کتاب تذکره‌ی نصرآبادی را می‌توان دانشنامه‌ی ناخواسته‌ای دانست که به علت وجود تنوع شخصیت شاعرانی که نام آن‌ها در آن آمده، نویسنده، جای جای، گذشته از اشاره به حرفه‌های مختلف جاری در قرن یازدهم، باورها و اندیشه‌های سیاسی، مذهبی و اجتماعی خویش را نیز در داخل کتاب گنجانده‌است. در یکی از این موردها به پزشک معتبر و کارآزموده‌ای می‌پردازد که از اهالی تبریز بوده اما به سرزمین روم(ترکیه‌ی فعلی) سفر می‌کند. سپس به تبریز که در اختیار دولت عثمانی بوده برمی‌گرد و در آن‌جا در خدمت یکی از امرای تُرک آن‌جا، مقام و احترام می‌یابد. روزی در آن مجلس، سخنی علیه سلسله‌ی صفویه از دهان او خارج می‌شود. این حرف، همچنان در پرونده‌ی او می‌ماند تا آن که وقتی تبریز به تصرف دولت صفویه در می‌آید، یکی از سپاهیان دولتی، او را به قتل می‌رساند. جرم او آن بوده‌است که در مجلس آن امیر تُرک، «حرف ناخوشی» نسبت به سلسله‌ی صفویه، از دهانش خارج شده‌بوده‌است. محمدطاهر نصرآبادی در بیان این نکته، مرگ او را کاملاً به جا می‌شمارد زیرا وقتی کسی به سلسله‌ی صفویه که از نظر او سلسله‌ی رسول خدا هست توهین روا دارد، جز مرگ، مجازات دیگری در انتظار او نیست. بهتر است سخنان نصرآبادی را مستقیماً در این‌جا بیاورم:

 

 «اصلش از تبریز است. طبیب حاذقی بود./ به تقریری به روم رفته، بعد از آن، مراجعت به تبریز نموده/ در خدمتِ جعفرپاشای اخته، نسبت به دودمان علیه صفویه که حقیقتاً سلسه‌ی رسول‌اند، حرف ناخوشی گفته، بعد از آن‌که تبریز به دست اولیای دولت قاهره درآمد، در زمان شاه جنت‌مکان، شاه عباس، یکی از عساکر، او را مقتول ساخته، به سزای خود رسید./این بیت از اوست»:

 

در فِرقَت تو زنده نـه از سخت‌جانیَم

جان از کمال ضعف، نیاید به لب مرا       ص 95

 

طاهر نصرآبادی در بخش وزرا و مستوفیان، به شرح حال شخصی به نام «میرزا زین‌العابدین» می‌پردازد:«خَلَف مرحوم میرزا عبدالحسین منشی الممالک، سلسله‌ی ایشان، محتاج به تعریف و توصیف نیستند، چرا که نسب به خواجه نصیر می‌رسانند.»/ص100

نوع نگاه طاهرنصرآبادی، بی‌آن که ریشه در معیارهای ادبی و یا سنجه‌های عقلی و اندیشه‌پردازانه داشته‌باشد، بیشتر پایه در معیارهای ذوقی، سطحی و بازارپسند دارد. برای او کافی‌است که «شنیده‌باشد» یا «گفته‌باشند» که این یا آن شخص، چنین و چنان بوده‌‌ است. همین که فردی، نَسَب به خواجه نصیر توسی ببرد، برای وی می‌تواند مایه‌ی اعتبار و اعتماد باشد. حتی نیاز به آن نمی‌بیند که خواننده را با ویژگی‌های فکری و رفتاری آن فرد، آشناسازد

 

او در شرح حال فردی به نام «حسین‌بیک» اشاره به این نکته دارد که از بزرگان تبریز بوده و در خدمت شاه‌ عباس به مقام و منزلت بسیار رسیده و از خود، مردانگی‌ها نشان داده و حتی به نیابت شاه، برای انجام کارهای لازم به هند سفر کرده‌است. او ادامه می‌دهد:«در اواخر، دست از منصب و مهمّات دنیوی کشیده، در تحصیل مراتب اُخروی سرگرم شده، گوشه‌ی انزوا اختیار نمود، پیوسته به صحبت علما و فقرا و شعرا مشغول بود. چند نوبت، فقیر به خدمت ایشان رسید، حقاً که از پاکیزگی طینت و وضع ایشان، کمال فیض بردم.»

