بررسی تحلیلی آقای «اِنو» از شخصیت شیخ‌صنعان که اینک خاک‌نشینِ درگاه دختر ترسای رومی شده، بازتابی از اما و اگرهای بسیار است. در این بررسی با وجود آن‌که آقای «اِنو» تلاش می‌کند خود را از چهارچوب پدیده‌های عرفانی بیرون نیاورد، اما در عمل برای روشن‌شدن ذهن خواننده و به سامان رساندن این تحلیل، می‌بایست رفتار او را در گستره‌ی سنت‌های فکری و فرهنگی و حتی پیش‌انگاری‌های تاریخی و اجتماعی، بررسی‌کند. شیخ‌صنعان، گذشته از هرمقامی که در حوزه‌ی عرفان داشته، اینک مردی‌است با نگاه برتری طلبانه‌ که می‌خواهد به هرقیمت که شده، معشوق را بدون در نظرگرفتن خواست  و نظر او، به دایره‌ی منافع عاطفی خویش‌بکشاند.

 

یاران شیخ در اوج اضطراب و انزوا، به هرشیوه‌ای متوسل می‌شوند تا مراد خویش را بر سر «عقل»‌آورند. از جمله یکی از آنان از او می‌خواهد که از سر عشق دختر ترسا بگذرد تا آن‌گاه، همگی بتوانند راهی خانه‌ی کعبه‌شوند. اما واکنش شیخ به آنان، اگر چه ظاهراً واکنش یک عارف با تجربه و یک زاهد قابل احترام است اما در عمل، نشان از آشفتگی تربیت فکری و تضاد سنگین میان تفکر مردمانی دارد که در این سرزمین زندگی می‌کنند و در دوران رشد خویش، از چنان تربیت فرهنگی و اجتماعی برخوردارمی‌شوند که عملاً در چشم‌انداز خویش، هیچ‌گونه تحول به‌هم‌پیوسته و شکوفاشده‌ای میان دیروز و امروز خود نمی‌بینند. از این روست که شیخ صنعان برای آن که خیال یاران و هواداران خود را یکسره‌سازد، به آنان اطلاع می‌دهد که او اینک به مرحله‌ای رسیده‌است که حتی حاضر است شیشه‌ی «اعتبار» دیرین خویش را بر سنگ «ننگ» بکوبد و نقطه‌ی پایانی برهمه‌ی این ماجرا بگذارد. برخورد اطرافیان شیخ با او، نماد همان برخورد عقب‌مانده‌ای است که شیخ ندانسته با آنان داشته‌است. آنان قبل از آن که توجهی به تحولات درونی او، به عنوان موجودی زاینده و تحول‌پذیر داشته‌باشند، وی را «چیز»ی می‌پندارند که از ازل، عارف و زاهد بوده و جز از آن چهارچوب، نمی‌بایست پا در جایی دیگر بگذارد. آنان هیچ‌گونه توجهی به تحولات درونی وی ندارند و به همین دلیل، از او چیزی را می‌خواهند که نه برای انجامش آمادگی دارد و نه تمایلی به انجام آن دارد.

 

اما صرف‌نظر از نوع برخورد متشرعانه و سطحی‌گرایانه‌ی آنان با یکدیگر، باید بر این نکته‌ی بنیادی انگذشت گذاشت که شیخ‌صنعان، نماد رفتار و تفکری ناموزون و افراط‌گرایانه است. رفتاری که هم در این لحظه که بر همه‌ی تکریم‌ها و اعتبارها پشت‌ِ پا می‌زند، خود را نشان می‌دهد و هم در مراحل بعد که باز، دختر ترسا را به قربانگاه رفتار و اندیشه‌های نابسامان خویش می‌فرستد. البته در این نوشته، آن‌هم در این سوی زمان، پس از گذشت هشتصد سال، بحث بر سر ملامت فریدالدین عطار و یا شیخ صنعان نیست. بلکه بر سر بازکردن شیشه‌ی تفکری‌است که در بسیاری از ابعاد زندگی، هنوز هم رونوشت برابر با اصل رویدادهای زندگی سیاسی و اجتماعی امروز ماست. انگار این بخش‌های دریافتی و رفتاری، چه قبل از هشتصدسال پیش و چه بعد از آن، در معرض کمترین تغییری نبوده‌است. وقتی که شیخ صنعان مدعی می‌شود که «شیشه‌ی ناموس» خویش را بر سنگ رسوایی کوبیده‌است، ممکن‌است در ذهن بسیارانی، این نکته مطرح‌باشد که مگر اعتبار و ناموس دیرین، چه چیز بد و یا غیرقابل پذیرشی داشته‌است که او با واردشدن در یک فضای تازه، لازم دیده‌است که بر همه‌ی آن‌ها پشت‌پا بزند؟ البته اگر فردی در یک زندگی فاسد و بزهکارانه و یا حتی اعتیاد به چیزهای ممنوعه‌ی اجتماعی به سربَرَد و ناگهان از خواب غفلت بیدار‌شود، شاید برای خواننده، بیشتر قابل قبول‌باشد که آن بخش از زندگی دیرینه‌ی او، ارزش و اعتباری نداشته‌است. اما شخصیتی مانند او که اگر نماد هیچ چیز نبوده، دست‌کم، آیت صداقت، عبادت و پرهیزگاری بوده‌است، چه‌گونه می‌تواند برای رسیدن به یک مرحله‌ی تازه‌ی تکاملی، همه‌ی آن گذشته‌های معتبر را ندیده بگیرد؟ آن‌هم گذشته‌هایی که تنها یک‌سال و دو سال هم نبوده، بلکه پنجاه‌سال از زندگی وی را دربر می‌گرفته‌است.

