داستان عشق شیخ صنعان به دختر ترسا و مهم‌تر از آن، داستان منطق‌الطیر فریدالدین عطار، از انبوهی تضادهای عقلانی، احساسی و حتی عرفانی سرشار است. نمی‌توان عارف بود اما پشت پا بر هرگونه منطق زمینی‌زد. نمی‌توان عاشق بود اما بر هرچه قانونمندی عشق‌است خط بطلان فروکشید و تنها به روایتی اعتماد و اعتناکرد که در برابر خواننده قرارگرفته‌است. شاید برای شماری، این اندیشه به ذهن رسیده‌باشد که چگونه یک شخصیت اروپایی که از چند و چون مناسبات فرهنگی و اجتماعی سرزمین ما، اطلاعات دقیق و نزدیک به اطمینانی ندارد، می‌تواند این‌گونه در شکاف‌های یکی از بزرگ‌ترین آثار عرفانی ما سر فرو‌کند و بسیاری نکات را یا به کلی کژ و مژ اعلام‌دارد و یا آن‌ها را خارج از چهارچوب پذیرش‌های عام قراردهد. واقعیت آنست که نگاه آقای «هرمان اِنو» با وجود همه‌ی کاوندگی‌ها و اشارات آشکار به کمبودها و ضعف‌های فکری و حتی تکنیکی این داستان، از صداقت قابل احترامی برخوردار است. همین صداقت است که کار او را قطعاً از اعتبار تأمّل‌برانگیزی آکنده می‌سازد. هرچند ما، آگاهانه و وفادارانه به «درست»ی اندیشه‌های عطار نیشابوری و رفتار شیخ صنعان وی،  بسیاری از دریافت‌های این تحلیل‌گر ادبی را نپذیریم.

 

در تاریکی آغازین غروب آن‌روز، دیگر برای من ذره‌ای تردید باقی نمانده‌بود که آقای «اِنو» نه تنها خسته‌شده بلکه شنوندگان او نیز از جمله پدر دوستم که بعد از ناهار به ما پیوسته‌بود، در حال و هوایی به سر می‌بُرد که می‌بایست ذهن، برای لحظات و یا ساعاتی، از آن فضا فاصله بگیرد تا دوباره، برای شنیدن مجدد و اندیشیدن بیشتر، آمادگی بیابد. گذشته از این‌ها، همین که او به جمع ما پیوسته‌بود، در واقع می‌توانست برای همه، خاصه برای دوستم، غرورانگیز و خوشحال‌کننده‌باشد. پدر دوستم که مرد بازنشسته‌ای بود و سن و سالی فراتر از همه و حتی از آقای «هرمان اِنو» داشت، نه چندان اهل مطالعه‌ی عمیق مسائل عرفانی بود و نه حتی در این زمینه، ادعایی داشت. در این میان، شاید بدتر از همه آن‌بود که ما از نظر رعایت ادب و یا جاذبه‌ای که آقای «هرمان اِنو» داشت، به خود اجازه نمی‌دادیم به وسط صحبت‌های او بپریم تا پرسشی را مطرح‌سازیم و یا اعتراضی را بر زبان آوریم. من نیز جوان خامی بیش نبودم و تشنه‌تر از هرزمان، تنها می‌توانستم سخنان او را با همه‌ی جان، گوش‌کنم. دوستم اگر چه بیشتر از من مطالعه و تجربه داشت اما واقعیت آنست که او نیز در مقابل تحلیل‌ها و سخنان وی، چیزی برای گفتن نداشت و یا بهتراست گفته‌شود که چیزی برای مخالفت‌کردن نداشت. دوستم که میزبان همه‌ی مابود، پیشنهادکرد که برای بهره‌گیری بهتر از صحبت‌های آقای «انو»، این گفتگوها را با مقداری وقفه‌ی چند ساعته، به شب و یا فردای آن‌روز موکول‌کنیم البته بدان شرط که آقای «انو»، یا شب را در خانه‌ی آنان بماند و یا در بدترین حالت، اگر دوست‌دارد می‌تواند در هتل بخوابد. البته دوست من یک پیشنهاد سوم هم داشت. پیشنهاد سوم آن بود که ایشان، می‌توانست شب را در خانه‌ی مادر بزرگ دوستم که در خانه نبود و به تهران سفر کرده‌بود بخوابد. در آن‌جا جز وی، کسی زندگی نمی‌کرد. خانه‌ی مادر بزرگ او نه تنها یک اتاق پذیرایی بسیار بزرگ داشت بلکه حتی یک اتاق دست‌نخورده‌ی خواب نیز برای میهمانان احتمالی، آماده‌بود. به همین جهت، آقای «انو» می‌توانست در آن منزل بسیار بزرگ، شب را به صبح بیاورد، بی‌آن‌که احساس مزاحمت نسبت به کسی داشته‌باشد.