 

یک چند درِ زهد چو احباب زدیم

آخر نقبی به گنج نــــایاب زدیم

تا شبهه ز تسبیح و ردا برخیزد

بُــردیم به میخانه و برآب زدیـم      ص 104 و 105

 

نصرآبادی از شخصی صحبت می‌کند به نام «میرزا معصوم» که رئیس اصطبل شاه صفی بوده و سپس به مقام وزارت «قراباغ» رسیده‌است. «در نظم و نثر، طبعش در کمال قدرت‌بود.»

 

ای گشته به حُسنِ عملِ خود مغرور

نــــزدیک‌تر آ کــه از خدا، دوری، دور       ص 109

 

در جای دیگر از شخصی به نام «میرزا محمد اکبر» نام می‌برد که از نجبای قزوین به شمار می آمده. پدر این شخص، آدمی«خیراخواه و راست‌قلم» بوده‌است. با توجه به فلسفه‌ی نصرآبادی که ظاهراً همه‌ی ویژگی‌های فکری و خصلت‌های رفتاری، می‌توانسته هم بلافاصله و هم پس از صدها سال، به نسل‌های آینده انتقال یابد، فرزندان این شخص نیز، قدم در جای قدم «پدر بزرگوارخود» گذاشته‌اند. این شخص، گاهی نیز نظمی مرتکب می‌شده‌است:

 

معشوق اگر دوتاست مرا جای طعنه نیست

چـــون هـــرکه را ضرور بُوَد جـــانی و دلی         ص 117

                   

طاهر نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «میرزاجعفر» به زندگی سیاسی او اشاره دارد که در دو منصب مختلف به علت ظلم به مردم و شکایت‌های مکرر آنان، از پُست خود عزل شده‌است. یکبار از «وزارت لاهیجان» و یک‌بار دیگر از شغل «کلانتر یزد». اما نتیجه‌گیری نصرآبادی از او بسیار جالب است:«جوانِ قابلِ متعصبی بوده و صداقت و راستی، لازمه‌ی ذاتش.» خواننده با خود می‌اندیشد که چنین شخصی که دو بار از دو مقام مختلف در دو نقطه‌ی دور از هم، از شغل خود عزل گردیده، آن هم نه به علت عدم وفاداری به حکومت مرکزی بلکه به دلیل ظلم به مردم، چگونه صداقت و راستی، لازمه‌ی ذاتش بوده‌است؟

 

عــــالَم همه پُر زِ معنی بِــــکرِ من است

تسبیح مَلَک، زمــــزمه‌ی ذکــر من است

از بـــهر چـــه اندیشه‌ی بـیــــهوده‌کنـــم

در فکر من است آن‌که در فکر من است      ص 120

 

شخصی به نام «حسین‌بیک» که «ادراک عالی و سلیقه‌ی درست» داشت و در دلِ «مُلحد و موحّد» جاداشته از «بی‌تکلّفی، دوش در زیر بار تکلیف کمتر می‌داد.»

 

تا در نگری نه سرو ماندست و نه بید

نـــه خارستان غـــم، نه گــــلزار امید

دهقان فـــلک خـــرمن عــــمر مــا را

مــی‌پیماید بـــه کیل ماه و خـورشید            ص 122

 

فردی که توانسته‌است در دل موافقان و مخالفان جا داشته‌باشد، ظاهراً زاه زندگی خویش را در آن برگزیده که از انجام هرکار و مسؤلیتی که به عهده‌اش می‌گذاشته‌اند، شانه خالی‌کند تا به هیچ‌وجه، به علت سستی در انجام آن‌ها، مورد خشم مقامات و یا نفرت و نفرین مردم قرار نگیرد.