 

اما هم‌او، ناگهان در این مرحله از زندگی، به چنان یافت و دریافتی می‌رسد که همه‌ی آن گذشته‌ها را بی‌اعتبار و نادرست اعلام می‌کند. حتی می‌توان گفت که پا را از این مرحله نیز فراتر می‌گذارد و مصمم‌است که دیگر بازگشتی به آن روزها نداشته‌باشد. چنین نگاهی به تغییر و تکامل، نگاهی‌است تاریک، تنگ و پژمرده. این بدان معناست که اگر کسی‌ بخواهد قدمی در یک راه تازه بردارد، باید قدم‌های دیرین خویش را نه تنها ندیده بگیرد بلکه رد آن‌ها را هم از میان ببرد و بر همه‌ی گام‌هایی که در گذشته برای رسیدن به این مرحله از زندگی برداشته‌است، پشت‌پا بزند. وقتی که انسان با نگاه امروزین، آن هم در کشورهای دمکراتیک جهان که همه‌ی مراحل زندگی را جزئی از مرحله‌های رشد او می‌دانند، به این پدیده‌ی رفتاری نگاه می‌کند، به خوبی می‌بیند که در چنان جهانی که شیخ صنعان و نیز وارثان او به سر می‌برده‌اند و یا به سرمی‌برند، همیشه پدیده‌هایی را زنده، شکوفا و سپید می‌دیده‌اند که دلخواه آنان بوده‌است. در حالی که وقتی همان پدیده‌ها در دایره‌ی بی‌مهری آن ها قرارمی‌گرفته‌اند، نه تنها جاذبه‌ی خویش را از دست می‌داده‌اند، بلکه یک‌باره سیاه و بی‌اعتبار به شمار می‌آمده‌اند.

 

گفت مـــن، بس فارغم از نــام و ننگ

شیشه‌ی ناموس بشکستم به سنگ

 

حتی وقتی یکی از یاران شیخ، او را از دوزخ می‌ترساند و می‌رماند، نوع برخورد او با وی، انگار برخورد با کودکی است که به تازگی با مفاهیمی از قبیل جهنم و بهشت، آشناشده‌است. زیرا پاداش نادانی را جهنم و مُزد دانایی را بهشت می‌شمارد. در حالی که در تشرع، جهنم از آن کسانی‌است که در برابر اطاعت دستورات اخلاقی خداوند و نمایندگانش، سرکشی می‌کنند. چه این سرکشان دانا باشند و چه نادان. اتفاق را که اندکی هم برنادانان می‌بخشایند. اما این‌جا تهدیدی که برشیخ صنعان روا می‌رود، تهدید و تطمیع میان مرز دانایی و نادانی‌است.

 

آن دگر گفتش که دوزخ در ره‌است

مـــرد دوزخ نیست هرکو آگه‌است

اما شیخ بر همه‌ی این استدلال‌ها، به شکلی درشت و توفانی، خط بطلان می‌کشد تا آن‌جا که حتی از دیدگاه او، هفت‌دوزخ نیز می‌تواند از آه او بسوزد.

 

گفت اگر دوزخ‌شود هــمراه من

هفت دوزخ سوزد از یـک آه من

 

یکی از نکاتی که در این داستان، ذهن انسان را به خود مشغول می‌دارد، آنست که فریدالدین عطار، مرحله‌ی بریدن از گذشته‌ها را با افتادن به مرحله‌ی حیرانی، برابرمی‌داند. حتی این نوع تصویربرداری از تطور فکر و رفتار انسان، ترسیم همان دورنمای اندیشه و رفتار افراط‌گرایانه‌است که ذکرش‌رفت. زیرا جهش‌های فکری که قاعدتاً باید از سکوی تفکرت گذشته‌ی انسان‌باشد، در این نوع نگرش، سکویی‌است که انسان‌را بیشتر به ویرانه‌های تفکر و رفتار هدایت می‌کند تا به مزرعه‌ی شکوفایی و ارزش. بی‌خود نیست که شیخ صنعان در جواب یکی از شاگردانش که او را ترغیب می‌کند تا پا در کوی ایمان بگذارد، می‌گوید که در چنین مرحله‌ای از حیرانی که او بدان گرفتارشده، جز «کُفر» هیچ انتظار دیگری نباید داشت. در واقع، حاصل چنین کُفری، همان انکار و سرگردانی و لاطائل برزبان آوردن‌است. این نوع نگاه، به جای آن‌که رشد و تعالی را برساند، اُفت و پژمردگی را به نمایش می‌گذارد. زیرا واردشدن به یک مرحله‌ی جدید از دریافت و فکر و رفتار، چنان او را سرگردان کرده‌است که سخنی که بازتاب منطق‌باشد، از او شنیده نمی‌شود.

 

گفت جز کُفر از مـن حیران مخواه

هرکه کافرشد، از او ایمان مخواه

 

هرچند همین شخصیت، در جایی دیگر، سخنی برزبان می‌آورد که با این یک، کاملاً در تضادی ماهوی قرارمی‌گیرد. بدین معنا که وقتی یکی از شاگردان شیخ، از او می‌خواهد که از کارهای کرده، ابراز پشیمانی‌کند، او به وی، این‌گونه جواب می‌دهد:

 

گفت کس نبوَد پشیمان بیش از این

که چرا عاشق نگشتم پیش از این؟

 

آیا کسی که تا این حد، خود را راضی و سرمست می‌داند، می‌تواند همزمان، ادعای حیرانی و سرگردانی هم داشته‌باشد؟

ادامه دارد