 

در آغاز کار، مقاومت او در برابر اصرارهای دوستم، یک‌پارچه بود. اما کم‌کم راضی‌شد که شب را در آن‌جا بماند. وقتی که این موضوع حل‌شد، دوستم پیشنهاد کرد که قبل از صرف شام و رفع خستگی، بهتر است سری به خیابان‌های شهر بزنیم. درست است که روز جمعه‌بود اما بسیاری از مغازه‌ها بازهم باز بودند و سیل جمعیت اگر چه به اندازه‌ی روزهای معمولی نبود اما برای تنوع در ذهن و حال ما کافی به نظر می‌رسید. این هواخوری اگر هیچ چیز نداشت، می‌توانست برای آقای «انو»، عناصری از کشف و اندیشه داشته‌باشد. هوا مدتی بود که تاریک شده‌بود و قدم‌زدن در خیابان‌های شهر آن‌هم در نور دلپذیر شماری از مغازه‌هایی که بازبود و نیز مردمی که گروهاگروه از هر دو سو به این‌طرف و آن‌طرف، در پیاده‌روها در حرکت‌بودند، می‌توانست لطف خاصی داشته‌باشد. آقای «انو»، همه‌ی پیشنهادها را پذیرفت و این خود حکایت از آن داشت که حنجره‌اش واقعاً خسته شده‌‌بود. در این میان، من که دوست نداشتم بیشتر از آن یک وعده غذا، مزاحم دوستم و خانواده‌ی او بشوم، ترجیح‌دادم که در فاصله‌ی قدم‌زدن آنان، به خانه بروم و پس از صرف شام به آن‌جا برگردم. قرار برآن شد که رأس ساعت نُه، پس از خوردن شام، او صحبت‌هایش را شروع‌کند و امیدوار باشد که تا ساعت دوازده‌ی شب، آن را به پایان برساند. آقای «انو» اصرار داشت که فردا باید قبل از ظهر راهی مشهد شود و از آن جا به سوی هرات حرکت‌کند. ما نه تنها شرایط ایشان را پذیرفتیم بلکه قطعاً تصمیم‌گرفتیم که پرسشی را هم مطرح‌نکنیم تا او بتواند دور از هرگونه نگرانی، حرف‌هایش را پی‌بگیرد و ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا را به پایان بَرَد.

 

البته در قدم‌زدن‌های خیابانی آن‌شب، آنان به یکی از شخصیت‌های ادبی شهرمان برخورد می‌کنند که معاون اداره‌ی راه آهن شهر و از دوستان خانوادگی پدر دوستم‌ به شمار می‌آمد. وقتی که دوستم، آقای «انو» را به او معرفی‌ می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه از صبح نسبتاً زود در آرامگاه شیخ عطار با او آشنا شده و از دانش بسیار وی در مسائل ادبی و عرفانی و از جمله منطق‌الطیر عطار به گونه‌ای تحلیلی، بهره برده‌‌است، او نیز اظهار علاقه می‌کند که اگر سخنران مجلس، مخالفتی نداشته‌باشد، به آن جمع بپیوندد. آقای «انو» نه تنها ابراز خوشحالی می‌کند بلکه به سبک و سیاق شرقی‌ها، همه را منوط به اجازه‌ی میزبان یا صاحبخانه می‌داند. آن‌شب، هنگامی که من پس از صرف شام، به خانه‌ی دوستم آمدم با مهمان جدید که برای من ناآشا بود، برخورد کردم. البته آن‌ها قبل از شروع بررسی‌های آقای «انو»، در زمینه‌های دیگر و به طور پراکنده، صحبت‌هایشان را کرده‌بودند. از این‌رو، بلافاصله بعد از ساعت نُه، همه به قول خود وفادار ماندند که شنونده‌ی وفادار حرف‌های آقای «انو» باشند. آقای «انو» که مقداری رفع خستگی کرده‌بود و احساس می‌شد که با حضور شنونده‌ی جدید، هنوز هم نیروی بیشتری یافته، سخنانش را در مورد برخورد دختر ترسا با شیخ صنعان، این‌گونه ادامه ‌داد:«صرف‌نظر از آن‌که شیخ صنعان در برابر عشق جنسی شدید خویش نسبت به دختر ترسا، هویت خود را دیگرگون کرده‌ یا نکرده‌باشد، باید گفت که در وضع و حالی که او به سر می‌بَرَد، به علت تأثیر مشروب الکلی بر جسم وی، دیگر نه جای مقاومت‌ دارد و نه جای تأمل‌کردن که بتواند او را از نتایج منفی این تسلیم بیخودانه برحذر بدارد. البته من در باره‌ی ناممکن‌بودن این تعویض هویت به شکلی که در منطق‌الطیر آمده، قبلاً صحبت کرده‌ام و دیگر لزومی به تکرار آن نمی‌بینم. بی‌جهت نیست که دختر ترسا با همه‌ی جوانی و خامی، این نکته را آشکارا دریافته‌است که شیخ صنعان چنان در ضعف اراده و سرگردانی فکری به سر می‌بَرَد که با وجود آن‌که در آغاز از میان چهار شرط دختر، تنها یکی از آن‌ها را پذیرفته، اما اینک، قافیه‌ی عقل و عاقبت‌اندیشی خویش را به کلی باخته‌است و بر بسیاری حالات و حرکات خود کنترل ندارد. با چنین شناختی‌است که دختر ترسا خطاب به شیخ صنعان می‌گوید:

 

دخــــترش گـــفت ایـــن‌زمان، مرد مَنی

خواب خـــــوش بادَت که در خَورد مَنی

پیش از ایـــن در عشق بودم، خام خام

خوش بِزی چون پـخته‌گشتی، والسّلام  

 

در چنان وضع و حالی که یک شیخ غریبه از سرزمینی دور و با فرهنگی متفاوت، چنان از باده‌ی انگوری مست می‌شود که نمی‌تواند سر از پای خویش باز‌شناسد، طبیعی است که خبر آن، به سرعت، گوش به گوش و محفل به محفل گسترش‌ می‌یابد. دیری نمی‌گذرد که دیگر ترسایان و ساکنان «دیر»، همه آگاه می‌شوند که مردی با آن همه کبکبه‌ی مذهبی و اعتبار اجتماعی، اینک پا در راه ترسایان و آیین آنان گذاشته‌است.

ادامه‌دارد