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ولی قُلی بیک» می‌نویسد که او وقتی گذارش به قلعه‌ای در میان رودخانه‌ای در سیستان افتاده، به خاطرش خطور می‌کند که در بالای آن کوه، آب انباری بسازد. اما اطرافیان می‌گویند که چون در این منطقه گچ نیست و راه برای آوردن آن بسیار دور است، هرگز این کار عملی نشده‌است. او شبی خواب می‌بیند که دو درویش سرخ‌مو به او می‌گویند که نگران گچ نباشد. در همان نزدیکی، جایی‌است که اگر کنده‌شود، در آن گچ پیداخواهدشد. او روز بعد به همان محل می‌رود و با کندن زمین، مقدار زیادی گچ آشکار می‌شود و سرانجام آن آب انبار در آن منطقه‌ی غیر مسکونی برای عابران  ساخته می‌شود.

 

بــــه روز مصاف و بـــه هنـــگام کار

چــو بست از پی کین، کمر ذوالفقار

سراپـــای خـــصم و سرای و وطن

زر و سیــم و بــدخواه و فرزند و زن

بِخَست و ببست و بکند و بـسوخت

گــرفت و بـــداد و خـرید و فـروخت       ص 130 و 131

 

با وجود چنان نیت پاک و شفافی که جناب «ولی قلی‌بیک» داشته، شعرش بازتاب خشونت و بی‌رحمی‌ غریبی است. این کدام ذالفقاری است که نه به سراپای دشمن رحم کرده و نه به سرای وطن، بلکه هرچه دم دستش آمده، سوخته و ویران کرده و بقیه را نیز وقتی به گروگان گرفته، مورد خرید و فروش قرار داده‌است. توصیفی که از این شعر به دست می‌آید، می‌تواند خواننده را به لرزه بیندازد.

 

نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی در برخی مواقع، حتی نکات چندانی برای توصیف فردی که مورد نظر اوست ندارد. اما از آن‌جا که آن فرد، چند بیت شعر گفته‌، لازم بوده که نامش به هرحال ذکرگردد. در بخش سادات و نُجبا، یکی از این افراد، «سید مرتضی» نامی‌است که :«جوان قابلی بوده، به هندوستان رفته، گویا فوت‌شد.»

 

دلم از غبار خون‌شد، تو فراق دیده‌باشی

به رهت غبارگشتم، زِ صبا شنیـده‌باشی     ص 147       63 بیت

 

در شرح حال فردی به نام «میرزا عبدالقادر»که شصت و سه بیت از او را در تذکره‌ی خویش که مربوط به جنگ «ایروان» و «قندهار»‌بوده،  به عنوان نمونه آورده، تنها به ذکر فاجعه‌ای در زندگی او قناعت می‌کند. در حالی که اشعار این شخص که مثنوی حماسی است، از استحکام کلام و فکر برخوردار است و توانایی وی در توصیف صحنه‌ها و حرکت‌ها، از طاهر نصرآبادی، توجه بیشتری را می‌طلبیده است. این شخص، وزیر «ولایت تون» بوده است. اما ظاهراً مخالفان از خانه‌ی پسرش «پاره‌ای آلات و اَدَواتِ سِحر» کشف می‌کنند. این کشف، در آن هنگام جرم بزرگی بوده‌است. زیرا فرزند وی را به دستور حکومت مرکزی کور می‌کنند. کوری فرزند، چنان بر پدر گران می‌آید که او از غصه دق می‌کند و می‌میرد.  

 

چـــو شد آتش عـزمش افروخته

پــی هند، چــــون آتش سوخته

تر و خشک گردیده جویای جـنگ

بَـــر و بــــحر شد اژدها و نـهنگ

روان‌شد فـلک با دلیران به جنگ

چو دامی که اندر وی افتد نهنگ     ص150 و 151

ادامه دارد