه می‌توان بیان احساس‌های آدمی را، در لحظه‌هایی خاص با روشنایی نورخورشید، گره‌خورده دید و در لحظاتی دیگر با تاریکی غم‌انگیز شب، درآمیخته. برای من خواننده، دیدن و شنیدن چنین واکنش‌هایی برهم‌ستیزنده و متعارض، چندان غریب نیست. حتی اگر چه از سر مصلحت‌باشد. زیرا کسانی که در نقش مراد و رهبر فکری گروهی از آدم‌ها ظاهرمی‌شوند، گاه لازم می‌بینند تلاطم‌های درونی خویش را در لحظاتی پنهان نگاه‌‌دارند و سخن بر وفق موقعیت موجودخویش برزبان آورند بی‌آن‌که خود با آن توافق‌داشته‌باشند. تضادهای عمیق رفتاری شیخ‌صنعان تنها به همین نکته، پایان نمی‌گیرد. در بسیاری از موقع‌ها، حالات، گفتار و رفتار او با ادعاهای پیشین او انطباق ندارد. به عنوان مثال، هنگامی که او در برابر دختر ترسا قرار می‌گیرد و پرسش او را می‌شنود که چرا معتکف کوی وی شده‌است، شیخ، همه‌ی زمین و زمان را به هم می‌بافد تا او را قانع‌سازد که از اعماق جان، دل در گرو او بسته‌است. و برای آن که «نشان عاشق راستین درآستین‌باشد»، او انبوهی عجز و لابه‌ به دختر تحویل می‌دهد که دقت در محتوای آن‌ها، جز مشتی کلی‌بافی که در همه‌ی متن‌های عاشقانه، تکرار مکرارت است، چیز دیگر در اختیار خواننده قرارنمی‌گیرد. او جز از زیبایی دختر و شدت دلبستگی خویش، هیچ کلامی که بازتاب کشف ارزش‌های رفتاری و فکری او باشد، برزبان نمی‌آورد. چه این ارزش‌ها در رابطه با دین دختر باشد و چه در رابطه با تعالی شخصیتی او به عنوان انسانی برکنار از تعلقات مذهبی و ایدئولوژیک.

 

شاید اگر این دختر، عارف پاک‌باخته‌ای بود، یا انسانی درس‌خوانده و طی‌کننده‌ی همه‌ی مراحل رهبری و استادی که از سر تا قدم، همه‌ی هستی خویش را وقف راه خلق و یا خدای خلق کرده‌ب‌ود، در آن صورت، خواننده می‌توانست زاری‌ها و حقارت‌خواهی‌های شیخ را در برابر او درک‌کند. اما فریدالدین عطار، در این میانه، هیچ نکته‌ای در اختیار خواننده قرار نداده‌است.

 

روی بـر خاک‌دَرَت، جان می‌دهم

جان به نرخ خاک، ارزان می‌دهم

چند نـــالم بر دَرَت، در بـــــازکن!

یک دمم با خویشتن، دمسازکن!

 

اما از طرف دیگر، برخورد دختر ترسا با وی، برخوردی کاملاً از سر تحقیراست. دختر، که هیچ‌گونه آگاهی از گذشته‌ی فکری، رفتاری، علمی و یا عرفانی شیخ ندارد، آن‌چه را که ظاهراً می‌بیند، سطحی‌ترین جلوه‌های رفتاری یک انسانِ خِرَد از دست داده‌است. مردی در هفتادسالگی که باید به فکر آخرت خویش‌باشد و «توشه»‌ی آن جهان دیگر را آماده سازد، با حالی غریب، با زبانی پر از خواهش و نیاز و مهم‌تر از همه با رابطه‌ای یک‌سویه، از یک دختر بیگانه انتظاردارد که خود را به وی بسپرد و از وصال خویش، کامش را سرشارسازد. چه ما این ماجرا را در بُعد عرفانی آن بررسی‌کنیم و چه در بُعد جسمانی، می‌بینیم که پای هردو بُعد می‌لنگد. دختری که نه از گذشته‌ی شیخ اطلاع دارد و نه مقام و منزلت عرفانی و یا اجتماعی او را می‌شناسد، چگونه می‌تواند حتی اگر از او خوشش بیاید، بدون هیچ‌گونه آمادگی فکری و احساسی، یک‌باره به وی پاسخ مثبت بدهد.

 

به باور من، می‌توان قاطعانه براین نکته تأکید کرد که در عرفان ایرانی و در موردهایی از این دست که ظاهراً درس عشق را به عاشقان تازه از راه ‌رسیده می‌دهد، نوعی خودباوری بالانشینانه در ذرات جان عارفان و شخصیت‌های برجسته‌ی ما خانه کرده‌است. شخصیتی همچون شیخ‌صنعان، ظاهراً براین باور است که وقتی او عاشق دخترترسا می‌شود، آن دختر باید از زیر و بم افکار و رفتار و تاریخ زندگی او اطلاع داشته‌باشد. از آن‌جا که در طول پنجاه سال زندگی در حوزه‌ی عرفان، شریعت و طریقت، برای خود کوهی از اعتبار و احترام کسب کرده، این ذهنیت در او شکل گرفته‌است که به هرجا پابگذارد، خلق خدا، چه زن و چه مرد، می بایست بدانند که او «که» بوده‌است و در نگاه و حالات و حرکات او بخوانند که وی چه توشه‌ای تاریخی از خود به جاگذاشته‌است. در این زمینه می‌توان به نمونه‌هایی از صحبت‌های دختر ترسا اشاره‌داشت که هم توهین‌آمیزاست و هم نشان از آن دارد که کمترین آگاهی از موقعیت فکری، رفتاری و اجتماعی شیخ صنعان ندارد. بگذریم از این که رفتار شیخ صنعان نسبت به دختر ترسا، آمیزه‌ای‌است از تحقیر، خواهش و نوعی تحکم پنهان. زیرا مرد سالمند و غریبه‌ای مانند او، در عمل و به شکل گستاخانه‌ای برآنست که خواست‌های مردانه و «جنسی» خویش را براو تحمیل‌کند. طبیعی است که دختر ترسا با فرهنگ و مناسبات اجتماعی به کلی متفاوتی از شیخ، بر او می‌آشوبد و سخنان درشت برزبان می‌آورد.

 

دختـــرش گــــفت ای خَرِف از روزگار

ساز کــــافور و کــــفن‌کـــن، شرم‌دار

چون دَمَت سرداست، دمسازی مکن

پــــیرگشتـــی قصد دل‌بـــــازی مکن

 

البته وقتی دختر ترسا، اصرار شیخ را می‌بیند، چاره‌ای ندارد جزآن که در مقابل او شرایطی را قراردهد که اگر آن‌ها را قبول‌کرد، در آن‌صورت به خواست او، اگر چه ناخواسته، پاسخ مثبت‌دهد. حتی اندیشه‌ی دختر برای گذاشتن شرط‌های گوناگون به عنوان گام اول، بازتاب آنست که قبول عشق شیخ‌صنعان نه از راه دل که از راه نوعی مصالحه‌ی ظاهری و سطحی صورت می‌گیرد. زیرا اگر با زبان عامیانه بخواهیم موضوع را مطرح سازیم می‌توان گفت که دختر ترسا برای آن‌که بتواند خود را از شر اصرارهای شیخ رهایی بخشد، چنان پیش‌شرط‌هایی را مطرح می‌سازد. نخست: از دین اسلام برگردد. دوم : به ستایش بت بپردازد. سوم :قرآن بسوزاند و چهارم:«می»‌بنوشد. خواننده در این مرحله، انتظار آن دارد که شیخ صنعان، هرچهار شرط اولیه‌ی دختر ترسا را بپذیرد. زیرا او قبل از آن به وی گفته بود:

 

شیخ گفتش هرچه گویی، آن‌کنم

هرچه فرمایی، به جان فرمان‌کنم

 

اما برخلاف ادعایی که شیخ کرده‌بود، وقتی پیشنهاد چهارگانه‌ی دختر را می‌شنود، از پذیرش سه اصل اولیه‌ی آن، خودداری می‌کند و تنها به اصل چهارم یعنی خوردن «می» رضایت می‌دهد.

ادامه‌دارد